تدوین در داستان




عنوان داستان : حرمت
نویسنده داستان : نفیسه رازی

حرمت
صدای همهمه ای بلند بود که گریه و زاری نبود . مردها دم در خانه جمع شده بودند تا ماشین نعکش برسد و جنازه را تشییع کنند. محمود آقا، بقال محله ، داشت سر کوچه را پارچه ی سیاه می زد. جنازه را توی ایوان خانه گذاشته بودند رو به قبله و رویش را طاق شال ترمه ای کشیده بودند و روی آن هم پارچه ی سبزی انداخته بودند. زن ها همه در حیاط و ایوان جمع شده بودند. عصمت آقا، مسن ترین زن محله، بالای سر جنازه نشسته بود و قرآن می خواند. احترام لب ایوان نشسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود. دست و پاهایش از لب ایوان آویزان بود و دم پایی هایش افتاده بود روی زمین. دسته ای از موهای سیاهش که تارهای سفیدی لابلای آن ها خودنمایی می کرد از لای روسری کج و کوله اش پریشان ریخته بود دور صورتش. چیزی نمی گفت، آرام نشسته بود و به گوشه ای نگاه می کرد. زنی که شانه و دست چپش را مالش می داد گفت:
« احترام خانوم جون، عزیزم، گریه کن، نریز تو خودت، بذار بغضت خالی شه ... گریه کن جونم»
کسی گفت: « یه ذره آب قندش بدین ... چه رنگی ام وا کرده»
زن جوانی سرش را در گوش بغل دستی اش فرو برد و آهسته گفت:
« والا... ما که ندیدیم یه بارم به این عمو خدا بیامرزش رو خوش نشون بده ... اصلا تا زنده بود مگه باهاش حرف می زد که حالا بخواد براش گریه کنه »
زن دیگر جواب داد:
« نگین تو رو خدا، چند ساله این دختر داره زحمت این عمو رو می کشه و ترو خشکش می کنه ...»
آهسته تر ادامه داد:
« دست خودش نیس یه ذره بداخلاقو هست ولی خداییش برا این خدا بیامرز کم نذاشت. من خودم چندین بار شاهد بودم که چطوری به کولش می کشید و این ور و اون ورش می کرد ... اصلا بعضیا میگن برا خاطر این که عموهه تنها بوده این شوور نکرده ... چهل سالشه دیگه فک کنم»
عصمت آقا مکثی کرد، انگشتش را گذاشت لای قرآن و آن را بوسید و بست . از بالای عینک ذره بینی اش چشم غره ای به زن های جوان رفت و با صدای لرزانش گفت:
« حالا وقته این حرفاس ؟ ... بلند شین معصیت داره بالاسر میت... بلند شین یه ذره اسفند دود کنین ... »
اشاره ای به احترام کرد و گفت: « این طفلک که کس و کاری نداره، بلند شین کمکش یه ذره به این جاها برسین، آماده کنین ثواب داره»
مردها دور هم جمع شده بودند و عمو صادق ، پیرمرد پینه دوز محله، برایشان حرف می زد: « نه ... بنده ی خدا آدم بی آزاری بود، سروصدایی نداشت، تو خودش بود کاری به کسی نداشت. »
احترام مثل کسی که یک مرتبه چیزی یادش افتاده باشد دستش را از دستان زن بیرون کشید و بلند شد، دمپایی هایش را پوشید و چادرش را کشید روی سرش و به سرعت از خانه زد بیرون. زن ها آمدند به دنبالش که:
«کجا میری احترام خانم؟ برگرد حالا ماشین میاد می خوایم بریم.»
اعتنایی نکرد و تند تند از سراشیبی کوچه بالا رفت. محمود آقا بقال که داشت ابزارش را جمع می کرد، چشمش که به احترام افتاد دست کشید و آمد جلو :
« تسلیت میگم بتون، غم آخرتون باشه»
احترام نگاهی به پارچه ی سیاه انداخت، جوابی نداد. محمود آقا گفت:
« ببخشید، با اجازتون می خوام اعلامیه سفارش بدم، شرمنده ام ... اسم کوچیک خان عمو خدا بیامرزو نمی دونم»
احترام سرش را کج کرد، نگاهی به محمود کرد، بعد نگاهش را گرفت و به جایی که معلوم نبود دوخت، زیر لب گفت: « خسرو» بعد هم بدون این که چیز دیگری بگوید راهش را کشید و رفت. خودش هم نمی دانست کجا می رود و چرا می رود. صدای خواهرش در گوشش بود که فریاد می زد :
« خسرو تو رو خدا، تو رو به روح مادرت قسم ...تو نمی فهمی ... حالت خوب نیست ...» .
