دیالوگ‌ها را تراش دهیم.




عنوان داستان : کارد فیروزه‌ای
نویسنده داستان : نجمه خادم

از پنجره به بیرون نگاه کرد. بتول و اقدس، مشغول آماده کردن خونچه، داخل مجمع‌های مسی بزرگ بودند، کله ‌قندها، چای و پارچه‌ها را داخل چندتا سینی می‌گذاشتند و دورش را با ربان‌های قرمز می‌پیچیدند. و رضا باغبان با آن پای لنگش، کشان‌ کشان همراه کریم صندلی‌ها و میزها را دور محوطه سنگ شده باغ می‌چیدند. سنگ فرش‌های قلوه‌ای محوطه باعث بیشتر لنگیدن پای رضا باغبان بود، ولی رضا با تمام قدرتش خودش را روی سنگ‌ها می‌کشید. کنار اصطبل، حاج علی مشاورخان با سیدرضا مشغول غشو کردن اسب سیاه خان بودند تا برای شب تمیز شود.
کمی آن طرف‌تر اصطبل خانی چندتا گوسفند قربانی شده را به نردبان بسته بودند و علی چوپان مشغول کندن پوستشان بود و چندتا از زن‌ها هم دورش را گرفته بودند و تکه‌های گوشت‌های آماده شده را داخل قزغان می‌چیدند.
چندتایی از زنان روستا که امروز برای کمک به عمارت خانی آمده بودند همراه بی‌بی کنار تنور مشغول پخت نان عروسی بودند یک عده‌ای هم با مهگل دور قابلمه‌های مسی جمع شده بودند و برنج شام را آبکشی می‌کردند. چندتا قابلمه هم آماده کرده بودند تا کمی هم لاخلی توی آتش درست کنند، بوی دود و آتش هیزم توی آن هوای پاییزی پیچیده بود.
کارگرها دور تا دور باغ را ریسه‌های رنگی زده بودند و درخت‌های بلند و‌ کوتاه دور محوطه را با لامپ‌های رنگی پرکرده بودند.
دور تا دور حوض شلوغ بود و زن‌ها میوه‌هایی که کارگرها در حوض خالی کرده بودند را می‌شستند و داخل سینی‌های مسی می‌چیدند. دخترکی گلی از گلدان‌های شمعدانی قرار گرفته دور حوض را چید که یک لحظه رضا باغبان، داد بلندی سرش کشید.
چندتا مرد غریبه همراه مصطفی پسر حاج علی دیگ‌ها راسفید می‌کردند.
برگ زرد درختان پاییزی و صدای قارقار کلاغ‌ها حس خاصی بهش داد، یاد روزی افتاد که اولین‌بار همراه مادرش به عمارت آمد و برای اولین‌بار، خان‌بابا را دید، بهترین لحظه‌ی عمرش بود و خان‌بابا که عاشقش شد.
یکدفعه صدایی از پایین پنجره‌، به گوشش رسید. زهرا دختر حاج علی مشاور خان و سکینه زن رضا باغبان، زیر پنجره نشسته بودند و مشغول پاک کردن سبزی بودند و درحین کار با هم حرف‌هایی می‌زدند.
سکینه گفت: "الهی بمیرم برای دل گل‌بانو، چه می‌کشه ننه."
زهرا: "چطور راضی شده شوهرش زن دوم بگیره؟"
ـ چی می‌گی ننه؟ مگه دست گل‌بانواِ؟
ـ آره خب، جیغی، دادی، هواری.
ـ مگه می‌شه ننه اون پسر خانِ. هرکاری بخواد می‌تونه بکنه.
ـ خب اونم زنشه. چرا پس زنش شد؟
ـ اون بدبخت با هزار امید عروس پسر خان شد، ننه‌ش نازبگُم خب دایه‌ی پسرش بود، اون روزی که گل‌بانو ازخونه عمه‌ش اومد اینجا پیش ننه‌ش پسر خان عاشقش شد.
ـ جدی می گی ننه سکینه؟
- آره دخترم، پسرخان، خان‌بابا وقتی یکی‌ یه‌ دونه‌ی نازبگُم را دید یه دل نه صد دل عاشقش شد، البته حقم داشت چون گل‌بانو زیبایی خاصی داره با اون چشماش تو این حوالی زبانزده.
