واژگان ابزار نیرومندی هستند




عنوان داستان : شکارچی
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

پشت فرمان ماشین نشسته بودم چشم دوخته بودم به دختر جوانی که نزدیک در ورودی رستوران ایستاده بود گاهی به بالا و پائین خیابان نگاهی می انداخت و گاهی با تلفن همراهش شماره می گرفت . مانتوی جلوباز صورتی رنگی برتن داشت و شلوار جین کبودی برتن و کتانی سفیدی برپا دمپای شلوارش را کمی بالا داده بود تا زنحیر نقره اش بچشم بیاید هراز گاهی که موهای شرابی رنگش از زیر شال زرد کمرنگش بیرون میزد با دست آن را زیر شالش پنهان می کرد عصبی بود مشغول قدم زدن در طول در ورودی رستوران شد به ساعتم نگاه کردم بیست دقیقه گذشته بود او همچنان انتظار می کشید . زیرلب گفتم موقعش رسیده دست بداخل داشبورد بردم ادکلنم را بیرون کشیدم چند پاف به پیراهن و صورتم پاچیدم و آنرا داخل داشبورد انداختم در داشبورد را بستم در آیینه موهایم را برانداز کردم و از ماشین پیاده شدم خودم را به او رساندم و سلام کردم علیک گرفت .گفتم
این روزا کسی خوش قول نیست منم بیست دقیقه است توماشینم نشستم تا بیاد قرار نهار داشتیم خوب نیامد مثل طرف شما . سرتکان داد گفتم حالا که نیامدن حتما لیاقت نداشتن با مانهار بخورند اما دلیل نمیشه من و شما گرسنگی بکشیم . گفت
: حق باشمااست بی لیاقت بود که نیامد . گفتم اجازه بدین امروز را باهم نهار بخوریم شاید قسمت این بوده .خواهش می کنم قبول کنید . لبخندی زد و گفت
: موافقم بگذار اگر آمد ببینه که کسی با من نهار میخوره که ازاو صد مرتبه خوش تیب تر و باکلاس تره . گفتم
ممنون ، پس بفرمائید که روده بزرگه الان دست بکار میشه خندید هردو بسمت در رستوران حرکت کردیم به در که رسیدیم دربان در را باز کرد و ادای احترام کرد .قدم بداخل رستوران گذاشتیم و گفتم خلوتم هست اما غذای خوبی داره من بیشتر برای خوردن نهار میام اینجا .گرونه اما ارزشش را داره غذای سالم یعنی بدن سالم کجا بشینیم ؟ باانگشت اشاره میزی را در انتهای سالن نزدیک به آکواریم بزرگی که بین دو ستون اصلی رستوران بود نشان داد .
: اونجا عالیه به همه جاهم دید داره . گفتم بفرمائید خانم ...
: شیدا . گفتم خوشبختم منم سامانم . گفت
: خوشحالم . خودمان را به میزی که اشاره کرده بود رساندیم و صندلی را برای او عقب کشیدم نشست ، روبرویش نشستم . بااشاره به مسئول سالن خواستم به سرمیز ما بیاید مرد با سرعت خودش را رساند و سلام کرد و گفت
: خیلی خوش آمدید . منوی رستوران را روی میز قرار داد و یک قدم عقب گذاشت گفتم شیدا شما انتخاب کن . منوی غذارا برداشت و بعد از نگاهی به آن گفت
: من کباب بلغاری بابرنج میخورم و سالاد فصل و دوغ بدونه گاز . گفتم ببین قسمت چه ها نمی کنه چقدر ماباهم در انتخاب غذا هم رای هستیم منم عاشق کباب بلغاریم . البته اجازه بدین یکی دو سیخ کبک کبابی هم بگذاریم کنارش نظرت چیه ؟ گفت
: واقعا هم سلیقه ایم عالیه . مرد را خواستم و سفارش غذا را دادم . او منو را گرفت یاداشت کرد و رفت . گفتم میتونم بپرسم شغلتون چیه ؟ گفت
: البته من منشی یک شرکت حمل و نقل ببن المللی هستم . و شما ؟
؛ من نمایشگاه ماشین دارم پائین تر از چهارراه همین خیابان اتو گالری مرسدس .
