خواننده به سادگی وارد بازی داستان و نویسنده نمی‌شود




عنوان داستان : تولدی دیگر
نویسنده داستان : میثم صمدی

خیابان تاریک و خالی از آدم است. برق رفته. پس از هرج‌ومرج روزانه‌ی بازار، خیابان آرام‌گرفته و در صلح سپری می‌کند. تمام کرکر‌ه‌های مغازه‌ها را پایین کشیده‌اند و خیابان را به مسافرخانه سپرده‌اند. از در ورودی مسافرخانه نور چراغ‌نفتی سوسو می‌زند. به امید اینکه اتاقی اجاره دهد، نورش را به خیابان می‌پراند. ورودی‌اش لب خیابان است و چند اتاقکی با پنجره‌ی بزرگ، همراه با بالکن، سوار بر مغازه‌های اطرافش دارد. بالای در وردی‌اش- سخت می‌شود تشخیص داد- تابلویی نصب است که جنگل و دریای روستا را نشان می‌دهد.
صدای اتومبیل و نور چراغ که از انتهای خیابان می‌آید سکوت و تاریکی را در هم می‌شکند و روبه‌روی مسافرخانه می‌ایستد. مردی لاغر که کوله‌پشتی‌ای به شانه‌ی افتاده‌اش آویزان است از اتومبیل پیاده می‌شود. ریشش نتراشیده و چشمانش غمگین و تو گود رفت است. بدون درنگ و انگار عجله دارد، داخل مسافرخانه می‌رود. اتومبیل با پیاده کردن مسافر، دور می‌شود و باز خیابان در آرامش فرو می‌رود.
داخل مسافرخانه راهرویی باریکی دارد که نیم آن را پیشخوان گرفته و انتهای آن به راه‌پله می‌رسد. پیرمردی روی صندلی، پشت پیشخوان ولو شده که سرش بر سینه‌اش افتاده و در خواب عمیقی است. مرد مسافر با صدای گرفته و آهسته او را صدا می‌زند و پیرمرد با ناله‌ای بیدار می‌شود و با صدای ناخوشایند سرش را بالا می‌گیرد و در عین ناباوری با خوش‌رویی می‌گوید:
«بفرمایید؟»
«اتاق می‌خوام.»
پیرمرد خودش را جمع جور می‌کند و می‌گوید:
«چند شب؟»
«معلوم نیست. فعلاً یه شب.»
«شبی هفتاد. اگه صبحانه، ناهار، شام می‌خواید شبی صد تومن. پول هم باید پیش بدید.»
مرد صد تومان با شناسنامه می‌گذارد روی پیشخوان. پیرمرد عینک از زیر پیشخوان برمی‌دارد و می‌گذارد روی دماغ بزرگش و شناسنامه را ورق می‌زند. به‌عکس داخل آن خیره می‌شود. عکس، پسری با چشمانی بشاش را نشان می‌دهد با صورت گوشتالو اما مردی که جلواش ایستاده، تکیده و با ریشی که دارد، تشخیص اینکه مطمئن شود مرد همان است که عکسش در شناسنامه هست، سخت است. پیرمرد چراغ‌نفتی را بلند می‌کند و به چهره‌ی مرد خیره می‌شود. چشم‌ها که ته گود رفته بود همان بود اما مرد چنان شکسته شده است که به‌طور کل چهره‌اش تغییر پیداکرده. مرد می‌گوید:
«خودمم! توی این پانزده سالی که توی عکس افتادم چیزهایی به دست آوردم که ازم گرفتند.»
پیرمرد چراغ‌نفتی را پایین می‌آورد می‌گوید:
«جوون همه‌ی ما زخمایی رو داریم... بفرما این هم کلید. اتاق سوم. رو به جنگل و دریاست. بابت تاریکی و رفتن برق متأسفم با این چراغ‌قوه راه رو پیدا کنید. امیدوارم از منظره جنگل و دریا لذت ببرید، آقا!»
مرد کلید را برمی‌دارد و چراغ‌قوه را می‌گیرد و می‌گوید:
«گاهی اوقات زخم باعث مُردن می‌شه... شب خوش!»
پیرمرد مثل‌اینکه تازه یادش آمده باشد تند می‌گوید:
«ما بلیت تفریحگاه‌هایی با تخفیف سی درصد داریم اگر مایلید...؟»
«نه؛ اما فردا باز بپرسید، شاید نظرم جلب شد!»
مرد تا دم پله‌ها می‌رود و با لحنی تهدیدانِ توأم با نگرانی، می‌گوید:
«لطفاً کسی مزاحم نشه! غذا رو هم‌پشت در بذارید!»
از پله‌ها بالا می‌رود و وارد اتاق سوم می‌شود. مسافرخانه آن‌قدر ساکت است انگار تنها اجاره‌دار آنجاست.
کوله‌پشتی‌اش را روی تخت می‌گذارد و به‌طرف منظره می‌رود. در را باز می‌کند و منظره‌ی پهلوی خیابان را می‌بیند. ماه تا حدودی فضا را روشن نگه داشت است. پس چند رد خانه، جنگل است و پس آن دریا بافاصله از جنگل، پهلو زده است. اما مرد با بی‌اعتنایی برمی‌گردد انگار برایش آن منظره عذاب‌آور است و باوجوداینکه هوای داخل خفه است، در را می‌بندد. کولرگازی را می‌خواهد روشن کند اما برق نیست. اتاق تاریک و نور ماه چندان قدرت برای روشن کردن اتاق ندارد. همه‌چیز تنها زمینه‌ای از آن مشخص است. یک تلویزیون کوچک کنار پنجره بر روی میز با پایه‌های بلند. یخچالی کوچک، گوشه‌ی اتاق و یک اجاق‌گاز با ظرف‌شویی که بالای آن قابلمه‌ی کوچک و چند کاسه و بشقاب دارد.
مرد روی تختخواب می‌نشیند و دراز می‌کشد. او یک آرامش غیرمعمول دارد. انگار داخل این آرامش طوفانی از خودخوری در جریان است. بیشتر از یک ساعت بی حرکت می‌ماند. خواب نیست؛ زل زده به کوله‌پشتی و در تفکر خود غرق است. انگار برای انجام کاری مردد است. آن‌قدر بی‌حرکت می‌ماند تا تبدیل به اشیاء بی‌جان اتاق می‌شود.
آرام به خود تکان می‌دهد و می‌نشیند. کوله‌پشتی را به‌طرف خودش می‌کشد. از داخل آن چند عکس و دو تیکه چیده شده‌ی روزنامه، بیرون می‌کشد و بلند می‌شود. قابلمه از بالای ظرف‌شویی برمی‌دارد و باز به بالکن رو به جنگل و دریا می‌رود. قابلمه را کف بالکن می‌گذارد و یک‌به‌یک عکس‌ها و تیکه روزنامه‌ها را نگاه می‌کند و داخل قابلمه می‌اندازد. عکس اولی از نوجوانی‌اش بود با صورتی پرجوش و با دو لپ گوشتی با چهره‌ای درهم. عکس بعدی از عرض هیکل چاقش کم شده بود و لبخندی به صورتش نشسته بود که انگار همیشه آن را با خودش داشته و در کنارش دختری با اندام لاغر ایستاده بود. چند عکس دیگر در کنار همان دختر اما هر عکس از تغییر و پخته شدن صورتِ دو نفرشان، نشان می‌داد که چند سال میان عکس‌ها گذشته بود. عکس دیگری، دختربچه‌ای در آغوششان بود. عکس آخر که بیشتر به آن نگاه کرد هر دو کنارِ دختربچه که در آن عکس نوجوان شده و با لباس تنگ که اندامش را به رخ می‌کشید و ابروهای ضخیم خوش‌فرم و چشمان معصوم و لبخند کوچکش، دختری برازنده‌ای به نظر می‌آمد با پسربچه که شباهت بسیاری با خود مرد، داشت با لبخندی که امکان محو ‌شدنش ممکن نبود. لبخندی که اکنون چیزی از آن در غالب صورتش نمانده است. بعد عکس‌ها که مرد را به گریه انداخت، نوبت تیکه روزنامه بود که عنوانی بزرگی داشت «زن و دو فرزندی که نیمه‌شب در جاده از آغوش پدر ربوده شدند.» و تیکه روزنامه بعدی عنوان دیگری داشت «جسد ازهم‌پاشیده‌ی زن و دختر و پسر پیدا شد که اعتراف پدر خانواده را در برداشت.» زیر عنوان «پدر گفته که او اگر بیشتر مقاومت می‌کرده و تا پای جان می‌جنگیده می‌توانسته خانواده‌اش را نجات دهد.» مرد کبریت را برمی‌دارد، کاغذی را روشن می‌کند و داخل قابلمه می‌اندازد تا تمام عکس‌ها و دو تیکه روزنامه، آتش بگیرد تا سیاه و مچاله و محو شود.
باد شروع به وزیدن می‌کند و مرد قابلمه را برمی‌دارد و در هوا می‌تکاند. باد نیرو می‌گیرد و تمام خاکستر‌ها را در هوا پخش می‌کند و همه را در خود فرومی‌برد. مرد به داخل برمی‌گردد در را می‌بندد و به‌طرف کیف می‌رود. از داخل کیف، نامه‌ای برمی‌دارد که روی آن با خط درشت نوشته‌شده «من را بخوان!» رو به تلویزیون می‌گذارد. لیوانی از کنار ظرف‌شویی برمی‌دارد و پر آب می‌کند. لب تختخواب می‌نشیند. از داخل کوله‌پشتی پاکت پلاستیکی که تک قرصی داخل آن است بیرون می‌کشد و مردد می‌ماند. با گذشت چند دقیقه قرص را از پاکت درمی‌آورد و به ته حلقش می‌فرستد و با جرعه‌ای آب، قرص را قورت ‌می‌دهد. منتظر می‌ماند. انگار واکنشی سریع از قرص انتظار دارد.
ماه از میان پنجره، بالای جنگل و دریا، درون اتاق را نگاه می‌کند و تا جایی که قدرت دارد نورش را به مرد می‌اندازد. مرد گویی بی‌هوش شده باشد از پشت، روی تخت می‌افتد و به خوابی که قرص به او داده می‌رود و آرام می‌گیرد.
ماه تنها و بدون یار در آسمان، آدم‌های زمین را زیر نظر دارد. هرچه از نظارتش می‌گذرد و به خوشبخت‌ها می‌نگرت با نیرویی جادویی که از روی حسادت بلند می‌شود، حس صاحب شدنش برانگیخته تر می‌شود. به همین جهت همه‌چیز را می‌خواهد به سمت خودش بکشد. اما تنها آب را، آن‌هم چند متر می‌تواند بالا بکشد. دریا با خواسته‌ی ماه به اشتیاق می‌افتد و موج‌های خودش را به ساحل می‌کوباند. با هر موج خودش را به جنگل نزدیک‌تر می‌کند. دریا ورود به جنگل را می‌خواهد. می‌خواهد جنگل را لمس کند، آن‌هم توسط طوفان که در خود به راه انداخته. جنگل هم از این خواسته استقبال می‌کند و سر جای خود می‌ایستد تا از تقلایی که دریا برای رسیدن به او می‌کند، لذت ببرد. دریا هم با موجی بلند که گویی ماه به او کمک کرده با تمام قدرت به‌طرف جنگل می‌رود و چند ردیف جنگل را به خود آغشته می‌کند و آرام می‌گیرد.
روشنایی ضعیف سحر وارد تاریکی شب می‌شود. اتاقی که مرد تنها برای یک‌شب اجاره کرده نور بیشتری به خود می‌گیرد و تاریکی کمتر می‌شود و مرد روی تختخواب تکان می‌خورد.
با صدای آهسته و با چشمانی بسته- گویی در خواب باشد، شروع به نالیدن می‌کند و جمع می‌شود. سرش را به زانویش می‌چسباند و گرد می‌شود. انگار شکم‌درد داشته باشد. چند لحظه می‌گذرد و به گریه می‌افتد که هرلحظه صدای گریه‌اش بلندتر می‌شود تا دقیقه‌ای تمام مسافرخانه صدایش می‌پیچد اما همان‌طور که خودش خواست بود، کسی مزاحم نمی‌شود. گریه‌اش تنها چند دقیقه طول می‌کشد که با طلوع خورشید که از پس دریا بیرون می‌آید و اتاق را روشن می‌کند، گریه‌اش متوقف می‌شود. مرد با نفس گرفتن انگار تازه اکسیژن را می‌بلعد، بیدار می‌شود.
سردرگم به اطراف نگاه می‌کند انگار اولین بار است آن اتاق را می‌بیند. در نگاهش ترس موج می‌زند. می‌خواهد بلند شود اما برایش سخت است. به زمین می‌خورد. با گرفتن لب‌تخت و حفظ کردن تعادل از جا بلند می‌شود. آهسته و با لرزیدن پاها به‌طرف بالکن رو به جنگل و دریا می‌رود. آن را باز می‌کند و اطراف را نگاه می‌کند. باز داخل می‌شود و اتاق را مطالعه می‌کند. ترس را می‌توان دید که از چهره‌اش فوران کرده. آهسته که تنها صدایش را خودش می‌شنود می‌گوید:
«من کی هستم؟»
به‌طرف در می‌رود و پابرهنه بیرون می‌رود. پاهایش از لرزش دست برمی‌دارد و راه رفتن را آسان می‌کند. دو اتاق در بسته را می‌گذراند. به راه‌پله که می‌رسد با احتیاط و تکیه به دیوار پایین می‌رود. با دیدن پیرمرد پشت پیشخوان، سراسیمه به سمتش می‌رود. پیرمرد عینک زده، چشم به درون دفترچه بزرگ انداخته که خرید کالا برای پخت‌وپز مسافرانش بررسی می‌کند. بدون نگاه به مرد می‌گوید:
«تا نیم ساعت دیگه صبحانه رو به اتاقتون میارم.»
مرد با و لکنت که حرف زدن برایش سخت باشد می‌گوید:
«اینـ... اینجا کجاست؟ مـ... م... من کی هسـ... هستم؟»
پیرمرد از بالای عینکش به او نگاه می‌کند. خیره به او می‌ماند و حرف نمی‌زند. مرد از پیرمرد می‌ترسد و از گرفتن جواب ناامید می‌شود. به‌طرف در خروجی می‌رود و پابرهنه در پیاده‌رو می‌ایستد. هنوز کسی در خیابان نیست و تمام کرکره‌های مغازه‌ها پایین است. ثانیه‌ای نمی‌گذرد که برمی‌گردد داخل مسافرخانه و با بی‌توجه به پیرمرد که خیره به او است به‌طرف راه‌پله می‌رود و پله‌ها را این بار دو تا دو تا طی می‌کند و وارد اتاقش که در آن باز است می‌شود و سریع آن را می‌بندد و در را محکم می‌گیرد انگار کسانی هرلحظه ممکن است در را از جای دربیاورند و وارد اتاق شوند. ترسان و گمشده از در فاصله می‌گیرد و روی تختخواب می‌نشیند و سرش را می‌گیرد. اشک می‌ریزد. با ریختن اشک آرام می‌گیرد و روی تختخواب دراز می‌کشد و رو به پنجره می‌شود. خورشید از طریق پنجره بسته نورش را به درون اتاق می‌تاباند و به‌صورت مرد می‌نشاند. این نور به او نیرو می‌بخشد و بلند می‌شود. اتاق را این بار با دقت بیشتری نگاه می‌کند و با کمک خورشید که تمام اتاق را قابل گشتن کرده با یک نگاه تمام اتاق را می‌بیند. چشمش به پاکت نامه می‌افتد. رویش بزرگ نوشته‌شده «من را بخوان!» به سمتش می‌رود و برش می‌دارد. بازش می‌کند. به حروف و کلمات خیره می‌شود. برایش خواندن سخت است اما برای خواندن تلاش می‌کند گویی حسی درونی به او گفته که باید آن را بخواند و با هجی کردن هر کلمه، خواندن برایش راحت‌تر می‌شود و آسان می‌تواند بخواند و می‌خواند.
«سلام به بعد از من. سلام گرم و حسادت من را بپذیر. اگر درست پیش رفته باشد و تو که در حال خواندن نامه هستی، تمام گذشته‌ات پاک‌شده طوری که نه اسمت را به یاد داری و نه دقایق گذشته را. حتماً وحشت‌زده و سردرگمی. نمی‌دانم دقیقاً چه به حال‌وروزت است اما مطمئن باش جایی که هستی امن است و هیچ‌کس با تو کار ندارد. تنها کاری که باید انجام دهی، آرام بگیری و چند سطر نامه را بخوانی و زندگی را آغاز کنی.
من که گذشته‌ی تو هستم، با خوردن قرصی که تمام خاطرات را پاک می‌کند، به یادآوری گذشته خاتمه می‌دهم. مثل فراموشی شدید می‌ماند. این برای من زیباست. این نامه را برای خودم که بعد خوردن قرص به وجود می‌آید می‌نویسم؛ برای تو.
راستش نمی‌دانم بعد خوردن قرص به چه روزی خواهم افتاد. مثل دیوان‌ها از وحشت بیرون می‌دوم و داد می‌زنم و منی که مغزم صدمه‌دیده را به بیمارستان و بعد به تیمارستان می‌برند! شاید هم این بد نباشد. بقیه زندگی را در دنیایی از سفیدی می‌گذرانم. نه، به خاطر گذشته خودم را می‌خورم و نه، آینده‌ای که خودم را درونش تنها می‌بینم آزارم دهد. ... چه دارم می‌نویسم قرار شد نامه‌ای برای تو باشد نه باز کردن دلم.
نمی‌خواهم زیاد بنویسم چون تلنگری می‌شود برای بازگشت خاطر‌ه سیاه و یا خاطرهایی شیرین که تلخ شدند. آن‌وقت است که من از درون‌سیاهی برگردم و تو محو می‌شوی. خواهش می‌کنم تو هم سعی به یادآوری نکن.
درون کیف مقداری پول هست و چند لباس که تابه‌حال پوشیده نشده. و شناسنامه جعلی که برای گذراندن زندگی عادی کافیست که آن‌هم دست مردی است که اتاق را تنها برای یک‌شب کرایه کردم. عکس دوران نوجوانی‌مان درون شناسنامه است. اگر خواستی یک عکس از خودت بگیر و آن را جایگزین کن. مهری که بر روی عکس و کنارش بخورد هم داخل کیف است. لطفاً با دقت مهر را بزن.
تنها نصیحتی می‌کنم و به درون‌سیاهی می‌روم. برای زندگی نجنگ اما نگه‌داشتن خوشبختی از جان‌مایه بگذار. من خوشبختی را در چنگ داشتم اما از من گرفتند چون خوشبختی چیزی نیست که همه داشته باشند به همین جهت افراد زیادی هستند که برای درهم شکستن خوشبختی دیگران دست به عمل می‌شوند. من تو را محکوم‌به زندگی می‌کنم و امیدوارم از این فرستی که به تو داده‌شده استفاده کنی. امروز اولین روز زندگی توست.
تولدت مبارک.»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای میثم صمدی سلام

در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید نوشته شده: «سخت‌گیرانه نقد کنید چون می‌خواهم روز‌به‌روز بهتر شوم» اگرچه داشتن روحیه نقدپذیری برای نویسنده امتیاز مثبتی به شمار می‌آید-به ویژه برای نویسنده‌ای که تازه داستان‌نویسی را آغاز کرده است- اما می‌خواهم بدانید که هر نقدی تلاش می‌کند به منصفانه‌ترین شکل ممکن داستان را تجزیه و تحلیل کند و در اینجا بیشتر تلاش بر این است تا نویسنده نقاط قوت و ضعف کارش را شناسایی کند و برای تقویت نقاط قوت و برطرف کردن ضعف‌ها تمرین و تلاش بیشتری خرج کند بنابراین نقد یک اثر ربط چندانی به سخت‌گیری یا سهل‌گیری منتقد ندارد بیشتر به ویژگی‌های متن مربوط می‌شود. حالا به خود اثر بپردازیم. «تولدی دیگر» را خواندم. همین‌جا اشاره کنم که فروغ فرخزاد دفتر شعر بسیار شناخته‌شده‌ای به همین نام دارد پس اگر برای اثرتان عنوان دیگری انتخاب کنید، بهتر است. در اینجا مردی داریم که همسر و دو فرزندش را در حادثه‌ای جنایی از دست داده است یعنی زن و بچه‌اش را شبانه و بین راه ربوده‌اند و بعد اجساد آن‌ها پیدا شده است؛ همین فاجعه روح و روان مرد را دچار از هم گسیختگی کرده است. حالا مرد شبانه به مسافرخانه‌ای جنگلی رسیده. او همان شب همه عکس‌هایی که از خانواده‌اش دارد و همینطور بریده روزنامه‌هایی که خبر آن جنایت را نوشته بودند، می‌سوزاند و بعد قرصی را می‌بلعد که می‌داند همه خاطرات گذشته او را پاک می‌کند. صبح فردا او نه تنها مسافرخانه را به یاد نمی‌آورد بلکه خودش را هم نمی‌شناسد اما پیشتر نامه‌ای برای خودش نوشته که در آن ماجراهایی که بر زندگی‌اش گذشته شرح داده است و به این ترتیب می‌خواهد زندگی تازه‌ای را آغاز کند. این فشرده را اینجا آوردم تا با نگاه دیگری که به متن می‌اندازید ببینید که همین خلاصه تا چه اندازه تحت سلطه احساسات‌گرایی است و از منطق و باورپذیری دور است. منطق روایی و روابط علت و معلولی، چفت و بست داستان را محکم می‌کنند اما این اثر چفت و بست درستی ندارد برای همین شل و وارفته است و لق می‌زند و هر لحظه در حال فروپاشی است. نخستین مسأله این است که تا خواننده بفهمد این آدم چه کسی است و آنجا چه می‌کند و چه دردی دارد، خیلی طول می‌کشد. این‌ها سه پرسش اساسی هستند که معمولا توصیه می‌شود نویسنده پاسخ آن‌ها را خیلی زود در اختیار خواننده داستان بگذارد اما در اینجا، داستان به جای اینکه اطلاعات ضروری پیرنگ را در اختیار مخاطب بگذارد، فقط از مسافرخانه و اتاق و سایر جزییات، توصیف ارائه می‌کند؛ آن هم توصیفی که به هیچ کار داستان نمی‌آیند و قدمی برای پیرنگ برنمی‌دارند. نکتۀ دیگر اینکه فرض را بر این می‌گذاریم که خواننده تمام شرایط و موقعیت مرد مسافر را پذیرفت حتی فاجعه مرگ زن و فرزندانش را هم بی کم و کاست قبول کرد اما خوردن قرصی که به یکباره همه گذشته را پاک می‌کند چطور؟ باورپذیری چنین مسأله‌ای را چه باید کرد؟ در هیچ جای اثر نشانه یا مقدمه‌ای که خواننده را برای چنین اتفاقی آماده کند وجود ندارد. ما نشانه‌ای از علمی-تخیلی بودن در این اثر ندیده‌ایم تا چنین اتفاق خارق‌العاده‌ای را بی‌چون و چرا بپذیریم. از نظر خود شما این اتفاق، به گرته‌برداری ناشیانه‌ای از روی فیلم‌ها یا داستان‌های علمی‌تخیلی شبیه نشده است؟ اگر داستان برای اتفاق‌هایی نظیر این، منطق درستی نداشته باشد، نمی‌تواند مخاطب را با خودش درگیر کند یعنی مخاطب اصلا وارد بازی داستان و نویسنده نخواهد شد. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و در داستان‌هایی که می‌خوانید، به چگونگی پرداخت همه ماجراها و عناصر دقت کنید. منتظر آثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
میثم صمدی » 10 روز پیش
از نقد شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.