شب هایی که خسرو تا نیمه شب نمی آمد خانه ، محترم، خواهرش، می فهمید که یا باخته است یا مست کرده است، احترام را می فرستاد توی اتاق و می گفت:« بگیر بخواب، درم قفل کن، هر چیم شد درو وا نمی کنیا»
رسیده بود به محله ی قدیمی شان ، محله ی کودکی هایش. کوچه ها هنوز همان کوچه ها بود، دور و دراز و پیچ و واپیچ، هنوز هم تک و توکی خانه های گلی با درهای چوبی به چشم می خورد که انگار بین مجتمع های عقب نشینی کرده و نوساز شده وصله ی ناجور بودند. رسید جلوی در آن خانه، خانه ای که از بعد از یتیم شدنش ، مهمان آن شده بود، خانه ی خواهری که شده بود هم پدرش و هم مادرش . یک قفل قدیمی بزرگ به کلون در چوبی خانه زده شده بود و آستانه اش که پایین تر از سطح کوچه بود پر شده بود از سنگ و خاک و آشغال. احترام روی یکی از سکوهای جلوی در نشست.. روزی که همسایه ها خواهرش را برده بودند هم او همانجا نشسته بود و تا غروب گریه کرده بود. حالا هم داشت گریه می کرد. مدت ها چشم براه مانده بود که محترم خواهرش برگردد، اما او هیچوقت برنگشته بود و او مانده بود و آن خانه و خسرو. آن روز هم که آن زن همسایه به دیگری گفته بود "می گویند بدن خواهر بیچاره اش در غسالخانه گله گله کبود و سیاه بوده" او همانجا روی همان سکو نشسته بود .
شعاع باریکی از آفتاب پیش از ظهر زمستان روی زانوهایش افتاده بود و گرمش می کرد. یادش آمد که چطور هر روز پیش از ظهر که می شد خسرو پاهای لاغر وکم جانش را می کشید و از سربالایی بن بست بالا می رفت تا به آفتابی که پشت دیوار دکان عمو صادق می افتاد برسد و آنجا بنشیند و سیگاری دود کند. این سال های آخر استخوان درد خیلی عذابش می داد. این آخری ها که دیگر نمی توانست خودش راه برود هم احترام می گذاشتش توی صندلی چرخدارش و به زور هولش می داد تا از سربالایی ببردش بالا. محمود آقا اگر جلوی در مغازه اش بود آب دستش بود می گذاشت زمین و می دوید صندلی را از دست احترام می گرفت و می برد توی آفتاب کنار دیوار. احترام سیگارش را برایش روشن می کرد و می گذاشت بین انگشتان لرزان و سیاهش.
از روی سکو بلند شد، سر تاپایش شده بود پر از خاک، دم پایی هایش را روی زمین می کشید و می رفت، چادرش افتاده بود روی شانه اش و با یک دست نگهش داشته بود. ، امروز هم گریه اش مثل آن روزها بود، هق هق کنان و بلند بلند. مردی که از کنارش رد می شد با کنجکاوی نگاهش می کرد. به در خانه ی حبیبه سلطان رسید، خرابش کرده بودند. جایش یک ساختمان پنج طبقه بود و روی طبقه اولش تابلو زده بودند: « کلینیک آرایش و زیبایی زن روز». فقط چند ساعت از چند روزی را که دراین خانه بود به خاطر می آورد. آن شب را خوب یادش می آمد، سردش بود ، می لرزید، خانه دور سرش می تابید، خسرو انداخته بودش روی کولش و برده بودش تا خانه ی حبیبه سلطان، چیزی نمی دید، خیلی سردش بود، دندان هایش به هم می خورد، تا کمرش خیس بود، پاچه های شلوارش هم آرام آرام داشت خیس می شد. نور بود، چشمهایش را می زد. می خواباندندش، پس سرش خالی بود، خالی خالی. روشن می شد، خاموش می شد. کمرش را می بستند، انگار چیزی توی جگرش می سوخت ، لگن زیرش می گذاشتند، چیزی در حلقش می ریختند. لرز می کرد. گرمش می کردند. سکوت بود. صدا یی می آمد:
«خیر نببینی ... خولی ... شمر»
«خفه شو...پیره سگ»
«نمیره ؟... نمیره؟ »
دو سه روزی گذشته بود تا دور و برش را بفهمد. زن جوان به حبیبه سلطان قابله گفته بود:
« این زبون بسته که دوازده سیزده سالش بیشتر نیس ... نمیره بیفته رو دستت حببیبه سلطان»
و حبیبه گفته بود:
« این خوبیشه زن حسابی... تا دم مرگ رفت و برگشت ... سه ماهه حامله بوده طفل معصوم ... بارش رفته بود ... این خوبیشه زبون بسته، بچه یتیمه ... کسیو تو این شهر نداره ... خدا به زمین گرمش بزنه اون مرتیکه ی هیچی ندار شیر ناپاک خورده رو ...».
