باورپذیری کارکترها و جهان داستانی کودکانه




عنوان داستان : ناز غولک و پیراهن پف پفی
نویسنده داستان : ناهید بناپور

یک روز ناز غولک به آسمان نگاه می کرد. ناگهان کنار رنگین کمان یک پیراهن پف پفی سفید دید. با خودش گفت: «چه پیرهن قشنگی فکر کنم اندازه ی من باشه. بهتره برم برش دارم» ناز غولک کنار بوته لوبیای سحر آمیز رفت. بوته ی لوبیا تا آسمان می¬رسید. ناز غولک از لوبیا بالا رفت و بالا رفت تا به پیراهن پف پفی رسید. تا خواست آن را بردارد، هوهوخانم پیراهن را کنار کشید و گفت: «واه واه . چیکار می کنی. نزدیک بود پیرهن ابری روکثیف کنی» ناز غولک گفت: «چه پیرهن قشنگی! میشه مال من باشه» هوهوخانم چینهای روی دامن لباس را صاف کرد و گفت: «نه تو خیلی کثیفی. اول باید حموم کنی، بعد اونو بپوشی.»
ناز غولک با اخم گفت: «ما غولها حموم کردن رو دوست نداریم.» هوهوخانم پیراهن را کنار کشید و گفت: «تا وقتی تمیز نشدی نمی تونی بهش دست بزنی»
ناز غولک پیش خودش گفت: «من اصلا این لباس رونمی¬خوام همین لباسای برگ برگیم خیلی هم قشنگه» خواست از لوبیا پایین بیایید. اما وقتی دوباره به پیراهن نگاه کرد دلش آب شد و فکر کرد یکبار حمام کردن اشکالی ندارد. بعد از روی رنگین کمان سر خورد توی دریاچه ای که آن پایین بود. خودش را تمیز شست. دوباره از لوبیا بالا رفت و پیراهن پف پفی را برداشت و با خوشحالی بطرف خانه اش رفت. اما تا در را باز کرد، هوهوخانم دوباره گفت: «وای وای چه خونه کثیفی. پیرهن به این سفیدی که نمی¬تونه اینجا باشه.» بعد پیراهن را برداشت واز خانه بیرون آمد. ناز غولک هر کاری کرد نتوانست جلویش را بگیرد. هوهوخانم پیراهن ابری را دوباره توی آسمان گذاشت. ناز غولک به دورو برش نگاه کرد. هوهوخانم راست می¬گفت خانه خیلی شلوغ و کثیف بود.
ناز غولک به پیراهن پف پفی ابری که توی آسمان بود نگاه کرد. بنظرش قشنگترین لباس دنیا بود. دلش پر از غصه شد فکر کرد و فکر کرد. بعد با خودش گفت: «یکبار می¬تونم خونه رو تمیز کنم بجاش قشنگترین پیرهن دنیا مال من می-شه» بلند شد و شروع بکار کرد. تمام درها، پنجره ها، دیوارها و زمین را تمیز کرد. بعد هم میز و صندلیها را تمیز کرد. حتی داخل کمد و کشوها را هم مرتب کرد. وقتی کارش تمام شد هوا تاریک شده بود. ناز غولک هم از خستگی زود خوابش برد. صبح از خواب بیدار شد و به دورو برش نگاه کرد. همه جا از تمیزی برق می زد. انگار تمام وسایل نو شده بودند. ناز غولک توی دلش گفت: «تمیز کردن کار خیلی سختی هم نیست. کاش زودتر این کار رو می¬کردم.» بعد رفت و پیراهن پف پفی را برداشت و پوشید. حالا دیگر خیلی خوشحال بود چون هم خانه اش تمیزترین خانه جنگل بود و هم قشنگترین پیراهن دنیا را داشت.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز خانم بنا پور سلام.