رقیه کنار حوض دست‌هایش را شست و چادرش را دورکمرش سفت گره زد و به‌ طرف آن‌ها آمد یک نگاهی به سبزی‌ها کرد و سرش را تکان داد و با دلخوری گفت: "وای ننه سکینه، دِ بجنبید، زودتر سبزیا رو تموم کنید. شب شد، هنوز خورشتو بار نذاشتیم. دست بجونبونید."
ـ چشم ننه، چیزی دیگه نمونده الان تموم می‌شه.
رقیه بعد ازشنیدن حرف ننه سکینه به‌ طرف اصطبل راه افتاد.
ـ وای که از این فضول خانم، بدم می‌یاد. همه‌ش باید رییس بازی دربیاره.
ـ پشت کسی حرف نزن ننه. خوبیت نداره. ننه راست می‌گه یکم دست بجنبون. اون تره‌ها را هم حروم نکن درست پاک کن همشو که کندی.
ـ باشه ننه، اطاعت. خب یه چیزی بگم ننه سکینه؟
ـ بگو مادر بگو...
ـ والا ننه فقط گل‌بانو خوشگل نیستا.
ـ چطور دخترم؟
ـ بابا خود خان‌ هم از خوشگلی چیزی کم نداره، همه دخترا ده آرزوشون بود عروسش بشند.
ـ آره ننه. ماشالله خان‌بابا هم خودش تکه، می‌گند به بابابزرگش رفته.
ـ بابابزرگشم خوشگل بود؟
ـ چه می‌دونم والا ننه، می‌گند که خوش‌قیافه بوده و از مهاجرای روس بوده، سال‌ها پیش به آذربایجان اومده و اینجا ساکن شده.
ـ اَه چقدر این سبزیا گل داره.
ـ آره والا از بس این مش‌رضا آب می‌ریزه پاشون پره گل شده. اَمان از دست این مرد.
ـ ولی من بازم می‌گم گل‌بانو نباید می‌ذاشت شوهرش زن بگیره.
ـ وا، تو چی می گی دختر، چه خبر از دل این زن داری ننه...
ـ مگه چیه؟
ـ گل بانو از روزی که اومده تو این عمارت یه روز خوش نداشته، خان اخلاق گندی داره از همون اول همش فحش و کتک‌کاریِ.
ـ خب مگه مجبور بود تحمل کنه؟
ـ وا چی می‌گی ننه. ما زنا بدبختیم، بذار شوور کنی می‌فهمی ننه. اونم مثل بقیه مطیع شوورشه. هرچی خان می‌گه باید بگه چشم.
ـ نه من عمراً همچین کاری کنم.
ـ پس خدا آخر عاقبتتو به خیر کنه.
ـ یه چیزی می‌گیا، حالا گل‌بانو خوبه همش گفت چشم این شد آخر عاقبتش، شوورش رفت رو زن حامله‌ش زن آورد.
ـ والا چی بگم، بی‌بی می‌گفت از خان شنیده به‌ خاطر صلح بین دوتا آبادی قراره دختر خان کنگرلو، عروس خان حبشی بشه، اونم که غیرِ خان‌بابا پسری نداره مجبوره رو گل بانو هوو بیاره.
ـ وا چه بهونه‌هایی...
گل‌بانو پنجره را محکم بست، پرده‌ی پشت پنجره را هم کشید. فقط سر و صدای میز و صندلی‌های فلزی می‌آمد و قیل‌ و قال توی حیاط .
نشست روی زمین و تکیه زد به صندوق چوبی بزرگی که جهیزیه‌اش بود با ترمه رنگی گلدار که رویش انداخته بود. خان توی این اتاق فقط یک‌ دست رختخواب داشت که کنج بالای اتاق مرتب جمع شده بود. به گچ‌بری وسط دیوار نگاهی انداخت که روزی صورت خان را توی قابش نگاه می‌کرد و یاد سفره‌ی عقدش افتاد که اینجا چیده شده بود و نگاه هر دو توی آیینه افتاده بود. شمعدانی‌های قرمز و بلند با مهره‌های آویزانش که روزی سرخ بود به رنگ عشق ولی حالا رنگ خون گرفته بود.
