پُل تداعی از امروز سیاه به دیروز رنگی




عنوان داستان : سایه مرگ
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی

مردک سرش را از پنجره ی پژو بیرون آورد و فریاد کشید :
ما پولمونو تو جیب حرومیای میلیاردری مثه تو نمی ریزیم.
فریدون مفش را با پشت آستین چرکش پاک کرد و تفی به سمت پژو انداخت.
چراغ سبز شد و پایش را گذاشت روی گاز و دستش را روی بوق. فحش آبداری به جان فریدون کشید و توی یک خیابان فرعی گم شد.
نشست روی جدول بین خیابان، سازش را گذاشت روی زمین و تکیه زد به نرده کشی سبز و زرد، دختر جوانی سرتا پا سیاه پوش با هنذفری سفید توی گوشش و موبایل توی دستش بی محابا از بین ماشین ها رد می شد، راننده ای لعنت می فرستاد بر مردم بی فرهنگ مملکتش.
از صبح تا این لنگه ی ظهر دوازدهمین دختر یا زنی بود که می دید همه لباس هایش مشکی است.
گره آستین های پیراهن سرخابیِ گل ریز را دور گردنش محکم کرد، معلوم بود بشور بپوش است و آنقدر آب گرم و سرد به خودش دیده که به کهنگی می زند و بر عکس لباس تن فریدون تمیز و بدون لکه ای از آلودگی های تهران است.
هیچ کس نبود که تکه بارش نکند، لباس زنانه از خودش آویزان کرده بود.
حنانه هیچوقت سیاه نمی پوشید می گفت اگر روزِروزش مشکی بپوشم در عزا چه کنم؟
هفت رنگ پیراهن داشت و رویشان پراز گل بود، مثل گل هایی که هر فصل روی هر تپه ای در می آمدو یکیش را لای موهای او می دیدی.
چراغ قرمز شد، ساز را برداشت، اتوبوس کهنه ی قرمز، کرم با چراغ های بیرون زده کنار پایش ایستاد، دودش را فرو کرد توی حلق فریدون، اهسته سرفه کرد با دهان بسته، ریخت توی خودش، ریخت توی خودش و آنقدر ریخت که ناخواسته دهانش باز شد و با یک سرفه محکم خون پاشید روی شیشه ی ماشین شاسی بلند.
راننده ی جوان وحشت کرده بود، فریدون نشست روی راه های سیاه و سفیدهایش را سرخ کرد.
جوان پیاده شد کمی با فاصله از او ایستاد و گفت میخواهد اورژانس خبر کند یا کاری برایش بکند، که فریدون لنگی از جیبش بیرون کشید و به زحمت روی پا ایستاد، قدش را کمی بلند کرد و پشت خمیده اش را کشید و لخته ی خون و قطره هایش را از روی شیشه جمع کرد. سازش را دنبال خودش به سمت پیاده رو کشید.
روزش نبود، از صبح یک قران هم توی کیسه اش نیفتاده بود، پیراهن را باز کرد، لبه ی یکی از استین ها کمی خون ریخته بود، رفت توی ساندویچی سر چهارراه و از صاحب مغازه که می شناختش اجازه گرفت و به دستشویی زیر زمین رفت، آستین را گذاشت توی روشویی و بقیه ی پیراهن را مچاله کرد زیر بغلش، آب سرد را باز کرد روی لکه خون، حنانه یادش داده بود که آب هر چه سرد تر باشد رد خون راحت تر پاک می شود، اول باید آب می کشید و رنگ اصلی را می برد بعد کمی مایع می زد و تمییز میکرد.
آبش را چلاند توی کاسه ی کف، دوباره همانطور خیس گره زد دور گردنش، لنگش را توی سطل انداخت و صورتش را چند بار آب زد.
بر گشت سر کارش و دوباره با صدای پرخش و خلطش شروع کرد به خواندن همان ترانه ی محلی کردی که حنانه دوست داشت و هرشب قبل خواب دراز می کشید روی شکم و دست می زد زیر چانه و منتظر می شد تا فریدون برایش بخواند و بعد بخوابند. میگفت تمام خستگی سوزن زدن های صبح تا ظهر و سبزی پاک کردن های ظهر تا شبش با صدای فریدون از تنش در می آید.
