اضطرابی که داستانی نشده




عنوان داستان : روز اول دانشگاه
نویسنده داستان : مهران عزیزی

کلاسم ساعت یک و نیم بعدازظهر است. اولین کلاس دانشگاه. ساعت هفت صبح است و بیدارم. زنگ ساعت برای هشت تنظیم بود. بیدارم و نگاهش می‌کنم. صفحه‌اش زرد تیره بود اما امروز به نظرم روشن‌تر می‌آید. زنگ‌ش را خاموش می‌کنم و روی تخت می‌نشینم. خیلی زود است ولی هیجان، خواب را به کلّی پرانده و ناچار از تخت می‌آیم پایین. پنجره را باز می‌کنم. خنکی صبح آخر شهریوری سُر می‌خورد توی اتاق. پتو را تا روی شانه‌ی همسرم بالا می‌کشم و پسرم را می‌بوسم و در اتاق را می‌بندم تا سر و صدای من بیدارشان نکند.
صبحانه را می‌خورم و بعدش مثل روزگار جوانی در انتخاب لباس درمی‌مانم. اینطور نبودم و دلیل‌ش هیجان روز اول دانشگاه باید باشد. موها را که دارم شانه می‌زنم به خودم می‌گویم کاش کوتاه‌تر بودند. اینطوری باد اگر بیاید همه‌چیز به هم می‌ریزد.
کلاس اول تاریخ بیهقی‌ست و دومی مثنوی معنوی. ساعت هشت است و من، سر خیابان منتظر تاکسی ایستاده‌ام. خیلی زود است. تا شهر، از اینجا که منم، یک ساعت بیشتر راه نیست و از شهر تا دانشگاه هم، سنگ بترکد بیست دقیقه. با همه‌ی معطلی‌ها و فس فس کردن‌ها می‌کند ده آخرش. بعد سه ساعت و نیم باید ول باشم در دانشگاه. کاری هم ندارم. یعنی نمی‌دانم دارم یا نه. کارت دانشجویی را باید بگیرم که باید بپرسم از که و کجا. بعد باید نقص مدارک را بررسی کنند که باز نمی‌دانم که و کجا. بعد باید ببینم ماندنی‌ام یا نه که فکر خوابگاه باشم. بعد باید تقویم را بگیرم و برنامه‌ی دوره را. راستش خیلی کار دارم اما امروز حسش نیست. امروز دلم کلاس می‌خواهد. بی هیچ دغدغه‌ای و خدا خدا می‌کنم چند نفر دیگر هم، اندازه‌ی من هیجان‌زده بوده‌باشند و آمده‌باشند و کلاس پا بگیرد.
تاکسی می‌آید. می‌نشینم و تا چهارراه می‌شود پانصد تومن. سر چهارراه یکی بلند داد می‌زند یک نفر....
ساعت هشت و ربع است و راه افتاده‌ایم طرف شهر. آفتاب پشت‌سرمان است و من جلو نشسته‌ام. راننده تا آرنج رفته توی دماغش. همسفرهام، که پشت نشسته‌اند، دخترک جوانی‌ست و مادرش و مردی که عطر تندی زده‌است و ترکیب‌ش با بوی نای همه‌جای ماشین حالم را دارد بد می‌کند. شیشه را می‌دهم پایین؛ کم، که کسی صدایش درنیاید. کوه‌ها را نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم چقدر هوا صاف است امروز.
مرخصی گرفته‌ام با بدبختی. فصل بدی‌ست و سخت می‌شود کسی را پیدا کرد که جای آدم بایستد. باز خدا را شکر که کارم شیفتی‌ و چرخشی‌ست. اگر نه می‌ماندم از درس و کلاس.
ترمز می‌زند و می‌پرم. کِی چرتم گرفت؟ نزدیک عوارضی هستیم. ساعت نه و ده دقیقه‌است.
