دردهای واقعی در سکوت رخ می‌دهند




عنوان داستان : خداروشکر که من یک خانم جان دارم
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی


امروز قرار بود با احمد روزنامه دیواری درست کنیم گفته بودند جایزه اش مقدار زیادی پول است و من قول داده بودم اگر برنده شدیم سهمم را بدهم به او، زنگ تفریح لقمه نان و پنیری که خانم جان داخل کیفم گذاشته بود را دادم احمد بخورد. میدانستم در خانه شان حتی نان خشک هم برای خوردن پیدا نمی شود. زیر چشم های میشی اش فرو رفته و سیاه بود، استخوان گونه هایش بیرون زده و رنگش همیشه پریده بود. اصرار داشت برای درست کردن روزنامه دیواری به خانه آن ها برویم. اما خانه که چه عرض کنم با پدرش توی زیرزمین سه در چهار یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد و جز یک فرش لاکی نه متری و یخچال بی دری که درونش به جای خوراکی، لباس کهنه ها و کتاب های درسی احمد قرار داشت چیز دیگری نمی توانستی جای بدهی. برای اینکه خجالت نکشد، گفتم: " امروز خانم جانم خانه نیست، باید پیش هانیه و مهدی و زهرا باشم." راضی شد که به خانه ما بیاید. سلانه سلانه می رفتیم و برای روزنامه دیواری خرید می کردیم. سرکوچه مان که رسیدیم صدای جیغ و دادهای خانم جان را شنیدم، دست احمد را گرفتم و بدو، دنبال خودم کشیدم، در حیاط باز بود، وسط حیاط یک حوض کوچک دست ساز آقا جان که تازه رنگش زده بود و آب تویش نبود قرار داشت. سن شان زیاد بود، بعد از بیست سال بچه دار شده و یادمان داده بودند صدایشان بزنیم خانم جان، آقا جان. زیر ایوان یک تخت کوچک بود که شده بود جایی برای ترشی ها، مربا ها، آب لیمو و آبغوره و خیارشورهای خانم جان. آقا جان روی تخت نشسته بود و صورتش براق شده بود، زهرا و مهدی و هانیه پشت شیشه پنجره تمام قد ایوان ایستاده بودند و سرشان با حرکت های خانم جان به چپ و راست می رفت. توی خانه رفتم و دست دو قلوها را گرفتم، به احمد و زهرا گفتم کمی خوراکی از آشپزخانه بردارند و بیایند اتاقکی که آقا جان روی پشت بام ساخته بود برای لحاف و تشک هایی که تابستان رویشان توی پشت بام می خوابیدیم.
کف اتاقک گلیم کهنه ی ننه مدینه را پهن کرده بودم، مادر آقا جان که من فقط یک عکس سیاه و سفید پاره شده از او دیده بودم، دور تا دورش را پشتی های قرمز نخ نما شده جهاز خانم جان را چیده بودم. صندوقچه اجیل های بی بی قمر، یعنی مادر خانم جان که می گفتند یکسال بعد از به دنیا آمدن من مرده است، شده بود خانه ای برای کتابهای قصه و عروسک های پارچه ای که با لباس کهنه ای هانیه و مهدی درست کرده بودم و یک چادر نماز رنگ و رو رفته خانم جان که به عنوان پرده نمایش از آن استفاده می کردم. زهرا و احمد با یک پیاله نخودچی کشمش و یک بشقاب آلبالو یخی آمدند توی اتاقک. چادر نماز را با کمک احمد وصل کردیم به دو میخی که روی دیوار بود. من مقوا و ماژیک ها را برداشتم و رفتم کنار بچه ها و نمایش را انداختم گردن احمد. موضوع روزنامه دیواریمان علم بهتر است یا ثروت بود. احمد نشست پشت پرده نمایش و عروسک زن را بالا آورد و گفت : "سلام کوچولوهای مهربون، من مادر احمد هستم." زهرا ابرو هایش توی هم گره خورد و با غرولند گفت : "من که کوچولو نیستم، این دوتا کوچولو ان." شش سالش بود و مثل آدم بزرگ ها رفتار می کرد، هانیه و مهدی تازه چهار سالشان شده بود و خودشان را به نفهمی می زدند. احمد ریز خندید و دوباره عروسک را تکان داد و گفت : "سلام به آقایون و خانم های محترم، من مادر احمد هستم، به نمایش خان احمد خوش اومدید." صدای شکسته شدن یک دست بشقاب یا نمیدانم چه توی حیاط پیچید، نا سزاهای خانم جان بالا گرفته بود و من داشتم از خجالت جلوی احمد آب می شدم. احمد مادر نداشت، می گفت وقتی دوسال و نیمه بوده مریض سختی گرفته و مرده است، پدرش تنها کاری که بعد از مرگ او بلد بوده بکند خمار بنشیند کنار خیابان و کلاه لبه دار بگذارد جلویش تا شاید کسی سکه یا پول خردی درونش بیندازد و بتواند از خماری در بیاید، کمرش خمیده بود و پوستش زرد، با احمد کاری نداشت، فقط شب ها می آمد، دو ساعت می خوابید و دوباره روز از نو روزی از نو. احمد میگفت باید پولدار شود تا اول پدرش را ترک بدهد، بعد یک خانه بخرد و آرزویش این بود که به چند سال پیش برگردد و مادرش را درمان کند.
