همیشه به نوشتن و تجربه کردن، مشغول باشیم




عنوان داستان : مستأجر
نویسنده داستان : سارا مردای

چهل سال پیش که به جای گلی خانم میتونستن خانم خوشگله صدام بزنن، برای یکی از اتاقا تاریکِ خونمون مستاجر اومد. مستاجر جدید اسمش ماه سیما بود. چادر سرش بود. اما خودشو و چادرش خیلی خسته و ناراحت به نظر میرسیدن. از خانوم جون من قیمت اجاره اتاقو میگرفت. بعد از کلی چک و چونه خانوم جون و ماه سیما یه دست نوشت مثل قرار داد بین خودشون نوشتن؛ بعد ماه سیما به خانوم جون پول اجاره اتاقو داد. با چادرش و یه عالمه وسایل رفتن توی اتاقِ تاریکِ ته حیاط. چند روز که گذشت در آبی اتاق تاریک باز شد، خانمی با موهای قرمز بیرون پاشیده از روسری بیرون اومد. روی لباش رژ قرمز کشیده بود. خانوم جون و همسایه ها دست به کمر گفتن:
-شما؟
خانمه گفت:
-من ماه سیمام...مستاجرتون.
دستشو به طرف خانوم جون دراز کرد. خانوم جون باهاش دست نداد و پرسید:
-ماه سیما چادر داشت پس چادرت کو؟
ماه سیما گفت:
-من هر خونه ای رفتم تنها و با موقرمز و روسری رنگی بهم خونه ندادن. البته بگما موام از اول قرمز بودن خودم رنگشون نکردم. به خاطر همین چادر پوشیدم.
خانم جون به حرف هایش توجه نکرد و گفت:
-چادرتو سر کن، اینجا مرد دارن میبینن زشته، خانواده هست…
ماه سیما گفت:
-من هر چی گفتم توجه نکردید خانوم جون. خودتونم یه زن تنهایید با یه دختر.ولی چون صاحب این خونه هایید کسی نمیگه چادر پوشیدید یا پیرهن رنگی، ولی چون من تنهام و صاحب هیچ خونه ای تو دنیا نیستم حتی اگه چادرم بپوشم منو با گیسا قرمزم تصور میکنن و برام حرف درمیارن.
خانوم جون بهش برخورد.ماه سیما هم راهشو گرفت و رفت.
اون موقع ها با اینکه بچه بودم ولی هر وقت ماه سیما توی حیاط از بین حوض آبی رد میشد من و حسام گرم صورت قاب گرفته قرمزش میشدیم؛ به رو خودمون نمیاوردیم که زل زدیم بهش.
صورت خوشگلش همیشه خسته بود اما آغشته با مهربونی. همیشه یه رژ قرمز میزد. که سوسن خانم همسایه حسود بغل دستی خونه تاریک میگفت:
-تاریخ مصرف این ماتیک گذشته…
شبا دیر میومد خونه. من و حسام پاهامونو توی آب میکردیم و به ستاره ها نگاه میکردیم که یه ستاره از روی زمین کنار مون قل میخورد و لپمو میکشید و میگفت:
-خانم خوشگله چطوره؟
ومن خجالت زده میخندیدم. یه هفته که گذشت همسایه ها به خانوم جون گفتن بره بپرسه ماه سیما چیکارس که اینقدر دیر میاد خونه. موهاش خیلی حرفا میگن ما نمیگیم. خانوم جون دراتاقِ تاریک رو زد.ماه سیما بدون روسری توی چارچوب اتاقِ تاریک پیداش شد. خانوم جون اخم کرد و زیر لب گفت:
-حیا...حیا…
ماه سیما اخم کرد و حوله توی دستش و روی سرش انداخت.
ماه سیما بدون مقدمه گفت:
-من خیاطم خانوم جون، تا نصفه شب توی یه تولیدی کار میکنم تا خرجمو در بیارم. مجبورم وگرنه خیلی دلم میخواست ساعت هشت شب شام بخورم و زیر پتوم بغلتم.در ضمن من یه زنم، زن خوب، زن درستکار. موامم از اول قرمز بودن، خیلی حرفام میزنن ولی از بدبختیام...