چراغ قرمز شد، مردی شیشه ماشین را پایین کشید دوربین گوشی را روشن کرد و گفت بلند تر بخوان و فریدون پردرد تر از نو شروع کرد خواندن و مرد یک اسکناس ده هزار تومانی را گرفت بیرون. چشم هایش برق زد و پول را قاپید و حالا شروع کرد به خواندن ترانه ی شادی که حاج بابا شب عقدشان برایشان خوانده بود. چراغ سبز شد موتوری با سرعت باد از کنارش رد شد و ضرب محکمی از فرمانش به دستی که ساز تویش بود خورد و کمانچه ی صد ساله اش، یادگار حاج بابا، با ارشه ی مو اسب عربی اش و چوبی که گاهی با عاج فیل قاطی شده بود، پرت شد وسط خیابان و نیسان آبی رنگ با بوق ممتد از رویش رد شد.
روی زمین افتاده بود و خودش را چهار دست و پا و تند تند می کشید سمت ساز و ماشین ها دستشان را می گذاشتند روی بوق و فحش بود که به خوردش می دادند، صورتش خیس شده بود از گریه ی مردانه اس بدنش می لرزید روی دستش خراش افتاده بود و پایین بیراهن حنانه پاره شده بود و تکه اش را کدام ماشین یا موتور با هوای گذرشان ربوده بود نمی دانست، کاری به بوق ها و ناسزاها نداشت فقط میخواست به کمانچه اش برسد که رسد، دوسیمش پاره و فر خورده بودند، موهای اسب عربی صد ساله پیش بدون حفاظ ان طرف خیابان پرت شده بود و دیگر نمی شد اسمش را ارشه گذاشت.
حنانه گفت معلم تازه ی روستا با خودش یک چیزی اورده می گویند عکس همه چیز را تا می اندازد روی یک تکه کاغذ ار خودش می دهد بیرون بیا منو تو هم برویم عکسمان را بیندازیم.
هیجان زده گفتم پس کمانچه حاج بابا را هم میاورم تو هم ان لباس سرخابی ات را بپوش که پراز گل های رنگیست. من هم لباس کردی آقاجانم را می پوشم.
معلم گفت بگویید سیب و تلقی عکس گرفت و یک تکه کاغذ از زیرش بیرون آمد.
عکس که ظاهر شد هی نگاهش می کردند و به هم می خندیدند، حنانه نخودی میخندید، دستش را میگذاشت جلوی دهنش و چشم های درشت مشکی اش خط می شد و صدای ریزی داشت.
همان روز یک پلاستیک براق کشید روی عکس و چسباندش به کمانچه، فریدون گفت اینطوری هر بار که میزنم میبینمش.
حالا پلاستیک زرد شده ی قدیمی پاره و عکس مچاله شده بود توی چوب خورد شده ی ساز، پسرک دست فروشی که آن طرف چهار راه دستمال های عاشقانه با جعبه ی مربعی شکل برای ماشین میفروخت دوید سمت فریدون و کمکش کرد، روی نیمکت قرمز توی پیاده رو نشاندش، هیچ تشکر نکرد و گفت ولش کند و برود سرکارش پسر بدون حرفی یکی از جعبه دستمال هارا گذاشت کنار فریدون که خون ها را پاک کند و رفت دنبال کارش.
کفش هایش را در آورد گذاشت روی نیمکت پیراهن را باز کرد دراز کشید و سرش را گذاشت روی کفش ها، پیراهن را رویش انداخت و کمانچه را توی بغل گرفت. چشم هایش را بست و به چیزی فکر نکرد.
حنانه رفته بود سبزی بچیند با پیراهن سبز گل سرخش و موهای سیاه تا کمرش را از بغل بافته و انداخته بود روی شانه راستش، فریدون رفته بود شهر خانه ی یکی از اعیان ها به پسر دوازده ساله ای کمانچه یاد بدهد.
