تعدد شخصیت مهم نیست، کارکردشان مهم است.




عنوان داستان : خاکستری‌های سیاه و سفید
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

در را می‌بندد و می‌روم به سمت امامزاده عبداله. هیچ‌کس به اندازه مجتبی از برگشتن من خوشحال نیست. همین که آستانه در ایستاد، بدون هیچ احساسی زل زد توی چشم‌هام، مثل یک از هفت پشت غریبه بدتر، یعنی در دلش عروسی ست. برخلاف پارسال شب عروسیِ من که آشفته بود و آرام و قرار نداشت. جلو چشم پدر و همه ایستاد، زد توی گوش اسماعیل و او با سر رفت توی بغلِ فیلم‌بردار خانمی که - امشب با آن سر و وضع آورده بودش خانه و - آن شب کنارمان ایستاده بود. مجتبی گفت که خواهر برادری ما تمام شد. و رفت. آن شب هم مثل الآن بغض کردم. پدر دستم را گرفت. با حوصله‌ی همیشگی‌اش دست خودش را هم آورد روبرویم. دستم را توی دستش گذاشت. مثل چنگال کشیده‌ی براقی بود که درست بگذاریش وسط یک دیس قدیمی پرخاطره. انگشت‌هایم را لای انگشت‌های نرمش فشرد. دست‌هایمان که در هم فرورفته بود را به ریش‌های جوگندمی‌اش نزدیک کرد و دستم را بوسید. نتوانستم جلوی اشک‌هایی را که به زور نگه‌شان داشته بودم بگیرم. اما دستمالی از جیبش درآورد. گوشه‌ی چشمم گذاشت و آرام چشمم را خشک کرد. «نقاشیِ آب‌خورده که نمی‌فرستم خونه‌ی آقا اسماعیل!» خنده‌ام گرفت. با انگشت شصت روی ابروهایم کشید که زیرشان نمِ عرق بود. حواسم نبود همه داشتند ما را نگاه می‌کردند. خودم را انداختم توی بغلش. دستم را توی دست اسماعیل گذاشت و صورتش را بوسید. اسماعیل را خیلی دوست داشت. حتی قبل از آنکه من عاشق او بشوم. حتی بعد از آنکه اسماعیل هیأت حَج1 هاشُم2 را بهم ریخته بود و مجتبی شده بود دشمن خونی‌اش.
یادم نیست از کی پایم به هیأت باز شد اما هیأت برای من با سخنرانی‌های اسماعیل عجین شده بود. پامنبری ثابتش بودم. حتی شهرستان‌ها هم اگر دعوتش می‌کردند و خبر می‌شدم هرجور که بود خودم را می‌رساندم. دوستی‌اش با مرتضی و مجتبی هم بی‌تاثیر نبود. مجلسش هم شلوغ بود غالباً و این را اصلا دوست نداشتم. چاره‌ای نبود البته. سعی می‌کردم بهانه‌ای جور کنم و نکته‌ای دربیاورم از مطالبش و مرتضی را مجاب کنم واسطه شود دور از چشم مجتبی سوالم را بپرسد. «شی‌خ3 اسماییل همیشره می‌گه چه‌جور یکی مثل حُر که انقد سیاه شده یهو از دل معرکه رو سفید بیرون میاد؟» اسماعیل نگاهی به من انداخت که کمی با فاصله از آن‌ها ایستاده بودم و هر وقت کسی حواسش به من نبود زل می‌زدم به او. دلم هری ریخت و چادر را بیشتر دور صورتم جمع کردم. «عرض کُنم که آدما سیاه و سفید نیستن بین خاکستری کم‌رنگ و پررنگ دستُ‌پا می‌زنن اخوی.» صدایش بم بود و لحنش آرام. بدون بلندگو هم که حرف می‌زد حجم صدایش فضا را پر می‌کرد. هنوز زنگ صدایش توی گوشم بود که رفت و من نمی‌دانستم شب عاشورای آن سال؛ اسماعیل می‌خواهد از غصبی بودن زمین حسینیه‌ی هیأت بگوید و برای همیشه از هیأت برود.