خانوم جون گفت:
-از کجا میدونستی میخوام بپرسم چیکاره ای؟
ماه سیما خسته گفت:
-همه میپرسن به خاطر همین وقتی دره خونمو برای اولین بار میزنن من پیشدستی میکنم.
خانوم جون حرفی نزد و برگشت خونه. همسایه ها هم ناراحت از اینکه نمیتونن غیبت کنن توی اتاقا کوچیکشون گم شدن. سال بعدش دیگه هیچ کس منو خانم خوشگله صدا نمیکرد. همه بهم میگفتن گلی خانم در حالی که هنوز دلم میخواست برای عروسکام لالایی بخونم. خانم جون یکی از روزا گرم تابستون دره اتاق تاریک رو زد تا ماه سیما موقرمز برام چادر گلدار بدوزه. ماه سیما خندید و گفت:
-خانوم خوشگله بدو بیا تو تا قدتو بگیرم.
در حالی که پشت سر خانوم جون برای اولین بار وارد اتاق تاریک میشدم خانوم جون زد روی دستش و گفت:
-خانوم خوشگله چیه؟ دیگه خوبیت نداره اینطوری صداش کنن. بزرگ شده. بگو گلی خانم…
ماه سیما اخم کرد و من دل توی دلم نبود برای دیدن اتاق ماه سیما. اتاق پر بود از از نقاشی خانوما خوشگل با دامن رنگی. چرخ خیاطی آخر اتاق روی زمین بود.ماه سیما دنبال مترش میگشت و من دنبال چیز جالبی توی اتاقش. صندوقچه قدیمی کنار چرخ خیاطی بود که احتمالا لباس های خوشرنگی که خودش برای خودش میدوخت اونجا نگه میداشت. نگاهم روی آینه قدی اتاقش افتاد. که رژ قرمزش پایین آینه افتاده بود. سمت چپ بالای آینه با همون رژ قرمز نوشته بود: «عاشق بودن کسی که دوستش نداری خیلی سخته.»
ماه سیما گفت:
-آها...پیداش کردم.
به طرفم آمد و قدم را اندازه گرفت. توی دفترچه کنار چرخ خیاطی نوشت. لبخند زد و خانوم جون پارچه ی گلدار رو به دستش داد. ماه سیما گفت:
-حاضر شد صدات میزنم بیای بگیری.
خانوم جون برای اولین بار به ماه سیما لبخند زد و ماه سیما فهمید چون خانوم جون نمیخواد پول بده الکی لبشو کش آورده. چند روز بعد توی خنکا شبای تابستون با حسام مثل همیشه لب حوض آبی بودیم که ماه سیما از سر کار برگشت. سلام کردیم و گفت:
-خانوم خوشگله بدو بیا اتاق چادرتو ببر.
بلند شدم تا دنبالش برم که حسام گفت از خانوم جونت اجازه بگیر،ولی دوست داشتم با ماه سیما توی اتاقِ تاریک تنها باشم، به خاطر همین پشت سرش وارد اتاقش شدم. چراغ رو روشن کرد و از توی کیف بزرگش چادرمو با گلای زرد بیرون کشید. چادرم رو روی سرم انداختم و جلوی آینه قدی اتاقش خودم رو نگاه کردم. ماه سیما گفت:
-بچرخ ببینم.
چرخیدم و دوتایی خندیدیم. ماه سیما گفت:
-اجازه نده گلی خانوم کوچیک درونت باعث بشه وقتی هم سن من شدی برای لالایی هایی که برای عروسکات نخوندی غصه بخوری.