چند روز بعد هم که کمی حالش بهتر شده بود خسرو دستش را گرفته بود و دو تا چمدان بسته بود و از آن خانه رفته بودند. آمده بودند به این خانه، خانه ای که دیگر شده بود خانه ی همیشگی شان. آن روز خسرو به او گفته بود:
« ما ازین به بعد این جاییم، از خونه نگفته بیرون نمیری ، کسی هم پرسید میگی این عمومه»
یادش نمی رفت که بعد هم رفته بود بیرون و برگشته بود که:
« بیا برات جیگر گرفتم، بشین بخورجون بیگیری. منم میرم بیرون غوروب برمی گردم.»
هیچوقت نفهمیده بود که چه شد از وقتی به آن خانه آمدند، او نه دیگر بدمستی کرد و نه از کتک هایی که به محترم خواهرش می زد خبری بود.
از شنیدن صدای بوق ماشینی کنار صورتش تکان خورد. وانت آبی رنگ محمود بود:
« احترام خانوم، کجایین؟ همه جا رو دنبالتون گشتم. همه معطل شمان، زود بیاین بالا».
نشست روی صندلی . هجده ساله بود که مادر محمود به خواستگاریش آمد. احترام که مادر نداشت. گفتند هر چه عمویش بگوید. خسرو چیزی نمی گفت اما احترام خودش جلو رفت و گفت "نه". دو سه ماه هی می آمدند و می رفتند. مادرش می گفت:
« بخدا محمود بچه م پسر خوبیه، سر براس، اهل کاره، دختر شما رو خواسته ، تو رو خدا به دلش نه نگین...»
خسرو همچنان ساکت می ماند و این احترام بود که می گفت:
« نه، من نمی خوام شوهر کنم.»
بعد از آن ماجرا، خسرو یک هفته حرف نزد و فقط سیگار کشید. انگار ازآن به بعد هم توی خودش رفت. محمود هم دختر خاله اش را گرفت که بعدها معلوم نشد بینشان چه شده بود که دختر رفته بود. حالا دیگراحترام چهل و سه ساله بود . سر کوچه که از ماشین پیاده شد، صدای عمو صادق به گوشش می خورد: « به حرمت لااله الا الله ...»
نقد این داستان از : نازنین جودت
نفیسه خانم رازی سلام. با این‌که مدت زیادی نیست که به نوشتن روی آورده‌اید، کار خوبی کردید که داستان‌تان را برای پایگاه فرستادید تا در بازنویسی مشکلاتش را برطرف کنید.
