جایی که جزییات زبان باز می‌کنند




عنوان داستان : ذوق آباد ی ها
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

تلوزیون را روشن کردم ، رضا رفت توبغل پدرم نشست و گفت
: بابا کارتن .پدرم گفت
: الان وقت اخباره مغز بادوم بعدش کارتن ، میخوام هم ولایتی مونو ببینم که رفته ولایتمون با وزیر . گفتم بابا اخبار شروع شد پدرم چشم دوخت به صفحه تلوزیون و زضا گفت
: دیدن اخبار شرط دارها . پدرم همانطور که چشمش به تلوزیون بود پرسید چه شرطی؟ رضا گفت
: یک قصه . پدرم سراورا بوسید و گفت
: چشم .
اخبار از حضور وزرا و معاونانشان در هفته دولت می گفت تا وزیر راه برصفحه تلوزیون ظاهر شد . پدرم رو به من کرد و گفت
: محمد، هم سنگریت . گفتم اگر نبود . اسیر میشدم بدونه دست معلوم نبود چی برسرم میامد. رضا پرسید
کدوم رفیق بابا است؟ . پدرم گفت
: کت و شلوار طوسیه که کنار وزیره .
اخبار به پایان رسید گفتم خوب اینم جاده ذوق آباد اسفالت تا روستا مردم راحت شدند . رضا گفت
: بابا بزرگ قصه . قصه .قصه پدرم گفت
: چشم اصلا قصه همین آقا یوسف هم ولایتی مونو میگم خوبه ، گوش کن باشه . رضا سرتکان داد و پرسید
برای بچه های شش ، هفت ساله مناسبه پدربزرگ ؟ پدرم خندید و گفت
: تشخیصش با خودت اما من فکر کنم خوبه .

«ازکله سحر پارس کردن سگ کربلایی حشمت خواب را از اهالی روستای ذوق آباد گرفته بود اهالی بناچار متوسل به کدخدا شدند جلوی در خانه کدخدا جمع شدند .کدخدا در چارچوب در ظاهر شد . مظفر که چوپان ده مون بود گفت
: کدخدا یک فکری بکن همه را سربجون کرده این حیوان بااون صدای نخراشیدش. عذرا خانم پا جلو گذاشت و
گفت
: شاید براشون اتفاقی افتاده . کدخدا عصا زنان بطرف خانه کربلایی حشمت راه افتاد و اهالی ده از بزرگ و کوچک بدنبالش تا رسیدند به در خانه کربلایی حشمت . کدخدا با سر عصا چند بار به در کوفت . منتظر شد دوباره کارش را تکرار کرد بازهم جوابی نگرفت . ابولقاسم قهوه چی از میان جمعیت خودش را به کدخدا رساند و گفت
: حتما بلایی سر حشمت آمده . کدخدا گفت
: یعنی هم حشمت و هم کلثوم هم صابر با هم مردن ؟
منیره خانم زن مظفر که در یک قدمی ابولقاسم ایستاده بود گفت
: خدا نکنه کدخدا این چه حرفیه یکی را بفرستین از دیوار تو ببینیم چه خبره تو این قلعه کربلایی. اهالی ده زدند زیر خنده . کدخدا بین اهالی ده چشم چرخاند چشمش به یوسف افتاد و با سراشاره کرد و گفت
: یوسف بیا اینجا. یوسف از میان اهالی ده گذشت خودش را به کد خدا رساند و گفت
: من نمیرم شاید سگش هار شده واق واق راه انداخته.
کدخدا سر خم کرد و پرسید
:صورتت را نشستی هنوز ۸ سالت شده ، ده صبحه پسر
بتول خانم زن ابولقاسم گفت
: حالا معلم اخلاق و سلامت نشو کدخدا بفرستش تو.
اهالی زدند زیر خنده و بتول خانم گفت
: دروغ میگم ، شمام که مردین یکی یک چیزی بگه هرو کر را بندازین .کدخدا به مظفر اشاره کرد و گفت
: بفرستش روی دیوار . مظفر خودش را پشت یوسف رساند و چوب دستی را زمین انداخت و دستهای بزرگش را زیر کتف یوسف فروبرد مثل پرکاه اورا بلند کرد و روی شانه اش گذاشت و نزدیک دیوار شد و گفت
: نمیرم و این حرفارو نداربم خونه خاله تواست دیگه حواست باشه لبه دیوار سسته پابگذار روشونه ام بلند شو دستت را به دیوار بگیر خودت را بالا بکش . یوسف بااحتیاط قدراست کرد و یکدست برسر بی موی مظفر گذاشت و یک دست به دیوار گرفت روی شونه های مظفر ایستاد ودست به لبه دیوار گرفت خودش را به ز حمت بالا کشید چند تکه کوچک از دیوار فروریخت تو ی صورت مظفر که دادش بلند شود و گفت
: یوسف کورم کردی . یوسف روی دیوار نشست . کدخدا عینکش را جابجا کرد و پرسید
: رفتی یوسف؟ . اهالی دسته جمعی گفتند .
