یک کابوس معلق و نیمه




عنوان داستان : انتهای بن بست
نویسنده داستان : مهرداد دیواندار

صبح اول وقت یک روز تمام عیار پاییزی، جوانی بیست و چند ساله با کیفی چرمی و زرشکی زیر بغل، بیهوا و بیحواس، دوان دوان مسیر خیابانی مُشَجَّر و بن بست را تا انتها طی میکرد. کوچه هنوز بوی پاییز را میداد، اما به نظر میرسید برگ درختان، یک نوع کودتای خاموش به نفع زمستان به راه انداخته و از همین حالا، پاییز را با تمام مصائب و بحرانها و فروپاشیها تنها گذاشته، خود را مهیای خوشامدگویی به دشمن کرده بودند. جوانک داخل ساختمانی نیمه کاره غیبش زد. ورودی ساختمان شبیه یک جور دژ نظامی بود که به تازگی توسط نیروهای متخاصم، زیر و رو، غارت و پشت سر گذاشته شده باشد.
کارگر پیرِ ابرو درهمی که بیشتر از همه چیز موهای جوگندمی و پرپشت صورتش از ابرو و ریش گرفته تا موی دماغ، جلب توجه مینمود و حکم بپّا و سگ پشمالوی آن خراب آباد را داشت با یک نوع کمرویی موذیانه جلو آمد و با کرنش و دم تکانیدن مزورانه ی یک رعیت کاسه لیس، گزارش صورت وضعیت موجود را با صدایی که خباثت و هراس یک جانور موذی را توأمان داشت تشریح کرد، گویی در حال افشای نقشه ای جنگیست: «امروز کار تعطیله مهندس... آقا همین الان زنگ زد مهندس... بچه ها همه اومدن مهندس... میکسر توو راه بود مهندس... که گفتیم برگرده مهندس... معلوم نیس کِی دوباره کار شروع شه مهندس... از من میپرسید مهندس... آقا پولش ته کشیده مهندس... دیگه نداره که بذاره وسط مهندس... من میگم الان خوب وقیته مهندس... اگه پول و پله ای دارین بذارین جلو مهندس... آقا دستش زیر سنگه مهندس... چی؟... خود دانید مهندس... از ما گفتن بود مهندس... چایی میخورین مهندس؟... ممد یه چایی بیریز واس مهندس...»
کارگران دور آتشی که درون پیتی حلبی زبانه میکشید، اردو زده بودند. تخته های چوب قالب بندیِ نیم سوز شده، مثل دستهای شورشیانی در بند، برای استغاثه، از دهان زندان حلبی، بیرون زده، جِلِز وِلِز کنان، ناله و نجوا میکردند. کارگران این بار نه مشغول کار، مشغول نوعی بازی کلامی بودند که قاعده ی اصلی آن چنین است: «هر چه مُهملتر و مُفتتر، گوش نوازتر». چای کم رنگ و بیجانی را که در قوطیهای مربای صبحانه سرو شده بود، جرعه جرعه مینوشیدند و میگفتند و میخندیدند و نعره میکیشدند. سربازانی بودند که پس از جنگی نمایشی و خیانت سربازان دشمن، دروازه ی دژ را فرو ریخته، چپاول کنان پیش رفته و حال نوبت جشن پیروزی بود، قوطیهای مربای مستعمل هم حکم گیلاس های آبجوی قهرمانان و سلحشوران جنگی را داشت. پیرمرد پشمالو در میان آنها خود را چون سگی فرمانبردار جا زده بود و آرام و قرار نداشت اما به واقع کولی غارتگری بود که مترصد فرصتی نشسته تا مستی و خستگی بر سربازان غالب شده و از قِبَل آن، انگشتری و کیفی و کمربندی و زنجیری گرانبها، چاپیده و به جیب زند.
هر کدام میان هیاهو و شلوغی در حال نقل داستانی بود. هر کس زمین و زمان را همانگونه شرح میداد که عینک فکرش نشانش میداد. گاهی تیره و گاهی روشن، گاهی سبز و گاهی قرمز و گاهی آبی، گاهی درشت و گاهی ریز، گاهی واضح و گاهی مبهم و گاهی... هیچ.