داستان شما برای مخاطب کودک نگاشته شده است. از قضا به گمان من نوشتن داستان برای کودکان بسیار دشوارتر از نوشتن برای مخاطب رده بزرگسال است. باید داستان با دنیای پاک و معصومانه و سرشت کودکانه همگون باشد. در کنار این، نکته دیگر اصل آموزش در داستان‌های کودکان است که از بزرگترین علل موفقیت و اقبال داستان‌های کودکانه است. داستان کودک مسلما باید فراتر از بعد سرگرم کنندگی صرف، بعد آموزش مهارت‌های فردی و اجتماعی را هم در بربگیرد. و اما داستان شما... داستان شما بعد تعلیم‌دهندگی را حول مسئله رهایت بهداشت فردی و محیطی می‌گرداند که امر مناسب و به‌جایی است. اما باید برای وقوف امر آموزش در لوای داستان، داستان سالمی بگویید تا در ذهن کودک جاندار و زنده و قابل باور باشد. داستان شما با این جمله آغاز می‌شود: «یک روز ناز غولک به آسمان نگاه می کرد. ناگهان کنار رنگین کمان یک پیراهن پف پفی سفید دید.» شما بدون هیچ پیش‌زمینه و تعریفی در راستای ساخت شخصیت و جان‌دهی و عمق بخشیدن به آن تنها با یک اسم او را وارد داستان می‌کنید. شاید برای من و شما واضح باشد که نازغولک با توجه به اشاره به درخت لوبیای سحر آمیز از آن داستان کهن‌الگویی جک و لوبیا، مسلما یک بچه‌غول است و خب چون اول اسمش ناز دارد باید دختر هم باشد. اما این همه تحلیل و نتیجه‌گیری مختص ذهن بزرگسال است نه کودک مخاطب داستان شما که مشخصا باید رده سنی پیش از دبستان باشد. باید کاراکتر را برای او بسازید؛ قیافه و قد و هیکلش را؛ زشتی و زیبایی‌اش را؛ باید درباره درخت لوبیا توضیح دهید. باید هوهوخانم را معرفی کنید. من می‌دانم هوهوخانم همان باد است. اما کودک پنج ساله بعید است اینقدر ساده و پوست‌کنده بتواند با کارکترهای شما که صرفا یک نام هستند ارتباط بگیرد و حتی از آنها چیزی بیاموزد. درباره ساخت فضاها درست است که بخش عمده کار برعهده تصویرسازی کتاب کودک است اما شما باید درباره همان رنگین‌کمان و برکه آب هم برای کودک توضیح بدهید. باید باورش کند و خود را در کنار نازغولک ببیند. اگر داستان شما را به همین شکل فعلی آن برای کودکی بخوانید مسلما خیال خواهد کرد داستان را از نصفه برای او خوانده‌اید چون هیچ مقدمه و پیش‌درآمد لازمی درباره کارکترها و جهان داستانی خود به او نداده‌اید. درباره پایان‌بندی هم وقتی نازغولک از خستگی به خواب می‌رود، بعد بیدار می‌شود و خانه را تمیز می‌یابد و لباس را می‌پوشد. باید ماجرای اینکه چگونه لباس به دست او رسید، آنهم وقتی کاراکتری به اسم هوهوخانم ساخته‌اید که صاحب‌اختیار پیرهن است برای کودک شرح بدهید. بچه‌ها از هیچ چیزی به اندازه عالم شدن به پروسه‌های ماورالطبیعه‌ای که برای قهرمان قصه پاداش و جایزه به همراه دارد ذوقزده نمی‌شوند. این را در نظر داشته باشید که برای نوشتن داستان کودکان باید ذهن بزرگسال خود را خاموش کرده و با ذهن یک کودک با همه محدودیت‌ها و بی‌تجربگی آن به جهان داستانی خود نگاه کنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
ناهید بناپور » 5 روز پیش
از راهنمایی‌های ارزنده شما ممنونم. زحمت کشیدید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.