فکر کرد، نکنه این آیینه شمعدان‌ها را هم خان ببره توی اتاق هوویش. دلش هول کرد و به‌ طرفش رفت، و مهره‌ها را تکان داد.
ـ می‌بینی چه لرزانی مهره‌ی نگون‌بخت. تو هم با یه مو وصل شدی به این شمعدونی. یه تکون کوچک تو رو جابجا می‌کنه. تو شمعدونی رو قشنگ کردی ولی به شمعدونی تعلق نداری. مثل من که زن خان هستم ولی به خان تعلق ندارم. چون دختر یه رعیت هستم.
تو رو هم از اینجا می‌برن تو اتاق اون آکله‌ای که شده هووی من. اون دخترِ یه خان هست. هر جا بره یه خان‌زاده است. ولی من یه رعیت‌زاده هستم و با این طفل تو شکمم همیشه رعیت‌زاده‌ایم. کلفت خان بودنم کم بود. حالا کنیز هووی خودم هم باید بشم. کی بچه‌ی من رو خان‌زاده حساب می‌کنه؟ همه می‌گن مادرش یه رعیت‌زاده است. می‌بینی شمعدونی... هنوز هوو وارد خونه‌م نشده زن‌ها دارن چیا می‌گن؟
چطور برم بیرون؟ چطور تو چشم زن‌ها نگاه کنم. همه بِهم دل بسوزونن؟ بگن همین‌که سر سفره‌ی خان هستی، بابا ننه‌ات دارن دور خان می‌چرخن پس خوشبختی و خوشبخت کردیشون...
دستش را کشید روی آیینه‌ی پشت شمعدانی. چهره‌ی خودش را دید که توی شال رنگی دور سرش که تا کمرش پیچیده، چقدر هنوز جوانه. کمی عقب ایستاد با این‌که شکمش جلو زده بود توی لباس بلند گلدارش و دامن گشاد و خوش رنگش هنوز زیبایی روزهای اولش را حفظ کرده.
ـ من هنوزم زیبا هستم، توی آیینه یه زن زیبا می‌بینم، نه، توی آیینه مشخص نیست کی هستم، خانَم یا رعیت. فقط یه زن زیبا می‌بینم، پس به‌ قول زهرا چرا من نمی‌تونم جلوی کار شوهرمو بگیرم؟ مگه زن نیستم؟ مگه یه مادر نیستم؟ عزیزم، نوگلم، من یه مادرم مثل مادرای دیگه، نترس مادر.
دستی روی شکمش کشید.
ـ نترس عزیزم. من مراقبت هستم. بهت قول می‌دم، نذارم کسی بهت آسیبی بزنه، نمی‌ذارم تو رو از من دور کنند. خوشگل مامان نمی‌ذارم کسی آینده و خانواده‌تُ ازت بگیره. پسرم به مادر کمک کن. باید یه فکر بکری کنیم این هووی من وارد این خونه نشه.
سرگردان دور اتاق چند دوری چرخید و به همه‌ی وسایل نگاه کرد، به مهره‌های آویزون، به قاب عکس‌ها، به ویترین توی اتاق و فقط فکر می‌کرد، یکدفعه نگاهش افتاد به کارد دسته فیروزه‌ای شب عروسیش که توی ویترین بود. انگار یک جرقه و یه کور سوی امید تو وجودش روشن شد.
سریع به‌ طرف صندوق چوبیش رفت و ترمه رنگی گلدار را از روی صندوق کنار زد، در صندوق را باز کرد. داخل صندوق پر از بقچه‌های گلدار بسته شده بود، با جابجا کردن بقچه‌ها یک بقچه‌ی کوچکی را برداشت و از صندوق بیرون آورد، بقچه را باز کرد یک دستمال گره‌زده توی آن بود. آن را درآورد و گره را باز کرد. داخل آن نایلون کوچکی بود که مقداری پودر در آن ریخته شده بود، نایلون را سریع داخل جیب پیراهنش گذاشت و بقچه‌ها را سرجایش قرار داد. در صندوق را بست و ترمه را روی آن پهن کرد. به‌ طرف ویترین رفت و کارد را برداشت و داخل دستمالی گذاشت و آن را بست و داخل لباس‌هایش پنهان کرد.