داستان حرمت را خواندم. شروع داستان از جای خوبی اتفاق افتاده بود. خانه‌ای که همه توی حیاطش جمع شده‌اند و جنازه‌ای در حیاط است و زنی که به نظر می‌رسد عمویش را که تنها کس و کارش بوده، از دست داده. زن‌ها و مرد‌ها با هم پچ‌پچه‌هایی می‌کنند و زنی که صاحب عزاست و اسمش احترام است درست بعد از شنیدن جمله‌ی پیرمردی که می‌گوید مرد متوفی آدم بی‌آزاری بود، سراسیمه از خانه بیرون می‌زند و زن‌های همسایه نمی‌توانند جلویش را بگیرند. خواننده پریشانی احترام را باور می‌کند و با راوی همراه می‌شود که علت گریه نکردن و بیرون رفتنش از خانه آن هم وقتی که همه منتظر آمدن ماشین نعش‌کش هستند را بفهمد. اما با ایستادن احترام جلوی مغازه محمود آقا داستان از نفس می‌افتد. زنی که در چنین شرایطی از خانه بیرون می‌زند نباید با تسلیت محمود آقا بایستد، حتی اگر تنها خواستگارش بوده باشد. خواننده باور کرده احترام حال درستی ندارد و این ایستادن ماجرا را از تب و تاب می‌اندازد، به خصوص که راوی در ادامه می‌گوید که خودش هم نمی‌دانست کجا می‌رود و چرا می‌رود و صدای خواهرش پیچیده بود توی گوشش. پس شرایطش عادی نبوده.
خواننده در ترسیم فضای داستان دچار مشکل می‌شود. فاصله محله‌ای که خانه فعلی احترام در آن است با محله قبلی چقدر است؟ به نظر می‌رسد که زیاد نباشد چون پای پیاده می‌رود و بعد محمود آقا پیدایش می‌کند. اگر فاصله این‌قدر کم است اتفاقی به آن مهمی که همانا سقط جنین دختری دوازده ساله است باید دهان به دهان گشته و به دو محله آن‌ورتر رسیده باشد. اگر این فاصله زیاد بوده باید ساخته می‌شده. این‌جای داستان، جای کات کردن نبوده. داستان هم مثل فیلم باید تدوین شود. نویسنده باید دقت کند کجای صحنه پاراگراف را تمام کند و از کجای صحنه‌ی بعدی شروع کند. در فاصله دو محله می‌شد خاطرات گذشته‌ی احترام را با خواننده مرور کرد. اگر اصرار دارید با ورود به محله قدیم به گذشته برگردد، باید تمهیدی بیاندیشید.
مشکل اصلی داستان شما شخصیت‌سازی است. با مرور خاطرات گذشته خواننده متوجه می‌شود که خسرو عموی احترام نبوده. مرد عیاشی بوده که دست بزن هم داشته و زنش که خواهر احترام بوده همان سال‌های کودکی احترام مرده و احترام با این مرد بزرگ شده. مردی که در همان سال‌های کودکی و نوجوانی احترام را مورد آزار قرار می‌داده تا حدی که یکبار احترام باردار شده. این‌ها پیشینه‌ای است که خودتان از خسرو گفته‌اید. خواننده هم باورش می‌کند. چطور چنین شخصیت سیاه و عیاشی با چنین پیشینه‌ای با عوض کردن خانه و محله‌شان تبدیل به شخصیت دیگری می‌شود؟ دلیل این همه تغییر ناگهانی چه بوده؟ این‌که احترام داشته برای سقط بچه می‌مرده؟ خواننده این دلیل را نمی‌پذیرد چون محترم زیر کتک‌های این مرد مرده و او نه‌تنها متنبه نشده که به دختربچه‌ای که به خانه خواهرش پناه آورده بوده، تجاوز می‌کرده. همین مشکل در مورد شخصیت احترام هم وجود دارد. این زن با همه بلاهایی که خسرو سرش آورده از او پرستاری می‌کرده و هر روز او را با ویلچر بیرون می‌برده که گوشه سایه‌ای پیدا کند و سیگارش را بکشد. این رفتارها باید توجیه داشته باشد. اگر احترام زن بی دست و پا و افسرده‌ای است یا آن‌قدر ضعیف است که نمی‌تواند خودش را از این موقعیت نجات دهد باید همین را در داستان به خواننده نشان دهید. درست است که در فضای کم و محدود داستان کوتاه جایی برای شخصیت‌سازی نیست اما این به این معنی نیست که نویسنده دلیل رفتارهای شخصیت‌هایش را برای خواننده روشن نکند.
خانم رازی عزیز داستان‌تان اشکالات نگارشی‌ هم دارد که خودتان در بازنویسی متوجه‌شان می‌شوید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
نفیسه رازی » شنبه 18 آذر 1396
بسیار سپاسگزارم و از راهنمایی های شما استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.