عروسک پسر را بالا آورد، می گفت توی یک قصر دارند زندگی می کنند و ظهر ها که از مدرسه بر می گردد مادرش برایش ماکارونی پخته و هر جمعه دورهم آب گوشت می خورند. عروسک های دیگر خدمت کارانش بودند توی اتاق خواب جلوی تلویزیون بزرگ رنگی لم داده بوده و دستور می داد برایش میوه و چای بیاورند. پدرش چهار شانه بود و صبح روزهای تعطیل با هم به کوه می رفتند. کاغذی را از توی کیفش در آورد، خرد کرد و توی هوا پخش کرد، می گفت این ها پول های احمد است و انقدر زیادند که جا ندارد بگذاردشان. نمایش را با شکم سیری و خوشبختی اش تمام کرد. خدا را شکر من یک خانم جان دارم که نگذارد آقا جانم مواد توی خونش بدود و من و هانیه و مهدی و زهرا یک تکه نان هم نداشته باشیم بخوریم، هر چند اعصابش ضعیف است و دنبال بهانه می گردد تا ظرف ها را توی سر آقا جان خرد کند.
روزنامه دیواری را دو قسمت کرده بودم، سمت راستش نوشته بودم علم بهتر است و سمت چپش را از ثروت پر کرده بودم. احمد پرده و عروسک ها را توی صندوقچه گذاشت و کنارم نشست، زیر گوشم گفت : " می خوای برم سر و گوش آب بدم." سرم را بالا آوردم و گفتم : "تو مراقب بچه ها باش هر وقت صداتون کردم بیایید پایین." توی پله ها گوش تیز کردم، صدای دعوایشان آرام گرفته بود. کف خانه پر بود از لباس ها و ظروف شکسته و خون تازه ای روی آن ها چسبیده بود. حدس می زدم دست خانم جان باید زخم شده باشد یا شاید یکی از تیزی ها توی پای آقا جان رفته و همه جا را خونی کرده، صدای هق هق مردانه ی آقا جان از توی آشپزخانه می آمد. روی دیوار رد خونی دست های زمخت آقا جان مانده بود، بوی سوختگی و دود توی خانه پیچیده بود و ماکارونی خانم جان تبدیل به جزغاله شده بود. آقا جان روی زمین کنار یخچال نشسته بود و لباسش خاکی و خونی بود، دو دستش را آرام و پشت هم روی سرش می کوبید. خانم جان انگار از اول نبوده و نیست. زیر گاز را خاموش کردم پنجره آشپزخانه را باز گذاشتم تا بوی سوختگی از توی خونه بیرون برود زیر بغل آقا جان را گرفتم و جلوی ظرفشویی بردمش، آب را باز کردم و روی صورتش پاشیدم، کف دستش زخم عمیقی بود، آب که رویش می ریخت خودش را جمع می کرد و از نو به هق هق می افتاد. یکی از پتو ها و متکاها را آوردم و همان جا کف آشپزخانه گذاشتم دراز بکشد، از توی راه پله احمد را صدا زدم که بچه ها را بسپارد به زهرا و خودش بیاید کمک من. از دیدن خانه شوکه شده بود، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت، با خجالت از او خواستم تا در جمع کردن وسایل کمکم کند. بغض داشت گلویم را ذره ذره می جوید و بالا می آمد. فکر می کردم حتما خانم جان باید با ساک دستی کوچکش از خانه بیرون زده باشد و باید یک هفته دنبالش بگردیم. به احمد گفتم در ایوان را باز کند تا هوای خانه کمی جابجا شود. دستمال خیسی از آشپزخانه برداشتم و افتادم به جان رد خونی دست ها. آقا جان هنوز گریه می کرد، دستش را روی سینه گذاشته بود و نفس های بلندی می کشید. آهسته گفتم: "آروم باش آقا جان، حتما دوباره رفته شاه عبدالعظیم. می شناسیش که ی هفته بگذره خودش بر می گرده، اصلا بزار حالت بهتر شه دوتایی باهم می ریم دنبالش."