کنار آیینه ایستاد و خودش را مرتب کرد، نفسش را در سینه حبس کرد، لحظه‌ای چشمانش را بست بعد به طرف در خروجی رفت.
گل‌بانو وارد حیاط شد. سکینه و زهرا، مشغول پاک کردن سبزی بودند. به‌ طرف آن‌ها رفت و کنار ننه سکینه نشست.
ـ خسته نباشی ننه. کارا خوب پیش می‌ره؟ چیزی کم وکسر ندارید؟ باید سنگ تموم بذاریم، پای آبرو خان وسطه.
ـ نه، ننه الهی فدات بشم همه‌چیز مرتبه. الهی ننه برات بمیره.
ـ خسته نباشی ننه. اگه چیزی کم و کسر بود، خبرم کن. وای چته ننه، شب عروسیه خانِ. خوش‌حال باش.
بلند شد و به سمت حوض رفت تا سری به بقیه بزند.
زهرا گفت: "وا خل شده، شوورش داره براش هوو می‌یاره چه شاده، تازه آبرو شوورش براش مهمه. خوش‌حالم هست که عروسیه."
ـ زهرا دندون به جیگر بگیر یکم. تونمی‌گی یه وقت بشنفه. گناه داره.
ـ چی می‌گی ننه سکینه. این دختره گناه داره؟ نیگاش کن چشماش داره می‌خنده. لپاش گل انداخته. منو باش دلم برا کی می‌سوخت.
ـ وای دختر اصلًا نمی‌شه باتو دو کلوم حرف حساب زد. کارتو بکن ننه. دیر شد.
گل‌بانو سر حوض هوس سیب کرد و از بلقیس یک سیب شسته گرفت و شروع به گاز زدن کرد و با خوش‌حالی به ‌طرف اسب خان رفت و دستی به یالش کشید و رو به حاج علی کرد و گفت: "خسته نباشید. حسابی تمیزش کنید شب آبروی دهمونه این اسب خوشگل، باید بره عروس‌کشون. خانِ‌مون باید سربلند باشه."
ـ چشم خانم، حتماً. نگران نباشید.
ـ ممنون حاج علی. سد رضا خسته نباشی.
یه‌ سر هم به ‌طرف اصطبل خانی رفت. زن‌ها گوشت‌های قربانی را چیده بودند تو قزغان. دوری زد و خسته نباشیدی گفت و به ‌طرف علی چوپان رفت و گفت: "علی، گوشت کم نیاد، اگه می‌دونی بازم گوسفند بیار قربونی کن."
ـ نه خانم، حسابی کشتم.
ـ خسته نباشی. ولی مراقب باش چیزی کم و کسر نباشه.
ـ چشم، حتما.
ـ ممنون.
به ‌طرف مطبخ رفت و سری هم به زن‌ها زد. به‌ کار همه سرکشی کرد و به‌ طرف قابلمه برنج‌ها رفت درِ یکی از دیگ‌های مسی را برداشت دید برنج پخت کرده فاطمه را صدا کرد و به کمکش دم‌کُنی برداشت و به درِ دیگ بست و گذاشت روی دیگ.
همین موقع مصطفی با دو به‌ طرف گل¬بانو آمد.
- خانم، خانم...خان اومده. گفتند زود برید پیششون.
ـ باشه پسرم الان می‌یام.
فاطی گفت: "خانم جون شما برید من بقیه دم‌کنی‌ها را می‌ذارم."
ـ باشه قربونت برم فقط مراقب باش بو نگیرند.
- چشم خانم.
گل‌بانو ازمطبخ بیرون آمد و به‌طرف عمارت راه افتاد.
گل‌بانو خودش را به اتاق خان رساند.خان جلوی آیینه ایستاده بود و مشغول پوشیدن کت دامادیش بود، گل‌بانو به‌ سمتش رفت و دست برد تا پشت یقه‌ی کتش را درست کند.
ـ سلام آقا
- سلام. کارا خوب پیش می‌ره؟
ـ بله، همه مشغولند.
