فریب نخورید




عنوان داستان : مرد يخى
نویسنده داستان : شکوفه عمویی تبریزی


هنوز ساعت ده نشده، قاب عكس را برداشتم، آرام روى مبل دراز كشيدم، آن راروى قلبم گذاشتم ، دستى روى عكس مجيدكشيدم. چشمانم را بستم.
دستى روى صورتش كشيدم ، نه چشم داشت و نه دماغ، دهن. مى خنديد. نگاهم كرد. سرش راخم كردو به صورتم نزديك كرد.
چشمم را باز كردم ، لبخندى زدمُ. به عكس نگاه كردم. بيست و دوسال داره، به من زل زده، مى خنده، بيست دوساله هم موند، بزرگ نشد پير نشد ، دانشكاه رو تموم نكرد، عروسى نكرد، دوسش داشتم و دوستم داشت ، مرتضى كنارش ، دست انداخته گردنش ، نمى خنده ، چهل ساله شده، شبيه برادر دوقلوش نيست، موهاى سرش ريخته، شكمش گنده شده، نمى خنده. حوصله نداره.
شب سردى بود، باد از لاى شاخه هاى گره خورده درختان باغ گذشت زوزه كشيد، از درزهاى پنجره عبور كرد ، در فضاى خانه پيچيد. خانه را سردتر كرد. شعله بخارى نفسى براى گرم كردن خانه نداشت، درجه بخارى را بالا بردم تا وقتى مرتضى از مأموريت برمى گردد خانه گرم باشد.
ساعت هنوز ده نشده بود. مرتضى بايد مى رسيد.
باد مى چرخيد ، تورى ايوان ، چپ و راست مى بردش : بيزارم از باد و از توفان، از چرخش هر چيزى ، از به هوا رفتن تو.
قاب عكس را گذاشتم روى طاقچه، نگاهم روى ساعت ديوارى خيره ماند ، هنوز ساعت ده نشده بود. يك بالش وپتو برداشتم، روى مبل دراز كشيدم. صداى جير جير تورى مى چرخيد در سرم، محكم تربه چپ و راست مى رفت. انگار كسى مى گرفت و ولش مى كرد. پتو را پيچيدم دورم، چشمم به در ورودى بود. فرياد زدم: مرتضى تويى؟
رفتم به اسقبالش ، نبود ، نيامده. به شاخه درختان كه مثل ارواح در هم مى لوليدند و زوزه مى كشيدند نگاه كردم، لامپ سر در چشمكى زد: نسوز لطفاً. تورى را بستم و قفلش را انداختم و در ورودى را قفل كردم.حفاظ آهنى را كشيدم.
لعنت به اين باد. كه همه چيز آدم رو مى گيره.
اووف چه سرد شد، يخ كردم . شعله بخارى رابالا بردم. كناربخارى نشستم:
هزار بار گفتم ، اين خونه باغ رو بفروش بريم تو آپارتمان، به جهنم كه يادگار پدرامونه. اين در ختاى لعنتى خون به دلم مى ريزه.
ساعت را نگاه كردم هنوز ساعت ده نشده بود.هههو ههههو صدايى پيچيد.
- كى اونجاست؟
برقها رفت ، همه جا تاريك شد: جيغ كشيدم ، كى اونجاست ؟
وحشت ريخت تو دلم ، تو پام ،تو چشمام ، تو اون تاريكى جرات بلند شدن ، كبريت كشيدن را نداشتم . پاهايم مثل كوهى سنگين شده بودند نمى توانستم تكانشان بدهم، با هر جان كندنى بود،از زمين بلندشان كردم، رفتم تو اتاق دنبال چراغ قوه .
چيزى نيست دختر ، برقها رفته، خونه خودته.
توى كشوى ميز آرايش دنبال چراغ قوه گشتم:
_از دست تو مرتضى ،صد بار بهت گفتم. هر چيزى رو كه برداشتى بزار سر جاش. كو اين چراغ قوه.
روشن نمى شه هميشه خدا باطرى نداره. چى كار كنم ، خدا كنه مرتضى زود بياد.
مى لرزيدم، نفس كشيدن برايم سخت شده بود. اتاق سرد و تاريك بود. رفتم زير پتوى تخت . به ساعت مچى ام نگاه كردم ، ساعتم شب نما داشت. هنوزساعت ده نشده بود.
صدا را واضحتر شنيدم: ههووووو، ههووووو، ههووو.
چشمهايم را سفت بستم: اين چه صداييه. خيالات زده به سرم.
نفس نفس مى زدم. گرمم شد.داشتم خفه مى شدم. مى ترسيدم سرم را از زير پتو بيرون بيارم.
دست سردى لمسم كرد: مرتضى خيلى بى مزه اى.
پتو را دورم پيچيدم، به قهرپشت كردم: كى اومدى من نفهميدم
بغلم كرد:
_ داشتم سكته مى كردم. كجا قايم شدى؟ من توى باغ و ايوون را نگاه كردم. نديدمت.
صداى نفس نفس زدنش تو گوشم بود:
چقدر يخى، به من دست نزن يخ كردم. بخارى رو براى تو روشن كردم. بريم كنار بخارى تا گرم بشيم.
ولم كن، چقد فشارم مى دى ، دلت تنگ شده بود. انگار تمام سرماى قطب را با خودت آوردى. چرا اينقد يخى . پا شو بريم پيش بخارى ، پاشوديگه پسرعمو.
فضاى اتاقم پرشد ازصداى نفس كشيدن هاى طولانى، هههو هههو
مرتضى خيلى بدجنسى. بس كن نفس نكش. حالم بد مى شه. خيلى دلت برام تنگ شده، بغلم كن. دست بكش رو سرم.
مثل مجيد ناز مى كنه، مثل اون بغلم مى كنه، چطور تو اين دوازده سال نفهميدم.امشب محبتش فرق كرده. مهربون تر شده، شوخيش گل كرده.
استخونهام شكست چقد سفت بغل مى كنى.ولم كن دارم يخ مى زنم ، اينقد فشارم نده. خوابم مياد. مى خوام بخوابم.
مردى كنارم بود، موهايم را نوازش كرد. پيراهن سفيدبلندش را باد تكان داد، سوار دوچرخه ست، تركش نشسته ام،مى خواهم صورتش را ببينم ، خم مى شوم . باد بهار ، باد پاييز پيچد زير چرخهاش ، برايم دست تكان مى دهد، ترمز كن ، ترمز كن، زبانم لرزيد. جانم بالا آمد، تا گفتم ، تويى. خودتى .
برام حرف بزن. صدات را دوست دارم. بگو... بگو... دوستم دارى .
از خواب پريدم، نيمه شب است يا نزديك سحر، نمى دانم. به ساعت مچى ام زل مى زنم ، ساعت هنوز ده نشده بود . سرم را با دو دستم فشاردادم، ميان گذشته و حال دست و پا مى زنم. به اطرافم زل مى زنم ، زوزه باد را مى شنوم ، گوشهايم را مى گيرم، بيدارم ، خوابم ، گيجم . دوچرخه مجيد زير كاميون رفته، شالم به شاخه درخت خشكى گرفته، اين باد لعنتى ، همه چيز آدم را مى گيرد. انگار قلبم با شقيقه هاى سرم با هم كوبيده مى شدند و مى خواستند منفجر بشوند. روى تخت نشستم. نفس نفس مى زدم. سرم را با دو تا دست گرفتم ، اشك ريختم .
- ههوو، ههوو، ههههووو ههههووو
بس كن ، بس كن، بهت مى گم مى ترسم.
از تخت پايين آمدم ، دستم را به ديوار گرفتم ، كورمال كورمال تا آشپزخانه رفتم. يه ليوان آب و دوتا قرص برداشتم: پس اين برقها كى مياد؟ قلبم گرفت.
هههههو ههههههو ...
با فريادى گفتم:
_ بس كن، اين جور نفس كشيدنت رو دوست ندارم، حرف بزن.
كنار بخارى ايستادم . كمى گرم شدم. همين جا مى خوابم ، آدم نيست. دوست داره اذيتم كنه.
صداى پا مى اد، كى اونجاست ، دزد ؟ جنه؟ كى اين موقع شب اومده اينجا. به ساعت زل زده هنوز ساعت ده نشده. يه سايه رو شيشه افتاده، نه سايه ميله هاى آهنى حفاظ نيست، نور چراغ قوه ست، خاموش و روشن مى شه. در تورى جير جير مى كنه، كليد توى قفل چرخيد، فكم لرزيد. چشمام را بستم . به شيشه مات ضربه زد ، كاش مات نبود مى تونستم ببينمش. ترس گلوله شد تو گلوم بايد جيغ بزنم ، دارم خفه مى شم، نمى تونم جيغ بزنم ، آب دهانم رو قورت دادم، تمام قد رتم را جمع كردم.
كليد چرخيد،چرخيد. در شيشه اى زوار آهنى با قيژى باز شد، مردى بلند بالا، با كلاه ، و يك چراغ قوه اى كه مستقيم روى چشمهاى من بود وارد شد. جيغ زدم. از ته حنجره ام .

نديدمش ،نشناختمش، با جيغ مى گفتم: دزد، دزد. يك سيلى زد به صورتم. ساكت شدم.شا نه ام را گرفته بود و تكان تكان مى داد:
_ چته منم ، مگه منتظرم نبودى.
بريده بريده ، با انگشت به اتاق خوابم اشاره كردم .گفتم:
پَ پَ پس او او اون مَ مَردِ كه كِ كِ كنارم خوابيد و بَ بَ بغلم كرد كى بود؟
داشتم از حال مى رفتم ، تمام بدنم مى لرزيد ، مر تضى به سمت اتاق خواب دويد، من هم به دنبالش ، چراغ قوه اش را انداخت روى تخت. هيچكس روى تخت نبود، جاى سرى كه در بالش فرو رفته بود را ديدم، تختخواب نا مرتب بود و اتاق سرد.
به ساعت مچى ام نگاه كردم . ساعت هنوز ده نشده بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
اول این‌که نوشتن داستان را جدی گرفته‌اید و چند داستان برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید عالی است. این‌که خودتان را به نقد گذاشته‌اید عالی‌تر است چون از همین حرف‌ها و نکته‌هاست که داستان جلو می‌رود.
داستان «مرد یخی» ضرب‌آهنگ خوبی دارد. به خصوص جاهایی که باید این ضرب‌آهنگ تند باشد، سرعت می‌گیرد و کار را خوش ریتم می‌کند و مخاطب از سرعت ایجاد شده سرعت می‌گیرد و می‌خواهد ببیند بالاخره در داستان چه اتفاقی می‌‌افتد. تا این‌جای کار خوب پیش رفته‌اید. توصیف‌های ابتدایی با ضرب‌آهنگ آرام‌تری ما را به میانه داستان می‌رساند که قرار است اتفاق اصلی آن‌جاها رخ بدهد. اما اتفاق اصلی در داستان شما چیست؟
من فکر می‌کنم داستان شما هنوز منعقد نشده و اتفاق اصلی‌ای رخ نمی‌دهد. این‌که شخصیت داستان شما منتظر یک نفر است و این انتظار طول می‌کشد و برق می‌رود و در این برق رفتن او کسی را کنار خودش حس می‌کند و بعد کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد داستان را قوام نمی‌دهد. این میان یک چیزی کم است. اتفاقی که باید بیفتد اما نیفتاده است. مثلا جملات آخری که نوشته‌اید را ببینید: «جاى سرى كه در بالش فرو رفته بود را ديدم، تختخواب نا مرتب بود و اتاق سرد.»