نه ، کدخدا گفت
: بپرپائین پسرم این سگ خودشو کشت دیگه . یوسف به داخل حیاط چشم چرخاند و گفت
: هیشکی تو حیاط نیست . ابولقاسم فریاد زد
: بپر درواکن انگاررومنبر ه نشسته . اهالی ده زدند زیر خنده . یوسف پشت رو شد روی شکم و به پائین پرید و فریاد زد آخ پام ، پام .کدخدا فریاد زد
: چی شد پسر . مظفر گفت
: چیزیش نشده داره قرمیاد یوسف را نمی شناسی کدخدا .
یوسف مچ پای راستش را با دو دست ماساژ داد و به درهای بسته اتاقهای روبه قبله خانه نگاه کرد . از جابرخاست لنگ لنگان بطرف انباری حرکت کرد و باصدای بلند گفت
: صدای سگ از انبار ی میاد . خودش را پشت درانباری رساند پارس سگ قطع شد و تبدیل شد یه عو عو . پنجه به در کشید .یوسف چفت دررا باز کرد ودر را گشود سگ باسرعت از انباری بیرون زد بطرف نهرباریکی که از خانه حشمت می گذشت دوید .یوسف چشم بداخل انبار دوخت بادیدن دست و پا و دهان بسته حشمت و صابر و کلثوم باعجله وارد انباری شد و پرسید
: چی شده کی این بلا را سرتون آورده ؟ دهان حشمت را باز کرد . حشمت فریاد زد زود دستامو بازکن بعد برو سراغ خالت و صابر باید خودمو به پاسگاه برسونم . یوسف خودش را به پشت حشمت رساند دستهای اورا باز کرد ، حشمت با عجله طناب از پا بازکرد و گفت
: بابای تو مارو اسیر کرده فهمیدی ؟ دست اونارو باز کن . یوسف پرسید
: بابای من ؟! حشمت با سرعت از انباری بیرون زد یوسف دست وپای کلثوم و صابر را گشود و کلثوم گفت
: بابات مارو به این روز انداخته خاله . یوسف پرسید
: بابای من ، چرا ؟ کلثوم گفت
: چه میدونم خاله باتفنگ کله سحری آمد بالای سرما و به کربلایی حشمت گفت
"آدم فروش حقته بمیری ". بعد به صابر که ترسیده بود نگاه کرد و گفت
" بخاطر صابر نمیزنمت بلند شین ببینم یالله " هیچی ماروانداخت توانباری سگم جا کرد و در رابست و رفت .کلثوم
به صابر نگاه کرد و بادیدن شلوار خیس صابر گفت
: بمیری برو تو مستراح پاهاتو بشور تا شلوار برا ت بیارم نره خر . صابر باعجله از انبار بیرون زد . صدای همهمه در حیاط پیچید . یوسف و کلثوم از انباری بیرون زدند و زنها کلثوم را احاطه کردند و سگ خودش را به یوسف رساند سرش را به پاهای یوسف سائید پارس کرد و ازاو دور شد رفت بطرف
آغل روی آغل پرید دراز کش شد و زل زد به جمعیت داخل حیاط . مردها دورتر از زنها باهم پچ ، پچ می کردند . کدخدا وارد خانه شد و بادیدن یوسف دست تکان داد یوسف لنگ لنگان خودش را به کدخدا رساند . کدخدا پرسید
: داستان چی بود ، حشمت سوار الاغ شد و گفت میرم پاسگاه بتو چیزی نگفت ؟ یوسف سرپائین انداخت و گفت
: کربلایی حشمت گفت که کاربابام بوده کدخدا آدم فروش یعنی چی ؟ کدخدا به اهالی ده چشم دوخت و جوابی نداد صدای صابر بلند شد . ننه ، آهای ننه بیا دیگه .یوسف خودش را پشت در مستراح رساند و گفت
: دستش بنده کله گنده .چرا خیس کردی از بابام ترسیده بودی ؟ صابر جواب داد
: بابات باتفنگ آمده بود میدونستی تفنگ داره ؟
یوسف گفت
