تضادهای رفتاری همواره داستان آفرین هستند.




عنوان داستان : «دستای مامانو ول نکن» [بازنویسی بر اساس نقد احسان عباسلو]
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

کیانا کوچولو امروز خیلی خوشحال بود. او به جشن تولد دوستش دعوت شده بود. مامان به او گفته بود: غروب می‌ریم خونۀ سارا. کیانا هی می‌آمد و به مامان می‌گفت: مامانی غروب نشده؟ چقدر مونده تا غروب؟ پس چرا نمی‌ریم تولد سارا؟
مامان می‌گفت: عجله نکن دختر گلم. الآن صبحه. حالا خیلی مونده تا غروب. یه کمی بازی کن تا ناهار آماده بشه. بعد باید ناهارتو بخوری و کمی استراحت کنی. هر موقع، وقتِ رفتن شد من صدات می‌کنم.
ولی کیانا از حرف مامان ناراحت شد. او خیلی عجله داشت و نمی‌توانست این همه صبر کند. او حتی ناهارش را هم کامل نخورد. مامان به او گفت: اگه گرسنه باشی نمی‌تونی با دوستات بازی کنی. زود خسته می‌شی.
ولی کیانا کوچولو اصلاً به حرف‌های مامان گوش نمی‌داد.
بالاخره وقت رفتن رسید. کیانا به مامان گفت: پیراهن صورتیم رو می‌پوشم. همونی که عید برام خریدی.
کیانا پیراهن صورتی‌اش را خیلی دوست داشت. مامان جوراب شلواری سفید کیانا را هم به او داد. کیانا به گل‌های صورتیِ روی جوراب‌شلواری دستی کشید و گفت: خیلی خوشگله مامانی.
بعد دوید جلوی آینه و چند بار دور خودش چرخید و خندید.
- حالا بریم مامان.
مامان بُرِسِ کیانا را برداشت و گفت: عجله نکن مامان جون. پس موهات چی؟ اینطوری می‌خوای بری تولد؟
کیانا خندید و روی پاهای مامان نشست. مامان موهایش را شانه کرد و بافت. بعد، تهِ موهایش را با یک پاپیونِ کوچک بست و یک گلِ سرِ سفیدِ خوشگل به موهایش زد. کیانا دوباره خودش را توی آینه دید و از خوشحالی فریاد زد: مامانی خوب شدم؟
مامان خندید و گفت: مثل فرشته‌ها شدی.
کیانا خیلی خوشحال بود. او توی راه جلوتر از مامان می‌دوید. مامان صدایش کرد: ندو دخترم. خیابون خطرناکه. نباید دستات رو از دستای مامان جدا کنی.
ولی کیانا همین طور می‌دوید.
آن‌ها چند دقیقه بعد به کوچۀ سارا رسیدند. یک سطل آشغال بزرگ سر کوچۀ سارا بود. یک گربۀ سفیدِ پشمالو توی سطل آشغال دنبال غذا می‌گشت. کیانا کنار سطل آشغال ایستاد و به گربه گفت: سلام پیشی نازه. اینجا دنبال چی می‌گردی؟
گربه با صدای کیانا ترسید و پا به فرار گذاشت. کیانا هم دنبال گربه دوید. مامان صدایش کرد و گفت: وایسا با هم بریم.
ولی کیانا گوش نکرد. چند قدم که دوید، پایش سر خورد و افتاد زمین.
خواست از جایش بلند شود. ولی پایش زخمی شده بود و درد می‌کرد. کیانا کوچولو نگاهی به لباس‌هایش کرد. پیراهن صورتی خوشگلش خاکی و کثیف شده بود. حتی زانوی جوراب شلواری‌اش هم پاره شده بود و یکی از گل‌هایش روی زمین افتاده بود.
کیانا شروع کرد به گریه کردن. مامان اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: گریه نکن دخترم. بلند شو بریم. تولد شروع شده. ببین صدای موسیقی و آواز دوستات داره میاد. کیانا گفت: نه... نه... من دیگه اونجا نمی‌رم. با این لباسا خجالت می‌کشم.