آخرش است. می‌ایستد و پیاده می‌شویم. میدان دوم شهر. میدان هنرستان. راستش حوصله‌ی اتوبوس سواری ندارم، اگر نه درستش این بود که بروم تا میدان استقلال و بعد اتوبوس‌های دانشگاه و بعد دانشگاه. نمی‌روم. می‌گویم دربست و می‌ریزند. می‌گویم دانشگاه و یکیشان به ده تومن راضی می‌شود و می‌نشینم.
تمام دیروز دانشگاه را تصور کرده‌ام. ساختمان‌ها و خیابان‌ها و آدم‌ها و درخت‌هاش را. بازی مورد علاقه‌ی من است. حالا هم که دیگر دارم می‌رسم هنوز این بازی تمام نشده.
می‌رسم و سر در را می‌بینم. دانشگاه بیرون شهر است و چقدر هم بزرگ است. خیلی بزرگ است؛ خیلی گل و گشادتر از خیالاتم.
راننده از زیر بال راستِ گشوده‌ی سر در رد می‌شود و دنیا سبز روشن و زرد و اخرایی آجری می‌شود. کیفم را بغل می‌کنم و جمع‌تر می‌نشینم و نگاهم را می‌چرخانم. دست راست، دانشکده‌ی کشاورزی و چند ساختمان دیگر است؛ از کنارشان می‌گذریم. جلوتر، چپ، سازمان مرکزی‌ست و از کنارش رد می‌شویم. باز جلوتر، چپ، سلف مرکزی‌ست و از کنارش رد می‌شویم. تا نهار خیلی مانده. ساعت نه و نیم است.
آخر بولوار، بریدگی را به چپ می‌پیچد و برابر دانشکده علوم انسانی می‌ایستد. پاهام را از فضای تنگ بین صندلی و داشبورد درمی‌آورم و در را می‌بندم و می‌رود. پشت به آفتاب سایه‌ام را نگاه می‌کنم و دست به موها که باد پریشان کرده می‌کشم. ماشین‌های شخصی، زیر آفتاب، تنگ هم پارک شده‌اند و من دنبال راهی می‌گردم که از وسط چمن و دار و درخت برسد به پله‌های ورودی دانشکده.
کلاس شماره‌ی دویست و هفده طبقه دوم است حتماً. پله‌ها را بالا می‌روم و در کریدور طبقه‌ی دوم، کلاس اول که روبروی من است، دویست و شش است و دویست و هفت، چپ‌ش. چپ را می‌گیرم و می‌روم. تا دویست و شانزده هست و تمام. برمی‌گردم. آن سر هم از دویست و نوزده هست تا دویست و چهل و هشت. دویست و هفده نیست که نیست. منطق شماره‌گذاری را نمی‌توانم پیدا کنم. گیج می‌شوم. برمی‌گردم و دنبال کسی می‌گردم که بشود از او راه و چاه را پرسید. کسی نیست. ساعت ده است.
می‌آیم بیرون و راه می‌افتم طرف سازمان مرکزی. در پیش پام باز می‌شود و داخل ساختمان دنبال واحد صدور کارت می‌گردم. راحت پیدا می‌شود چون تنها اتاقی‌ست اطراف‌ش و داخل‌ش ازدحام است. خیلی‌ها سوال‌های بی‌ربط می‌پرسند و بنده‌خدای پشت کامپیوتر هم، همینطور که دارد کارت صادر می‌کند، با لبخند و آرامش جواب می‌دهد. نوبتم می‌شود. صدایم می‌کند و می‌گویم بله. حواسم نبوده‌است و چند بار شماره‌ دانشجویی‌ام را پرسیده‌بوده‌است. عذرخواهی می‌کنم و از روی عکس داخل تبلتم شماره را می‌خوانم. حفظ نیستم هنوز. فقط نود و شش اول‌ش را حفظم. کارت را می‌دهد و می‌گوید برای ناهار امروز باید در سلف فعال‌ش کنی و بعدش در سایت، غذا را رزرو کنی.