: نه ، تاحالا دستش ندیده بودم تو میدونی آدم فروش یعنی چی صابر ؟ صابر گفت
هنوز نخوندیم . بگو ننه ام شلوارو بیاره پاهایم یخ کرد یوسف . روبه جمعیت کرد و و فریاد زد
: خاله صابر مرد که تو مستراح . اهالی ده زدند زیر خنده .کلثوم از میان جمعیت سر بالا آورد و گفت
: الان میارم براش بمیره که ۸ سالش شده و از یک پخ خیس می کنه . کلثوم دوباره سرگرم حرف زدن با زنها شد . صدای ترمز جیپ ژاندار مری نگاه همه را بسمت در خانه کشید . لحظاتی گذشت سرکار استوار و سر گروهبان با دو سرباز وارد خانه حشمت شدند . سرکار استوار یک دست روی اسلحه کمریش گذاشت و فریاد زد
: چه خبر عروسیه مگه اینجا ؟ اهالی ده زدند زیر خنده .سرکاراستوار ابرو بهم کشیدو گفت
: سرگروهبان همه بیرون جز صاحبخونه و کدخدا . سرگروهبان به سربازهای همراشان گفت
: همه بیرون . سربازها به طرف اهالی ده رفتند با تهدید تفنگ هایی که دردست داشتند اهالی ده را از خانه حشمت بیرون کردند . حشمت باالاغش وارد خانه شد از روی الاغ پائین پرید . خودش را به کلثوم رساند . صدای نعره صابر بلند شد
: ننه ، آهای ننه شلوارم بیار یخ زدم تو مستراح . کلثوم سر بطرف مستراح چرخاند و گفت
: بمیری آمدم صبر کن کاش سرزا رفته بودی . سرکار استوار به کدخدا اشاره کرد و گفت
: این گل ممد کجا رفته کدخدا ؟ کدخدا نزدیک آنها شد و گفت
: چه عرض کنم سرکار استوا ر ازکجا بدونم حشمت باجناقش بوده . سرکار استوار روبه کلثوم کرد .
: از خونه چیزیم برده ؟ کلثوم گفت
: نمی دونم هنوز ندیدم بعد از گفتن این حرف رفت و وارد اتاقش شد . سرکار استوار چشمش به یوسف افتاد که زل زده بود به آنها . بادست اشاره کرد .
: بیااینجا ببینم پسر گل ممد . یوسف با قدمهای لرزان خودش را به سرکار استوار رساند . سرکار استوار خم شد به چشم های یوسف خیره شد و پرسید
: بچه بابات کجااست؟ یوسف شانه بالا انداخت و گفت
: نمیدونم بیدار شدم دیدم نیست . سرکاراستوار قدراست کرد و حشمت را برانداز کرد و پرسید
: چیکارش کردی که این بلا را سرتون آورده ، نکنه موضوع سر زمین های صنوبر خواهر زن خدابیامرزت بوده ؟
فریاد کلثوم بلند شد همه خودشان را به در اتاق رساندند و کلثوم تو چارچوب در آمد و گفت
: حشمت بدبخت شدیم سکه ها رو برده . سرکار استوار پرسید
: سکه ؟ روبه حشمت کرد
: کدوم سکه هان ؟ حشمت لبخندی رولب نشاند و گفت
: سرکار منظورش سکه هایی بود که این چندساله صابر تو صندوق جمع کرده بود ، ده شاهی بودند همه . به کلثوم نگاه کرد و کلثوم فهمید سوتی داده ، روبه سرکار استوار کردو گفت
: بله سکه های صابر . صدای صابر دوباره تو حیاط پیچید
: ننه . شلوارمو بیار مردم اینجا از بوی مستراح . کلثوم زیر لب غر زد و رفت بطرف اتاقی که نزدیک انباری بود . یوسف رو به سرکار استوار کرد و پرسید
: سرکار آدم فروش یعنی چی . خالم میگه بابات به حشمت گفته آدم فروش . سرکار استوار به حشمت نگاه کرد و گفت
: آدم فروش یعنی کربلایی حشمت . یوسف روبه حشمت کرد .
