نوشتن داستان شبیه داستان




عنوان داستان : دِق
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی


می گفت جمعه ها بلاست، اگر خانه بمانی دق مرگ می شوی وقتی خورشید غروب می کند. باید غروبش را جایی بگذرانی که حسش نکنی، بروی سینما، شهر بازی یا توی کتابخانه، کتاب طنز بخوانی، اصلا با دوست‌هایت دوره بیفتی، بگی و بخندی تا رد شود از سرت این بلا. اما اگر ماندی توی خانه و خیره شدی به نورش که دارد رنگ می بازد و کم کم سرخ می شود و آهسته خاموش، آن وقت است که دیگر نمی فهمی زنده ای یا مرده. خدا نکند باران ببارد همان یک جو نور را هم دیگر نمیبینی و از همان کله سحر غم ریشه می کند توی دلت، انگار ابرها دست به دست هم داده‌اند خفه ات کنند توی تاری غلیظشان. از وقتی هم که دیسکش زده بود توی کانال نخایی اش و جایش شده بود ویلچر برقی، باز هم جمعه ها توی خانه بند نمی شد و کارش همین تفریحات بود تا به قول خودش بلای جمعه از سرش دور شود.
مچاله شده بود توی خودش و چشمش مانده بود به گل ریز های فرش.
گفتم: ظهر شد، چرا نرفتی؟
خیلی عادی گفت: کجا؟ جایی قرار بود برم؟
شانه بالا انداختم و کفش هایم را پوشیدم.
گفت: نرو.
- میرم کتابخونه زود برمیگردم.
- امروز نرو.
- باید چندتا منبع پیدا کنم برای...
پرید وسط حرفم: خواهش میکنم نرو.
- باشه، باشه.
گوشی را توی دستم چپاند و با هیجان گفت:
- می شه زنگ بزنی برامون دوتا پپرونی بیارن با قارچ سوخاری و نون و سیر و سالاد کلم و ..
- صبر کن صبر کن چه خبرته برات خوب نیستن اینا.
- همین یبار خواهش میکنم.
- به حساب تو؟
- آره به حساب من.
بیگانه اش را از توی کتابخانه بیرون کشید و رفت توی تراس، پانزده سال هم خانه بودن، مارا از خون هم کرده بود، وقتی از پرورشگاه بیرون آمدیم هر دو یکجا سر کار رفتیم و کم کم خانه اجاره کردیم دانشگاه رفتیم و حالا بماند هرچه سختی و درد سر کشیدیم. فقط می دانستم خانواده ی نداشته ی هم بودیم و قلب یا مغزم نمیدانم کدام فرمان می داد که نگرانش باشم.
پیتزا و مخلفاتش را آوردند، میز تاشو را توی تراس باز کردم و همه چیز را چیدم، غرق شده بود توی خطوط کامو و بیرون نمی آمد. دست گذاشتم روی شانه اش تا حواسش جمع پیتزاها بشود، از ریش های نتراشیده‌اش یک قطره چکید روی نور خورشیدی که مورسو بخاطر آن مرد الجزایری را کشته بود. چیزی نگفتم، سس ها را خالی کردم روی مثلث ها و گفتم: حفظ نشدی اون کتاب و صد بار تاحالا خوندیش بیا بخوریم دیگه یخ کرد. یک قارچ سوخاری و یک تکه نان سیر را گذاشت روی یکی از قاچ ها و قاچ دیگر را گذاشت رویشان، همه را یکجا فرو کرد توی دهانش.
دوربین گوشی را روشن کردم و گفتم: نگام کن.
خنده ام گرفته بود، نفس کم آورده بود و نمی توانست بجودشان.
- آروم پسر، قصد خودکشی داری مگه.
انگار حرفم گلوله ی غم شد و نشست توی چشم هایش، بقیه ی غذایش را آرام خورد و از تراس بیرون رفت،
در واحد را باز کرد و بلند گفت: میشه بریم پشت بوم؟
- بهتر نیست یکی از فیلمای مهران مدیری رو ببینیم؟
- منو ببر پشت بوم
باشه ای گفتم و رفتم سمت کتاب خانه اش، نمیفهمیدم امروز چه بلایی سر رفیق همیشه سرحالم آمده بود که داشت خودش را به غروب جمعه نزدیک می کرد.
از کتابخانه قصه های امیر علی را بیرون کشیدم و به پشت بام رفتیم. کتاب هارا که دستم دید گفت:
- اینا چیه با خودت آوردی؟
کتاب ها را بالا آوردم و گفتم:
- امیر علی خان طناز.
- نه حوصلشو ندارم.
- تو نمیخوای بگی امروز چت شده؟
- چیزی نشده.