من اون موقع معنی حرفش رو نفهمیدم و فقط تشکر کردم ولی وقتی به طرف خونه خودمون میرفتم فکر کردم چطور فهمید دوست دارم برای عروسکام لالایی بخونم…
بعد از اون شب که همه چادرمو دیدن خانمای همسایه تمام تهمتاشونو یادشون رفت و با لبخند در اتاقِ تاریک رو میزدن تا ماه سیما براشون پیرهن و دامن نخی بدوزه. ماه سیما ناراحت نمیشد ولی سوالاتشون ناراحتش میکرد.همسایه ها میپرسیدن:
-مادر پدرت کجان؟ شوهر نداری؟بچه چی؟
ماه سیما برای جواب همه سوالا بی جاشون میگفت فلان روز بیاید لباساتونو ببرید. ماه سیما خسته شد ولی همسایه ها هیچ وقت از سوالاشون خسته نشدن. هنوز چند روزی از این جریانا نگذشته بود که ماه سیما موقرمز دیگه از خونه بیرون نرفت تا بره سرکار. یه روز کلا توی اتاق تاریک پشت چرخ نشست و تمام پارچه های نخی همسایه ها رو دامن و پیرهن کرد، تمومشونو به صاحباشون داد. هرچیم بعد از اون روز در اتاقِ تاریک رو زدن ماه سیما در رو باز نکرد. بعدها فهمیدم که ماه سیما هیچ وقت مواش قرمز نبود. مواش طلایی بود.شوهر داشت ولی بچه نه! شوهرش هر روز موا طلایی ماه سیمارو میکشیده که چرا اینقدر خوشگلی؟ چرا بقیه نگات میکنن؟ چرا تو خیابون به همه چی لبخند میزنی؟
ماه سیما از دستای عصبانی شوهرش که همیشه میزدتش فرار میکنه توی اتاقِ تاریکِ حیاط بزرگ خونه ما. تصمیم میگیره کارایی رو که دوست داره انجام بده. به خاطر همین شب مواشو قرمز میکنه و روسریا رنگی میپوشه. برای خرجشم توی تولیدی لباس کار میکنه. اما شوهرش تمام شهرو رو دنبال ماه سیما مو طلایی میگرده در حالی که یه زن دیگه میگیره و هیچ وقت مغز خرابش بهش نگفته اگه قراره ماه سیما به خاطر چیزایی که دوست داره توی خیابون لبخند نزنه تو چرا به قلب ماه سیما خیانت کردی؟
صبح آخرین هفته تابستون وقتی بیدار شدیم در اتاقِ تاریک باز باز بود. همسایه ها تا کمر توی پنجره ها خم شده بودن. خانوم جون چادر پوشید و رفت که ببینه چی شده. ولی حیف که رفت! دیدن اتاقِ تاریک برای خانوم جون همانا شد تا چند سال قرص خوردن و دیدن خوابا نامیزون. شب قبل وقتی همه خواب بودیم شوهر ماه سیما بعد از این همه گشتن ماه سیما مو قرمزو با دامن زرد توی این خونه ته اتاقِ تاریک پیدا میکنه. دهن ماه سیما بیچاره رو چسب میزنه تا صدای زجرشو ما نشنویم که به پاسبونا خبر بدیم. موا فر قرمز ماه سیمارو از ته میتراشه. ماه سیما وقتی از ترس تمام دیوارا صدای قلبشو میشنون شوهرش با چند ضربه چاقو چشمای ترسیده ماه سیما رو به نوشته روی آینه ثابت میکنه. بعد از اون شب شوهر قاتل با زن جدیدش متواری میشن. عجیب تر از همه ی اینا هیچ روزنامه ای برای آرزوای طلایی و قرمز ماه سیما ارزش قائل نشد که بنویسه چقدر ترسیده...بنویسه باید دستا شوهرش تقاص پس بدن…پس ماه سیما بدون هیچ مادر و پدری با همسایه ها چال شد زیر خاک به خاطر بچگی که نکرده بود، به خاطر خوشگلی که نخواسته بود.
ولی چیزی که هیچ وقت عوض نشد خانوم جون بود که به یه سر تراشیده موقرمز این همه تهمت زده بود. نصف همسایه ها از ترس اون قتل از اینجا رفتن و من شبا رخت خوابمو کنار خانوم جون مینداختم ؛ وقتی مطمئن میشدم خانوم جون خوابش برده برای حسام رفته پای حوض گریه میکردم. چند وقت بعد آینه قدی ماه سیما رو خانوم جون اورد خونمون و خانوم جون نوشته ی سمت چپ بالای آینه رو هیچ وقت پاک نکرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم سارا مردای
شما از استعداد و شوق نوشتنِ تحسین‌برانگیزی برخوردار هستید، دو موردی که بسیار ارزشمند هستند، ولی به تنهایی موجب موفقیتِ داستان‌نویس محترم نمی‌شوند. به همین دلیل، چند توصیۀ مختصر و کاربردی را (برای رعایت هر چه بیشتر عناصر داستانی) تقدیم حضورتان کنم.