دقیقا این جمله را که نوشته‌اید شروع داستانی است که یک خط بعد تمام می‌شود. اما این وسط یک اتفاق هم افتاده. شما در داستان‌تان از عنصری کاربردی استفاده کرده‌اید که من اسمش را می‌گذارم «هول‌ و ولا». این عنصر خیلی برای ایجاد تعلیق در داستان خوب است و کاربردی است. شما زمینه‌ای فراهم می‌کنید که ته دل شخصیت و خواننده‌تان را خالی کنید و بالاخره ببینید چه اتفاقی قرار است بیفتد. هول و ولا خیلی به تعلیق کمک می‌کند اما شما را هم فریب می‌دهد. وقتی این عنصر را استفاده می‌کنید فکر می‌کنید ایجاد هول و ولا یا همان اضطراب ایجاد شده در داستان برای داستان شدن کافی است. این‌جاست که شما رو دست خورده‌اید. نوشته با هول و ولا شکل داستان نمی‌گیرد و باید عناصر دیگری را هم وارد کار بکنید. در داستان شما هیچ اتفاق داستانی‌ای رخ نمی‌دهد. انتظاری که رقم زده‌اید هیچ داستانی را پیش نکشیده است. حتی در ارائه خرده روایت‌ها هم ضعیف عمل کرده‌اید. داستان فرعی‌ای که می‌تواند داستان خوبی باشد را کاملا بی‌نتیجه رها کرده‌اید. روایتی که بین مجید و مرتضی و ارتباط‌شان با شخصیت زن داستان است می‌توانست خوب عمل کند اما شما ترجیح داده‌ایدگنگ باشید. ترجیح داده‌اید در هاله‌ای از ابهام باشید و داستان را بر همین ابهام بنا کنید. همان مردی که رد سرش بر بالش است هم یک ابهام دیگر است. بگذارید تجربه‌ام را در این زمینه بگویم. ابهام خیلی وقت‌ها کمکی به داستان نمی‌کند و مثل همان هول و ولا فریب دهنده است. شما را گول می‌زند که تعلیق ایجاد کرده‌اید و خواننده را با خودتان همراه کرده‌اید اما غافل از این هستید که داستان شکل نگرفته است. ابهام نمی‌تواند داستان بسازد. می‌تواند به شما کمک کند که داستان‌تان رنگ و لعاب داشته باشد اما نمی‌تواند برای داستان شدن کافی باشد.
شما در این نوشته عناصر خوبی را به کار گرفته‌اید که می‌توانند خواننده را جلب خودشان کنند اما نمی‌توانند داستان‌ساز باشند.
بگذارید پیشنهادی بدهم. از همان جمله‌ای که پیش‌تر از داستان‌تان مثال آوردم استفاده کنید قصه‌تان را پیش ببرید. همان را زمینه‌ای برای ورود به دنیایی وهم‌آلود و خیال‌انگیز کنید. رفت و آمدهای خیال و واقعیت را بیش‌تر کنید و داستان مجید و رابطه‌اش با این زن را هم بسط بدهید و فضای روشن‌تری برای آن در نظر بگیرید. مجید را در خیال نگه دارید و از آن در نقابل با مرتضا استفاده کنید. فکر می‌کنم برای این‌کارها باید بازنویسی‌ای اساسی در دستور کار قرار بدهید و البته داستان در بازنویسی‌هاست که به دست می‌آید.
البته آنچه گفتم پیشنهادهای من بود برای داستانی شدن «مرد یخی». شاید شما طرح دیگری را در نظر بگیرید و این ایده را بسط دهید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۳
شکوفه عمویی تبریزی » شنبه 18 آذر 1396
نظراتت ازرشمند شما را خواندم ، مرسى
الهام قهرمانی » یکشنبه 19 آذر 1396
سلام من داستان شما رو دوست داشتم. این حس رو بهم میداد که شما در چند خواب هستین و هی بیدار میشین و وارد خواب بعدی میشین. چون زمان هیچ تغییری نمیکرد.البته این برداشت من هست. دنیای بدون حرکت زمان. اما نقد آقای مرشدی هم خیلی نکات خوبی به من یاد داد. این جمله رو هم دوست داشتم " ترس گلوله شد تو گلوم" بازم ممنونم برای داستانتون قهرمانی
شکوفه عمویی تبریزی » پنجشنبه 12 بهمن 1396
سباسگزارم كه داستان را خوانديد و نظرداديد. دوستانى چون شما ارزشمند هستند . سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.