تعدد کانون تمرکز، داستان را شبیهِ خلاصه‌رمان می‌کند



عنوان داستان : کلبه و کارخانه و روباه

هوا نسبتا سرد بود. نسیم سرد پاییزی از پنجره ی باز که شیشه های آن شکسته شده بود، به داخل کلبه می وزید. و پرده کثیف خاک گرفته رو که به شکل نادرستی آویزان بود، تکان میداد.
زمان از دستم رفته بود و نمیدانستم دقیقا ساعت چند ست. ولی با تاریک شدن تدریجی فضای نشیمن، احتمال دادم نزدیک عصر باشد. آرام سرم را به سمت پنجره چرخاندم و یک قدم به جلو رفتم تا بهتر آسمان کبود شده را ببینم.
خیلی وقت بود که مث گذشته های دور روبروی پنجره نایستاده بودم، و منظره را تماشا نکرده بودم. یک حس کاملا عجیبی بهم دست میداد، از یک طرف شاد بودم که دوباره به این کلبه کوچک خانوادگیم برگشتم و از طرف دیگر غمگین بودم که مث قبلاها اینجا زندگی میکردیم نیست، و حالا تبدیل به یک کلبه کاملا متروکه شده که هیچ شرایط اسکانی درونش وجود ندارد.
دیواره های خاک خورده اش زیر پوسته ی تارهای عنکبوت آرامیده بودند و از درونشان هیچ صدایی درنمیامد، و مطمئن بودم که قبلاها به درستی صدای سرور و شادی برادرهای کوچکم را منعکس میکرد، که باعث میشد صدایشان در گوشهایم طنین بیاندازد.
آهی کشیدم که آن روزهای بی برگشت را دیگر نخواهم دید، و حالا این دیوارهای سالخورده با چهره ی ترک خورده فقط صدای نسیم سرد را در کنج هم پاس میدهند تا لرزه ای بر اندامم بیاندازند، و سردی تنهایی را با تک تک سلول های بدنم احساس کنم و از سوز سرمایش بر چشمانم اشک حلقه بزند، و بیشتر با دستهای لاغر پوستی ام خود را به آغوش بگیرم و دلداری بدهم.
اندکی چشمانم را تنگ کردم تا بهتر بتوانم آن سوی پنجره های تار و مات را ببینم تا یاد دشت های سرسبز بیفتم که کودکی ام را بروی آن با قدم های کوچک پاهای لطیف گوشتی ام گذراندم، که با انگشت های ظریف دستانم نخ بادبادک قرمز پلاستیکی را به سوی آسمان آبی سوق میدادم. از پشت ابرهای توده، تابش طلایی نور مث شراب سفید بروی هوا پخش شده بود، و گرمای آن بروی پوست صورت و دستانم نوازش میکرد، و باعث میشد آرام بدنم را کش و قوس بدهم و خمیازه بکشم.
وقتی که دهان کوچکم را باز میکردم میتوانستم خنکای هوا را درست مانند احساس خنکای قبل از خوردن یک لیوان آب یخ حس کنم، و با پالتوی خزه دارم مث فرشته کوچک بروی آن نسیم بی مقصد شناور شم و به دور دست بروم، و از آن بالا به خانه ی کلبه ای شکلمان نگاهی کنم که مادرم از همین پنجره که بسوی منظره دلنواز گشوده میشود مرا تماشا میکرد، و برایم دست تکان میداد و میگفت:
آه ... فرشته ی کوچولو ام ... چقدر در بیکران آسمان دل انگیز، زیبا و معصوم میشوی ... مث آلیس کوچک شو، ... و از خانه آن خرگوش آوازه خوان، برو به سرزمین عجایب ... تا ملکه ی آن سرزمین زیبا شوی...
و اما نه آن مادر مهربانم هست، و نه من ملکه آن سرزمین شدم، و نه آقای خرگوش هست که بروی علف ها بدود و شعر بخواند.
بعد از گذشت فصل ها، حالا من هستم بروی جای پای مادرم در پشت این پنجره که فقط آسمان آلوده نشان میدهد و تعدادی درخت در آن نزدیکی که خشک شده است؛ که خشکسالی با ترک های دهان باز بروی بدن بی جانشان نقش بسته است، و یک مزرعه که در بی بذری خواب رفته است و رویای باروری را میبیند.