- مراقب باش چیزی کم و کسر نباشه. باید سنگ تموم بذاریم. پای آبروم وسطه.
ـ بله، خیالتون راحت، حواسم هست.
خان برگشت و تازیانه‌اش را از لب پنجره برداشت و گفت: "اگه این مراسم خوب پیش بره. نونمون تو روغنه. کلی زمین به املاکم اضافه می شه. فقط حواست باشه زیاد جلو چشم اون دختره نازپرورده خان نگردی."
ـ بله آقا، حتماً.
خان روی چهار پایه پشت در نشست و گل‌بانو چکمه‌های خان را آورد تا پایش کند. خان دستی به سبیل‌های نازک و درازش کشید و ادامه داد: "پر کردن شکم این‌همه گدا گشنه کار ساده‌ای نیس. تو هم که توله‌ات دنیا نیومده، باید با خانواده‌ا‌ت سیرتون کنم. مراقب باش این دختره مثل خودت رعیت‌زاده نیست. سر سفره خان بزرگ شده."
گل‌بانو زیب چکمه را بالا کشید و چکمه بعدی رو حاضر کرد و گفت: "بله آقا... چشم."
خان پای دیگرش را بالا آورد و گفت: "همه کارهای عروس رو خودت به‌عهده بگیر. نمی‌خوام این دهاتی‌های پدر سوخته زیاد دورش بپلکن. به اون برسی یعنی به من رسیدی. امشب هم آخر شب بیا و میوه واسمون بیار، بهش خدمت کن."
گل‌بانو زیپ چکمه بعدی را هم کشید و گفت: "اطاعت خان..."
خان بلند شد موقع خارج شدن از اتاق گفت: "به اون ننه‌ی غربتی‌ات بگو کم بیاد جلوی چشمش. از این به بعد هم توی اتاق خودت می‌مونی. هر شبی کارت داشتم خودم بهت می‌گم. حواست رو جمع کن."
گل‌بانو سرش را پایین گرفت و آرام گفت: "زیر سایه شما هستیم خان...چشم."
خان زیر لب غرید: "من دیگه برم داره دیر می‌شه."
گل‌بانو دنبالش راه گرفت: "خدا به همراهت خان..."
شب شده بود و دل گل‌بانو هم مثل شب تاریک بود. صدای بزن و بکوب و رقص مردان آبادی، کل روستا را برداشته بود. صدای تیرهایی که درحین رقص می‌زدند غوغایی بیشتر در دل گل‌بانو انداخته بود. جشن عروسی تمام شد خان‌بابا و عروسش به حجله رفتند.
گل‌بانو تمام مدت بین خدمتکارها سرکشی می‌کرد و با شادی به همه گوشزد می‌کرد که آبروی خان، آبروی آبادی ماست. و بعد از رفتن آخرین میهمان‌ها از حیاط و سرسرای ساختمان دیسی بزرگ از میوه را آماده کرد تا به حجله خان برده و برای اولین‌بار هووی خان‌زاده‌ی خود را از نزدیک ببیند. کارد دسته فیروزه‌ای را کنار دیس گذاشت و پشت در، خان را صدا کرد و وارد اتاق شد.
وقتی وارد اتاق شد نفرت از افسر سراسر وجودش را گرفت، خان از او خواست سیبی را برای او و عروسش ببرد و به آن‌ها بدهد.
گل‌بانو با لبخندی بر لب سیب قرمزی که خان به دستش داد را گرفت نگاهی زیر چشمی به عروس انداخت و شروع به پوست گرفتن سیب شد و سپس با چاقوی دسته فیروزه‌ای مخصوص خان آن را از وسط برید، نیمی را به خان و نیم دیگر را به عروس داد، عروس جوان با یک نگاهی به گل‌بانو درحالی‌که مشغول خوردن سیب بود گفت: "بسه دیگه پاشو برو دختره‌ی رعیت، بذار من و شوهرم تنها باشیم مثلا شب عروسیمونه."
و با ناز و کرشمه به‌ سمت خان برگشت.
خان با اشاره‌ی سر نگاهی به گل‌بانو انداخت و گفت: "گل¬بانو پاشو برو مراقب کارها باش، نذار کسی به‌ طرف اتاق ما نزدیک بشه، دِپاشو دیگه دختر."