نمی‌دانم چه کنم. می‌نشینم گوشه‌ی حیاط امام‌زاده و به جمع اندکی که وسط حیاط کنار تک‌درخت کُنارِ قدیمی جمع شده‌اند و چاووشِ محرم گرفته‌اند نگاه می‌کنم. «آجی مریم!» صدای مرتضی است. تنم را می‌لرزاند. بر می‌گردم. تو کِیْ برگشتی؟ چیزی نمی‌گوید. یک سال گذشت، انگار زمان ایستاده بود و سال‌ها خواب بوده‌ام. سوار موتورش می‌شوم و می‌رویم خانه پدرم. خیلی عوض شده و عوض شدنش از سکوت و آرام راندن موتورش در مسیر کوتاه امامزاده تا محله سادات و خانه پدر آزارم می‌دهد. «بابا کُجاس؟» باز هم سکوت. قبل از پیچیدن توی ساباط شاید تازه صدایم به گوشش رسیده است. «من چَن روز بیشتر نیس برگشتمُ هنوز ندیدمش... هرچیَ‌م زنگ می‌زنم گوشیش در دَس‌رِس نیس. مجتبی هم ازش بی‌خبره... با اسماعیل حرفِت شده؟» با اسماعیل حرفم شده؟ با اسماعیل مگر می‌شد حرف زد دیگر که حرفم بشود؟ چیزی نمی‌گویم و مرتضی هم ادامه نمی‌دهد.
بوی خیس هندوانه‌ی قاچ کرده می‌رود توی شامه‌ام. همان نگاه بی‌احساسِ خوشحال بِربِر نگاه می‌کند به منِ تازه وارد و براق می‌شود از پای سینی پنیر و هندوانه بلند شود که مرتضی از پشت سرم سلام ‌می‌دهد. بگو مگویی می‌کنند و مجتبی ول کن نیست. عصبانی ست و فریاد می‌کشد. می‌خواهم آرام‌شان کنم. از مجتبی می‌ترسم. بلند می‌شوم برم سراغ پریسا حتی اگر خانه‌اش نشد چند شبی را توی زبانکده بمانم تا پدرم برگردد. مرتضی سعی می‌کند آرامش کند اما از بین نعره‌هایش می‌فهمم از اینکه پدرم گفته زمین حسینیه غصبی است و می‌خواهد مراسم ظهر عاشورا را در خانه بگیرد تا اهالی محل به حسینیه نروند مجتبی برافروخته است. «بعدِ شهادت مامان کی روزُ شبشُ خراب کرده بودُ و با زنُ بچه اومد اینجا که داغ ما رُ کم کنه و نذاش بابا دق کنه جز حج هاشُم؟ حالا چون جعفر مزاحم زنُ بچه حَجّی4 شده بوده و کشته شده یعنی کار حج هاشم بوده؟ بابا حرفای دو سال پیشِ اسماعیلُ می‌زنه؟ حالُ روز اسماعیلیُ که بابا اون‌همه پشتشُ گرفت نشونش بده. بدون اینکه نگاه کند اشاره می‌کند به من. این عاشق آواره بس نیس که بفهمین دارین اشتباه می‌رین؟»
مرتضی چادرم را از روی زمین بر می‌دارد و تا می‌زند. همان‌طور که مادر چادرش را تا می‌زد. لبه‌ها را به عرض دست می‌کشد و میانه را زیر چانه می‌گیرد. دست‌ها را جفت می‌کند تا از عرض باریک شود. طولش را هم نیمه نیمه روی هم می‌اندازد. چادر و کیفم را بر می‌دارد می‌گذارد توی اتاق. «آجی مریم! مقنعه‌تُ در نمیاری؟» گریه‌ام می‌گیرد.