گریه اش اوج گرفت و فریاد زد : "نه دیگه بر نمی گرده، مطمئنم که بر نمی گرده." سرش را محکم به یخچال می کوبید. یک قرص مسکن و کمی آب به خوردش دادم و مجبورش کردم بخوابد. دستمال خونی را توی ظرفشویی پرت کردم و دست هایم را آب زدم. به پذیرایی برگشتم، احمد نبود، هرچه صدایش می زدم جواب نمی داد. زهرا و مهدی و هاینه وسط راه پله ایستاده بودند و خانه را نگاه می کردند. گفتم همان جا بنشینند و تا خانه تمیز نشده از جایشان تکان نخورند. یک جاروی چوبی برداشتم و سعی کردم همه خرده شیشه ها و چینی ها را یک گوشه اتاق جمع کنم. چند بار دیگر احمد را صدا زدم، فکر می کردم حتما دارد یکی از اتاق ها را تمیز می کند. در ایوان باز بود احمد ایستاده بود آنجا و تکان نمی خورد. روی شانه اش زدم و اهسته گفتم : "احمد خوبی؟" به یکباره همان جا روی زمین ولو شد. چیزی را که می دیدم نمی فهمیدم خواب است یا بیداری، با خودم گفتم حتما خوابم و اصلا هنوز به مدرسه نرفتم. توی صورتم می زدم و فریاد می کشیدم که بیدار شو. احمد به گریه افتاد، دست هایم را گرفته بود و سعی می کرد من را کنترل کند. زهرا و دوقلو ها با سر و صدای من آمده بودند توی ایوان. مهدی هاینه را بغل کرده بود و داشتند گریه می کردند. زهرا دل داریشان می داد که این ها همه اش یک جور بازی است. این را از من یاد گرفته بود وقتی کوچک تر بود و دعوایی می شد بغلش می کردم و می گفتم خان جان و آقا جان دارند بازی ترسناک می کنند، ما نباید ببینیم. از روی نرده های ایوان خودم را توی حیاط انداختم پاهایم تیر کشید. چهار دست و پا خودم را بالا سر خانم جان رساندم دستم را روی بدنش کشیدم فریاد زدم : "احمد بدنش داغه، به خدا داغه." احمد دوید توی حیاط و دستش را گذاشت روی پیشانی خانم جان، حالا او هم فریاد می کشید که بدنش داغ است. زهرا را صدا زدم گفتم برود به آقا جان بگوید که خانم جان زنده است. احمد توی کوچه رفت و با فریاد از همسایه ها کمک خواست در عرض چند دقیقه توی خانه مان پر شده بود از آدم. صدای جیغ زهرا از آشپزخانه آمد، توی خانه دویدم، آقا جان نه گریه می کرد، نه نفس می کشید، چشم باز افتاده بود روی زمین و دستش روی قلبش چنگ خورده بود. زهرا را بغل کردم و توی حیاط دویدم. همسایه ها خانم جان را جا به جا کرده بودند و کف حیاط پر شده بود از خون. بی اختیار زهرا از بغل ول شد و شروع کردم به فریاد کشیدن از زبانم آقا جان، آقا جان نمی افتاد. هانیه و مهدی جیغ می کشیدند، زهرا کپ کرده بوده و تکان نمی خورد، دوتا از زن های همسایه دوقلوها را بیرون بردند. ماشین پلیس و اورژانس رسیده بودند جلوی در، دکتر اورژانس دستش را روی چشم های خانم جان کشید و ملحفه ای سفید رویش پهن کرد. زهرا را روی یک برانکارد گذاشتند و یکی از مردها پلیس را توی خانه بالای سر آقا جان برد. هیچ چیز سر جایش نبود، هنوز هم منتظر بودم تا شاید از خواب بیدار شوم.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
مهم‌ترین مساله‌ای که تا نیمه‌ها بلکه در تمام داستان به چشم می‌خورد، ابهام در توصیف و تبیین و تثبیت موقعیت و شخصیت های داستان است. اما اگه این برشی از یک مجموعه داستان به هم پیوسته باشد و فضا و مکان و شخصیت‌ها به صورت کامل آن جا تعریف و ساخته شده باشند می‌شود آن را نادیده گرفت.
