روایت قدرتمند به راحتی پیشبینی نمی‌شود




عنوان داستان : دومینو
نویسنده داستان : ملیحه نیک دل

به قول آرش این از بد شانسی من بود که بعد از این همه اصرار بالاخره حالا راضی شده بودند که اتاقم را عوض کنم. امروز میان این همه کار،چیدن وسایل من در اتاق جدیدم هم قوز بالا قوز بود! اما حتی یک روز هم که زود تر از شر اتاق مشترک با آرش خلاص می شدم غنیمت بود.
نگاهی به به وسایل اتاق می اندازم.از همه جایش می بارد که مدت هاست رنگ تمیزی به خود ندیده.اگر مامان همانطور که هر دو سه روز دستی به سر و روی خانه می کشد و خاک می تکاند،سری هم به این اتاق می زد و گردگیری می کرد من حالا با حجم عظیمی از خاک و کثیفی مواجه نبودم.
سرگرم چیدن کتاب هایم در کتاب خانه چوبی می شوم و گوشم بیرون از اتاق است،میان صحبت های عزیز و پرستو خانوم.اولین شب یلدایی ست که کسی جز خانواده خودمان کنار ماست. مامان دیروز به پیشنهاد بابا ازاو خواسته بود که این یلدا را کنار ما باشد. گر چه مامان خودش هم دل و دماغ نداشت اما باز هم پیشنهاد بابا بود که برای عوض شدن روحیه عزیز و آقاجون سور و سات یلدای امسال را هم مثل هر سال کامل مهیا کند.
یلدای سال قبل را خوب به خاطر دارم،وقتی با کاسه ای از آش دستپخت عزیز زنگ خانه دیوار به دیوارمان را زدم و پرستو خانوم با خوش رویی کاسه را گرفت و به جایش کمی شیرینی محلی داد. اصالتا اهل لنگرود بود. مامان میگفت همه خانواده اش آنجا هستند.می گفت از زمستان سال پیش که اختلافاتش با شوهرش بالا گرفته بودیگر نه به عادت هر سال بهار را در لنگرود گذرانده بود و نه به دیدار اقوامش رفته بود. مادر و پدرش هم چند باری سر زدند و مامان میگفت که این اواخر مادرش با دل خون از مامان خواسته که در گوش پرستو بخواند قید این زندگی را بزند و به وطنش،به لنگرود برگردد.پرستوی مهاجر برگردد!
شوهرش هم اهل لنگرود بود از همان زمستان پیش که کم کم روابطش با پرستو رو به سردی گذاشت و غیبت های چند روزه اش شروع شد پرستو هم کم کم خانه نشین شد و گوشه گیر.اوایل مامان به بهانه های مختلف احوالی از او می پرسید و سراغش را می گرفت تا این که ورق تغییر کرد و دیگر این خود مامان بود که بی حوصله شده بود.
کم کم حال پرستو تغییر کرد. بیشتر به خانه مان می آمد.بی حواس و بی بهانه می خندید،بلند و عجیب! من تعجب می کردم اما مامان متوجه ام میکرد که به رویم نیاورم. گاهی انگار نه انگار که اوضاع زندگی اش قمر در عقرب است می گفت که شوهرش رفته ترکیه و این بار که برگردد دو نفری با هم می روند و گاهی که انگار خودش،خود خودش با حال واقعی اش، می شد،درکش میکردم. وقتی که صدای گریه اش و دلداری مامان را می شنیدم وقتی درخلوت خودش و مامان شوهرش را نفرین میکرد و آه میکشید اما هنوز هم به عشق او روسری آبی می پوشید.رنگی که شوهرش دوست داشت.
مامان کاسه ای از انار هایی که عزیز و پرستو خانوم دانه کرده اند را به نشانه دلجویی بابت کمکی که در چیدن وسایلم نکرده می آورد. در که باز می شود از میان درمیبینمش،با همان چهره همیشگی،همان چهره غمگین و بی خیال،همان روسری آبی.

وای از کثیفی وشلوغی این اتاق.اینجا خو گرفته به ذات صاحب قبلی اش. یادم هست که نفیسه هیچ وقت تمایلی به تمیز کردن اتاقش نداشت و هربار مامان عتابش می کرد جوبش این بود:خواهر من این که نشد زندگی.امروز تمیز کنم . دو روز دیگه باز کثیف میشه.سالی یه بار دم خونه تکونی عید تمیزش کنم کافیه دیگه.وبعد خودش به حرف خودش می خندید.عزیز گاهی به او می گفت:یا تو رو من نزاییدم یا لیلا . راست می گفت؛مامان به شدت تمیز بود و مرتب اما نفیسه آن چنان اهمیتی به تمیزی اطرافش نمی داد
فقط 5 سال از من بزرگ تر بود،برای همین هیچ وقت خاله صدایش نزدم.سرزنده و شاد بود البته به قول مامان الکی خوش بود.تابستان چهار سال پیش بود که آقاجون با حقوق خواندنش مخالفت کرد و گفت:دادگاه و داداسرا کار دختر نیست. وحتی استدلال نفیسه که اصرار داشت فقط پرونده دعاوی خانوادگی را قبول می کند هم نتیجه نداشت. در نتیجه مخالفت آقاجون رشته دیگری انتخاب کرد . تاریخ خواند . اوایل ناراحت بود و شاکی. کم تر از اتاقش بیرون می آمد،کم تر حرف می زد،کم تر با من به بازار می رفت.
اما کم کم عادت کرد.سال پبش همین شب،شب یلدا او هم میانمان بود. می گفت و میخندید. وقتی میدیدمش انگار همان نفیسه شده بود همان نفیسه قبل از دانشگاه رفتنش.
.
.
.
این اتاق از یک هفته بعد از شب یلدا طبق قانون نا نوشته ای متروک ماند و درش بسته.نه کسی سری به آن می زد و نه حتی مامان تمیزش می کرد.همه طور دیگری شده بودند. آقاجون در جواب در وهمسایه و دوست و آشنا اینطور می گفت: مشهده پیش برادرم.اونجا واسش کار جور کرده . اما هم من هم آقاجون و عزیز و هم مامان و بابا می دانستیم که این حقیقت نیست.نفیسه رفته بود!
فقط یک بار تلفن زده بود و میان گریه و حرف های مامان که می گفت:برگرد.این چه کاری بود کردی،گفته بود زیاد از ما دور نیست و نگرانش نشویم. مشغول کار است و دنبالش نگردیم که پیدایش نمی کنیم.
کارتون های پر از وسایل نفیسه را بیرون از اتاق می گذارم و سلامی به پرستو خانوم میکنم. بر می گردم به اتاق تا لباس هایم را جا به جا کنم.چیزی گوشه کشویی که دور از چشم مامان،نفیسه وار، تمیزش نکرده بودم مانع چیدن وسایلم می شود؛یک جعبه کوچک.بیرون می کشمش.بازش می کنم؛جزوه های دست نویس نفیسه به تاریخ همان روز های آخر نزدیک به یلدا .همان روزهایی که شاد تر از همیشه بود،حال خوبی داشت،می رفت و می آمد و راه به راه عزیز را می بوسید.
صدای صحبت پرستو و مامان از پشت در اتاق در گوشم می پیچد.پرستو با غصه از شوهرش می گوید که گفته این بار بیشتراز دو سه روز به خانه نمی آید و سفری یک ماهه می رود.
جعبه را بیشتر زیر و رو می کنم
این اواخر ،نفیسهِ سرزنده لباس پوشیدنش هم تغییر کرده بود . جزوه و برگه ها را کنار می زنم.
این طور بگویم این اواخر آبی زیاد می پوشید.
زیر شان شاخه گلی پیدا می کنم.
مامان صدایم می زند
نگاهی به شاخه گل می اندازم شاخه گل با ربان آسمانی رنگی تزئین شده است
شاخه گل آبی!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم ملیحه نیک‌دل
شما در پیام خود نوشته‌اید که: «من نویسنده قَدَری نیستم، ولی...»، اتفاقاً شما از استعدادِ داستان‌نویسیِ خیلی خوبی برخوردار هستید، شما در زبان‌نویسی این اثر، از «محاوره»‌ای شدن زبانِ داستان اجتناب کرده‌اید و فقط در «دیالوگ»ها از محاوره‌نویسی بهره برده‌اید. البته چند بار هم جایگاۀ صحیح ارکان را در «جمله‌»نویسی را کاملاً رعایت نکرده‌اید، لطفاً دقت کنید که موقع نوشتن، «فعل» در انتهای جمله قرار بگیرد. البته در شعر «سپید» از چنین ترفندی برای آوایی‌تر شدن جمله، استفاده می‌شود، ولی این ترفند صِرفاً متعلق به دوستان شاعر است و داستان‌نویسی قواعد مختص به خودش را دارد (البته در مورد استثنانویسی در زبان داستانی صحبت نمی‌کنم).
شما در این اثر، تا حد امکان سعی داشته‌اید که مانع ‌پیشبینی کردنِ انتهای داستان بشوید؛ نسبتاً هم موفق بوده‌اید و مخاطب را در اوائل داستان در مسیری قرار داده‌اید که فرضِ دیگری را برای انتهای اثر در نظر بگیرد ، خیلی خوب است که نویسنده مانع برملا شدن سوژۀ داستانش می‌شود.
در مورد اسم داستان «دومینو»، بایستی عرض کنم که گرچه انتخاب نسبتاً قابل قبولی است، اما می‌توانستید که از اسم‌های مفهومیِ‌ نیرومندتری استفاده کنید تا نقشِ مؤثرتری را در تکمیلِ وظایفِ سایر عناصر پیش‌برندۀ روایت بر عهده بگیرند. شاید که انتخاب گزینه‌هایی چون «روسری آبی»، «بی‌حواس و بی‌بهانه»، «غمگین و بی‌خیال»، به پیش‌بُرد روایت شما کمک بیشتری بکند، البته خود شما بهتر از بنده می‌توانید که انتخاب‌های جذاب‌تر و نیرومندتری را از متن این روایت، استخراج کنید.
خیلی خوب است که پایان داستان را به صورت کاملاً مستقیم، ننوشته‌اید و از اِلمان رنگ آبی بهره برده‌اید: «...هنوز هم...روسری آبی می‌پوشید...این اواخر آبی زیاد می‌پوشید...»؛ آفرین بر شما. برای پایان داستان هم پیشنهاد می‌کنم که از توضیحی که در سطر آخر داده‌اید: «شاخه گل آبی»، صرفنظر کنید و اجازه بدهید که داستان و مخاطب خوشان با یکدیگر کنار بیایند: «...نگاهی به شاخه گل می‌اندازم،...با ربان آسمانی رنگی تزئین شده است». شما با این که به تازگی شروع به نوشتن کرده‌اید، توانایی‌های بالقوۀ خیلی خوبی برای داستان‌نویسی دارید که به مدد مطالعۀ هدفمند و تمرین‌نویسی‌های خستگی‌ناپذیر ، بالفعل خواهد شد.
چند توصیۀ مختصر، لطفاً برای مدت زمانی، در داستان‌های بعدی هم به مانند همین اثر ارسالی، فقط در حدِ دو صفحۀ A4 بنویسید، تا راحت‌تر به «توصیف پویا»نویسی و زبان‌نویسی صحیح بپردازید. موقع نوشتن برای ارائۀ روایت خود، بیش از دو تا سه کاراکتر نیاورید تا فرصتِ بیشتری برای «رفتارنویسی»، «شخصیت‌پردازی» داشته باشید.
خانم نیک‌دل، بابت این که به جمع دوستان نویسنده پیوسته‌اید و به توصیه‌های دوستان‌تان در پایگاه نقد داستان اعتماد می‌کنید، خیلی ممنونم، مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 8 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم نیک‌دل. بابت اعتمادی که نسبت به دوستان پایگاه نقد داستان دارید، ممنونم. شما استعداد خوبی برای نوشتن دارید و صبوری و سخت‌کوشی، موجب موفقیت شما می‌شود، منتظر ارسال داستان جدید شما هستم، با آرزوی موفقیت روزافزون
ملیحه نیک دل » 8 روز پیش
جناب سلحشوری مهر از لطف شما ممنون. حتما سعی می کنم نکاتی رو که فرمودین مد نظر قرار بدم.امیدوارم داستان های بعدیم بتونه نظر شما رو بیشتر جلب کنه

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.