به پرسش‌ها جواب بده




عنوان داستان : کاکتوس
نویسنده داستان : شایان آیرملو تبریزی


هنوز به پنجره ی ساختمون رو به رویی خیره بود ، بوی سیگارش کم کم داشت خفم میکرد ، یک ساعت بود که دم پنجره داشت سیگار میکشید ؛ پشت هم . بوش مثل بوی سیگارای کهنه ی بابابزرگ بود .
طبقه سوم ؛ خانوم جوونیه که تنها زندگی می کنه و آشپزخونش رو به روی پنجره اتاق منه ، هرشب به پنجره ی اتاقش نگاه می کنم ، شیشه های مشبک و ترک خورده که گوشه پایینش سمت راست شکسته که گلدون های کاکتوسش رو گذاشته اونجا . جمعه ها زمانی که به گلدوناش آب میده ، دستای سفیدش رو میبینم . به نظر موهاش کوتاه و تیره میاد ، بدنشم لاغر نیست ، پر و ورزشیه اما اصلا چاق نیست . پنجرش توری داره اما هیچوقت تا آخر باز نمیکنه ، شایدم باز نمیشه . پنجره اتاقش بزرگتره ولی کرکره داره ، هیچوقت تا حالا توش رو ندیدم ، ولی به نظر کاغذ دیواری کرم داره ، فک کنم ترکیب رنگی اتاقش کرم و نارنجی باشه ، شایدم قهوه ای . خونش یه پنجره دیگه هم داره که به نظر اون پنجره پذیراییشه ، اون پنجره سر تا سر توره ضخیمه ، فقط یه بار یادمه باز شد ، اونم فک کنم تولدی چیزی بود که یه پسر جوون اومد کنار پنجره سیگار کشید ، چهرش در هم بود .
طبقه بالایی ؛ مردی تنها ، لاغر ، عینکی ، بدجور سیگاری ، موهاش درست و حسابی معلوم نبود ولی عینکش از اون ته استکانیا . با آینه کوچیکه حموم نگاش میکردم گاهی اوقات ، کلا آدم آرومی بود ، یه بار بیشتر صداشو نشنیدم .
خانوم جوون صبح ها دور و بر ساعت هشت سرکار میره ، تا ساعت پنج که میاد تو آشپزخونه و به نظر ظرفای دیشبش رو می شوره . گاهی صدای خنده هاش رو می شنوم ، زمانی که داره در حال آشپزی با تلفن حرف میزنه ، پریزاد ، اسم دوستشه شاید ، چون چند باری این اسم رو شنیدم .
یه بار بیشتر صداشو نشنیدم ، چند شب پیش بود وقتی داشت از رادیوش آهنگ گوش میداد ، خیلی یواش باهاش زمزمه می کرد که بیشتر صدای خش خش رادیوش به گوشم رسید . به نظر می اومد اونم به پنجره خانوم جوون نگاه می کرد .
هنوز به پنجره ی ساختمون رو به رویی خیره بود ، بوی سیگارش کم کم داشت خفم میکرد ، یک ساعت بود که دم پنجره داشت سیگار میکشید ؛ پشت هم . بوش مثل بوی سیگارای کهنه ی بابابزرگ بود .
یه مرد توی آشپزخونه بود ، به نظر که مرد میومد ، هیکلش درشت بود ، خانم جوون بغلش کرد ، من خیره به منحنی بدنش پشت شیشه های کدر آشپزخونش بودم ، لباسش به نظر به رنگ بدن بود .
چشمامو بسته بودم و داشتم تو خیالم حس می کردم جای اون مرده ام ، به نظر پوست لطیفی داره خانوم جوون ، زیر گردنشم از این عطرای گرون زده ، آدامسشم نعناییه ...
که یه دفعه یه چیزی از جلوم رد شد و صدایی از پایین اومد ، انگار چیزی افتاد از بالا ، رادیو طبقه بالایی هنوز میخوند .
چند وقتیه از این ماجرا میگذره ، خانوم جوون داره اسباب کشی می کنه ، معلوم نیس بعد از این به کجا قراره خیره شم و با کی خیال بافی کنم . قراره چند وقت دیگه رو این صندلی بشینم تا یکی دیگه بیاد و ...
شایدم کسی نیاد ، خالی بمونه ، شاید این بار یه پیر زن تنها بیاد ، که به نظر حوصله ام سر میره ، امیدوارم هر کی میاد به اون کاکتوس ها دست نزنه ، اونا یادگار خانوم جوونن .
صدای رد شدن کامیون بار رو شنیدم ، با آینه تماشاش کردم واسه آخرین بار ، مرده واقعا خوش هیکله ، مناسب خانوم جوونه ، به هم میان .
غروب تلخیه ، بچه ها دارن با دوچرخه هاشون بازی می کنن ، بعضیاشونم فوتبال می کنن ، دوستم خیلی وقته نیومده خونمون تا باهم بازی کنیم ، شاید اونم داره با بچه ها او کوچه لی لی می کنه ، ولی من به کاکتوسا نگا میکنم ، دلم واسش تنگ میشه ، مدت هاست خبری از همسایه بالاییمونم نیس ، مثل اینکه اونم ترک کرده.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
چند مساله در داستان «کاکتوس» وجود دارد که باید به آن پرداخت. ابتدا می‌خواهم بگویم نوشته شما تصاویر را خوب ردیف کرده است. یعنی تصویرها را خوب دیده‌اید و به زبان شخصیت داستان‌تان آورده‌اید. این یعنی شما می‌توانید داستان‌نویسی باشید که اجزا را خوب می‌بیند و حتی خوب هم تخیل می‌کند. شما وارد تصورهای شخصیت داستان‌تان شده‌اید و از ذهن او می‌خواهید روایت خودتان را داشته باشید و نشان می‌دهد که توانایی این کار را دارید.
اما فکر می‌کنم داستان در نوشته شما شکل نگرفته است. شخصیتی را داریم که طبقات همسایه را تخیل می‌کند. پرسش من این است که چرا این اتفاق‌ها در ذهن او رخ می‌دهد؟ من پاسخی به این پرسش در داستان شما نیافتم. شما باید به پرسش‌هایی که داستان‌تان ایجاد می‌کند پاسخ بدهید. داستان امری پیچیده نیست. شما همان‌طور که دوست دارید مجهول‌های زندگی‌تان را کشف کنید باید به مجهول‌های داستان هم توجه کنید وگرنه قافیه را باخته‌اید. در نوشته شما راوی چرا دارد این‌ چیزها را روایت می‌کند؟ دلیل این‌که او این داستان‌ها را در ذهنش مرور می‌کند چیست؟ این‌ها و پرسش‌های دیگر در ذهن من مدام در رفت و آمد بود اما هیچ دلیل روشنی در داستان شما پیدا نکردم. یک وقتی است که مثلا یک عشق پنهانی در شخصیت وجود دارد که زن همسایه را تخیل می‌کند و این بهانه‌ای می‌شود برای تخیل‌های او. یا مثلا از همسایه عصبانی است و دارد نقشه قتل همسایه را می‌کشد و به همین دلیل است که زندگی و خانه او را مرور و تخیل می‌کند.
این‌هایی که نوشتم برای مثال بود. می‌خواهم بگویم اگر می‌خواهید تخیل کنید باید دلیل داشته باشید. اصلا نمی‌دانم شخصیت شما به دنیال چیست؟ خط قصه شما چیست؟ شما چه چیزی می‌خواهید با این نوشته بگویید. ببینید مدام سوال‌های من بیش‌تر می‌شود و چیزی که در نوشته‌ شما یافت نمی‌شود پاسخ به این سوال‌هاست. اگر بخواهید باز هم سوال هست که بخواهم از داستان شما بپرسم و پاسخی برای آن نداشته باشم.
اگر از شما بخواهم قصه‌تان را توضیح دهید چه می‌گویید؟ شاید بگویید بچه‌ای که پشت پنجره نشسته و دارد تخیل می‌کند. این برای داستان شدن کافی نیست. داستان کنش و کشمکش، گره و گره‌افکنی و گره‌گشایی و... می‌خواهد. چه کشمکشی در داستان شما رخ می‌دهد؟ جدال ذهن بچه با دنیای بیرون؟ از شما این را قبول می‌کنم اگر بگویید برای چه این جدال وجود دارد؟
ببینید مدام دارد وضعیت بغرنج‌تر می‌شود و نوشته شما پاسخی به پرسش‌هایی که مطرح می‌کنم ندارد. یک نکته دیگر هم وجود دارد. داستان شما دو بخش مجزا دارد. یک بخش اول است که عمده داستان را تشکیل می‌دهد و تخیل‌های بچه را دنبال می‌کنیم و بخش بعدی که یک پاراگراف کوتاه است و می‌نویسید: «غروب تلخیه، بچه‌ها دارن با دوچرخه‌هاشون بازی می‌کنن...» پاراگرافی که از نظر من هیچ ارتباطی به تنه داستان‌تان ندارد. این‌جا یک بخش کاملا جدا از تنه نوشته‌تان است. مثلا می‌خواهید تنهایی این بچه را نشان بدهید و آن را در تقابل با تخیل کردن‌ها قرار بدهید؟ من فکر می‌کنم اگر چنین قصدی هم داشته باشید در این بخش دیده نمی‌شود و اگر هم دیده بشود و خواننده با سختی آن را کشف کند، نوشته شما برای داستان شدن هنوز خیلی چیزها کم دارد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۲
شایان آیرملو تبریزی » دوشنبه 27 آذر 1396
که اتفاقا مغز داستانع . یه نویسنده نباید اینارو بگه ، این وظیفه خوتنندس که بففهمه یا تخیل کنه ویا اصلا حدس و گمان کنه ولی بنده اشره هم کردم . که دوست پسر بچه نیومده تا باهاش بازی کنه . چرا اون نمیره پایین بازی کنه خب ؟ دقیقا جواب همینه . پسر بچه روی ویلچره و اون مدت ها پشت پنجرش تنها دوستش که کاکتوس های خونه همسایه بود رو نگاه می کرد و خونشو واکاوی میکرد و کم کم یه عشق کودکانه نسبت بهش ایجاد شد و ... ممنونم که داستانم رو خوندید و ممنونم که واقعا وقت گذاشتید با تشکر فراوان شایان آیرملو تبریزی
شایان آیرملو تبریزی » دوشنبه 27 آذر 1396
سلام آقای مرشدی خدمتتون عارضم که پیش اومدن سوالا همه منطقیه ولی قرار نیست همه داستان ها همه چیزو به ما بگن . من تخیل میکنم ، تخیلمو می نویسم و در اختیار دیگران میذارم تا اونها هم جوری که توتنشو دارن تخیلاتمو تخیل کنند جواب سوال اول من اینه که این پسر بچه مشخصه همسایه رو دوسداره اما سوالم از شما اینه که چرا تا حالا بهش فکر نکردین که چرا اونو دوسداره؟نمیتونه کسی دیگه ای رو دوسداشته باشه؟چرا همش اون پنجررو نگاه میکنه . همه ی سوالات شما دقیقا با همون چیزی که بهش اشاره کردین جواب میده . همون بند آخر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.