حنانه سر زمین ترانه می خواند و سبزی هارا تمیز دسته دسته میکرد، انرژی و هیجانش را هیچ کس نداشت و فریدون عاشق همین روح کودکانه و پر شورش شده بود.
عمو، عمو خوبی؟
دختر بچه ای با روپوش سرخابی، کوله ی صورتی رنگ که عکس باربی موی طلایی رویش برجسته بودو مقنعه ی سفید ی که با، کِش از گردنش اویزان بود، بیدارش کرد، فریدون اخمی کرد و چشم هایش را بست دلش نمیخواست رویای حنانه از سرش بپرد، دخترک سر فریدون را با دست کوچکش نوازش کرد و گفت:
عموجون چرا لباساتون خونی شده، تصادف کردین؟
با غیض نگاهش کرد شاید برود، اما دختر از کوله اش یک ظرف صورتی با عکس همان باربی بیرون کشید و درش را باز کرد و گفت :
بیا عموجون شما بخور، من یکمیشو خوردما ولی یکمیشم مونده سالاد میوه اس مامان مریمم درست کرده برام.
اینبار فریدون بلند شد نشست، دست کرد توی ظرف و مشتش را پرکرد و فرو برد توی دهانش.
چشمش افتاد به برچسب روی ظرف، اسم دختر دریا بود.
حنانه دستش را روی شکمش کشید و گفت :
میشه اگه دختر بود اسمشو بذاریم دریا؟
فریدون خندیده بود، گوشش را چسبانده بود به شکم حنانه وگفته بود پس اگر پسر بود من اسمشو انتخاب میکنم.
حنانه به ذوق چشمی گفته بود و سریع گونه ی فریدون را بوسیده بود و گفته بود: ننه گلنارم همیشه می گفت شکم اول من پسر میشه.

دختر بچه از جیب بغل کیفش یک چسب زخم در اورد و گذاشت توی دست فریدون و گفت:
عموجون اگه جاییتون زخم شده اینو بچسبونید روش که خون نیاد، مامان مریمم برام گذاشته تو کیفم که اگر تو مدرسه خوردم زمین یا اتفاقی افتاد بزنم روی زخمم.
ظرف را توی کیفش گذاشت و روی دوش انداخت، گونه ی فریدون را بوسید و گفت:مواظب خودتون باشید عمو جون.
و رفت و نگاه فریدون را دنبال خودش تا خیابان فرعی ای که تویش پیچید دنبال خودش کشید.
بعد از ظهر شده بود صدای شکمش در آمده بود و به روی خودش نمی آورد، کمانچه را گذاشت روی پایش سعی کرد عکس مچاله شده را از بین چوب های شکسته و تو رفته بیرون بکشد، چشم حنانه سوراخ شده بود و روی صورت خودش یک خط افتاده بود.
نفس نفس می زد خودش را رساند جلوی در خانه و از حال رفت فریدون توی ایوان نشسته بود پنج پله را نفهمید چطور پایین آمد و رفت سمت حنانه، شکمش بزرگ شده بود، چند روزی بود که درد داشت و نمیتوانست راحت نفس بکشد، دکتر روستا گفته بود نباید زیاد کار کند ماه اخر فقط استراحت گفته بود ننه گلنار همیشه می گفته زن پا به ماه هر چه بیشتر کار کند راحت تر می زاید و دکتر این چیز هارا نمیفهمد، فریدون خواست بغلش کند که دید دامن پیراهن آبی آسمانیش سرخ است. دو دستی توی سرش کوبید هی تکانش داد و پشت هم فریاد کشید حنانه.
پتو آورد پهن کرد توی فرغانی که حنانه هر روز سبزی هارا می آورد خانه، گذاشتش روی پتو و بردش خانه ی دکتر، گفت بچه مرده و باید چند روزی حنانه را ببرد تهران توی بیمارستان مجهز بستری کند.