لطفاً در انتخاب کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنید، دقت و حساسیت بیشتری داشته باشید، اگر کتاب باکیفیت، به صورت چاپ کاغذی همیشه در دسترس نیست، می‌توانید که به صورت اینترتی، خیلی از آثار موفق داستان‌نویسی را دانلود کنید. همیشه به نوشتن و تجربه کردن، مشغول باشید و البته بسیار کوتاه‌تر بنویسید (سعی کنید که داستان‌های تمرینی-تجربی شما، بیش از یک تا دو صفحۀ A4 نشوند)، تا فرصت بیشتری برای تنظیم وقایع داستانی داشته باشید.
به طور معمول ما در داستان‌نویسی، از دو نوع زبان برای ارائۀ مطالب استفاده می‌کنیم؛ «زبان معیار» که در بدنۀ اصلی داستان به کار می‌رود و منطبق با زبان رسمی کشور نوشته می‌شود ( زبانی که در کتاب‌های درسی، روزنامه‌ها، اخبار و...، به کار برده می‌شود) و «زبان محاوره» (زبانی عامیانه و خودمانی است که ساختاری ساده‌تر از زبان معیار دارد و در آن تلفظ و ویژگی‌های لهجه‌ای اهمیت بیشتری دارد.) که برای «دیالوگ» (گفتگوی مابین کاراکترها) و «مونولوگ» (تک‌گویی و گفتگوی ذهنی راوی با خودش و دیگران) به کار می‌رود.
پس ما در زبان معیار، نمی‌توانیم که واژگان را خودمانی بنویسیم: «اتاقا، خودشو، اتاقو، چونه، خودشون، لباش، دستشو، خونه، یه، شبا، میومد، کنارمون، لپمو، رو، موهاش، دونه‌دونه، کوچیکشون، شدن، منو، تابستون، برام، بدوزه،...»، که بایستی این گونه نوشته می‌شدند: «اتاق‌ها، خودش را، اتاق را، چانه، خودشان، دستش را، خانه، یک، شب‌ها، می‌آمد، کنارمان، را، موهایش، دانه‌دانه، کوچک‌شان، شدند، من را، تابستان، برایم، بدوزد،...»، لطفاً در نوشتن صحیح واژگان، دقت کاملی داشته باشید.
لطفاً ارکان صحیح جمله‌نویسی را بیشتر رعایت کنید، البته در بعضی از جاهای داستان، این کار را به خوبی انجام داده‌اید؛ ولی در بخش‌هایی هم، فعل را در ابتدا یا اواسط جمله آورده‌اید، گاهی هم آن چنان جمله را مخدوش نوشته‌اید که چندان مفهوم نیست؛ پیشنهاد می‌کنم که هر جمله را فقط با پنج تا شش کلمه بنویسید و حتماً فعل را در انتهای جمله بیاورید.
منظور از «توصیف ساکن»، توصیفی است که وقایع داستانی را به صورت اخباری-گزارشی تعریف می‌کند، ولی «توصیف پویا» با پرداختن به جزئیات مهم واقعه، موضوع را به گونه‌ای برای مخاطب ملموس می‌کند که اگر چشمانش را ببند، قادر به تصور کردن واقعۀ توصیف‌شده می‌شود.
خانم مردای، شما از استعداد بالقوۀ بسیار مناسبی برای نوشتن برخوردار هستید و با سخت‌کوشی و صبوری (و البته پذیرفتن توصیه‌های دوستان‌تان در پایگاه نقد داستان)، می‌توانید که داستان‌نویسی موفقی بشوید، بی‌صبرانه منتظر داستان‌های بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.