: کربلایی یعنی چی ؟ حشمت با پشت دست به دهان یوسف کوفت . سرکاراستوارم بی درنگ سیلی محکمی به صورت حشمت زدو گفت
: مرتیکه بی شعور چرا میزنیش ؟ یوسف به گریه افتاد و آب دهانش را به زمین پرتاب کرد و باصدای بغض آلودش گفت
: بزار بابام بیاد میدنم چکارت کنم . کدخدا دست یوسف را گرفت و گفت
: گریه نکن یوسف . میاد و دخل این آدم فروش را ایندفعه بخاطر تو هم شده میاره . کلثوم با دردست داشتن شلوار صابر بطرف مستراح رفت و باصدای بلند گفت
: نمردی که . نتونستی ده دقیقه اونتو بمونی شیهه نکشی . سرکار استوار روبه حشمت کرد و گفت
: خوب حشمت ما میریم بدنبال گل ممد . ببینیم پیداش می کنیم یانه اصلا موضوع سکه ها چیه ده شاهیه یا چیز دیگه است . حشمت گفت
: من ، من شکایتی ندارم ولش کن سرکار بخاطر من نرین دنبالش بخاطر شاه برین . کدخدا به حشمت نگاهی کرد و ابرو بهم کشید آب دهانش را روی زمین انداخت و گفت
: حقت بود تورو می کشت . رو به سرکار استوار کرد . سرکار این آدم تو زمینای صنوبر کاوش کرده چند شب پیش یک گونی سکه پیدا کرده از اولم دنبال همین بود که میخواست زمین را از چنگ گل ممد دربیاره . از کجا میدونست من نمی دونم . به گوش گل ممد یکی رسوند که کربلایی تو زمینات با یک کیسه دیشب دیده شده . اون صبح میاد سرا غ این مرتیکه . اینم میگه من یک کیسه پیدا کردم توش سکه است قدیمی بیا تقسیم کنیم . گل ممد میگه
مال همه روستااست باید بطور مساویی تقسیم بشه . برو بیارش . حشمت بهش میگه بردم شهر خونه داداشم اونم میگه برو بیارش اگر بگیرن نه چیزی گیر خودت میاد نه اهالی . میگه باشه و میره شهر . بجای آوردن سکه میره به اداره امنیت و میگه گل ممد با خرابکارا دست به یکی شده و نون و غذا براشون می بره و تفنگم داره . یکی نمیدونم کی به گل ممد خبر میده . سرکار استوار روبه حشمت کرد و پرسید
: راسته ؟ حشمت سرش را پائین انداخت و گفت
گل ممد هم دشمن شاهه هم دزد . سرکار استوار رو به سرگروهبان کرد و گفت
: سرگروهبان حشمت بازداشته . حشمت گفت
: من ، من سرکار برای چی ؟ سرگروهبان خودش را به حشمت رساند و گفت
: حرف نباشه تو پاسگاه میفهمی . دستبند به دستهای حشمت زد و اورا به سرباز ها سپرد و گفت
: توماشین . سرباز ها حشمت را بردند . کلثوم دوان دوان خودش را به سرکار استوار رساند و پرسید
: سرکار استوار بما گل ممد حمله کرده انوقت شوهر منو بازداشت می کنین ؟ سرکار استوار گفت
: بله کاوش و فروش سکه های عتیقه جرمه خانم . به صابر که دور تر او کنار دیوار ایستاده بود و می لرزید نگاه کرد و گفت
: مراقب گوسفنداتون باش بابات حالا حالا ها مهمونه . بعد از گفتن این حرف همراه سرگروهبان از خانه کربلایی حشمت بیرون رفتند . کدخدا روبه کلثوم کرد و گفت
: من میرم میارمش بیرون . غصه نخور شانسمون گفته ژاندارمری ما توش آدمای باخدایی هستند . به یوسف نگاه کردو گفت
بیا پسرم فکر کنم از امروز مهمون خونه من هستی . ببا بریم . دست یوسف را گرفت . یوسف به صابر نگاه کرد و گفت
:خاله باز خیس کرده . کلثوم به صابر نگاه کرد و گفت
: بمیری پسر . کدخدا درحالی که دست یوسف را دردست داشت خانه حشمت را ترک کرد وارد کوچه شد اهالی ده هنوز توی کوچه بودند . مظفر و ابولقاسم بطرف کدخدا آمدند . و گفتند
ماهم هستیم کدخدا یوسف تنها نیست . اهالی ده یکصدا گفتند راسته کدخدا ماهم هستیم یوسف تنها نمی مونه .
کدخدا گفت :
ممنون از همه ، گل ممد یکروزی میاد همه دعا کنید گرفتار نشه . یوسف پیش خودم می مونه من و عذرا تنهائیم و بچه ای هم نداریم درسته پیریم اما دلمون جوونه اهالی ده زدند زیر خنده .
بله . یوسف همون آقایی بود که کت و شلوار طوسی تنش بود، معاون وزیر شده .»
