محاوره جاندار




عنوان داستان : تپه ی ۴۳
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

ستاره فنجانش را روی میز گذاشت و گفت: ببین ماهرخ جان آخرش خودت باید تصمیم بگیری، نه من نه یلدا نمی تونیم مجبورت کنیم.
یلدا آخرین قاشق بستنی اش را خورد و گفت: اینجام جا بود آوردین مارو؟
ستاره چپ چپ نگاهش کرد و گفت: نمیخوای مشاوره بدی؟
یلدا گفت: مشاوره نمیخواد که، ماهرخ جان بهت برنخوره ولی علیرضا نباید الان می رفت. چندماه دیرتر میرفت سربازی آسمون به زمین میومد؟
ستاره گفت: چه ربطی داره اول و آخرش که باید می رفت.
یلدا بدون توجه به حرف ستاره گفت: ازین پسره پیمان بگو.
ماهرخ که در سکوت به حرف های دوستانش گوش میداد روی صندلی جابجا شد و گفت: پسر خوبیه، بلندپروازه، میخواد بره امریکا
ینی اول ترکیه بعد امریکا.
یلدا گفت: خب خره مگه تو همینو نمیخواستی؟ برو دیگه
ماهرخ به صفحه ی شیشه ایی میز کافه خیره شد و گفت: علیرضا...
ستاره گفت: خوبه حداقل عذاب وجدان داری.
یلدا گفت: عذاب وجدان؟ میخوای منتظرش بمونی که چی؟ سال دیگه برگرده با هم عقد کنین برین تو یه زیرزمین سی متری عاشقانه زندگی کنین؟ یا با پیمان بری امریکا و تا ابد خوشبخت شی؟
ستاره گفت: قاچاقی بری ترکیه بعدم معلوم نیست پات به امریکا برسه یا نه. فرق عاشق و عاقل همینه دیگه. من اگه جای تو بودم ماهرخ منتظرش می موندم.
یلدا ادای ستاره را درآورد و گفت: منتظرش میموندم! از بس نفهمی. برو دنبال خوشبختی دنبال آزادی.
ستاره جواب داد: آقا فرهاد در جریانن نامزدشون از این اخلاقا داره؟
یلدا با غیظ گفت: بعله.
و بعد فنجان قهوه را از جلوی ماهرخ برداشت و ادامه داد: بذار فالتو بگیرم اصن.
فنجان را روی بشقاب برگرداند و به ته فنجان خیره شد بعد فنجان را به سمت ستاره گرفت و گفت: بفرما ببین ایناهاش این مجسمه ی آزادیه. ینی داری رفتنی میشی.
ماهرخ از روی صندلی بلند شد وگفت: بچه ها من باید برم، فعلا.
یلدا گفت: ترش نکن حاالا
ستاره ایستاد و گفت: صبر کن ماهرخ... ماهرخ
یلدا فنجان را روی میز گذاشت و گفت: دختره ی خل.

از کافه بیرون زد. از علیرضا دلگیر بود. بدموقع ترکش کرده بود از وقتی هم که پای پیمان به زندگی اش بازشد کم کم داشت گذشته را فراموش میکرد. از آخرین باری که علیرضا مرخصی آمده بود 3 ماه می گذشت. روی خوش نشان نداده بود و همه ی تماس هایش را بی جواب گذاشته بود. چندماه بود که دودل بود از طرفی دلش برای علیرضا تنگ شده بود و از طرف دیگر پیمان پل رسیدن به آرزوهایش بود.
عصر روز بعد روبروی آینه ایستاده بود. صدای داد و بیداد همیشگی پدر و مادرش خانه را پر کرده بود. هنوز به قهرهای طولانی و آشتی های کوتاهشان عادت نکرده بود. حرف ها و فریادها آزارش می داد.
روبروی آینه ایستاده بود و به چشمان درشت خودش زل زده بود. تصمیمش را گرفته بود تمام دیشب را فکر کرده بود.
آرایش کم رنگی کرد موهای مشکی بلندش را زیر شال صورتی که هیچوقت روی سرش بند نمیشد قایم کرد. کتونی های سبز و کوله ایی که از عرض شانه هایش بزرگتر بود را برداشت و از اتاق بیرون زد.
میان هیاهوی خانه آرام بدون توجه به آنها از خانه بیرون رفت. صدای بهم خوردن در میان شلوغی خانه گم شد.
هیچکس متوجه رفتنش نشد.