یکی از پیرمرد حیاط روبرویی میگفت که از ترس زنش هر روز نوه اش را به بغل گرفته و در جلوخان، سیگار میگیرانَد، یکی از بچه ی تُخس همسایه میگفت که یکسره در حال مراسم تک چرخزنی با سی جی برادرش هست و چُرت عصرانه را از او ربوده و نیاز به یک گوشمالی اساسی دارد، دیگری که رکابی سفید ِچرکیده ای به تن داشت و به نظر انگشت شست راستش در حادثه ای بین قالبها گیر افتاده، له شده و مابین بتن دیوار برشی ساختمانی به یادگار، جا مانده بود، از ماجراهای واحد پنج آپارتمان کناری نقل میکرد، از زن و مردی جوان و معمایی که در آن خانه میگذرد و البته که هر کودن فضول الکنی هم که غیر او، به جرز دیوار همسایه گوش بخیزاند از عهده ی حل یک معمای نیمه جنایی با محوریت زندگی زناشویی برمی آید . کارگر دیگری پیگیر خانه ی آقای دکتری شده بود که بنا به مشاهدات و گزارشات رسیده به ایشان، در پشت بام خانه اش با حفظ سمتِ طبابت، عشق بازی و کبوتربازی میکند. یکی هم انگار تازگیها کشف کرده بود که خانه ی سیمان سفیدی در منتها الیه اول کوچه، سر نبش، خانه ی یک ساقی موفق و کار درست است که به عنوان صادر کننده ی نمونه جنس و عرق و علف در این منطقه از شهر شناخته شده است.
مهندس لیوان چاق و چله ای به دست گرفته، گوشه ی پنجره ای رفته و در حال نظاره ی کوچه و خانه ها، نیم نگاه و گوشی هم به جمع خودمانی سندیکای کارگری داشت. اعضای سندیکا که سرباز بودن را دوست تر میداشتند، حاصل تجسسات خود را در پیرامون دژ نکته به نکته و قدم به قدم گزارش میکردند. جز محمد عضو دون پایه ی این ارتش از سندیکای کارگری، همان که با احترام و سلیقه آن لیوان چاق و چله را تعارفش کرده و حال گوشه ای پرت در افکار خود نشسته بود؛ محمد هم مشاهداتی داشت، داستانی داشت، اما زبان گفتن نداشت. داستان او جایی دورتر و بدویتر از آن ویرانه روایت میشد، داستانی ساده و تک خطی در گوشه ای دنج و پرت افتاده از دنیا، در جایی فراموش شده در دهکده ای در هرات، در کوچه ای متروک، خانه ای کاهگلی، و اتاقی و دخترکی که پای اجاق آشپزی، آش میپخت، آن هم از نوع کشکش. محمد از همین جا عطر خوش ریحان و نعنا و جعفری و پیاز داغ و اسپند را بخوبی میشنید و میچشید. مفهوم این بوهای تند و شیرین را به خوبی میفهمید جز عطر اسپند که به نظرش، بیمحل و بیمورد مینمود. مهندس در لحظه ای، بیصدا محو تماشای محمد شد؛ انگار ریسمانی او را و محمد را و دخترک را به جایی نادیدنی وصل میکرد، مهندس هم مثل محمد بوی آش را میشنید، اما این آش، کشکش زیادی جوشیده و هم آن بود که ته بگیرد. دوباره به کوچه و آدمها خیره شد، پسرکِ پَرِّشی را دید، خانمی شیکپوش از آپارتمان بغلی به کوچه زد که با هر قدمش، قالب بندِ رکابی پوش را شیدا مینمود. پیرمردی بچه به بغل و پاکت سیگاری در جیبِ پیراهنِ راه راه که با تنبانش ست شده، در جلوخانِ روبرویی، با وسواس و ترس یک کودک مدرسه ای از خانم معلم بداخلاقش، داخل حیاط را میپایید. چند مامور لباس-شخصی دور و بر خانه ی سفید سر نبش کشیک میدادند. صدای پرواز کبوترهای آقای دکتر و جرق جرق پلاک پاهایشان درون گوشش زنگ میزد.
برگشت و دوباره محمد را ساکت و خزیده در گوشه ای دید. دوباره همان ریسمان و همان محیط و همان بوها را میشنید. زنی را به چاق و چلگی لیوان چایی که به دست داشت، دید که پشت به او و رو به اجاق با نیمچه غرولندی، در حال هم زدن آش ته گرفته بود. دخترک سینی چای را پر کرده و سعی میکرد لبخندی هر چند بیرمق به لب، به اتاق مهمان پا بگذارد، اما هر کار میکرد لبانش مثل چاک عمیقی که به تنه ی درخت زده باشند، خشک بود و بیجان، میهمانان آمده بودند و پسری که دستها را به نشانه ی احترام مشت کرده و گوشه ی حلقه ی رکابی اش از زیر پیراهن قرمزی بیرون زده، گل مجلس بود. در این غور و مکاشفه، فلسفه ی وجودی عطر اسپند هم برایش معلوم شد. به عقیده ی مادر خانه، چشم حسود چاره ای جز ترکیدن با دود اسپند ندارد؛ چه در خانه ی خراب شده ی بغلی باشد چه خبر مرگش، در خانه خرابه ای در مشهد.