حالا که پدرم می‌خواهد ظهر عاشورا توی خانه مراسم بگیرد؛ من هم می‌خواهم یاد مادرم را نگه دارم با قیمه ظهر عاشورایش. مجتبی بو برده است. بعد از تصادفش با آن عابر ناشناس که کشته شد و حج هاشُم برایش رضایت گرفت خیلی کم‌طاقت و عصبی‌مزاج شده است. می‌خواهم چیزی نگویم و نمی‌گویم ولی هوار راه می‌اندازد. «زنِ نجسی‌خورِ محله‌ی سادات رو هف‌بار خاک‌مال کنی هنوز دهنِش یخّ می‌کنه اسْمِ مادرِمُ بِبَره چه برسه بخواد دَسْ بزنه به ظرفای جَهازِش.» مرتضی می‌ایستد توی رویش و کشیده‌ای می‌کشد توی صورتش تا مجتبی الو بگیرد پسر ته‌تغاری خانه‌ی پدرمان توی این یک‌سال به قدر تمام سال‌های بزرگتری مجتبی قد کشیده و مردی شده که انگار می‌داند بار پدر را می‌تواند به دوش بکشد.
حس می‌کنم مرتضی را دیگر نمی‌شناسم. خیلی کم حرف‌تر از قبل شده. معمولا خانه نیست. هر وقت هست گوشه‌ای نشسته و کتاب می‌خواند. برایش غذا می‌برم. دنبال بهانه‌ای‌ام که سراغی از پدرم بگیرم. «داداش! واقعا حرفای دوسال پیش اسماییل راس بوده؟» اما آخرش باید خودم جوابگو باشم که یادم می‌آورد توی این یک‌سال زندگی مشترک چرا از خود اسماعیل نپرسیده‌ام...
با صدای نعره‌های مرتضی از خواب می‌پرم تا برسانم خودم را به پله‌های حیاط شاید دیر شده باشد از پنجره اتاق سرم را بیرون می‌برم. جمعیت سیاه‌پوشی توی حیاط دور و بر مجتبی و مرتضی حلقه زده‌اند. عده‌ای وسایل عزاداری هیأت را از توی انبار گوشه حیاط بیرون می‌برند. مردی میان‌سال در میان جمعیت با لبخند خیره‌ام شده. خودم را تو می‌کشم. هرچه فکر می‌کنم اسمش را به یاد نمی‌آورم اما همیشه از نگاه‌هایش بدم می‌آمده. چادر نماز مادرم را سر می‌کنم که بروم توی حیاط. می‌مانم. لباس رسمی می‌پوشم. با جوراب زخیم و مقنعه و ساق‌دست. چادر مشکی به سر می‌کنم و از حیاط پشتیِ ساختمان می‌روم طرف مرتضی. مجتبی شمشیر را به لبه دیوار انبار می‌کوبد. مرتضی لباس سبز اولیاخوان به تن دارد و کلاه‌خودی با پرهای قرمز و مجتبی کلاه‌خود پرِ سبز را روی سرش گذاشته. دعوای‌شان فروکش کرده اما مرتضی خشمگین است. «کاش صبر می‌کردی بابا زنُ بچه‌ی جعفرُ بیاره و همون چیزایی رو که به من گفتن تو هم بشنوی؛ بعد ببینم بازم حاضری سنگ حج هاشمُ به سینه بزنی!» مجتبی امروز کار باغ را تعطیل کرده تا سنج و دمام و زنجیر و حتی ظروف هیأت و وسایل تعزیه را از انبار خانه خارج کند. کارگرها و باغبان‌ها هم به کمک‌شان آمده‌اند. اکثراً کمک می‌کنند تا وسایل کم کم از دالان ورودی خارج شده و توی وانت‌های آبی دم در چیده شود. دمام‌های روی هم چیده شده دیواری را ساخته‌اند کنار انباری. «تو از خیلی چیزا خبر نداری. بابا اگه اومدنی بود نمی‌رفت.»
مجتبی لبه حوض می‌نشیند و شمشیر کج شده‌اش را صاف می‌کند. مرتضی سوار موتور شده از کنار باغِ پشت خانه می‌رود طرف اصطبل، اسب قهوه‌ای‌اش را بیرون آورده نوازشش می‌کند. در محوطه روبروی اصطبل اندکی با هم می‌دوند و یک دفعه در همان حالِ دو، چابک سوارش می‌شود و به تاخت سوی ما می‌آید. سرعتش را کم نمی‌کند. پشت سر اسب خاک و برگ‌های کف باغ و حیاط به هوا رفته‌اند. با یک دست لجام اسب را گرفته و با دست دیگر کلاه‌خود را از سر بر می‌دارد، پرت می‌کند به طرف مجتبی که جیغ من او را به خود می‌آورد و کلاه‌خود از کنار صورتش رد شده پرِ قرمز سیلی نرمی به گونه مجتبی می‌زند هم‌زمان که صورتش را می‌چرخاند تا کلاه‌خود از کنارش به سرعت بگذرد و محکم با ردیف دمام‌های روی هم چیده شده کنار انباری برخورد کند و روی زمین بریزدشان. از صدای افتادن دمام‌ها جمعیت بیرون به داخل می‌دوند. مرتضی همچنان به تاخت می‌رود تا از در انتهای باغ خارج شود.
