نویسنده باید بر ابعاد شخصیت داستان خود تسلط داشته باشد




عنوان داستان : پدر
نویسنده داستان : شایان آیرملو تبریزی


بی اختیار دست هام رو به هم فشردم . انگار چیزی از کسی میخواستم اما ...
از شدت اضطراب و ناراحتی پاهام میلرزید و روی کاناپه یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم . چشم چپم میپرید و فقط یاد اون بود که تو ذهنم جست و گریز میکرد . با حرف هایی که زد ذهن درگیرمو درگیر تر کرد . انگار تا به امروز اصلا منو دوست نداشته ، انگار همش بازی بوده . آخه چرا ؟ مگه من بچه ام که با دوستت دارم های الکیش جواب دوستت دارم هام رو میداد ؟ چجوری انقدر راحت میتونه فراموش کنه ؟ اون روز که بهش گفتم به جز اون به کسی دیگه نمیتونم فک کنم چی ؟ خوب چرا دستام رو میبوسید و بهم پدر میگفت ؟ چرا وقتی منو میبوسید لباش میلرزید ؟ اون دستام رو گرفت تو دستای سفید و کوچولوش تو چشام خیره شد و گفت همه چی درست میشه. یادمه بار دوم که رفته بودیم کافه یه چیزی خوردیم که اسمشم نمیدونستیم. باهم توی یه لیوان، از یه نی نوشیدنیمون رو خوردیم. برگشتنی سفت از دستم چسبیده بود و هی میبوسید دستمو . اون روز واقعا سرد بود . منی که همیشه آروم بودم و دیوونه کرد.
وای چقدر مسخره! یعنی چی؟ نمیفهمم، واقعا نمیفهمم! بهم گفت من فقط دلم واست میسوخت وگرنه من خودم عشق دارم.
اونقدر آشفته بودم که نفهمیدم تو دستم سیگار روشنه و به فیلترش رسیده ، سیگار رو پرت کردم تو سینک ظرفشویی که پر از ظرف های کثیف بود. قرار بود ظرف هارو بشوره. همیشه بعد از ظرف ها بهم میگفت: پدر! قهوه یا چای؟
ای کاش ساعت دو و نیم بود، اون موقع هنوز نرفته بود.
رفتم سمت پنجره، بارون می زد به پنجره، زمین خیس بود از اشکای آسمون. من هنوز نفهمیدم دلیلش چی بود. من فقط دلیل کارش رو می خواستم بدونم . وقتی ازش پرسیدم جواب مسخره ای داد ، گفت : دوسم نداره . منم زدم زیر گوشش، خب، خودمم پشیمون شدم اما اون ادامه داد:
هیچ وقت دوستت نداشتم! همیشه سعی کردم حالت رو بد نکنم . می خواستم حالت خوب باشه . اما حال خودم بد میشه ، دیگه تحمل ندارم ، دیگه نمیتونم خیانت کنم . تو دیوونه ای .
اون به من گفت دیوونه ، در صورتی که اون رفتارش یهو عوض شد ، شبیه آدمی که شیزوفرنی داره و شخصیتش هر چند وقت یکبار عوض میشه. من فقط زدم زیر گوشش ولی اون حولم داد و فحش میداد. اون هیچ وقت فحش نمیداد نمیدونم چرا یهو اینجوری شد انگار داشت با یه غریبه تو خیابون دعوا می کرد. جیغ میزد و فریاد میکشید اما نه از اون جیغ هایی که از روی لذت بود. به سمت اتاق می دوید من فقط بهش میگفتم:
چته؟ چرا این کارارو میکنی؟
آخه چطور میتونه یه آدم اینجوری جواب خوبی های یه نفر رو بده؟ واقعا مسخرم کرده بود و مثل یه اسباب بازی باهام بازی کرد.