مهندس دوباره محمد را نگریست که در حال جمع کردن بساط صبحانه ی مجمع کارگران زحمتکش بود.
***
از ساختمان بیرون زد. میخواست هر چه زودتر خود را از آن بن بست ارواح، از آن پیت حلبی و زندان جهنمیَش، از آن سگ پاچه گیر بدقلق فرصت طلب، از آن دژ مخروبه ی شکست خورده، از آن سربازان مست از نگونبختی، خلاص کند. چند قدمی پیش نرفته بود که مردی با تیشرت اناریِ جیغی به تن، که دست راست خود را به زور در جیب شلوار جینش جا کرده بود، با تنه ای، از او جلو زده، قدمها را دو تا یکی کرده و بیتوجه به او و پسر پَرِّشی و لباس-شخصیها و لُنگ آقای دکتر که فرفره وار در هوا میچرخید، به دنبال زنی در انتهای کوچه تقریباً میدوید.
مهندس بوی زننده ی رکابی چرک گرفته ی آشنایی را میشنید که پیش روی او بیشتر و بیشتر در لجن و کثافت غرق میشد. کبوترها روی بام خانه ی سفید نشسته بودند.
نقد این داستان از : امیلی امرایی
آقای دیواندار عزیز داستان شما همانقدر که در نشان دادن کلافه‌گی این مهندس بیست و چند ساله‌ی بی‌حوصله و حرصش از یک چیز نامعلوم در این صبح پاییزی که ما نمی‌دانیم چطور زمستانی شده، موفق است، در باقی ادوات داستان در همان بن بست گیر کرده.
در واقع این جوان بیست و چند ساله همان‌قدر برای ما مجهول است که این بن‌بست و آدم‌هایش تا پایان مجهول می‌مانند، اینکه مصیبت‌ها و بحران‌های پاییز اصلا چه هستند،چرا قرار است او شخصیت اصلی داستان باشد؟
ما تا پایان داستان جز همان کیف زرشکی زیر بغل چیزی از او نمی‌دانیم. وقتی نگهبان پیر ساختمان آن‌قدر برای این مرد جوان که تازه فهمیده‌ایم مهندس همین ساختمان نیمه‌کاره است خودشیرینی می‌کند، باز هم معلوم نیست او چقدر در این مکان اهمیت دارد وهمچنان این شخصیت برایمان جان نمی‌گیرد.
شما چند خط پایین‌ همان‌طور که در داستان کوتاه مرسوم است، سراغ کنش اصلی داستان رفته‌اید، اولین حادثه تعطیل شدن یک‌باره‌ی کارگاه است، اما این شیرجه زدن در ماجرای اصلی درست از آب درنیامده. می‌گویند در داستان کوتاه به دلیل اقتضائات چندان نیازی به توصیف موقعیت نیست، همین که همه چیز را سر جای خودش بگذارید و انگار که خواننده در حال تماشاست کفایت می‌کند. اما شما به جای این کار سراغ توصیف‌های کلی بیشتر شبیه غر زدن رفته‌اید، چه آنجا که دارید از پاییز سهمگین کوچه بن‌بست می‌گویید، چه آنجا که سر در ساختمان نیمه کاره را به ویرانه غارت شده در جنگ توصیف می‌کنید و چه آنجا که از جمع کارگران دور حلقه‌ی آتش به عنوان سندیکای کارگری و جنگجو و سرباز یاد می‌کنید. توصیف‌های عصبی و متلک‌های بی‌هوایی که معلوم نیست از کجا و چرا توی سروصورت خواننده اصابت می‌کنند به داستان شما حسابی آسیب زده‌اند و چیزی که قرار بود داستان بشود را به بیراهه‌ی دیگری برده‌اند. شاید اگر این لحن و متلک‌ها و صفت‌ها در دل داستانی بلندتر و با پیشینه‌یی از دلیل این خشم نوشته می‌شد یا درباره‌ی این مهندس چیزهایی می‌دانستیم مثل اینکه چرا از زمین و زمان بدش می‌آید، وضع فرق می‌کرد. اما اینجا این لحن و صفت‌های منفی روی هوا مانده‌اند، صفت‌هایی مثل: «رعیت کاسه‌لیس، هر چه مهمل‌تر و مفت‌تر گوش‌نوازتر ...» بی‌دلیل و روی هوا پرت شده‌اند و یا جمله‌های کلی و شعاری مثل اینکه «هر کس زمین و زمان را همانگونه شرح میداد که عینک فکرش نشان می‌داد» از آن اظهارفضل‌های کلی است که جایش توی هیچ داستانی نیست.