تمام طول خیابان تا ایستگاه اتوبوس را پیاده می رفت. عادت داشت تا ایستگاه قدم بزند، هدست را روی گوش هایش بگذارد و آنقدر صدای موزیک را بلند کند که صدای دعواها، بوق بی امان ماشین ها، صدای متلک های عابرهای غریبه و آژیر های کرکننده را نشنود.
به ایستگاه که رسید بدون اینکه هدستش را بردارد سوار شد میان شلوغی به میله ی قسمت بانوان تکیه زد. چند زن چادری که روی صندلی های روبرویش جا خوش کرده بودند چپ چپ نگاهش می کردند. یکی لب ورمیچید و آن یکی غر میزد. نگاه هایی که آزارش میدادند حرف هایی که مثل خوره به جان اعصابش می افتادند. یاد حرف های یلدا افتاد که میگفت سخت نگیر و زندگی کن با همه ی مشکلات.
بیخیالی اورا دوست داشت اما خودش نمیتوانست بی تفاوت باشد. حس خفگی در اجتماع و تهوع از آدم
های نفرت انگیزی که آزارش می دادند نفسش را بند می آورد. کم آورده بود و میخواست فرار کند از همه ی نگاه ها، حرف ها و
آدم ها.
از اتوبوس که پیاده شد نفس عمیقی کشید. پیاده روی منتهی به کافه پر از برگ های خشک شده بود. هدستش را برداشت عاشق خش خش برگ های پیاده رو بود.
اول پیاده رو کنار نیمکت ایستاد. یاد علیرضا افتاد. پایزز سال قبل کنار علیرضا روی این نیمکت نشسته بود. باد شالش را روی هوا رقصاند و نگاه علیرضا روی موهایش مات مانده بود. انگار همین چند ساعت قبل بود. از تصمیمی که گرفته بود خجالت کشید. اما جلوی کافه که رسید همه چیز را پشت در گذاشت و وارد شد. پیمان روی میز همیشگی منتظرش بود. دستانش را روی میز قلاب
کرده بود و بازوهای درشتش زیر پیراهن تنگی که پوشیده بود خودنمایی میکرد.
پیمان گفت: چه شال قشنگی
ماهرخ پرسید: شال؟
پیمان گفت: چه موهای قشنگی
جمله ی آشنا روی دل ماهرخ چنگ انداخت اما خودش را نباخت و لبخند زد.
این کافه را دوست داشت روی این صندلی ها از دنیای آزار دهنده ی بیرون جدا بود انگار صداهای عذاب آور شهر به داخل کافه نمی رسید.
رو به پیمان از تصمیمش گفت: خسته ام. حس میکنم دارم خفه میشم. دلم میخواد برم جایی که فدای هیچ آرمانی نشم. یه گوشه ی دنیا دور از این خاورمیانه ی لعنتی برای خودم زندگی کنم. آزاد باشم نفس بکشم.
چشمان پیمان برق زد: پس با من میای؟
ماهرخ سر تکان داد و لبخند زد.


نیمه های شب بود. با اینکه هنوز پاییز تمام نشده بود سرما بیداد میکرد.
قاچاقچی اسب ها را نگه داشت. پیمان ایستاد کمک کرد و ماهرخ پیاده شد.
قاچاقچی گفت: از اینجا به بعد باید تنها برید. دو کیلومتر جلوتر بعد از تپه مرز ترکیه س. روی تپه مرزبان می ایسته. ولی امشب
هیچکس نیست اما اگه بود و نورافکن روشن شد بایستید بعد که خاموش شد دوباره حرکت کنید. ده کیلومتر اون طرف مرز یه نفر منتظرتونه.
پیمان بسته ی پول را به قاچاقچی داد و چراغ قوه را ازو گرفت. قاچاقچی همراه اسب ها از راهی که آمده بودند برگشت.
ماهرخ نگران بود.
پیمان روی زمین نشست و کیفش را باز کرد. کلت کمری را از کیف بیرون کشید. ماهرخ با تعجب پرسید: اسلحه داری؟
پیمان جواب داد: فقط برای احتیاط. به این قاچاقچیا اعتباری نیست.
ماهرخ گفت: چی میگی؟ اصن بلدی تیر بزنی؟
پیمان گفت: نگران نباش خوب بلدم.
ماهرخ روی زمین نشست و گفت: من می ترسم.
پیمان کلت را روی کمرش بست و ایستاد و گفت: ببین دختر ۱۲کیلومتر تا آزادی مون فاصله داریم. پشت این تپه ی خاکی همه ی آرزوهای ماست. نباید جا بزنیم. مگه نگفتی خسته شدی؟ تحمل کن چیزی نمونده.
ماهرخ سر تکان داد و گفت: باشه باشه هر چی تو بگی.