از جلوی پنجره دور شدم و به سمت اتاقی که هنوز بوی اونو می داد رفتم .کم کم پاهام به لرزه افتاد . نمیدونم چرا یه دفعه لرز کردم . شومینه روشن بود . همونجا جلوی در نشستم و یه سیگار روشن کردم . صدای تیک تاک ساعت مثل پتک میکوبید به سرم . دستام و بردم جلوی صورتم و نا خود آگاه زدم زیر گریه . چرا ؟!! چرا ؟!!
من دلم فقط واست میسوخت.
هه ! خیلی مسخرس این که آدم به خاطر ترحم با کسی باشه.
با لرز دوباره پاشدم . آروم داخل اتاق شدم ، کف اتاق خون ریخته بود. دستم و با لرز آوردم بالا کشیدم زیر دماغم اما دماغم خونی نبود ولی روی دستم خون خشک شده بود . سرمو بالا گرفتم . بهت زده به تخت خیره موندم . اون رو تخت بود غرق خون.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این نوشته می‌تواند یک واگویه یا اعتراف باشد. چنین نوشته هایی به تناسب موضوع خود می توانند احساسی شوند. در اینجا ما احساس و تفکرات مردی را داریم که درونیات و ذهنیات خود را بیرون می ریزد. در چنین مواقعی نویسنده باید به کنش‌ها و واکنش های روانشناختی شخصیت خود توجه داشته باشد. وقتی نوشته‌ای از منظر روانشناختی مطرح می شود می‌باید در بعد شخصیت سازی و شخصیت شناسی بسیار فکر شده باشد. شخصیت بایست به طور کامل از قبل در ذهن نویسنده ترسیم شده و جا افتاده باشد. حتی اگر لازم باشد نویسنده روی کاغذی همه ویژگی های شخصیتی او را مکتوب کند و بر اساس آنها کنش و واکنشی را به وی نسبت دهد.
انسان ها در سنین مختلف و در جایگاه های اجتماعی مختلف و در موقعیت های مختلف، واکنش های مختلف هم دارند. اگر درگیری ذهنی و روانی داشته باشند که کار بیشتری هم از سوی نویسنده می طلبد.
این داستان شرح مردی است که میانسال و به بالاست و با زنی یا دختری آشنا شده که بسیار از او جوان‌تر است. تلاش شده تا این تفاوت در نام اثر نیز القا شود. از ماوقع این داستان چنین بر می آید که نویسنده دو نکته را می توانسته و می خواسته مورد هدف قرار داده باشد یکی دلیل این آشنایی و دیگری فرجام آن.
دلیل این آشنایی در لابلای دیالوگ ها نهفته است جایی که دختر اعتراف می کند که: "من فقط دلم واست میسوخت" و "همیشه سعی کردم حالت رو بد نکنم. می خواستم حالت خوب باشه". و از سوی مرد احتمالاً تنهایی و نیاز به مهربانی و توجه. آوردن دلایل در دیالوگ و یا به طور غیرمستقیم در کنش ها می‌تواند از نقاط قوت یک داستان باشد. باید گذاشت تا خواننده آن را دریابد و بفهمد و حس کند. داستان فوق به‌هرحال یک موضوع اجتماعی است که آگاهی‌دهنده از چنین روابطی در جامعه روز ماست. رابطه ای که نمونه آن هم امروزه متاسفانه کم نیست.
چیزی که در این جا مهم است نحوه پردازش و ارائه این موضوع است. داستان‌نویس کسی است که بتواند موضوعات روز و آشنا را با زبان و تکنیک و ترفندهای زیبا به مخاطب عرضه کرده و توجه او را نسبت به مسائل اطرافش برانگیزد. پس باید به سراغ فرم و تکنیک ارائه داستان رفت.
اولین تکنیک که ادبی هم هست نحوه روایت داستان است. هر آن چه در داستان اتفاق افتاده را ما از سمت یک شخصیت و از درون ذهن یکی از آن ها درمی‌یابیم. این شیوه ادبیت خاص خود را دارد، گرچه روایت را یک سویه می کند. بدین معنا که ما همه چیز را از زاویه نگاه و ذهن این شخصیت درمی‌یابیم و این همه ی واقعیت برای تصمیم گیری نیست. این می تواند یک روایت جانبدارانه باشد. با این همه باید گفت نوشتن ذهنیات کمی دشوار است و برای همین گفته شد که باید نویسنده کاملاً بر شخصیت مسلط باشد.
عدم تسلط بر شخصیت باعث می شود گاه کردار و گفتاری بدو نسبت داده شوند که تناسب با شخصیت او نداشته باشند. مثلا در جایی که از قول مرد گفته شده "شبیه آدمی که شیزوفرنی داره و شخصیتش هر چند وقت یکبار عوض میشه." انتظار گفتن چنین جمله ای از این شخصیت شاید نمی رود مگر آن که ما قرار باشد ما با فردی روانشناس مواجه باشیم یا کسی که جایگاه دانش او برای ما جا افتاده باشد. اما در عوض نقل قول زیر از سوی شخصیت مرد باورپذیرتر است و تصویری تر: " نمیدونم چرا یهو اینجوری شد انگار داشت با یه غریبه تو خیابون دعوا می کرد. جیغ میزد و فریاد میکشید..." بنابراین در توصیفاتی از این دست به سراغ تصاویر باید رفت نه مفاهیم و کلمات علمی.
عدم استفاده از اسم برای هر دو شخصیت کاری هوشمندانه است چرا که در این جا فرد خاصی مهم نیست. مهم انسان ها در موقعیت های مشابه هستند.
در چنین نوشته هایی تضادهای دو موقعیت باید حتماً مورد اشاره قرار گیرد؛ یک موقعیت زمان آشنایی دو شخصیت و مراودات احساسی آن ها و دیگری زمان دعوا و فرجام کار. چنین تضاد و تناقضی به کنش ها رنگ و اهمیت می دهد. این مساله دقیقاً در داستان رعایت شده است به خصوص در ذهن راوی که اینک ناخودآگاه بایست در زمان عقب جلو برود و میان روزهای خوب و کنش امروز خود بالا و پایین برود و دچار استیصال باشد. اصولاً یک راه نشان دادن استیصال همین رفت و آمدهای ذهنی است. سئوالاتی که مدام در ذهن مرد درابتدا چرخ می خورند هم قوت نوشته محسوب می شود و خوب است زیرا باز هم از درماندگی مرد می گوید.
در زمان نگارش به برخی شیوه های نگارشی فقط دقت بیشتری شود. مثلاً برای نشان دادن انعکاس جملات دختر در ذهن مرد باید این جملات مشخص شوند و بهتر بود از علامت نقل قول استفاده می شد: "من دلم فقط واست میسوخت." استفاده مکرر از این جمله با این علامتها باعث می شد ذهن درگیر مرد بهتر به تصویر درآید.
همچنین برخی جملات قابل حذف بودند. نویسنده محترم دقت نمایند که اگر جمله ای را حذف کرده و این حذف به داستان لطمه نمی زند پس ضرورتی در حفظ آن احساس نکنند به خصوص در مواردی که بیهوده و بیخود این جملات تکرار شده اند.
نکته نهایی نیز در مورد همان شیوه ی گفته شده و سفارش شده در همه کلاس هاست که : "نگوئید، نشان دهید". لزومی ندارد مرد یا نویسنده بخواهد بگوید که او مضطرب است. این اضطراب را در کنش ها، در بالا و پایین رفتن ها و در سیگار کشیدن های متوالی نشان دهید. تمام موارد توصیفی و توضیحی از این دست را در دل کنش ها و واکنش ها ببرید.
نویسنده قلم خوبی دارند و می توانند در آینده داستان های موفقی بنویسند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
شایان آیرملو تبریزی » دوشنبه 27 آذر 1396
سلام آقای عباسلو بابت اینکه وقت گذاشتین ممنونم و نقد هایی که نسبت به من کردین قبول دارم و حتما از توضیحاتتون در داستان های بعدیم استفاده میکنم ، البته یکم حق بدین این داستان رو من خیلی وقت پیش نوشتم که دومین داستانم به حساب میاد ولی باز هم ممنونم با تشکر فراوان شایان آیرملو تبریزی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.