- پس اون اشکا؟ نو خونه موندنت؟ خب چته؟
- هیچی فقط موندم غروب جمعه رو ببینم.
- چرا؟
- میخوام ببینم چه شکلیه.
- شکلی نیست مثل تموم غروبا.
- نه فرق داره.
- پس چرا...
- چرا چی؟ حرفتو بزن.
- برام آواز میخونی؟
- من که صدا ندارم؟
- پس تو حموم چیه اینا که میخونی؟
- اونا دلیه
- خب از همون دلیا برای منم بخون.
دستش را زده بود زیر چانه اش و خیره شده بود به جان کندن خورشید، با صدای نخراشیده ام داشتم آهنگ غم
تنهایی فریدون فروغی را میخواندم. میدانستم حوصله آواز شاد ندارد و تا گریه نکند غم مزخرف و خفقان آور
جمعه پایش را از روی گلوی او بر نمی دارد.
مردی که شاد کننده ی همه ی جمع ها بود کسی که هیچ وقت کسی اشکش را ندیده بود و همیشه میگفت دنیا ارزش هیچ چیز را ندارد از من بدبخت تر اگر شدید غم زده باشید، بی پدر مادر، فلج، رها شده و بدون اسم و فامیل حقیقی...
سرخی خورشید زمان را دستم داده بود گفتم:
- بسه؟
چیزی نگفت.
- برم برات آب آلبالو بخرم با چیپس سالسا؟ ببینم تو امروز داروهات و خوردی؟
صدایش از ته چاه بیرون آمد.
- آوازتو بخون.
سرش انگار روی تنش سنگینی می کرد، تکیه داد به پشتی ویلچرش و همانطور خیره ماند به تمام شدن جمعه.
دیگر گلویم درد گرفته بود و صدایم خش دار شده بود، هوا گرفت و هر لحظه ممکن بود بغضش بترکد آروم گفتم:
- بریم پایین داره بارون میگیره.
عکس العملی نشان نداد نگاه کردم خوابش برده بود، آرام برش گرداندم توی واحد، تختش را مرتب کردم و پرده های اتاقش را کشیدم، غروب خانه را بلعیده بود و نمی فهمیدم برای چه به هق هق افتاده بودم. زیر بغل‌هایش را گرفتم. تنش سرد بود هوای پاییز دویده بود زیر پوستش و سعی کردم بلندش کنم، سنگین شده بود درست شبیه فرش دست بافت خیس‌خورده‌ای که نمی شد جا به جایش کرد.
دستش را گرفتم بیدارش کنم خودش کمک کند تا بگذارمش روی تخت، مثل یک تکه گوشت یخ زده بود. صدایش کردم تکانش دادم، کشیده پشت کشیده توی صورتش می کوبیدم، اما غروب کرده بود.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام، داستان شما را خواندم. شما نویسنده خوبی هستید اما این داستان داستان خوبی نیست. می‌خواهم از چیزی برای شما بگویم که به داستان شما زیادی مربوط است. داستانی که زیادی داستان باشد، داستان خوبی نیست. داستان شما هم زیادی داستان است. قبل از این که حرفم را بشکافم و بگویم از چه چیزی حرف می‌زنم باید بگوید توقعی که شما در من از خودتان در همین داستان به عنوان نویسنده ایجاد کردید باعث شد که بگویم داستان شما داستان خوبی نیست. این‌که داستان شما زیادی داستان است یعنی تمام حواستان را داده‌اید به زبان و لحن داستان. به قالب‌های دستمالی شده‌ای که پیش از این‌هم زیاد استفاده شده‌اند. پاراگراف ابتدایی داستان از همان قالب‌هاست که چون برای خود شما نیست به باقی داستان تسری پیدا نکرده است و داستان شما را به یک مخلوط ناهمگن تبدیل کرده است. پاراگراف اول زیادی ادبی است و زیادی تکراری. اگر در این پاراگراف همان صمیمتی که در ادامه داستان وجود دارد، وجود داشت مخاطب بهتر و بیشتر با آن ارتباط برقرار می‌کرد. نکته دیگر بحث مصالح داستانی است. در داستانت نشانه‌هایی وجود دارد که مخاطب آن‌ها را به خوبی می‌شناسد. نشانه‌هایی مثل «بیگانه» یا «قصه‌های امیرعلی» یا برنامه مهران مدیری. این که از این نشانه‌ها استفاده کنی و من مخاطب بتوانم قصه‌های دوست خوبم امیرعلی نبویان را با قصه‌های دوست خوبم دیگرم یعنی پوریا عالمی عوض کنم و به داستانت ایرادی وارد نشود، مشکل است. این نشانه‌ها هرکدام بر مخاطب عوارضی دارند، یعنی تماشا کردن برنامه‌های مهران مدیری در خانه یک عوارضی دارد و تماشا کردن سریال‌های ترکی عوارض دیگر و این عوارض است که