اما شکست داستان کوتاه شما همانجاست که بی‌دلیل و یک باره از آن فضای واقعی یک دفعه ماجرا را سورئال می‌کنید، محمد کارگر افغانی که باز هم فقط احتمال می‌دهیم افغانستانی باشد (چون اولش دلبرکش را در هرات تصور می‌کنید و بعد که ریسمان ذهنی مهندس و محمد یکی می‌شود مهندس باز هم بی‌دلیل فحش می‌دهد و می‌گوید: «در خانه خرابه‌ای در مشهد.»)
آنچه یک داستان را منسجم می‌کند تناسب هر سه بخش یک داستان کوتاه با هم است، چه از لحاظ وضعیت و چه حال و هوایی که داستان در آن می‌گذرد، داستان شما نه تنها این را رعایت نکرده، بلکه در یک حال و هوای بی‌منطق یک باره مهندس جوان از آن وضعیت کاملا رئال در یک کارگاه ساختمانی به وضعیت سورئال پیوند ذهنی میان دو شخصیت رسیده است، مهندس فکر محمد جوان را می‌خواند و دختری در حال پختن آش کشک را که محمد مشغول فکر کردن به اوست در چشم خیال می‌بیند و بعد یک باره در حال و هوایی مالیخولیایی تمام همان مهمل‌هایی که کارگران دور آتش از آن حرف می‌زدند جان می‌گیرند و در کوچه روان می‌شوند، مهندس حتی بوی آش کشک ته گرفته‌ی دلبرک محمد را هم استشمام می‌کند و این وسط شوخی با دود اسفند هم که دیگر واویلاست.
بعد هم دوباره از آن ساختمان که با مشتی از کلمه‌ها و توصیف‌های دهان پرکن بیرون می‌زند و بخشی از آن مالیخولیا را پیش چشم می‌بیند و فرار می‌کند. برای اینکه خواننده روابط شخصیت‌ها را درک و احساس کند، می‌گویند لازم است شخصیت‌ها با هم صحبت کنند، درواقع این گفت‌وگوها به داستان عمق می‌دهند، اما اینجا در یک خلا از گفت‌وگو شما می‌خواهید ما این پیوند ذهنی میان مهندس و محمد را بپذیریم، آن هم در شرایطی که قرار نبوده یک داستان سورئال بخوانیم، که اگر اینجور بود فضاسازی شما باید از همان ابتدا این حال و هوا را دنبال می‌کرد. اما اینجا شما می‌خواهید یک عصیان و عصبیت از دنیای واقعی و بعد سفر در یک ذهن مالیخولیایی را به هم گره بزنید که متاسفانه هیچ کدامش درست از آب در نیامده است. راستش من چند وقت پیش داشتم مجموعه‌ی چهار جلدی «حرفه داستان‌نویس» را می‌خواندم و به نظرم آمد این چهار کتاب همه‌ی آنچه یک نویسنده‌ی تازه‌کار برای دانستن راه و چاه لازم دارد، یک جا جمع کرده، به‌نظرم شاید بد نباشد شما هم نگاهی به این کتاب‌ها بیندازید، شاید کمکی کند تا باعناصر و ملزوماتی که یک داستان کوتاه را استوار می‌کنند، بیشتر و دقیق‌تر آشنا بشوید.

منتقد : امیلی امرایی

امیلی امرایی روزنامه‌نگار و مترجم است،



دیدگاه ها - ۳
سیدجواد حسینی » پنجشنبه 20 مهر 1396
به نظر من داستان خوبی بود .... حس و حالی رو منتقل کرد از کارگاه های ساختمانی . من از 20 ، 15 بهش می دم.
مهرداد دیواندار » جمعه 21 مهر 1396
ممنونم آقای حسینی که کار را خواندید، البته متوجه نقایص اثر هستم اما خیلی خوشحالم که توانستم حس محیط را به شما منتقل کنم... نظر لطفتان را رساندید، سپاسگزارم.
مهرداد دیواندار » چهارشنبه 19 مهر 1396
سلام خانم امرایی عزیز مرسی از نقد سازنده تان... البته من سعی کردم فضای کاری امروز ایران را به نوعی نشان دهم، چیزی که خودم دقیقا در کارگاه های ساختمانی شاهدش بودم ولی معترف هستم در نوشتن، قواعد داستان کوتاه نویسی را رعایت نکردم و حتی نتوانستم به خوبی خواننده را با حسم همراه کنم، تا حدی که طوری نوشتم که مایه ی سوبرداشت هم شد، شاید به همان دلیلی که فرمودید: این خشم و طرز فکر پیشینه ندارد و زائیده ی یک طرح از داستانی بلند است. از معرفی کتاب ممنونم و حتما استفاده میکنم. باز هم ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.