علیرضا اسلحه اش را کنار دیوار گذاشت و کنار سعید نشست.
سعید سیگاری روشن کرد و به سمتش گرفت و گفت: زنگ زدی؟ جواب نداد؟
علیرضا پکی به سیگار زد و گفت: نه.
سعید گفت: غمت نباشه داداش زمان که بگذره یادت میره
علیرضا گفت: نمیره ، از یادم نمیره، نباید میومدم.
سعید جواب داد: اگه فراموشت کنه که دیگه چه فایده
علیرضا پکی به سیگار زد و گفت: نه فراموشم نکرده، میدونم. ازم ناراحته که جواب نمیده.
ته سیگار را زیر پوتین هایش له کرد و اسلحه اش را برداشت.
سعید پرسید: کجا؟
علیرضا گفت: تپه ی ۴۳
سعید گفت: امشب که نوبت تو نیست.
علیرضا اسلحه را روی دوشش انداخت و گفت: نوبت حمیده ولی معلوم نیست کجا مونده. فرمانده گفت من برم.



پیمان دست ماهرخ را محکم میان دستش گرفته بود و با دست دیگرش کیف کوچکشان را حمل میکرد.
آرام و با احتیاط از تپه بالا رفتند اتاقک مرزبان خالی بود. پیمان نفس راحتی کشید. آرام آرام سراشیبی تپه را پایین آمدند پیمان آهسته گفت: رسیدیم چیزی نمونده.
ماهرخ که کمی آرام تر شده بود همراه او به راه افتاد. هنوز پای تپه نرسیده بودند که نور از جلو و پشت سر اطرافشان را روشن کرد. نورافکن ها روشن شده بودند و کورشان کرده بودند پیمان یاد حرف های قاچاقچی افتاد و به سمت تپه برگشت و ایستاد.
ماهرخ می لرزید. صبر کردند تا نورافکن ها خاموش شود. صدای ایست بلند علیرضا سکوت شب را شکسته بود. پیمان و ماهرخ بی حرکت ایستاده بودند. فریاد ایست دوم علیرضا بلند شد. بغض نمی گذاشت دوباره ایست بکشد.
پیمان که صدای مرزبان و روشن ماندن نورافکن ها نگرانش کرده بود دست ماهرخ را کشید و به سمت تاریکی دوید. ماهرخ زمین خورده بود و از ترس گریه می کرد. پیمان زیر شانه هایش را گرفت. ماهرخ می لنگید پایش را روی زمین میکشید و با پیمان میرفت. علیرضا تیر هوایی اش را زد. ماهرخ می گریست و پیمان وحشت کرده بود اما مجال ماندن نبود. دوباره شروع به دویدن
کرد و ماهرخ را بدنبالش کشید. علیرضا روی تپه نشست و به سمت ماهرخ نشانه رفت. بغضش شکسته بود و اشک هایش اجازه ی نشانه گیری نمیدادند. هنوز فرصت داشت. اسلحه را پایین آورد اشک هایش را پاک کرد و دوباره نشانه گرفت. انگشتش روی ماشه
میلرزید. تقلای ماهرخ قلبش را سوزانده بود. دندان هایش را بهم فشرده بود. اشک هایش هنوز مانع میشدند. پیمان همچنان می دوید و ماهرخ کشان کشان بدنبالش بود. چندمتر بیشتر تا تاریکی نمانده بود و مرزبان باید تصمیم میگرفت. بین پیمان و ماهرخ فاصله افتاده بود چند ثانیه بعد پیمان به تاریکی رسید و ماهرخ تنهایی لنگ میزد و پیمان را صدا می زد. علیرضا دوباره اشک هایش را پاک کرد و ماهرخ را نشانه رفت. تصمیمش را گرفته بود دستش روی ماشه رفت اما قلبش اجازه نمیداد. انگشتش
روی ماشه می لرزید که صدای شلیک گلوله ایی سکوت شب را شکافت. بوی خون و باروت در فضا پیچیده بود.
مرزبان شهید شد.
نقد این داستان از : امیلی امرایی