هرچه باهم پس انداز کرده بودند برای بچه را برداشت و حنانه را برد تهران، دکتر ها گفتند دیگر بچه دار نمی شود.
عکس را گذاشت توی جیبش، کمانچه را برد آنطرف چهارراه یک مغازه ی ساز فروشی بود گرفت سمت پسر جوان و گفت: برام درستش کن.
پسر دستش را بالا برد و انگشت شصت و اشاره را به هم مالید و گفت: مایه میخواد عمویی داری بدی؟
ساز را پایین آورد و از مغازه بیرون آمد. نشست توی باغچه ی کنار پیاده رو ترانه ی پر بغض محلی را با صدای بلند خواند.
اشک می ریخت می خواند، اشک می ریخت و صدا از دلش بیرون می آمد.

چند عابر پیاده جمع شدند دورش و با گوشی هایشان شروع کردند به فیلم گرفتن، زنی انگار کردی می فهمید و اهسته از گوشه چشمش اشک سر میخورد، رفت کنار فریدون ایستاد و با او هم خوانی کرد، جمعیت چند برابر شده بود و اسکناس دور فریدون را پر کرده بود، صدایش بالاتر رفت و دوربین ها بیشتر شدند، توی گلویش چیزی حس کرد نمیتوانست راحت نفس بکشد، دیگر نخواند، نتوانست بخواند، به سرفه افتاد، پی در پی و بی وقفه سرفه کرد، خون بالا اورد مردم عفب رفتند.

حنانه بهوش آمد فریدون کنار گوشش ترانه همیشگی را زمزمه کرد، سرش را چرخاند و گفت: دختره یا پسر؟
فریدون بغ کرد و جوابی نداد.
حنانه خنده ی نخودی کرد و گفت :حتما دختره که ناراحتی اره؟ پس دریام به دنیا اومد.
فریدون سرش را به نشانه تایید تکان داد و ترانه را با بغض ادامه داد.
حنانه گفت: بهشون بگو بیدار شدم بیارن طفلم و شیرش بدم.
رفت بیرون در اتاق را بست و تکیه داد به در، بغضش را جوید آمد نفس بلندی بکشد که اشکش در نیاید به سرفه افتاد، ممتد و بدون فاصله، افتاد روی زمین، پرستاری آمد بالای سرش، دید خون از گوشه لب فریدون جاری شده بقیه را صدا زد بیایند کمک، قبل از این هم گاهی سرفه اش می گرفت اما هیچ وقت دهانش خونی نشده بود.
حنانه سعی کرد بلند شود برود ببیند سرو صدا برای چیست اما درد پیچید توی شکمش و جیغ کشید، افتاده بود به جانش داشت امانش را میبرید نمی توانست تحملش کند، چند نفر دویدند توی اتاق فریدون به زحمت بلند شد رفت تو، ملحفه سرخ شده بود خون داشت از پایه ی تخت شره می کرد و حنانه فقط جیغ می کشید، فریدون سرفه اش بیشتر شد، خون بالا اورد لخته های سیاه و سرخ بیرون می ریختند، دو پرستار دست های حنانه را گرفتند که به شکمش چنگ نزند.
زنی که کنار فریدون هم خوانی می کرد فریاد کشید کسی به اورژانس زنگ بزند.
مردم هنوز داشتند فیلم می گرفتند و توی گوش هم پچ پچ میکردند، منتظر بودند بفهمند می میرد یا زنده می مامند، زن تمام پول هارا جمع کرد و توی جیب پیراهن فریدون گذاشت، سعی مرد بادش بزند و خون دور دهانش را پاک کند.
آمبولانس رسید فریدون را سوار کردند، زن کمانچه و پیراهن سرخابی را برداشت و همراهش رفت.
دست های حنانه را بستند به دو طرف تخت، آرامبخش توی رگ دستش طزریق شد، فریدون را خواباندند روی تخت بغل، از خونش نمونه گرفتند و فرستادند آزمایش که بفهمند مرضش چیست، گفتند بابد پول بدهی زنت را عمل کنیم وگرنه می میرد.