رضا پرسید
شما کجابودی؟
پدرم به من نگاه کردو گفت
: من معلم اونجا بودم اما انروز نبودم ماجرا را اهالی روستا برام گفتند . توهم بایددرس بخونی شاید یک روز توهم و زیر شدی . رضا پرسید
نگفتی سر گل ممد چی آمد ؟ پدرم گفت
: خدا میدونه دیگه هیچکس اورا ندید مغز بادوم. رضا پرسید
: بابا بزرگ آدم فروش حالا یعنی چی ؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف‌الله ترنجی سلام

«ذوق آبادی‌ها» را خواندم. مهمترین مسأله این است که داستان برای نشان دادن خودش از واسطه استفاده کرده است. یادم هست این مشکل مشترک را در تعدادی از آثار دیده‌ام و هربار تکرار کرده‌ام ماجرای اصلی را بدون واسطه روایت کنید. وقتی داستان مثلا داستان یوسف است، برای یوسف دیلماج تعیین نکنید. شخصیت داستان یا خط اصلی روایت، به دیلماج احتیاج ندارد تا بین مخاطب و شخصیت اصلی قرار بگیرد. خواننده داستان می‌تواند بدون واسطه در جریان اصل ماجرا قرار بگیرد؛ بنابراین در این اثر حضور پدربزرگ و نوه و ماجرایی که به عنوان افتتاحیه و یا در واقع مقدمه اثر در ابتدای متن قرار داده‌اید به طور کلی اضافی هستند و می‌توان برشان داشت حتی ماجرای برنامه خبری تلویزیون هم اضافی است. برای رسیدن به داستان روستا به این مقدمه‌چینی نیاز نیست و داستان می‌تواند از اینجا آغاز شود: «...ازکله سحر پارس کردن سگ کربلایی حشمت خواب را از اهالی روستای ذوق آباد گرفته بود...» اصل ماجرا همین‌جاست. داستان باید از همین نقطه آغاز شود. حالا می‌خواهم به تنه اصلی متن بپردازم یعنی همان ماجرایی که در روستا می‌گذرد. در روستاست که روی دیگر سکه این داستان را می‌بینیم و شما در این بخش موفق بوده‌اید. به نظر می‌رسد به طور کلی در خلق فضاهای روستایی و طراحی کنش‌ها و کشمکش‌هایی که رنگ و بوی روستا داشته باشند موفق‌تر هستید و اگر روی این توانایی متمرکز شوید، قادر به خلق داستان‌هایی یکدست‌ و موفق خواهید بود. تقریبا در تمامی نمونه آثاری که من از شما خوانده‌ام این توانایی دیده می‌شود و هر جا که اثر به هر دلیل به روستا یا جایی با رنگ و بوی روستا نزدیک می‌شود یکدفعه همه چیز به شکل مثبتی تغییر جهت می‌دهد و در چنین مواقعی است که داستان شکل می‌گیرد و عناصر خودشان را نشان می‌دهند. در «ذوق آبادی‌ها» هم تعلیق و کشمکش از روستا آغاز می‌شود. شخصیت‌ها آشنا می‌شوند و جزییات، زبان باز می‌کنند و انگار داستان خودش را از قالب نامناسبی که در آن گرفتار شده بود بیرون می‌کشاند و فرصت حرکت راحت و آزادانه پیدا می‌کند. با این همه مشکل این است که پیرنگ و پرداخت استخوان‌داری ندارد تا بتواند اثر را از ابتدا تا انتها مستحکم نگاه دارد. حشمت در زمینی که به خواهر همسرش تعلق داشته گنج یافته است و گل‌ممد باجناق او از ماجرا باخبر شده، دست و پای او و خانواده‌اش را بسته و سکه‌ها را برداشته و گریخته است. گل‌ممد معتقد بوده سکه‌ها به همه اهالی روستا تعلق دارد و باید آن‌ها را بین مردم ده قسمت کرد اما حشمت به پاسگاه اطلاع داده که گل‌ممد به مبارزان مخالف شاه کمک می‌رساند. اینجاست که چند مسأله تازه طرح می‌شود. یکی‌اش این است که خواننده داستان، هیچ حرکت انقلابی از گل‌ممد نمی‌بیند تا بتواند رفتار او را به انقلاب مرتبط بداند دیگر اینکه مفقود شدن گل‌ممد برای همیشه هم، گرهی است که بر سایر گره‌های ناگشوده داستان افزوده شده است. این‌ها نقاط کور داستان هستند و از ضعف طراحی و سستی روابط علت و معلولی سرچشمه می‌گیرند که کمابیش در آثار شما دیده می‌شود. امیدوارم روی این بخش‌ها کار کنید تا خواننده داستان‌هایی خواندنی و یکدست‌تر به قلم شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت