ماهی بازیگوشی که راوی را خواهد بلعید




عنوان داستان : زنی که روی هلال ماه سُر خورد
نویسنده داستان : متین یحیی زاده

ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگاه زده ام بیرون نمی دانم چگونه یک ماهی زنده پریده است داخل معده ام. به این ماهی های انزلی اگر رو بدهی می آیند داخل و تا مدت ها نمی روند. این چندمین ماهی است که از حواس پرتی ام سواستفاده می کند. از همه خرت و پرت های جذاب داخل کشو می گذرم و پاکتی که رویش نوشته "دانشگاه " را بر می دارم. دفترچه خاطرات نمدی سبز رنگم یا آن خودنویس فرانسوی که از طرف پدرم هدیه گرفته بودم و یا آن دستبند عقیق ساده ای که از ماسوله خریده بودم. هیچ چیز و هیچ چیز. در این لحظه فقط آن پاکت عکس ها. می روم کنار میز کارم که همیشه پر است از مداد و کاغذ و چند طرح نیمه کاره و یک جا سیگاری پر از ته سیگار. میز را خالی می کنم از همه چیز و پر می کنم از عکس. مهشید با لبخند گنده اش از همه جلو می زند. روز اول دانشگاه من اینطرف راهرو ایستاده بودم. او آنطرف راهرو به شوفاژ تکیه داد بود. زل زده بودیم در چشم های هم و منتظربودیم یکی پیدایش شود و به ما بگوید الان وقت بجا آوردن چه آدابی در دانشگاه است؟چند هفته بعدش وقتی پشت ساختمان دانشگاه روی چمن نشسته بودیم از لای دستمال سفیدی همین عکسش را بیرون آورد و گذاشت کف دستم. دختر عجول و دوست داشتنی که هر وقت اسمش توی موبایلم لی لی می کند، حالم خوب می شود. ولی امروز بعد از صحبت کردن با او میل داشتم تمام سیگارهای دنیا را بکشم.
از میان عکس ها که در هم لولیده اند، عکسی را بیرون می کشم. به ترتیب من هستم. مهشید کنارم. هنگامه، زیور، مهسا و فاطمه. لبخند می زنند. من هم لبخند میزنم اما نگاهم به دوربین نیست. سه روز بعد از چلیک چلیک دوربین، وقتی مهشید عکس ها را آورد یک ربع تمام در راهروی دانشگاه قربان صدقه اش رفتیم تا عکس ها را نشانمان دهد.او هم وعده های زیادی از ما گرفت. در این میان روسری آبی مهسا، ساعت مچی دسته چرم فاطمه که رنگ قهوه ای سوخته ای داشت و آینه الماس نشان هنگامه، بهترین نقاشی سیاه قلم من و عینک آفتابی زیور و کلی پفک و شکلات از دست دادیم. راهروی دانشگاه از هیاهوی ما پر شده بود و ما بی اعتنا به چشم هایی که حواسشان پیش ما بود... با هیجان درباره عکس ها نظر می دادیم. اما فقط یک نگاه در میان جمعیت برایم شیرین و سنگین بود. نگاهی که امروز عصر بخاطرش مهشید تماس گرفت. و حالا که می خواهم با دقت به این عکس ها نگاه کنم این ماهی لعنتی نمی گذارد و درست از معده ام شیرجه زده است در سرم. عکس ها را کنار می گذارم و سرم را میان دو دستم می گیرم. دوباره با خودم مرور می کنم که امروز مهشید چه گفت. اما ماهی داخل سرم مهشید را گاز می گیرد و باعث می شود صدایش بپیچد در میان لاله های گوشم. از درد، شقیقه هایم را می مالم. شال قرمزی را از کشوی لباس ها بیرون می آورم و دور پیشانیم می بندم. مهشید امروز سه بار تماس گرفت و هر سه بار وقتی می گفت سهیل، صدایش قطع می شد. توی تماس سوم با استراق سمع از بریدگی ها، فهمیدم در گالری خودش، سهیل را دیده است. قبلا مهسا هم او را در انزلی دیده بود که با دوربینش رنگ ها را می بلعید و هنگامه هم وقتی که سهیل به دختر بچه ای بستنی می داد و