فریدون حال نداشت چشم هایش را باز کند. بچه اش مرده بود، حنانه اش داشت جان می داد و خودش حالا مرض گرفته بود، به زور گفت عملش کنید می روم پول جور می کنم.
گفتند اول پول بعد عمل، همانطور خونی و بی جان خودش را انداخت روی زمین و کشان کشان رفت بیرون چند نفر دنبالش رفتند و پسشان زد که مگر پول نمی خواهید می روم پول بیاورم.
دکتر گفت: سل داره، سل بیست ساله. کهنه اس کاری براش نمیشه کرد شما همسرشی؟
زن سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: بی خانمانه سر همین چهار راه از صبح تا شب کمانچه می زنه و میخونه از پنجره ی دفترم میدیدمش.
دکتر فقط سرش را به نشانه تاسف پایین انداخت.
فریدون دستش را به زمین زد و بلند شد اول کمی تلو تلو می خورد بعد محکم خودش را نگه داشت و از بیمارستان بیرون رفت، موتوری گرفت تا مسافر خانه، کمانچه را برداشت پیراهن سرخابی حنانه را که آورده بود دور گردنش گره زد و با صاحب آنجا تسویه کرد، برگشت سر چهار راهی که بیمارستان آنجا بود، شروع کرد کمانچه زدن و ترانه خواندن گاه گاهی پولی جمع میکرد و میرفت تا بیمارستان و میگفت انقدرش را جور کردم چقدر دیگر مانده؟
و دوباره بر می گشت و ساز می زد و رفت، آمد، رفت، آمد و شب سوم گفتند حنانه جان داده و قبلش فقط فریدون را صدا می کرده.
رقیه بصیرتی برزکی
28 آبان 1396
نقد این داستان از : نازنین جودت
رقیه خانم بصیرتی سلام. ممنون که داستان‌تان را برای پایگاه نقد فرستادید. چقدر خوب که از جوانی داستان نویسی را شروع کرده‌اید. امیدوارم با همین فرمان، مصمم پیش بروید.
«سایه مرگ» داستان خوبی بود و نشان می‌دهد که شما با داستان و داستان‌نویسی آشنا هستید اما نقاط ضعفی دارد که با برطرف کردن‌شان داستان بهتری می‌شود.
زاویه دیدی که برای روایت متن انتخاب کرده‌اید، دانای کل محدود به ذهن شخصیت است که انتخاب مناسبی بوده. با این انتخاب فضای داستان سرد شده و این سردی متن را تاثیرگذارتر کرده. اما استفاده از واژه‌هایی مثل مردک که بار منفی دارد مناسب این راوی نیست. اگر شخصیت اصلی، داستان را روایت می‌کرد می‌شد از چنین کلماتی استفاده کرد. در جملات آغازین داستان فاعل چند جمله را حذف کرده‌اید و این خواننده را سردرگم می‌کند. جمله نیاز به فاعل دارد که خواننده متوجه شود راوی دارد از کنش‌های فریدون می‌گوید یا راننده.
رفت و برگشت‌های داستان از نقاط قوتش بود. با بهانه‌هایی پل تداعی می‌زدید و خواننده را مشتاق می‌کردید که در گذشته‌ی فریدون و حنانه، همراه راوی شود و فضای شیرین روزهای خوش آن‌ها را ببیند. بازی با پیراهن گل‌دار حنانه به داستان خوش نشسته بود. این‌که فریدون پیراهن گل‌دار حنانه را روی دوشش می‌انداخت و آستین‌هایش را دور گردن گره می‌زد، توصیف زیبایی بود و نشان از عشق فریدون به حنانه داشت. پاکیزه نگه داشتن پیراهن هم گویای این بود که فریدون حتی بعد از مرگ حنانه عشقش را با همان پاکی و زلالی گذشته حفظ کرده. صحنه‌های خیابان و موقعیت فریدون و تصادف و ... و همه را خوب درآورده‌ بودید. تصویری بودند.
