تعجیل در پرداخت ایده‌های خوب را به باد می‌دهد




عنوان داستان : مصائب ارواح
نویسنده داستان : حسین شعیبی

گرمای آگوست کار خود را کرده بود. ادگار و ریموند؛ ارواحی که توفیق اجباری همسایگی در قبرستان قدیمی شهر آنها را تبدیل به دو یار جدانشدنی کرده بود، به وضوح احساس می‌کردند که دوازده تا پانزده درصد* به ابعادشان اضافه شده بود. آنها پس از تفریحی چند ساعته در سواحل پرازدحام شهر که تفرج‌گاه توریست‌هایی بود که از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر به اینجا آمده بودند، به سمت قبرستان برمی‌گشتند.
ادگار: «حالا چقدر عجله داری؟»
ریموند: «زنم داره میاد بهم سر بزنه. شاید الان هم اونجا باشه.»
ادگار: «هنوز می‌ترسی ازش؟»
ریموند: «زنیکه میاد به خوابم.** اگر بفهمه کجا رفته بودیم کارم ساخته‌ست.»
ادگار: «خب بگو با من رفته بودی کلیسا، غسل تعمید تماشا کنی.»
ریموند: «هروقت دروغ میگم می‌فهمه. درضمن روح از زنش بترسه بهتر از اینه که از گربه بترسه.»
ادگار: «خودت می‌دونی که گربه‌های سیاه می‌تونند ما رو ببینن.*** منم از اینکه یک گربه سیاه زل بزنه تو چشمام می‌ترسم.»
ریموند: «ولی اون فقط یه عکس بود!»
ادگار: «خب که چی؟»
صدای خنده بلند ریموند در تمام قبرستان پیچید.
ریموند: « تو روحت!**** سفید هم بود!»
ادگار: «فحش بده. بخند. اشکال نداره! شب یک‌شنبه هفته بعد، درست وقتی که زنت میاد سر قبرت تنهایی میرم کلوب .»
ریموند: «چه نازک روح شدی! می‌خواهی منو با موجودی تنها بذاری که راحت می‌تونه دو ساعت راجع به رنگ مو جدیدش حرف بزنه؟»


ادگار در بهترین زاویه دید یک جای دنج دست‌وپا کرده بود و در حال لذت بردن از نمایش بود. بعد از اتمام نمایش سراغ ریموند که یک گوشه کلوب، ناراحت کز کرده بود رفت.
ادگار: «اَه! چرا اینقدر دمغی؟ فکر کردم امروز که زنت نیومده باید خیلی خوشحال باشی.»
ریموند: «هه! دلت خوشه‌ها! زنم مرد. فردا میارنش کنارم!»
ادگار: «خب من برم.»
ریموند: «تو را هم ناراحت کردم؟»
ادگار: «نه! میرم یه روح دیگه پیدا کنم برای رفاقت»*****