چشمانم را از درختان به آن دور دست ها انداختم. در آنسوی بیشه زار یک کارخانه قدیمی با آجر های تیره و تخریب شده، و با دودکش عظیم که با هیبتی تاریک و هولناک برافراشته بود، و از درون آن مه گرمی به چشم میخورد که به بیرون فرستاده میشد، و تا کیلومترها دورتر ادامه می یافت؛ و از فراز رودخانه کثیفی میگذشت که در امتداد ساحل پرپیچ و خم پر شده از زباله ها جریان داشت.
هیچ اثری از زندگی به چشم نمیخورد، جز روباه نحیفی که پاورچین پاورچین از سراشیبی ساحل رودخانه پایین میرفت، تا با پوزه اش امیدوارانه در میان کاغذ های کهنه و خالی ماهی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده، لا به لای علف های بلند، کندوکاو کند. اما در همان هنگام، چند علف در نزدیکی روباه تکان خورد و موجودی که پیکره آن از فاصله دور نا مشخص بود، با صدای پاق بسیار ضعیفی در کناره ی رودخانه ظاهر شد. روباه سرجایش میخکوب شد و با چشمان بیمناکش به این پدیده عجیب در علفزار چشم دوخت. چند لحظه طول کشید تا آن پیکره کوچک موقعیتش را تشخیص دهد، و در جایی بی حرکت بایستاد. از میان علفزار سر یک خرگوش به بیرون آمد و با سرعت گوش های درازش را می جنباند و به اطراف نگاه میکرد.
روباه بی حرکت به خرگوش نگاه میکرد و دنبال لحظه ای بود که آن حیوان لاغر و مریض را جایگزین یک غذای شام بکند. تا یک شب بتواند از خوردن آشغال های اطراف رودخانه پرهیز کند. خرگوش بدون توجه به آن روباه گرسنه با گام های بلند سریع و نرم به سمتی که در میان علفزار جهت آن مشخص نبود به راه افتاد. صدای حرکت پاهای کوچیکش بروی علف ها خش خش صدا کرد که همین باعث تحریک روباه شد، و با سرعت به دنبال خرگوش حرکت کرد تا شام فقیرانه خودش را از دست ندهد. آنقدر در میان علفزار به این سمت و آن سمت حرکت کردند که از دیدگانم ناپدید شدند.
نگاهم را بروی حاشیه رودخانه ادامه دادم تا به کانال فاضلاب گره خورد، که انتهای آن به کارخانه ختم میشد. پسمانده های آن کارخانه غول پیکر در کناره ساحل برای خود جای باز کرده بودند. لاشه ماهی ها بروی سطح امواج آب شناور بودند و بسیار آنجا را زشت و نفرت انگیز کرده بود.
بار دیگر چشمانم را به کارخانه دادم، که در گذشته های دور برایم آشنایی داشت. یکی از دغدغه های آن روزهایمان بود. هر روز از وجود آن در آنسوی مزرعه به گله می پرداختیم. یادم است که پدرم همیشه ازعمکرد کارخانه اعتراض میکرد. یک روز که پدرم بروی صندلی کنار شومینه نشسته بود و پیپ دود میداد، گفت:
این همه زمین خالی چرا باید در نزدیکی مزرعه من ساخته بشه... حتما مایکل به آنها گفته که آنجا بسازند تا من رو اذیت کنند ...
اندکی مکث کرد و در ادامه گفت:
چون ...چون میدونند هر سال مزرعه من بهترین محصول این دهکده را میده... میدونم کار خودشه... باید حسابش را کف دستش بذارم.
همچنان که از زیر سبیلش حلقه دود بیرون میداد، به نقطه ای زل زد و به فکر فرو رفت. مادرم که در آن گوشه کلبه بروی میز غذاخوری نشسته بود، و با میل و کاموا برای من شال زمستانی میبافت، گفت:
عزیزم ... چرا به خودت سخت میگیری ... شاید کار مایکل نباشه. درسته شما با هم مشکل داشته باشید ولی اینقد آدم بدی هم نیست.
پدرم با لحن پرسشی گفت:
از کجا میدانی ماری؟
مادرم که همچنان به بافتن ادامه میداد، گفت:
دیروز درباره کارخانه از جولی پرسیدم...
پدرم با چشمان گرد متعجب، گفت:
همسرش! خب چی گفت؟
مادرم ادامه داد:
گفت اوناهم ازاین ماجرا ناراحت هستن. مایکل هم چندبار به ساخت کارخانه به بخشدار اعتراض کرده، ولی بهش توجه ای نکردن ...
واقعا!
بله عزیزم ... به نظر مایکل این سیاست دولته، که میخواد جلوی کشاورزی رو بگیره، تا بتونند بروی زمینای ما ساخت و ساز کنند.
پدرم بریده بریده گفت:
من من اجازه نمیدم...
آه عزیزم از دست ما چه کاری بر میاد ... مایکل میگفت: که دولت میخواد زمینارو از ما بخره ... چند روز پیشم شروع کردن به خریداری زمینا ... اهالی شمالی اکثرشون زمینارو فروختن ...
پدرم غرولند کرد و گفت:
چه مردم احمقی ... آخه چرا فروختن؟
مادرم ادامه داد:
جو خودت رو ناراحت نکن ... اگه دولت بخواد کاری رو انجام بده اون کار تمام شده است ... کاری از دست ما بر نمیاد ...
راست میگی ... راست میگی ماری، ما کشاورزا قدرت نداریم جلوی این سیاست مدارا وایسیم ...
مادرم با سر حرف پدر رو تایید و گفت:
بله ... همینطوره، مایکل هم میگفت: که دولت میگه کشور به این زمینای کشاورزی نیاز نداره و به اندازه محصولات کشاورزی داریم، ومردم بیشتر مسکن نیاز دارن تا گندم، و بجای تولید گندم میتونیم گندم قابل ملاحظه ای رو از کشور های دیگه تهیه کنیم ...
پدر گفت:
پس ما کشاورزا چیکار کنیم؟ درباره ما چیزی نگفتن؟
مادر ادامه داد:
چرا گفتن ... دولت میگه میخوان کشاورزا رو توی کارخانه ها مشغول کار کنن ...
پدر گفت:
مگه میشه! ... من که جز کشاورزی کار دیگه ای بلد نیستم ...
پدرم همچنان با این موضوع کلنجار میرفت. تا اینکه روزها گذشت، پدرم و مردان دهکده در همان کارخانه مشغول کار شدند. پدرم هرچند به شغل کارگری کارخانه علاقه نداشت اما از درآمدی که بدست می آورد خوشحال بود و دیگر حرف از کار مزرعه داری نمیزد. مدتی بعد پدرم به مادرم پیشنهاد داد که به شهر برای زندگی کردن مهاجرت کنیم، و مادرم هم موافقت میکرد. پدرم خیلی از نظر رفتار تغییر کرده بود، و گهگاهی حرف از شغل بهتری میزد؛ و میگفت: که دست از کارگری بردارد و برویم شهر با پول زمین های کشاورزی یک فروشگاه محصولات کشاورزی افتتاح کند. این حرفا من رو به هیجان می آورد. هر شب قبل از خواب به مدرسه رفتن و دوستای جدید فکر میکردم، و با کلی امید و آرزو بخواب میرفتم. اما هیچوقت بعد از مهاجرت به شهر، فکر نمیکردم دلم برای این کلبه تنگ بشود و یک روز به اینجا برگردم.
بعد رفتن به شهر من و برادرام تحصیل کردیم. به دانشگاه رفتیم و از خانواده دور شدیم؛ هر از گاهی به پدر و مادرمان سر میزدیم، و همیشه برای آگاهی از حال همدیگه به هم نامه میدادیم تا از هم با خبر بشویم. خوشحال بودیم که همدیگر را داریم و به هم تکیه میکنیم.
چند سالی گذشت، مادرم دقیقا یک سال بعد از اتمام تحصیلاتم که دو ماه قبل کریسمس بود فوت کرد، و این ضربه سنگینی به من و پیتر و آلبرت زد. آن سال ما بدون مادرمان عید کریسمس را جشن گرفتیم، هنوز یادمه پدر چطور به قاب عکس مادرم که روی میز بود، زل میزد و به فکر فرو میرفت.
بعد از مرگ پدرم ارث بین منو برادرام تقسیم شد و من صاحب این کلبه کهنه شدم. البته خودم انتخاب کردم، تا فروشگاه پدرم به بردارام برسد. الان پیتر و آلبرت همانجا کار میکنن و خیلی هم در کارشون موفق هستند.
بعد از این ماجرا من ماندم و این کلبه خاک خورده، که گذشت زمان بروی چهره اش نقش بسته بود. به چهار گوش دیوارها نگاهی انداختم، چیزی جز آجر های برهنه خراش برداشته ندیدم که زیر سایه تاریک آرامیده بودند، که نشانگر گذشت زمان بود.
به آرامی به عقب قدم برداشتم. از پشت، شانه هایم را به گوشه دیوار چسباندم. برویش تکیه زدم و نشستم. تا تمام خستگی ام را بروی جان سستش بیاندازم. لحظه ای بعد، باز محیط کلبه را از زیر چشمانم گذراندم، تا شاید دیوار جاندار شود و با من سخن بگوید. اما هیچ صدایی جز غژغژ تحرک موشی در آن نزدیکی، که در کنجی تاریک، زیر دندانش چیزی را میجوید، نبود. احتمال دادم شاید از همان آشغال های کنار حاشیه رودخانه باشد. چند قدم موشی جلو آمد و با چشمان نقطه ایش نظری بهم انداخت، و بعد برگشت با آن دم باریکش به درون سوراخش خزید.
در همان هنگام صدای ضعیفی از بیرون آمد، که به نرمی علف های روییده اطراف کلبه را له و لبرده میکرد. در آن لحظه رغبتی در بدنم نبود تا نگاهی به آنسوی پنجره بیندازم که ببینم چه چیزی به کلبه نزدیک میشود.
همانطور بروی کف سرد نشسته بودم، و انگار که نمی توانستم اندک تحرکی به خود بدهم و عضلاتم همچون سنگ شده بود. در آن لحظه فقط صدای تق تق حرکت پایی را می شنیدم که به آرامی به در کلبه نزدیک میشد. اولش گمان کردم که صدای پای همان روباه گرسنه ست، اما حدسم اشتباه بود چون در همان هنگام صدایی به گوشم خورد:
عزیزم اتفاقی افتاده؟
این صدای گرم نامزدم جیمی بود، که روی چهارچوب در ایستاده بود و با لبخندی که در پایین صورتش نقش بسته بود، به چشمانم خیره شده بود.
سرم را برگرداندم و با صدای بی رنگم که به درستی به گوش نمیرسید، گفتم:
آه ... تویی عزیزم! نه حالم خوبه ...
و در آخر لبخندی را در انتهایش وصله دادم.
جیمی یک مرد خوشتیپ و لاغر اندام بود که به موهای خرمایی زیبایش زیاد میرسید. چشمانش آبی روشن بود که گمانم به پدرش رفته بود. اما مادرم میگفت: که به مادرش رفته است. البته این برایم چندان مهم نبود، چون جیمی جاذبه های بیشتری داشت که مرا به خود جذب میکرد. یکی از اون خصوصیاتش این بود که سعی میکرد تو شرایط سخت کنارم باشد و آرامم کند. این رفتارش خیلی شبیه مادرم بود و همین باعث دلگرمیه من میشد تا بتوانم بهش تکیه کنم. اوایل پدرم زیاد موافق رابطه من با جیمی نبود. فقط برای اینکه پسر مایکل بود، چون پدرم رابطه دوستانه ای با پدرش نداشت. جیمی به خوبی ماجرای مشکل پدرم را با پدرش رو میدانست. همیشه سعی میکرد رفتاری از خودش نشان بدهد تا مشکلی برای ادامه رابطه مان پیش نیاید. مدتی گذشت تا جیمی و پدرم با هم کنار بیایند و بعد از آن ارتباطشان قوی شد، چون پدرم متوجه شد که جیمی یک مرد خوش قلب است.
و حالا با گذشت زمان، هنوز آن مرد روبروی چشمان من قد کشیده بود و همچنان سکوت را پیشه کرده بود. وقتی به چهره اش بیشتر دقت کردم، متوجه شدم که همان ته چهره کودکی خودش را حفظ کرده بود. یادمه اولین بار در سن نه سالگی دیده بودمش، که با مادرش به کلبه ما آمده بود.
به نرمی لبخندی به صورت خود اضافه کرد و گفت:
میدونستم که میای اینجا ... این کلبه تنها جایی هست که برات خیلی مهم ...
قبل از اینکه جمله را تمام کند، میان حرفش پریدم و با صدای ریزی گفتم:
میخوام از اینجا برم ... خیلی خستم
با سرش حرفم را تایید کرد. همچنان که سرش را تکان میداد، نسیم آرامی موهای لختش را نوازش میکرد.
جیمی گفت:
حتما عزیزم ... برای همین اینجام ... اگه بخوای همین الآن میریم
با تکان دادن سرم بهش فهماندم که میتوانیم هر چه سریع تر بریم و این کلبه تاریک و سرد را ترک کنیم. همچنان که داشتم بروی پاهای خشکم می ایستادم، در تمام بدنم احساس سستی و بی حالی بهم دست میداد. به نظر میامد که یک روز تمام روی مزرعه کار کردم. در همان هنگام از زیر زبانم صدایی مث آه در آمد که باعث شد جیمی از جایش حرکت کرد و به سمتم بیاد.
بذار کمکت کنم ...
جیمی با یک دستش دست راستم را گرفت و آن یکی دستش را دور کمرم پیچاند تا بلندم کند. در بدنم هیچ انرژی نبود تا بتوانم رو پام بایستم. برای همین وزنم را روی شانه هایش انداختم و با گام های کوتاه، آرام آرام به سمت در پیش رفتیم و از آن گذشتیم. در میان مه سرد به سوی اتومبیل رفتیم. جیمی به آهستگی مرا سوار کرد و آرام روی صندلی فرود آمدم. یک نفس راحت کشیدم و ازپشت شیشه جلوی اتومبیل به کلبه که در تاریکی فرو رفته بود، نگاه کردم. جیمی هم سوار شد. اتومبیل را روشن کرد و به حرکت درآورد. به آهستگی به درون راه ناهموار سرازیر شدیم. آنقدر از کلبه دور شدیم که آن در سایه تاریک آسمان ناپدید شد. بعد از آن جز سیاهی چیز دیگری ندیدم و به یک خواب آرام فرو رفتم.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، سلام
وقت‌تان به خیر. ایراد اصلی و اساسی داستان شما، فقدان «کانون تمرکز» واحد یا به عبارت دیگر، تعدد کانون تمرکز است. هر داستان کوتاه باید «یک» کانون تمرکز داشته باشد، نه بیشتر. وقتی داستانی (مثل همین داستان شما) بیشتر از یک کانون تمرکز داشته باشد، شبیه می‌شود به خلاصه‌رمان. تمرکز داستان شما روی چیست؟ بازگشت به کلبه‌ی کودکی‌ها و نوستالژی؟ ساخته شدن کارخانه و بهم خوردن تعادل زندگی روستایی؟ صنعتی شدن جامعه و مهاجرت بی‌رویه به شهرها؟ نویسنده باید مدام از خودش سوال کند «من می‌خوام تو این داستان چی بگم؟ من می‌خوام تو این داستان «دقیقا» چی بگم؟» جواب این سوال، «درونمایه»ی داستان را مشخص می‌کند. و درونمایه ملاک و معیاری است که به نویسنده کمک می‌کند کانون تمرکز داستانش را انتخاب کند یا تشخیص دهد. مبهم و مخدوش بودنِ درونمایه و فقدان کانون تمرکز بزرگ‌ترین مشکل داستان شماست. این همه موضوع و مساله را نریزید توی داستان. یکی‌شان را انتخاب کنید و همان یکی را عمیق و دقیق روایت کنید، تا بتوانید حسی را که در آن نهفته است، به خواننده‌تان منتقل کنید.
روی زبان و نثر باید بیشتر، خیلی بیشتر، دقت کنید. تا می‌توانید کتاب‌هایی بخوانید که زبان خوب دارند. از کلاسیک‌ها، شاهنامه‌ی فردوسی و بوستان و گلستان سعدی و تاریخ بیهقی و دیوان حافظ، و از متجددها آثار چوبک و آل‌احمد و احمد محمود و میرصادقی و گلشیری. خواندن این‌ها در تقویت زبان داستانی کمک جدی‌ای به‌تان خواهد کرد. نویسنده لازم دارد زبانی قدرتمند، رسا و یکدست داشته باشد. و داستان شما هنوز تا رسیدن به چنین زبانی فاصله‌ی زیادی دارد. البته بارقه‌های خوبی از صور خیال و تصویرسازی در داستان‌تان به چشم می‌خورد که معنایش این است اگر روی زبان‌تان خوب کار کنید، قدرت تصویرسازی‌تان به کمک کلمه‌ها به یکی از نقاط قوت‌تان تبدیل خواهد شد. بی‌دقتی‌هایی هم دارید! شما دارید داستان‌تان را با نثر رسمی می‌نویسید، اما بعضی‌جاها از دست‌تان درمی‌رود و از نثر شکسته استفاده می‌کنید. نثر داستان باید یکدست باشد.
راستی، چرا از نام‌های خارجی استفاده کرده‌اید؟ هیچ خورندِ داستان‌تان نیست؛ نه از نظر موضوع و نه از نظر فضاسازی و نه از نظر شخصیت‌پردازی.
اگر خواستید روی این داستان بازهم کار کنید، مدام حواس‌تان باشد که یک داستان کوتاه فقط یک کانون تمرکز دارد که به نویسنده کمک می‌کند از خط روایت خارج نشود و به‌اصطلاح به خاکی نزند. اگر به این مساله دقت و توجه کافی داشته باشید، حتما داستان بهتری خواهید نوشت. برای‌تان آرزوی موفقیت می‌کنم.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.