در سلف هم چند نفری پیش از من ایستاده‌اند. مسئولش کارت را می‌گیرد و فعال می‌کند و برای این که کارم راه بیفتد همانجا نقداً غذا را هم رزرو می‌کند و یادآوری می‌کند که یک هفته قبل‌تر باید غذا رزرو بشود.
راه می‌افتم و سیگاری می‌گیرانم و کنار پیاده‌روی جلوی دانشکده علوم انسانی، روی نیمکت تن‌آزاری که در سایه لمیده، می‌نشینم. هوا گرم‌تر شده. ساعت یازده است. آسمان آبی آبی است و چمن‌ها را تازه آب داده‌اند. همه چیز تازه است. همه جا تازه است. همه تازه‌اند.
وقت باید بگذرد. قدم می‌زنم و دانشکده‌ها را کشف می‌کنم و بوفه‌ی گلستان را و خوابگاه را و البته کتابخانه‌ی مرکزی را. کتابخانه و سایت دانشکده را هم قبلاً رصد کرده‌ام و فقط مانده دویست و هفده که نیست.
نهار و نماز تا حدود یک و نیم طول می‌کشد و پله‌ها را که تا کریدور طبقه‌ی دوم دانشکده بالا می‌آیم، ساعت یک و سی و سه دقیقه را نشان می‌دهد.
چهره‌ی آشنا می‌بینم. خانم دکتر هستند؛ استاد درس اول‌م، تاریخ بیهقی. یکی دو هفته‌ی پیش را به بررسی استادها و رزومه‌شان گذرانده‌ام. همه را به تفصیل می‌شناسم. شاید هم به تقریب.
جلو می‌روم و سلام می‌کنم. اشتباه نکرده‌ام. خودشان‌اند. منتظر کلید هستند. می‌گویم دویست و هفده... به پشت سرم اشاره می‌کند. زیر دویست و سی و نه کاغذ کوچکی چسبانده‌اند و روی آن، ریز، با خودکار آبی، نوشته‌اند دویست و هفده. می‌خندیم و شروع خوبی‌ست.
سه چهار نفر آمده‌اند. رسماً و به آداب تمام دانشجو شده‌ام. هیجان فروکش نکرده‌است و سخت می‌توانم شوق و شعف‌ام را پنهان کنم. خانم دکتر از ابوالفضل بیهقی می‌گوید و من ابوالفضل بیهقی جوان می‌شوم که دو زانو، برابر بونصرمشکان نشسته‌است.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای عزیزی. مرسی که داستان‌هایتان را برای «پایگاه نقد داستان» فرستادید که با نظر و تجربه‌های دوستان راه نوشتن را مصمم‌تر از گذشته ادامه بدهید. «روز اول دانشگاه» را خواندم. از همان سطرهای اول منتظر بودم که گِرِه ای زده شود، تعلیقی ایجاد شود یا عدم تعادلی اتفاق بیافتد، حتی منتظر بودم اضطراب شخصیت، موقعیتی داستانی ایجاد کند، اما تا سطر آخر انتظارم به درازا کشید و بی نتیجه ماند.