زندگی فریدون و حنانه با خونزیزی حنانه از تعادل خارج می‌شود. حنانه و فریدون به تهران می‌آیند. بچه در شکم حنانه مرده و باید جراحی شود. این‌ها برای تراژیک کردن داستان کافی است و مسلول بودن فریدون دیگر خواننده را پس می‌زند. اگر هم می‌خواهید مرد داستان مسلول باشد ماجرا را به جای دیگری منتقل کنید مثلا به بعد از مرگ حنانه و آوارگی فریدون و بی خانمانی‌اش. پشتِ هم بودن چند اتفاق در بیمارستان و خون آمدن از گلوی فریدون و جاری شدن خون از تخت حنانه صحنه تاثیرگذاری را رقم نمی‌زند. خونریزی حنانه کافی بود تا صحنه‌ی دلخراشی ایجاد شود و حس خواننده را درگیر کند. نکته دیگر این‌که دکترها که هنوز حنانه را جراحی نکرده‌اند، چطور با اطمینان گفتند که حنانه دیگر بچه‌دار نمی‌شود؟
داستان به لحاظ زمانی مشکلاتی دارد. این زوج که جوان هم هستند در کجای این سرزمین زندگی می‌کنند که به تازگی دوربین پولاروید توسط معلمی به روستایشان برده شده؟ فرض می‌کنیم چنین روستایی در ایران هست، این‌قدر دورافتاده و دور از تکنولوژی. آیا باورپذیر است که روستاییان دوربین ندیده باشند ولی فریدون از این روستا با این مشخصات،به شهر می‌رود و به فرزند مرد متمولی کمانچه درس می دهد؟ دکتر این روستای دورافتاده پیشنهاد می‌کند حنانه به تهران منتقل شود. شهر بزرگ نزدیک‌تری به این روستا نبوده؟ نزدیکترین شهر تهران بوده؟ این‌ها سوالاتی است که بعد از خواندن متن در ذهن خواننده مطرح می‌شود و پاسخی برایشان پیدا نمی‌کند. این موارد باید قبل از نوشتن داستان در پلاتی که برای داستان داشتید، در نظر گرفته می‌شد. زمان و مکان و مناسباتشان باید به حال و هوای داستان بخورد. موارد دیگری هم بود مثل این‌که جایی از داستان راوی می‌گوید فریدون گاه و بی‌گاه پولی جمع می‌کرد و می‌رفت می‌داد بیمارستان و در ادامه می‌فهمیم حنانه سه روز بعد از بستری شدن مرده. گاه و بی‌گاه پول جمع کردن به در بازه زمانی سه روزه نمی‌گنجد.
پایان داستان کم‌جان است. جمله آخر باید با دقت بیشتری انتخاب شود. حیف است که داستانی با این همه حس و حال با چنین جمله‌ای تمام شود. حنانه از مرگ کودکش خبر ندارد (تا پایان متن هم اشاره‌ای به این موضوع نمی‌شود) می‌توانید از این قضیه استفاده کنید. شاید بهتر می‌بود حنانه برای نگهداری کودکش پیغامی‌می‌داد که به فریدون برسانند یا چیزی شبیه به این. نمی‌خواهم برای داستان‌تان نسخه بپیچم ولی در مورد پایان تامل بیشتری بکنید.
خانم بصیرتی عزیز در مورد اسم داستان هم حتما با بازنویسی چندباره و برطرف کردن مشکلات نگارشی و محتوایی، اسم‌های بهتری به ذهن‌تان می‌رسد که به این داستان بنشیند.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
رقیه بصیرتی برزکی » دوشنبه 20 آذر 1396
بانوی عزیزم، مهربان جان، اول خیلی خوشحالم که شما برای نقد داستانم انتخاب شدید و هر روز منتظر خواندن نقطه نظر ها و نقدتان بودم و تمامش را با جان دل میپذیرم و برای بهتر شدنش تلاش میکنم. من از ده سالگی کارگاه داستان میرفتم و دانشگاه هم رشته ادبیات داستانی را انتخاب کردم، امیدوارم با راهنمایی دلچسب شما موفق شوم. پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.