آقای دلیلی عزیز! بیشتر از آنکه داستان‌تان نظرم را جلب کند، نثرتان بود که به چشمم آمد. نثری که نشان می‌دهد یا خوب خوانده‌اید یا خوب گوش می‌کنید و از آن مهم‌تر همین اول کاری به زبان تروتمیزی رسیده‌اید. محاوره نوشتن و در واقع محاوره‌ی تروتمیز نوشتن کار دشواری است و شما خوب از پس آن برآمده‌اید. داستان‌تان سوژه‌ی جذابی دارد، اما شروع و اوج و پایانش با هم همخوانی چندانی ندارد. بخش اول داستان یعنی همان دورهمی توی کافه را عالی از آب درآورده‌اید، گفت‌وگوی پینگ پنگی میان سه دوست پشت میز کافه خواندنی است، بدون اینکه به ظاهر آن‌ها اشاره کنیم از خلال حرف‌ها و لحن متفاوتی که خوب از آب درآمده، تصویری جاندار از این گفت‌وگو پیش روی خواننده شکل می‌گیرد. اما داستان شما به‌زودی از این مسیر خارج می‌شود، این لحن زنده گم می‌شود و جایش را توصیف‌های کلی و کلیشه‌ای می‌گیرد. خواسته‌اید یک تراژدی عاشقانه بسازید، اما این کار آسانی نیست، برای ساختنش هم حتما لازم نیست که داستان بلندی نوشته شود، اما داستان شما اصلا از پس ساختن فضای اثرگذاری که برای چنین درونمایه‌ای لازم است، برنیامده. حیف آن گفت‌وگوی زنده‌ی سه دختر در کافه است که بعدش می‌رسد به آن کلیشه گفت‌وگوی دختر و خواستگاری که می‌خواهد او را به برج بلند خوشبختی در آن سوی مرزها ببرد. هیچ اشکالی ندارد که قهرمان داستان ما حرف‌های صدمن یک غاز بزند یا به خاورمیانه لعنتی فحش بدهد و مثل خیلی‌های دیگر در آرزوی خوشبختی بیرون از مرزها باشد. منظورم این است که چیزی که داستان‌تان را در اینجا به کلیشه نزدیک کرده این حرفهای ماهرخ نیست، بلکه شکل روایت شماست. داستان شما گره‌ قشنگی دارد، تقابلی که نشان می‌دهد شما خوب از عهده‌ی چیدن یک داستان برآمده‌اید، تیری که در این رابطه سه ضلعی از اسلحه سرباز در می‌رود و سینه‌ی رقیب را می‌شکافد می‌تواند با یک روایت زنده‌تر -درست مثل همان کاری که قصد داشتید اول داستان انجام بدهید- داستان شما را چند پله بالاتر ببرد. شما می‌توانستید این اوج داستان را باورپذیر کنید، اما راستش حالا شبیه سریال‌های هندی از آب درآمده و حیف شده است. نمونه‌های این چنینی کم نیستند، داستان‌های کوتاه تاثیرگذاری که قرار است یک حادثه و اتفاق تصادفی آدم‌هایی در ارتباط با هم را در تقابل با یکدیگر قرار بدهد و سرنوشت و زندگی‌شان را تغییر بدهد و در عین‌حال به هم پیوند بزند. خواندن داستان‌ کوتاه می‌تواند ایده‌های شما را پروبال بدهد، کمک‌تان کند که ایده‌های خام‌تان را در چیدمانی باورپذیرتر و تاثیرگذارتر عرضه کنید. مجله «همشهری داستان» یا مجلاتی مثل «کرگدن» روایت‌های مستند یا داستان‌ کوتاه‌هایی منتشر می‌کنند که خواندن‌شان می‌تواند ذهن خلاق شما و شهودی را که برای داستان نوشتن دارید حسابی بپروراند. امیدوارم همچنان بنویسید و چند سال دیگر اسم‌ شما بالای داستان‌های کوتاه جاندار و حسابی آمده باشد.

منتقد : امیلی امرایی

امیلی امرایی روزنامه‌نگار و مترجم است،



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.