داستان کوتاه در ساده‌ترین شکلش روایت یا متنی است که شروعی دارد بعد عدم تعادلی اتفاق می‌افتد و در پایان به تعادل ثانویه می‌رسد. در داستان کوتاه آغاز وپایان شبیه هم نیستند یعنی اتفاق یا اتفاقاتی که در داستان می‌افتند، تغییراتی ایجاد می‌کنند که با آنچه در شروع بوده یکی نیست. مثلا اگر در آغاز داستان زنی بچه‌اش را سقط می‌کند (عدم تعادل) مشکلاتی را پشت سر می‌گذارد و باز به آرامش می‌رسد (تعادل ثانویه) دیگر زنِ اول داستان نخواهد بود. با پشت سر گذاشتن بحران به شرایط جدیدی رسیده. شخصیت داستان شما چه اتفاقی برایش افتاده؟ در پایان داستان چه تفاوتی با آغاز داستان داشته؟
متن شما حتی شکل خاطره هم به خودش نگرفته. در خاطره هم باید اتفاقی جذاب و شنیدنی افتاده باشد که راوی آن را به اشتراک بگذارد. اگر از شما بخواهند که خاطره‌ای از دوران تحصیلتان را در جمعی تعریف کنید قطع به یقین روزی را تعریف می‌کنید که اتفاق جالبی توش افتاده و شما یا دوستان همکلاسی‌تان درگیر ماجرایی شده‌اید چون دوست ندارید بعد از تعریف کردن خاطره‌تان همه بگویند که چی؟ چه بی مزه! ما را سر کار گذاشته‌ای؟ داستان هم شرایطی مشابه همین موقعیت داردچه بسا دشوارتر. خاطره بازگویی اتفاقی است که افتاده ولی داستان تلفیق تجربه زیستی، اطلاعات و دانش نویسنده و تخیل اوست. متن شما در این موقعیتی که هست شبیه به روزنوشتی از روزی عادی و بدون اتفاق است.
قبل از نوشتن داستان روی ایده‌ یا فکر اولیه داستانتان کار ‌کنید. ایده‌تان را روی کاغذی بنویسید، اتفاق یا اتفاقاتی که در داستانتان ایجاد تعلیق می‌کنند را یادداشت کنید، شخصیت داستانتان و خصوصیاتی که برایش در نظر گرفته‌اید، آدم‌های فرعی و موقعیتشان، مکان‌ها و ... . بعد شروع به نوشتن کنید. بعد از تمام شدن، برای مدتی به سراغش نروید. بعد از این که از داستانتان خوب فاصله گرفتید، بخوانیدش. این فاصله زمانی باعث می‌شود که خودتان متوجه اشکالات داستانتان بشوید و نقاط ضعفش را برطرف کنید.
شما نثر خوب و یک‌دستی دارید. توصیف هایتان دلنشین است. به جرئیات دقت می کنید. این‌ها نقاط قوت کار شماست. حالا باید روی نقاط ضعف تان کار کنید و برطرف‌شان کنید. هر روایتی که می نویسیم داستان نیست. بارت مثال خوبی می‌زند. می‌گوید: «من به بازار رفتم، روایت است. من به بازار رفتم و کیف پولم گم شد، روایت داستانی است. عدم تعادل همین گم شدن کیف است که تعلیق ایجاد می‌کند.
شروع روایت‌تان خوب بود. اما از اطلاعاتی که داده بودید چه استفاده‌ای کردید. روشن‌تر شدن رنگ صفحه ساعت، این که شخصیت، متاهل است و بچه دارد و ... . از خانه تا دانشگاه و محیط دانشگاه را به خوبی توصیف کرده‌اید و این‌ها همه بی نتیجه ماندند وقتی پیرنگی در کار نبوده.
راه نوشتن پر از ناهمواری است و گذر از این ناهمواری‌ها صبوری می‌خواهد و تلاش. بیشتر بخوانید و بیشتر بنویسید. منتظر داستان‌هایتان هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » چهارشنبه 05 مهر 1396
سلام و احترام. بسیار ممنونم از لطف و محبت سرکار خانم جودت و همه‌ی منتقدان بزرگوار پایگاه نقد داستان. برای بنده افتخار بزرگی‌ست که نوشته‌ام را خواندید و برای بررسی و نقدش وقت صرف کردید. نکاتی را که فرمودید در نوشتن‌های بعدی‌م برابر چشم خواهم داشت و امیدوارم بتوانم به همین زودی‌ها، لااقل یک داستان بنویسم.
نازنین جودت » جمعه 07 مهر 1396
منتقد داستان
ما خوشحال میشویم که در هموار کردن راه پر پیچ و خم نوشتن کمکی بکنیم. منتظر داستانهای بعدیتان هستیم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.