من هر چقدر در این شهر کوچک مردمک می چرخانم او را نمی بینم. برای اینکه از شر آن ماهی راحت شوم می روم در آشپزخانه و روی سینک ظرف شویی اوق می زنم. بیرون نمی آید لامصب. بسرم می زند اگر بیرون نیامد بروم کنار ساحل و آنجا بالا بیاورمش. اما وقتش را ندارم تا آنجا بروم. در یخچال را باز می کنم و چند تخم مرغ و دو عدد گوجه بر میدارم. ماهیتابه ام را که شش ماه است دسته اش شکسته، روی گاز خاموش می گذارم. از صدای بلندی که یکباره توی خانه می پیچد وحشت می کنم. دستم می لرزد یکی از تخم مرغ ها کف آشپزخانه می افتد. چشمانم درد می گیرد و محکم آن ها را می بندم. هر روز وقتی علی وارد خانه می شود در را با پایش محکم می بندد .همسایه ها عادت کرده اند اما من هنوز نه. روی سینک دوباره اوق می زنم ولی باز هیچ. با همان دردسرم گاز را روشن می کنم و می روم کارد بردارم تا پوست گوجه ها را بگیرم . پایم لیز می خورد و ناگهان دستم می خورد به ماهیتابه و صدای افتادنش در خانه می پیچید. ماهیتابه را دوباره روی گاز می گذارم و با روغن چربش میکنم. یک دستمال می اندازم روی کف و با پایم تمیزش می کنم.هروقت به علی می گویم "اینطوری وارد خانه نشو" در جوابم می گوید مردی که با دست پر می آید خانه، در را با پایش محکم می بندد. و چون دیده ام گاهی وقت ها هم که دستش پر نیست باز در را با پایش می بندد. دیگر هیچ وقت به او بابت این کارش تذکر نمی دهم. اما امروز دست های نچندان مردانه اش پر است. پر از نقشه هایی که قبل خواب به آن ها فکر می کند... یک دسته چندتایی از نقشه ها را ولو می کند روی مبل ده ساله مان که از روز عروسی تا به امروز همانجا جا خوش کرده و رنگ سرمه ای رنگش به سیاهی نزدیک شده است. و گاهی وقت ها تا صبح خوابیدن روی آن را ترجیح می دهم به تخت گرم و نرمم. بعد می رود سراغ کتش تا از سنگینی آن شانه خالی کند . در همان ابتدای زندگی وقتی برای پاگشا شدن خانه یکی از فامیل ها رفته بودیم.کشان کشان من را به گوشه ای برد و بی آنکه خواهش کند، گفت فقط مهندس صدایش کنم نه چیزی غیر از این. حتی در خانه تا برایم عادت شود و جلوی هیچکس نگویم علی. به او زمان دادم تا متوجه شود گوش شنوایم همیشه وقتی حرف زور می شنود از کار می افتد.
به تخم مرغ ها کمی سیر اضافه می کنم. علی دوست دارد. البته از خودش نشنیدم. یکبار دیدم روی تخم مرغ های در حال سرخ شدن سیر اضافه می کند. می رود پنجره را باز می کند. می گوید بوی رنگ می آید. لبخند میزنم و می گویم"عجیب نیست؟ "گوش هایش تکان می خورند. هر وقت می خواهد خودش را به نشنیدن بزند اینطور می شوند. علی از داخل یخچال یک کنسرو بیرون می آورد و می اندازد توی قابلمه. زیر ماهیتابه را خاموش می کنم و تخم مرغ ها را می ریزم توی سطل زباله. دستمال دور سرم را محکم تر می کنم و از آشپزخانه خارج می شوم.امروز در هیچ قوطی رنگی را باز نکرده ام. حتی توی کارگاه ! شاید یکی از هنرجو ها در یکی از قوطی های رنگ را باز گذاشته و بوی سمج یواشکی دنبالم آمده و وقتی که می خواستم در را ببندم خودش را به داخل خانه پرت کرده است. سراغ عکس ها می روم. اما نگاهم می افتد روی قوطی های رنگ که بخاطر عجله ام، زیر میز روی هم تلنبار شده اند. پنجره را باز می کنم و قوطی ها را می گذارم لبه طاقچه تا هوا بخورند.
دکمه را فشار میدهم تا صدای فرانسویی زنی درداخل بلندگوها رها شود. ماهی بیخیال سرم شده و در گوشه ای از معده ام کز کرده است. روی زمین برای چند دقیقه دراز می کشم. هم به موسیقی گوش می کنم و هم فکر می کنم با چه چیزی می توانم این ماهی را گول بزنم؟ بسرم می زند بروم از داخل باغچه کرم پیدا کنم اما بعد پشیمان می شوم. خیلی اتفاقی چند کاغذ می آیند زیر دستم. یکی از آن ها را جلوی صورتم می گیرم و چشم هایم را باز می کنم. طرح نیمه کاره ای از صورت مردی است که یک طرفش را کشیده ام و آن طرفش هیچ است و هیچ! دولا می شوم و تخته شاستی را بر میدارم. کاغذ را به آن وصل می کنم و مدادی را از داخل لیوان بیرون می کشم. فکر می کنم و فکرمی کنم. با این حال حتی یک خط کوچک هم نصیب کاغذ نمی شود. صدای تقه خوردن می شنوم. چند تقه پشت سر هم. این ور آن ور را نگاه می کنم. نگاهم می افتد به آینه. مداد را پایین می آورم.زنی داخل آینه است. دو دستش را چسبانده به آینه و لبخند می زند. بعد خیلی سریع ربان قرمزی را جلوی صورتش می گیرد و شروع می کند به چرخیدن و زمزمه کردن Toi mon amour mon ami
آنقدر می چرخد که جلوی دانشگاه می رسد. اینکه ربانش گیر می کند لابه لای میله های در اذیتم می کند. و عجیب تر از آن که سهیل یکدفعه پیدایش می شود. ربان را برایش آزاد می کند... بعد چرخ می زنند می آیند سمت من.
"بیا میزو چیدم "
هول می شوم. به اطرافم نگاه میکنم می بینم مداد و کاغذم روی زمین افتاده اند و من جلوی آینه ایستاده ام. علی تیکه داده است به در و با بازوان قلاب شده نگاهم می کند. بی اختیار رژلب های روی میز را جابه جا می کنم".باشه اینا رو مرتب می کنم میام"یواشکی به رفتن علی از اتاق نگاه می کنم. لبخند می نشیند روی لب های رنگ و رو رفته ام. بعد باعجله به آینه نگاه می کنم. یکباره لبخندم می ریزد روی لباس قرمزم. مثل وقتی که درخت آلبالوی حیاط برگ هایش را در پاییز از دست می دهد. دوباره آن ماهی لعنتی به حرکت افتاده است. میروم آشپزخانه. علی تخم مرغ سرخ کرده بدون گوجه و سیر. کنسرو لوبیا را هم خالی کرده توی ظرفی شیشه ای. می گوید برایم خبر مهمی دارد. یک بشقاب رو به رویش گذاشته یعنی حق ندارم کنارش بنشینم. می گویم " میل ندارم" علی شانه هایم را می گیرد و مرا روی صندلی می نشاند. بوی تخم مرغ انگار حال ماهی را بهم می زند چون سعی می کند به دورترین جای معده ام پناه ببرد. وقتی علی در بشقابم تخم مرغ می ریزد، می گوید "هنرمند واقعی منم. امروزیکی از ساختمونام تموم شد و تو هنوز اون طرح نیمه کاره بدرد نخورت رو تموم نکردی "...به علی می گویم"با جمله برآمیزی و از ما بگریزی "علی روی میز دولا می شود و یک برگه می گذارد جلوی بشقابم " متاسفم لیلا ولی این اتفاق باید زودتر می افتاد" چند دقیقه ای به آن برگه نگاه می کنم اما بعد برش میدارم. علی می گوید "توی خواب حرف میزنی "در دلم خوشحال می شوم و این خوشحالی برایم عجیب نیست. به خودم می گویم خوب شد. حداقل به غیر از صدای اسکناس یک صدای دیگر را هم شنیده است. شال قرمز را از دور سرم باز میکنم. به شیطنت های ماهی هیچ توجهی نمی کنم و تخم مرغ ها را تا آخر می خورم و یک لیوان آب هم روش. از پشت میز بلند می شوم...
برگه را می گذارم کنار قوطی های رنگ. درشان را باز می کنم. علی دماغش را می گیرد و از برگه دادخواست طلاق بیرون می آید و از لای پنجره خودش را پرت می کند. صدای ترمز اتومبیلی را می شنوم. از پنجره به خیابان نگاه می کنم. اتومبیل قرمزی آرام رد می شود. سیگاری از توی کیفم بیرون می کشم و بی آنکه روشنش کنم می گذارم روی لبم. میروم سراغ عکس ها. از توی شلوغی یکی از عکس ها را بیرون می کشم. زیور با شکم برآمده اش کنارم ایستاده است. یاد آن مسئول با آن چشمهای وق زده که نسبت به حرف هایم کر بود می افتم. آن روز فقط پرسیدم کلاس تاریخچه عکاسی کجا برگزار می شود؟ عصبانی شد و گفت" .من موندم کی شمارو راه داده دانشگاه؟ شما بدرد کودکستان هم نمی خورید. چندبار توضیح بدم که مسئول این بخش نیومده ؟!"اگر فاطمه از قبل نمی خواست هرگز از آن مسئول نمی پرسیدم آن کلاس کوفتی کجا برگزار می شود. بعد یکی من بگویم یکی او. سرآخر وقتی که از جایش بلند می شود تا مرا از اتاق بیرون کند. بفهمم که مثل زیور شکمش بالا آمده است و مانتوش پنج دکمه بشقابی دارد. می خواستم همان لحظه که سرم داد می زد بگویم چه دکمه ی زیبایی. اما نگفتم. بیرونم کرد و در را محکم پشت سرم بست. مات شده بودم. سهیل همه چیز را دیده بود. اولین بار بود که جلویش خجالت کشیدم. تعجب می کنم که این عکس از عروسی من و علی داخل این پاکت بوده است.کاش هرگز به برادر زیور بله نمی گفتم. چقدر به زیور گفتم برود کنار تا ما حداقل یک عکس دو نفره عروسی باهم داشته باشیم. همه چیز برایش شوخی بود. با ماژیک مشکی روی زیور و علی خط می کشم. بعد عکس را پرت می کنم. نگاهم می افتد به همان عکسی که دنبالش بودم. چشمم سیاهی می رود. عکسی پر از دود، پر از آه، پر از فریاد. بلند می گویم"سهیل نگاهم کن". اما سهیل بر نمی گردد. دارد می رود سرایدار را نجات دهد. آبدار خانه دانشگاه آتش گرفته است. سهیل توی آتش می رود تا سرایدار را نجات دهد. مهسا با دوربینش آنجاست. هیچ رویدادی نتوانسته اند از دستش فرار کنند. این عکس را هم وقتی گرفت در صفحه اول روزنامه چاپ کردند. آن روز بخاطر آن مسئول با شکم برآمده و دکمه های بشقابی دانشگاه نرفته بودم. آخر پیش سهیل خجالت می کشیدم. صدایم رفته بود بالا. او دیده بود که سر یک زن حامله چطور داد می زنم. حتما پیش خودش فکر کرده بود که من چقدر آدم بی ملاحظه ای هستم. ولی هرگز فکرش را هم نمی کردم که آن دیدار آخرین دیدار من با سهیل خواهد شد. بعد از آن آتش سوزی دیگر به دانشگاه نیامد. همه می گفتند که نیمی از صورت قهرمان دانشگاه سوخته است. عکس را لای دو انگشتم می گیرم. به گمانم ماهی هم از اندوه من اندوهگین شده است. چون باز رفته وگوشه ای کز کرده است. طرح نیمه کاره را بر میدارم . زمزمه میکنم Toi mon amour mon amiدستم تکان می خورد و خط ها در کنار هم می رقصند و مثل پیچکی که دنبال تکیه گاه است دور هم طناب پیچ می شوند. نقاشی را تکیه میدهم به دیوار و از دور تماشا می کنم. آن طرف از صورت سهیل با گل های زنبق پر شده است . باد می آید و برگه دادخواست را روی نقاشی می اندازد. گوشیم را بر میدارم و کنار پنجره میروم. شماره مهشید را میگیرم و سیگارم را روشن میکنم".الومهشید...امروز گفتی کجا دیدیش؟... یعنی ممکن فردا هم به گالری سر بزنه؟"
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم متین یحیی‌زاده سلام

«زنی که روی هلال ماه سر خورد» اسم خیلی خوبی است. اسمی است که انتظار خواننده را بالا می‌برد و مهم‌تر اینکه تنه اصلی متن تا حدود بسیار زیادی توانسته این انتظار را برآورده کند. نثر روان است و خواننده را آزار نمی‌دهد. ضرباهنگ اثر خیلی خوب از کار درآمده است. داستان بی‌آنکه دچار شتابزدگی شده باشد و یا بی آنکه به دام لفاظی‌ها و زیاده‌گویی‌ها افتاده باشد، بهترین و کاربردی‌ترین اطلاعات را در اختیار مخاطب می‌گذارد. آن هم اطلاعاتی که به طور مستقیم در داستان تزریق نشده‌اند بلکه کاملا غیرمستقیم و با اشاره‌هایی موجز و هنرمندانه در متن اثر نشسته‌اند؛ به عنوان مثال راوی می‌دانسته لازم نیست دربارۀ کارش به خواننده اطلاعات مستقیم بدهد و نیازی ندارد بگوید من نقاش هستم و چنین و چنان می‌کنم همین‌که شوهرش بیاید و بگوید بوی رنگ می‌آید کافی است یا وقتی می‌گوید یکی از هنرجوها یادش رفته در قوطی‌های رنگ را ببندد مخاطب متوجه می‌شود راوی نقاشی درس می‌دهد پس نیازی به توضیح مستقیم و کسالت‌بار نیست؛ ضمن اینکه هر نوع اشاره و توضیح مستقیمی هم به زیان داستان تمام می‌شود و هم خطر اینکه خواننده احساس کند دست‌کم گرفته شده و اثر را پس بزند، در خود خواهد داشت. راوی نقاش است اما در عین حال زنی است که همسر دارد و ناگزیر به انجام بخشی از وظایف خانه‌داری نیز تن داده است اما در تنها صحنه‌ای که او را مشغول پخت و پز می‌بینیم، متوجه می‌شویم همه چیز در آشپزخانه سرد و یخ‌زده و تاریک است. هیچ روشنایی و گرمایی وجود ندارد. اجاق روشن نیست و غذایی پخته نشده است. نیمرویی که قرار است سر‌دستی و با تنگ حوصلگی آماده شود، ناخودآگاه بخشی از رابطۀ زناشویی این زن را آشکار می‌کند. رابطه‌ای که به سرعت رو به سردی و خاموشی می‌رود و به نظر می‌رسد کسی هم جلودارش نیست؛ در واقع نه کسی می‌خواهد این رابطه را اندکی استحکام ببخشد و نه کسی می‌تواند چنین کاری بکند. این واقعیت با ورود همسر زن، ثبات بیشتری می‌یابد؛ چون مرد هم جز یک قوطی کنسرو هیچ دیالوگ و یا هیچ کنش نویدبخش دیگری را با خود به همراه نیاورده است. آن هم کنسروی که با بی‌حوصلگی و اندکی خشم پیدا و ناپیدا آماده می‌کند. می‌توان گفت مقدمه این آشفتگی با مکالمه تلفنی راوی و مهشید کلید خورده است. ارتباط تلفنی اختلال داشته است و راوی می‌گوید مهشید سه بار اسم سهیل را پشت تلفن آورده است و هربار تلفن قطع می‌شده است. همین اسمی که بریده بریده به راوی و به ما رسیده است، برای اینکه بدانیم چیزی در بخشی از این زندگی سرجایش قرار ندارد کافی است. با ماهیِ وجود راوی هم خیلی خوب بازی کرده‌اید. ماهی بازیگوش، گاهی به سر راوی می‌رود گاهی به معده‌اش بازمی‌گردد و معلوم است هرچه که هست همان چیزی است که خوره‌ای شده و به جان او افتاده است. ماهی بازیگوشی که به نظر می‌رسد کم کم راوی را خواهد بلعید. فقط می‌ماند یک نکته آن هم اینکه انگیزه تقاضای طلاق از طرف مرد چندان روشن نیست. حرف زدن در خواب به تنهایی نتوانسته از پس پاسخگویی به این پرسش اساسی برآید. داستان برای اینکه بگوید چه چیزی این زن و مرد را به اینجا رسانده است، به اشاره‌ها و انگیزه‌های بیشتر و قوی‌تر و باورپذیرتری نیاز دارد. دیگر اینکه از خواندن داستان لذت بردم و بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برای‌تان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
متین یحیی زاده » 8 روز پیش
سلام و عرض ادب استاد عزیز از وقتی که برای نقد داستان گذاشته اید سپاسگزارم. از آن سه نقطه همیشگی و ممیزی شده تعجب نمی کنم. عادت کردم. نکته‌ای را که به آن اشاره کرده‌اید سعی می‌کنم یک فکری برایش بکنم. باز هم از شما بابت زحمتی که کشیده‌اید تشکر می‌کنم. از عنوانی هم که برای نقد داستانم انتخاب کردید بسیار لذت بردم. بی‌شک آن ماهی همین کار را با راوی خواهد کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.