گل‌بانو فوری از روبروی خان بلند شد گفت: "چشم آقا."
عروس بلافاصله نگاهی به گل‌بانو انداخت و پرسید: "نشنیدم چی گفتی! چشم چی؟"
گل‌بانو سرش را پایین انداخت و گفت: "چشم ارباب..."
خان لبخندی گوشه لبانش نشست و عروس گفت: "حالا شد، حواست باشه القاب یادت نره، رعیت. حالا هم برو."
ـ چشم خانم. با اجازه‌تون. امیدوارم خوشبخت بشید.
ـ خوشبختیم دختره‌ی چشم دریده، نیاز به گفتنه تو نیست.
گل‌بانو با سینی از اتاق خارج شد ولی انگاری تکه‌ای از قلبش را در اتاق جا گذاشته بود.
عروس رو به خان کرد و گفت: "بهت گفته بودم نمی‌تونم تحملش کنم، پس کی بیرونش می‌کنی؟"
خان گازی به سیبش زد و گفت: "عزیز دلم، یکم تحمل کن، کم‌ کم. بذار بچه‌شو به دنیا بیاره با مادرش می‌ندازمشون بیرون."
عروس نگاهی به سیب نیمه دستش کرد و گفت: "وای چند ماه... چه‌ جوری می‌شه یه هوو رو تحمل کرد..."
-‌ هوووو... هووچیه؟ اون کلفتته... به این چشم نگاش کن. حالاهم بیا پیش خودم.

گل‌بانو غمگین به‌ طرف اتاقش رفت. پشت پنجره ساعتی بعد، خاموش شدن چراغ اتاق خان را نگاه کرد و تا سحر، پشت پنجره چشم از در اتاق برنداشت تا نزدیک‌های سحر که صدای اذان و صدای خروس‌ها و گله‌ی گوسفند‌ها را که علی چوپان از آغل به صحرا می‌برد، نگاهش خسته شد و پشت پنجره نشسته به ‌خواب رفت.
صبح با صدای جیغ و داد و گریه‌ی اهالی عمارت بیدار شد. از پشت پنجره پایین آمد، از اتاق بیرون رفت.
دید بی‌بی گریه‌کنان به‌ طرفش می‌آید...
- وای بدبخت شدیم ننه...
ـ چی شده بی‌بی؟ چرا شلوغش می‌کنی؟
- عروس خان مرده...!
ـ چی؟
- صبح خان‌بابا اومده می‌گه عروسش از دیشب سرگیجه داشته و فوری خوابیده و هنوز بیدار نشده هرچی صداش کردیم بیدار نشد، حکیم از شهر اومده الان می‌گه خیلی وقته مرده...
ویکدفعه زد زیر گریه و شروع به ‌زدن توی سرش کرد: "وامصیبتا...!"
گل‌بانو ناله‌ی بلندی کرد و دو نفر زیر بغل گل‌بانو را گرفتند و به اتاقش بردند، در حالی‌ که خان داشت عصبانی کنار حوض قدم می‌زد. گل‌بانو را توی اتاقش گذاشتند، زهرا پیش گل‌بانو ماند و بقیه باز به‌ سمت حیاط برگشتند. گل‌بانو در حالی ‌که از ناراحتی کِل می‌کشید زهرا را فرستاد تا از اتاق خان خبر بیاورد. بعد از رفتن زهرا، کمی دور اتاقش چرخید و دستی بر روی شکمش کشید و آرام گفت: "پسرم تو خوبی؟... نترسی از چیزی. منم خیلی خوشحالم. دیدی مادر به ‌قولش عمل کرد؟ دیگه نمی‌ذارم کسی وارد این خونه بشه که بخواد من و تو رو اذیت کنه."
گل‌بانو از زیر صندوق گوشه‌ی اتاق، کهنه‌پیچی را بیرون کشید، و از داخل آن کارد دسته فیروزه‌ای را بیرون آورد. قسمت سمت چپ لبه تیغه‌ی کارد که آغشته به پودر سمی بود رنگ قهوه‌ای به‌ خودش نشانده بود. با همان کهنه تیغه‌ی کارد را کاملاً پاک کرد و آن‌ را باز توی کمد جا داد.