مجتبی شمشیر را توی زمین خاکی کنار حوض فرو می‌کند. دو دستش را دور دسته شمشیر می‌گیرد. پیشانی‌اش را روی دسته تکیه می‌دهد. «جعفر بود که زدم بش. یاد انفجار خیابون نادری افتاده بودم که شاید اگه مامانُ خودم برده بودم اهواز توی اون انفجار کشته نمی‌شد.» از جا می‌پرم و روبرویش می‌ایستم. سرش را از روی دسته بر می‌دارد. انگار سر از سجده برداشته و جای مهر روی پیشانی‌اش مانده باشد. «همون که حج هاشم رضایت گرفت برام. گفته بود نگو. اما حالا که بابا داره آبروشو به خاطر گناه من می‌بره مجبورم.»
آشنا و غریبه، طور غریبی نگاهم می‌کنند. به محض دیدنم رو بر می‌گردانند. غریبه‌ها آنقدر خیره نگاه می‌کنند تا سرم را پایین بیاندازم یا مسیرمان از هم جدا شود. همین چند قدم که از خانه دور می‌شوم تا نزدیکی‌های بازار به اندازه تمامِ شهر را پیاده قدم زدن خسته‌ام کرده. کنار بستنی فروشیِ قبل از بازار چند زن ایستاده‌اند که یکی‌شان را می‌شناسم و هی به من اشاره می‌کند و همراهانش برمی‌گردند نگاهم می‌کنند، رو برمی‌گردانند سری به تایید تکان می‌دهند و او ادامه می‌دهد. تغییر مسیر می‌دهم به سمت‌شان بروم. به وسط خیابان که رسیدم از هم جدا شده هرکدام به سویی می‌رود. بین ماشین‌های در حال حرکت گیر افتاده‌ام. با کف دست چادر و مقنعه‌ام را که انگار دارد از سرم می‌افتد می‌کشم توی صورتم. از کوچه پس کوچه‌های باریک و ساباط‌های تاریک می‌روم طرف زبانکده. باغبان قدیمی باغ پدرم که حالا توی بازار بساط لوبیا فروشی پهن می‌کند با الاغی که خورجینش را انباشته از لوبیای سبز و تازه کرده انتهای کوچه را بالا می‌آید. ورودی کوچه می‌ایستم تا رد شود. به من که می‌رسد سراغ اسماعیل را می‌گیرد. نگاهش هم نمی‌کنم و وارد کوچه می‌شوم. صدای زنگوله‌ی الاغ و هُش هُشِ پیرمرد دور می‌شود.
پریسا تا چشمش به من می‌افتد از دفتر می‌زند بیرون و گوشه حیاط زبانکده استقبال ساختگی گرمی ترتیب می‌دهد. روی نیم‌سکوی خاک گرفته حیاط می‌نشیند و تعارف می‌زند که کنارش بنشینم. ایستاده بهانه‌هایش برای جواب کردنم از تدریس در زبانکده را می‌شنوم که لا به لای حرف‌هایش نام حج هاشُم در می‌رود. من هم قاطی دعوای پدرم و هیأتی‌ها شده‌ام.
مجتبی خیار و گوجه‌ها را می‌ریزد توی حوض وسط حیاط. از دالان که رد می‌شوم سلام می‌کنم و می‌زنم زیر گریه. از پای حوض بلند شده و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد. روی تاب سفید بزرگ که گوشه حیاط کنار کیسه‌های سدر است می‌نشینیم و آرام با پایش تاب را آونگ می‌کند.
«اسماعیل دیشب، پریشون عبا و عمامه رو برده حسینیه و بعد از مراسم هیأت داده به حج هاشُم و گفته رفته بودم تو اشتباه محض خودم، ارباب دستمو گرفت آورد بیرون.»
از روی تاب بلند می‌شوم. سرم گیج است و مجتبی هنوز دارد حرف می‌زند. لبه باغچه جنب دیوار کنار بوته‌های باقله می‌نشینم و غلاف باقله را از بوته جدا می‌کنم. دانه باقله را از غلاف پنبه‌ای در می‌آورم. پوست سبز بی‌رمقش را با دندان زخمی‌می‌کنم و لپه‌های سبز و تازه باقله را می‌جوم. طعم بهار و محرم و باقله‌پلوهای مادرم توی دهانم با طعم خام و شیری لپه‌های بی‌مزه قاطی می‌شود. «من که باورم نمی شه!» مجتبی چیزی نمی‌گوید. از روی تاب بلند می‌شود. می‌رود سراغ کارگرهایی که انتهای باغ صندوق‌های گوجه را توی وانت‌های آبی می‌چینند. بارنامه‌ها را نگاه می‌کند و برای رفع تکلیف نگاهی سرسری توی وانت‌ها می‌اندازد. باقی بارنامه‌ها را می‌دهد دست سر کارگر و بر می‌گردد طرف حیاط.
«باور ما چه اهمیتی داره؟» نگاهش می‌کنم. اما انگار واقعا برایش سوال شده. از من که جواب نمی‌گیرد دوباره می‌نشیند روی تاب. «واقعیت اینه که اسماعیل اومده. برگشته سمت هیأت. کسی که این فتنه رو به پا کرد و اون همه تهمت به حج هاشم زد. من خیلی خوشحالم که حقیقتِ همه چی روشن شد.»
حقیقتِ اسماعیل را من می‌دانم که یک‌سال ...تحمل کردم و هر چند وقت یکبار عذاب وجدان و عذرخواهی و بعد دوباره روز از نو روزگار از نو تا کارد به استخوانم رسید.
مرتضی با لباس‌های قرمزِ خاکیِ مخالف‌خوان بعد از سه روز بدون اسب برگشت. «بابا کجاست مرتضی؟» اولین بار است که با لباس قرمز می‌بینمش. گریه‌ام می‌گیرد. «زنُ بچه جعفرُ میاره برای مراسم...» و دیگر با کسی حرف نمی‌زند. هرچه مجتبی می‌گوید اسماعیل هم برگشته به حسینیه و به بابا بگو آتش این فتنه را ندمد؛ محل نمی‌گذارد. شب‌ها در تعزیه انتهای خیابان محله سادات شمرخوانی می‌کند. صدایش که بلند می‌شود همه به گریه می‌افتند. هر شب آخرهای تعزیه که خنجر می‌کشد خودش هم می‌زند زیر گریه. هر شب بدحال‌تر از شبِ قبل تا اینکه شب آخر نتوانست ادامه بدهد و از حال رفت.
هیچ‌کس برای مراسم ظهر عاشورا پا به خانه پدرم نگذاشت. حتی کارگرها و باغبان‌هایی که هر روز در خانه و باغش کار می‌کنند. من بودم و مرتضی. احساس گناه مثل زهر روحم را از درون متلاشی می‌کرد. ظهر عاشورا در خانه‌ای که هیچ عزاداری نیست نشسته‌ام منتظر. مداح هم سر صبح کسی را فرستاد در خانه و از مرتضی عذرخواهی کرد که نمی تواند برای مراسم امروز بیاید. از پدرم هم خبری نیست. هر چه تماس می‌گیرم هم تلفنش خاموش است. مرتضی پشت بلندگو می‌رود و شروع می‌کند به خواندن روضه: « شد تهی دست شه، چو از کم و بیش5...» صدایش گرفته از بس شب‌ها در میدانگاه تعزیه فریاد زده و بغض دارد. آرام بلند می‌شوم به سمت در می‌روم. کفش‌ها را دست می‌گیرم و پله‌ها را پایین که می‌روم کنار حوض می‌پوشم‌شان. در را باز می‌کنم. اسماعیل عبا و عمامه‌اش را روی دست گرفته و رو بروی در خانه ایستاده است. سر کوچه را نگاه می‌کند.