محیط داستان شما را معتبر می‌کند یعنی این عوارض است که من مخاطب را مجبور می‌کند جز «بیگانه» به هیچ کتاب دیگری فکر نکنم و این از همان مسائلی است که عیار داستان شما را بالا می‌برد. این مساله را به بهانه یکی دو داستان دیگر هم گفته‌ام؛ این‌که داستان شما داستان شخصیت است، داستان شما بر شخصیت‌هایش سوار است اما شخصیت‌های داستان شما از همان شخصیت‌های از مریخ آمده هستند، یعنی ما هیچ چیزی در مورد آن‌ها نمی‌دانیم، جز یک معرفی داستانی در ارتباط با شخصیتی که داستان حول او شکل می‌گیرد ما هیچ امکانی برای شناخت آن‌ها نداریم. شکل زندگی در این خانه بسیار دراماتیک و داستانی است اما شما پتانسیلی با این اهمیت را کاملا در داستانتان نادیده می‌گیرید. خیلی مختصر و مفید اشاره می‌کنید که هر دو شخصیت به همراه هم در یکی از مراکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست بوده‌اند و حالا که شغلی پیدا کرده‌اند با هم همخانه شده‌اند و جای خالی خانواده نداشته‌ی همدیگر را پر می‌کنند. این خلا همان‌جایی است که پر شدنش عیار داستان شما را بالا می‌برد. شناختن این آدم‌ها، شکل ارتباطاتشان، علایقشان و خیلی چیزهای دیگری در مورد این آدم‌ها هست که در داستانت وجود ندارد و جای خالیش به داستان صدمه می‌زند. به نظرم این داستان دغدغه شخصی خودت نبوده، شبیه داستان کسی است که نوشتن بلد اما از روی علاقه نمی‌نویسد، شبیه مشق است، بی غلط یا که کم غلط است ادعای احساس هم دارد، اما کاملا خالی از احساس است. یک خطی داستانت را تعریف کن، برای من نه، برای ما نه، برای خودت تعریف کن. این یک خطی منطقی است؟ نه. چرا باید همان روز بمیرد. یا اصلا مرد، خب به من چه؟ من باید این‌قدر شخصیت داستانت را بشناسم که از مردنش غصه بخورم. زنده ماندن شخصیت داستانت باید برای من مخاطب مهم باشد. اما من از یک‌سوم پایانی مرگ او را حدس زدم و مردنش هم اصلا برایم مهم نبود. این داستان بشکه باروتی است که جرقه ندیده به همین خاطر مخاطب را ناامید می‌کند. اگر دوستش نداری که هیچ، اما اگر دوستش داری از خودت بپرس این داستان را از نو بنویس و برای نوشتنش وقت بگذار. ببین زندگی گذشته در پرورشگاه چه تاثیری روی اکنونِ این دو نفر دارد. ببین این دو نفر چه کاره‌اند؟ درآمدشان چقدر است؟ اجاره خانه‌شان چقدر است؟ در خانه مبل دارند یا روی فرش می‌نشیند؟ کدام یک زودتر از سر کار به خانه برمی‌گردد؟ چطوری میان خودشان تقسیم وظابف کرده‌اند؟ ترس‌های هر دو را بشناس، آرزوهایشان را بشناس. قرار نیست همه این‌ها را در داستانت بیاوری اما به عنوان نویسنده باید تمام این‌ها را بدانی حتی اگر قرار نیست آن‌ها را در داستانت بیاوری. نه فقط این‌ها که هزار و یک سوال دیگر هم هست که تو باید جوابش را بدانی. چرا شخصیت اصلی داستان امروز می‌میرد؟ چرا از این مرگ خبر دارد؟... تو خوب می‌نویسی و این داستانی نیست که از آن راضی باشی. نوشته بودی این را برای مسابقه خاصی نوشتی. یعنی اگر آن مسابقه نبود این داستان را نمی‌نوشتی؟ جوری نوشته بودی که انگار از این داستان راضی نیستی و اگر به خودت بود آن را نمی‌نوشتی. یک توصیه؛ همیشه برای خودت داستان بنویس. هیچ‌وقت برای هیچ‌کس و هیچ‌کجا داستان ننویس. داستانی را که دوست نداری بگذار کنار. بعد از این فقط برای داستانی وقت بگذار که باید نوشته شود و اگر آن را ننویسی دست از سرت بر نمی‌دارد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
رقیه بصیرتی برزکی » یکشنبه 26 آذر 1396
درود جناب خانلری سپاس بی کران از نقد بسیار خوبتون ممنونم بابت حرف هایی که زدین حتما دربارشون فکر خواهم کرد و در کارهام اثر خواهم داد. پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.