اشکالی نداره دخترم. بیا بریم زنگشونو بزنیم. همۀ دوستای مهد کودکت اونجان. حتماً خیلی بهت خوش می‌گذره.
کیانا به لباس‌هایش نگاه کرد و گفت: ولی آخه با این لباسا...
مامان لبخند زد و گفت: دستاتو بده به من و بلند شو.
مامان زنگِ درِ سارا را زد.
در باز شد و کیانا و مامان وارد خانۀ سارا شدند. بچه‌ها با دیدن کیانا حسابی تعجب کرده بودند. آن‌ها یواشکی به هم نگاه می‌کردند و می‌گفتند: چرا کیانا این شکلی شده؟ پاش چرا زخمیه؟ چرا لباس تمیز نپوشیده؟
سارا دوید سمت کیانا و گفت: چی شده؟ چرا لباسات پاره و خاکی شده؟
کیانا سرش را پایین انداخت و گفت: زمین خوردم. سارا لبخندی زد و گفت: اشکالی نداره. حالا بیا بریم پیش بچه‌ها. هنوز کیک رو نبریدیم. بچه‌ها دور سارا و کیانا جمع شدند. مامانِ سارا کیک تولد را آورد. پنج تا شمع رنگی خوشگل روی کیک بود. سارا با خوشحالی شمع‌ها را فوت کرد. کیانا به مادرش نگاه کرد که کنار بقیۀ مامان‌ها نشسته بود. مامان به کیانا لبخند زد. کیانا دست دوستانش را گرفت و شروع کرد به آواز خواندن.
تولد که تمام شد کیانا به مامان گفت: امروز خیلی بهم خوش گذشت. ولی اگه لباسام پاره و کثیف نبود خیلی بهتر می‌شد. مامان خندید و گفت: حالا اشکالی نداره. ولی اگه به حرف مامان گوش می‌کردی و دستمو ول نمی‌کردی اینطوری نمی‌شد. کیانا دست‌های مامان را محکم گرفت و با صدای بلند گفت: باشه. دیگه هیچ وقت توی خیابون دستاتو ول نمی‌کنم. مامان و کیانا خندیدند و به سمت خانه به راه افتادند.
سپیده رمضان‌نژاد/ 15 تیر 1398
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ممنون از بازنویسی داستان‌تان.
تاکیدی که بر لباس کیانا داشته‌اید و لباس خاص صورتی و جوراب شلواری سفید با گل‌های صورتی را وارد داستان نموده‌اید تاکید بر زیبایی لباسی نهاده که بعد به دلیل حرف گوش نکردن پاره می‌شود و این خیلی خوب و کاربردی است چون اهمیت حادثه را اضافه کرده.
عجله کیانا و طمأنینه و صبوری مادر هم شکل یک تضاد منطقی به خود گرفته که باز هم بسیار خوب به نظر می‌رسد. یکی شخصیت خام که به طور طبیعی کارهای اشتباه می‌کند و با عواقب بد آن روبرو می‌شود و دیگری شخصیتی عاقل و منطقی که معلم فعل اخلاقی است و لذا باید رفتاری معقول داشته باشد. این نوع تضادها خود به خود داستان‌آفرین‌اند.
قضیه دوچرخه‌سوار قبلی را با گربه‌ای گویا عوض کرده‌اید. در کل نیازی به هیچ کدام نیست. بخش حضور گربه کارکردی در داستان ندارد. شاید فقط حرف گوش نکردن دختر را بخواهد برساند اما نیازی به آن نیست. همین شتاب بی مورد کیانان اگر ادامه پیدا کند و جلوتر دویدن او و در نتیجه پیش آمدن حادثه برایش به نظر می‌رسد کافی باشد. برای مخاطب کودکی که قدرت تمرکز زیادی ندارد نباید با حادثه‌های مختلف تمرکز داستان را برهم زد.
بقیه داستان ساده و روان پیش رفته و علت حادثه مشخص گردیده و نکته اخلاقی نیز ارائه شده است. به تناسب مخاطب مورد نظر شما که همان کودک است این داستان خوب و کامل جلو رفته و به نتیجه اخلاقی لازم نیز رسیده است. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
سپیده رمضان‌نژاد » 7 روز پیش
سپاسگزارم استاد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.