اما داستان از ابتدا تا انتها روایت و بیانی زنده و پر انرژی و سرخوشانه دارد که باعث نگه داشتن خواننده می‌شود. نثر و بیانی که حتا وقتی موقعیت داستانی تلخ و هولناک می‌شود، همچنان لحن سرخوشانه ی خود را حفظ می‌کند. شکل کامل و مثال زدنی این شگرد را می تواند در زبان داستانی گابریل گارسیا ماکز دید. مثل رنگ و نوایی مهربان که تمام فضای داستانی خشن را در برمی‌گیرد و حتا وقتی دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های قصه‌مان می‌میرند آهنگی خوش دارد.
از منظری کلی‌تر اما این داستان بر مبنای بازی‌های لحنی و شکل روایت بنا نشده است. حتا به رغم آن که ممکن در گام نخست گول بخوریم و تصور کنیم داستان بر مبنای شخصیت پیش می‌رود، در میانه ی داستان می بینیم که گزاره‌ی اصلی و بنیادین متن شخصیت هم نیست. زیرا عمل و اتفاقات و جوهر داستانی بر مبنای شخصیت هم پیش نمی رود. آن چه این داستان را پیش می‌برد فضا است. در واقع قهرمان اصلی این داستان فضاست که همه ی آدم ها و موقعیت داستانی را به حرکت درآورده است و شاید به همین دلیل باشد که داستان به رغم آن که خالی از فضاسازی‌های هوشمندانه نیست اما همچنان جاهای خالی زیادی برای فضاسازی و ساخت دقیق زمان و مکان در آن به چشم می‌خورد.
فضای خانوادگی غریب و حیرت‌آور ولی در عین حال ملموس و باور پذیر داستان ما را تا حدی به یاد لذت داستان های سلینجر می‌اندازد و درست در این لحظه است که مهم‌ترین حفره‌ی داستان خودش را آشکار می‌کند. برای درک آدم های داستان‌های سلینجر و فاجعه و زیبایی‌های دنیای شان نیاز به تلاش زیادی ندارید. همه چیز در عین سادگی و خونسردی خود را به رخ می‌کشد، اما در این داستان برای درک فاجعه درونی ذهن و جان این آدم‌ها باید مدام داستان را زیر و رو کنیم تا نشانه‌ای برای فهمیدن چیزی آن هم با حدس و گمان بیابیم.
به زبان ساده‌تر باید از نویسنده پرسید درد پنهان و نگفته ی آدم ها و فضای این قصه چیست؟ دردی که چون قصه‌های سلینجر در سکوت ولی نزدیک و ترسناک در برابر صورتمان فریاد می‌کشد.
تردیدی نیست که نویسنده این داستان هوشمندانه مقدمات این درد را حس کرده و حتا درک کرده است. اما به نظر می‌آید راه داستانی بیرون ریختن این درد را هنوز نیافته و با رفتار های اغراق شده سعی در بیان آن دارد، ولی به واقع این دردها در سکوت و آرامش اتفاق می‌افتند و همین سکوت لعنتی است که نوشتن یک داستان عالی را چنین دشوار می‌کند.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.