پانوشت:
* فکر کنم بر اساس عقیده بودایی‌ها، روح در گرمای شدید منبسط می‌شود. (یادداشت ناشر)
** به نویسنده محترم عرض کردم امکان ندارد که یک فرد زنده بتواند به خواب یک روح برود ولی گوش نکرد. (یادداشت ویراستار)
*** در بین قوم آزتک این عقیده رواج داشت که با مردن جادوگران قوم، روح آن‌ها وارد کالبد گربه‌های سیاه می‌شود. (یادداشت طراح جلد)
**** همیشه از این فحش خوشم می‌آمد. مناسب دیدم به داستان اضافه شود. (یادداشت حروفچین)
***** تو روحتون! (یادداشت نویسنده)
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای حسین شعیبی عزیز، سلام. برای شمایی که چهار سال است داستان می‌نویسید نوشتن حتما امری جدی است. چنین نویسنده‌ای نباید به راحتی از کنار ایده‌های خوب بگذرد و برای پرداختی درست بیش از نویسنده‌های تازه‌کار وقت صرف کند. «مصائب ارواح» می‌توانست یک فلش‌فیکشن خیلی خوب باشد اما شما در پرداخت این داستان وقت کافی صرف نکردید. تعجیل در نوشتن کاملا در متن هویداست. درست است که حجم این داستان کم است اما گاهی نوشتن همین داستان‌ها به قدر نوشتن یک داستان بلند وقت می‌برد. مشکل اصلی این است که شما قبل از این‌که فکری برای نوشتن این داستان به ذهن‌تان برسد به چند مطلب علاقه‌مند شدید و تصمیم گرفتید که همه‌ی آن‌ها را خرج یک داستان کنید. همان‌طور که خودتان در پانوشت ذکر کردید منبسط شدن روح در گرما، رفتن زنده‌ها به خواب مرده‌ها و حلول روح جادوگران در گربه‌های سیاه از جمله مسائلی بودند که توجه شما را جلب کردند و خوب این طبیعی است که نویسنده بخواهد از چیزی که برایش جذاب است در داستان استفاده کند اما باید ببیند آن موارد جایی در داستانش دارند یا نه. متن شما با اشاره به گرما و منبسط شدن روح آغاز می‌شود. خواننده منتظر است از این انبساط که اتفاقا موضوعی جالب و جذاب است در داستان استفاده شود در حالی که فقط به آن اشاره‌ای شده و بعد رها می‌شود. در داستانی با این حجم کم حتی جایی برای نوشتن یک جمله‌ی اضافه که کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کند، نیست. این داستان اگر از نگرانی روح و عجله‌اش برای برگشتن به قبرستان هم شروع می‌شد، لطمه‌ای به متن نمی‌خورد. یعنی اگر گرما و انبساط روح را وارد متن می‌کنید باید از آن استفاده کنید و به روایت پیوندش بزنید.
ممکن است خواننده در همان سطرهای آغازین فکر کند چرا نویسنده از اسامی خارجی استفاده کرده و چرا جایی را خارج از ایران برای مکان داستان انتخاب کرده. اما چند سطر که جلوتر می‌رود متوجه می‌شود که مکان این داستان نمی‌توانست در ایران باشد. پس انتخاب آدم‌هایی خارجی در مکانی برساخته اما دور از ایران امکان این روایت را فراهم می‌کند.
یکی از ارواح اشاره می‌کند که از زنش می‌ترسد و وقتی به خوابش می‌آید تشخیص می‌دهد که روح شوهرش به او دروغ می‌گوید یا نه. این فکر پتانسیل کافی برای یک فلش فیکشن یا داستان کوتاه را دارد. اما شما به سادگی از کنارش گذشتید و با پیش کشیدن ترسِ روح دیگر از گربه‌ی سیاه متن را از مسیر خوبی که داشت به بیراهه کشاندید. همین موضوع به قدر کافی طناز است و می‌توانست لحظات خنده‌ستانی را برای خواننده فراهم کند.
لوکیشن داستان در پاره دوم کلوپی شبانه است که دو روح به آن‌جا رفته‌اند و روحی که از زنش می‌ترسیده به دوستش خبر می‌دهدکه زنش مرده و قرار است فردا به قبر کناریِ مرد منتقل شود. اگر زن مرده چرا روحش کنار مرد نیست؟ وقتی انسان می‌میرد روح از کالبدش جدا می‌شود و با توجه به موقعیت داستان شما می‌تواند آزادانه به هر جا که می‌خواهد برود. چرا روح زن به سراغ مرد نیامده؟ منتظر است که جسدش کنار مرد دفن شود بعد به سراغ او برود؟ این پایان برای خواننده قابل قبول نیست. بهتر است دلیلی برای نبودن روح زن بتراشید تا برای خواننده باورپذیر شود.
آقای شعیبی عزیز، به صراحت می‌گویم که به فکرهای نو و هوشمندانه‌ای که در سر داشتید و خوب از آن‌ها استفاده نکردید غبطه خوردم. امیدوارم که حتما متن را بازنویسی کنید. اطمینان دارم که با صرف کمی وقت و چند بار اتد زدن می‌توانید به فلش فیکشن خوبی برسید. نوشتن صبوری می‌طلبد. منتظر بازنویسی داستان‌تان هستم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.