1. حاج در گویش شوشتر
2. هاشِم در گویش شوشتر
3. شیخ در گویش شوشتری شی‌خ(shikh) تلفظ می‌شود
4. حاجی در گویش شوشتر
5. شد تهی دست شه، چو از کم و بیش / سر خجلت فکند، خود درپیش
اصغر خود به کف گرفت و بگفت / برگ سبزی است تحفه درویش
سالکی واعظ
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان دو ویژگی قابل توجه دارد. یکی زبان و فرم خوب آن است که بسیار نوشته را به چشم می‌آورد و دیگری اهمیت موضوع بر یک مبنای فرهنگی و بومی است.
از همان ابتدا آنچه توجه مخاطب و به خصوص مخاطب تخصصی را جلب می‌کند زبان خوبی است که متن دارد و نشان دهنده آشنایی شما با زبان داستان به مفهوم تخصصی کلمه است. بازی‌های مختلفی که گاه در لابلای روایت با جملات کرده‌اید (به خصوص در بخش گشایش) و ساختاری که جملات به خود گرفته و از نُرم انشائی خارج شده‌اند، تمامی حکایت از کیفیت خوب نوشته از حیث زبان دارد .
دومین نکته همان گونه که ذکر شد اهمیت موضوع بر اساس یک فرهنگ بومی است. گره داستان خاستگاهی بومی داشته و اگر اهمیتی این گره پیدا کرده به لحاظ ریشه‌های بومی آن است. شاید مخاطب غیر بومی آن چنان که باید درگیر این گره نشود به خصوص که اهمیت آن را به صورت پراکنده و در چند جای داستان کامل کرده‌اید. البته نوشته تلاش کرده تا با نشان دادن کیفیت تعامل و رابطه میان شخصیت‌ها و فاصله‌های میان ایشان نشان دهد که این گره چقدر در زندگی آن‌ها تاثیر گذار بوده است اما باز هم برای یک فرد بومی این درگیری بسیار قابل فهم‌تر است تا یک غیربومی. به نظر می‌رسد اگر به طور غیرمستقیم نگاهی به اهمیت این حادثه و گره در زندگی اجتماعی این افراد هم داشتیم داستان بهتر و بیشتر خود را جا انداخته بود. فراموش نکنیم که پایبندی این خانواده به تعزیه خوانی خود یک سنت بومی است و لذا می طلبد تا خاستگاه‌ها و اهمیت آن و نیز برخورد مردم با این قضیه هم بیشتر پردازش شود گرچه همان گونه که اشاره کردم بهتر است غیرمستقیم باشد. ما فقط برخوردهای سرد مردم را در نهایت می‌بینیم اما نیاز است تا ریشه‌های فرهنگی این برخورد هم تا حدودی مشخص گردند. البته این داستان اگر زبان بومی داشت به مراتب بیشتر به دل می‌نشست. البته یک زبان بومی قابل فهم منظور است. چنین داستان‌هایی که خاستگاه فرهنگی دارند با زبان بومی بیشتر به هدف می‌رسند.
اگر نمایشنامه "قلندرخونه" نوشته ایرج صغیری از نشر قطره را نخوانده اید توصیه می‌کنم این نمایشنامه را حتماً بخوانید. آن نمایشنامه هم مربوط به مساله عاشوراست اما ببینید نویسنده چگونه با یک زبان بومی یک گره و مساله بومی را پردازش کرده و چقدر هم موفق بوده است.
برخی نکات در نوشته‌تان ابهام دارند که با توجه به تاثیرگذاری‌ احتمالی‌شان در برداشت مخاطب بهتر است روی آن‌ها کار کنید. برای نمونه : " او با سر رفت توی بغلِ فیلم‌بردار خانمی که - امشب با آن سر و وضع آورده بودش خانه و - آن شب کنارمان ایستاده بود."
جمله‌بندی ساختار گیج‌کننده ای دارد و این به لحاظ غلط بودن مرجع افعال است. "او" در جمله فوق به اسماعیل باز می‌گردد و لذا وقتی فعل "آورده بودش خانه" را داریم باید استنباط کنیم که اسماعیل او را به خانه آورده و همین می‌تواند حدس‌ها و شبهاتی در مورد اسماعیل ایجاد کند اما به نظر می‌رسد شما منظورتان مجتباست که برای آن مراسم فیلمبردار آورده بوده.
ابهام در مورد وضعیت اسماعیل نیز وجود دارد. چرا اسماعیل این مدت رفتار خاص خود را داشته؟ مجتبی که قضیه تصادف موتور با جعفر را برملا نکرده بوده و اساعیل از کجا این را می‌دانسته که گفته می‌شود به پشیمانی رسیده بوده و سراغ حاج هاشم هم رفته و عذرخواهی کرده است؟ " اسماعیل دیشب، پریشون عبا و عمامه رو برده حسینیه و بعد از مراسم هیأت داده به حج هاشُم و گفته رفته بودم تو اشتباه محض خودم، ارباب دستمو گرفت آورد بیرون" این جملات اسماعیل است در حالی که به نظر، محتبی هنوز اصل قضیه را به کسی نگفته بوده که اگر گفته بود تعلیق و راز داستان دیگر معنا نداشت. اصولاً تمام گره داستان بر مبنای مرگ جعفر می‌گذرد که اسماعیل و مرتضی و پدر راوی آن را با حاج هاشم مرتبط می‌دانند و تنها مجتبی می‌داند که اصل قضیه چیست و در مسیر داستان این راز را بر ملا می‌کند. حال واکنش اسماعیل در پشیمانی ریشه در کجا دارد؟ این سئوال به تناسب داده های متنی‌تان شکل می‌گیرد و نه داستانی که شاید شما در ذهن داشته باشید.
از ابهامات دیگری که می‌تواند برای مخاطب مهم باشد رابطه راوی با اسماعیل است. خیلی سطحی به سردی این رابطه اشاره شده در حالی که راوی را ابتدا بسیار مشتاق و عاشق داشته‌ایم. در حد چند جمله فقط در دو سه جا از داستان اشاره به علت سردی این رابطه شده اما کفایت نمی‌کند و این چیزی نیست که به سادگی از آن گذشت. برای زن حتی باید رابطه خودش با همسرش مهم‌تر باید تا رابطه همسر با برادرش.
شاید در یک رویکرد تخصصی ایرادی از شما گرفته شود و آن تعدد شخصیت‌ها در داستانی به این حجم باشد. معمولاً سفارش نمی‌شود که در داستان کوتاه این همه شخصیت فعال و پویا داشته باشیم اما با توجه به کارکرد موثر آن‌ها در این داستان فکر می‌کنم که شما علت حضور این شخصیت‌ها را به خوبی توجیه‌پذیر کرده باشید. گرچه حضور برخی چندان ضرورتی ندارد مانند شخصیت پریسا که مضمون و محتوای مورد نیاز تعامل راوی با او را می‌شد طور دیگری بدون نیاز به چنین شخصیتی هم انتقال داد و یا شاید می‌شد درگیری میان مجتبی و مرتضی را در قالب درگیری میان خود راوی و مجتبی نشان داد و حضور مرتضی را در داستان متفی نمود لیکن بر مبنای همان خاستگاه فرهنگی و بومی شاید می طلبیده یک برادر دیگر در داستان باشد. در کل شمار و حضور این تعداد شخصیت بر اصل کار ضربه‌ای وارد نساخته و این مهم است.
خوبی دیگر داستان در استفاده از موارد فرعی است که برای باورپذیری داستان و طبیعی شدن آن خوب به کار آمده‌اند نظیر روبرو شدن راوی با باغبان قدیمی پدر.
ضرورت توضیحات انتهایی شما نیز به نظر وارد نیست. کلماتی که استفاده کرده‌اید نیازی به توضیح به عنوان پی‌نوشت ندارند. توضیحاتی از این دست فقط در مواردی لازم‌اند که واقعاً معنا مشخص نباشد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
محمدمهدی امجد » 7 روز پیش
از دقت، حوصله و وقتی که برای خوانش و اظهار نظر دلسوزانه و دقیق راجع‌به داستانم صرف کردید بی‌نهایت سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.