پایان
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
خانم نجمه خادم عزیز سلام
داستان‌‌‌تان را خواندم دوست عزیز. حقیقت این که چند اشتباه در نگارش در سطرهای اول مرا برای خواندن داستان، کم‌انگیزه کرد. اولین توقع من از شما به عنوان یک داستان‌خوان، احترام به کلمه است و احترام به متن. کلمه حرمت دارد. شکل کلمه و بار معنایی کلمه برای کسی که می‌خواند مهم است. توقع نداریم در همان ابتدای داستان قشو و خنچه را با نگارشی ناصحیح ببینیم. قشو کردن به معنای خاراندن ستور است و غشو به معنای میوه‌ی سدر. پس به عنوان اولین قدم، متن‌تان را دوباره به دقت بخوانید و هر جا که مردد بودید، به فرهنگ لغت مراجعه کنید. البته بسیاری از واژه‌های بومی ممکن است نگارش های متفاوت داشته باشد. مثل قزقان و قزغان.
نمی‌دانم حوزه‌ی مطالعات داستانی‌تان چه‌قدر و چگونه است. به نظرم کارهای غلامحسین ساعدی را بخوانید. "عزاداران بیل" و دو داستان کوتاه «گدا» و «دو برادر» از غلامحسین ساعدی را بخوانید. داستان‌های چوبک را هم بخوانید. بد نیست مثلا هر چند داستان که در هفته می‌خوانید، روی زاویه دید و پایان‌بندی داستان‌ها تمرکز کنید. به نقطه‌ی آغاز و پایان کار و چگونگی گره‌گشایی توجه کنید.این که داستان چه زاویه دیدی دارد یا شیوه‌ی روایت داستان‌هایی که می‌خوانید، چگونه‌است.
مسئله‌ی اصلی داستان شما پراکندگی و تغییر زاویه دید است که روایت داستان را شلخته می‌کند. از ابتدای کار راوی دانای کل همه‌چیزدان است. در اواسط کار می‌بینیم به راوی اول شخص و گاه همراه با منولوگ درونی تبدیل می‌شود. در داستان‌تان دیالوگ‌های بومی خوبی داشتید. اما بسیاری از دیالوگ‌ها در جهت پیشبرد داستان نبوده است. داستان کشدار شروع می‌کشد و طول می‌کشد به موضوع اصلی برسد. دیالوگ‌های زن‌ها و فضای جشن‌ خوب است . اما گاه زیاده‌روی شده و گفتگوهای داستان پینگ‌پونگی شده‌‌است. چیزی گفته می‌شود برای این که پاسخی شنیده‌شود. مثلا «بابابزرگشم خوشگل بود؟» و گفتگوهایی از این دست. دیالوگ‌های عروس و گل‌بانو نیز تا حد زیادی مصنوعی است و باورناپذیر. دوباره داستان را بلند بخوانید و دیالوگ‌ها را تراش دهید. با قدری ایجاز و به کاربردن دیالوگ‌هایی در جهت پیشبرد داستان، قطعا کارتان بهتر خواهدشد. در بازنویسی کار حتما به این توجه کنید که اگر روایت از ابتدا به صورت غیرمحاوره نوشته می‌شود تا پایان داستان به این پابند باشیم.
اما مسئله‌ی دیگر در مورد شروع و پایان کار است. در طرح اولیه نقطه‌ای برای شروع روایت و بعد گره‌گشایی و پایان‌بندی در نظر بگیرید. شما به عنوان گره‌گشایی، اشاره به دستمال و پودری داخل آن کرده‌اید. از این دست نشانه‌ها خوب است. اما در پایان‌بندی کار با اشاره مستقیم به پودر سمی قهوه‌ای به داستان‌تان لطمه‌ می‌زنید.
بگذارید در چند سطر صحبت‌هایم را جمع بندی کنم: خواندن دوباره و برطرف کردن مشکلات نگارشی. انتخاب زاویه دید مناسب. زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن به نظرم انتخاب مناسبی باشد. حذف حشو زواید و دیالوگ‌های غیرضروری.
ممنون از شما. موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.