: چه جالب من هرروز از جلوی نمایشگاه شما ردمیشم همیشه دلم میخواست برای یکبارم شده پشت یکی از مرسدس ها بنشینم تو بزرگراه باسرعت برونم .
؛ همین اینکه مشگلی نیست میتونید امروز تشریف بیارین نمایشگاه هرکدوم را انتخاب کردین بردارین و برین بزرگراه تخت گاز برین نگران هیچ چیز حتی جریمه سرعت هم نباشین . من از دخترای پردل و جرات خوشم میاد شیدا باورکن .
: باشه میام ، میشه بپرسم ، یعنی با کدوم بی لیاقتی قرار داشتین که نیامد حتما دختر فوق العاده ای بوده که تونسته دل شمارو بدست بیاره .
؛ راستش یکی از مشتریهای دائمی نمایشگاه است گاهی میاد یک ماشین می خره یک مدتی سواره بعد میاره عوض میکنه هربارم صد تا دویست میلیون ضرر میده اما راستش زیبایی و وقار شمارو نداره اون بود که دعوتم کرد بگذریم از خودت بگو از کارت راضی هستی ؟
: بله یعنی بد نیست حقوق چندانی نداره اما چاره ای هم نیست بهتر از خونه نشستنه . سرتکان دادم .
؛ آفرین آدم نباید ببکار بمونه . گارسون غذای مارا آورد روی میز سرو کرد و رفت . با تعارف من مشغول خوردن شدیم کم غذا بود برخلاف من . زود سیر شد و گفت
: بسمه زیاد خوردم . گفتم همین بخور دختر من که سیر نشدم . غذای خودش را سمت من سر داد و گفت
: بااین قیمت ها نباید بمونه نوش جونت سامان .من نباید زیاده روی کنم دوست ندارم چاق بشم . غذای خودم و الباقی غذای شیدا را خوردم . وگفتم تازه ته بندی شده .خندید و گفت
: ماشالله . نوش جونتون چقدر خوشحالم باشما آشنا شدم خوشم میاد از آدمهایی که زیاد غذا میخورن . پرسیدم دسر
چی بزنیم تو رگ با چی موافقی ؟ گفت
: من یک تکه پای سیب
: جه عالی ابنجام سلیقه هامون یکیه به مردی که دستور غذا ا ز ماگرفته بود اشاره کردم خودش را به مارساند دستور دسر دادم . او رفت . دست در جیبم فروبردم گوشی همراهم را به گوش چسباندم و گفتم الو سلام الو الو ، به شیدا اشاره کردم از جا بر خواستم کمی از او دور شدم و گفتم الو نوید صدات نمیاد من تورستورانم الو به شیدا نگاه کردم لبخندی تحویلش دادم و کم کم از او فاصله گرفتم گارسون دسر مارا بطرف میز برد از فرصت سرگرم شدن شیدا در حال نگاه کردن به دسر استفاده کرده گوشی بدست از رستوران بیرون زدم خودم را به ماشینم رساندم استارت زده ماشین را بحرکت در آوردم با سرعت از آنجا دور شدم . زیر لب گفتم ابن از نهار امروز تا وقت شام برسه برم نمایشگاه هم یک چرت بزنم. بنده خدا چه ذوقی کرد گفتم بیا هرماشینی خواستی بردار ببر ، امیدوارم پول داشته باشه میزو حساب کنه و کارش به ظرفشویی نرسه . خودم را به نمایشگاه رساندم و ماشین را سرجایش پارک کردم ادکلانم را از داشبورد بداشتم از ماشین خارج شدم در آنرا بستم وارد نمایشگاه شدم و به اناقک انتهای نمایشگاه خودم را رساندم . کتم را در آوردم روی چوب لباسی پرتاب کردم و روی تخت درازکشیدم . چشمام تازه داشت گرم می شد که کسی به شیشه کوفت از تخت پائین پریدم از اتاقک بیرون زدم بادیدن یک مامور پلیس و ماشین پلیس که درست روبروی نمایشگاه متوقف بود لرزه براندامم افتاد و زیرلب گفتم
ای داد گیرافتادم ، مامور پلیس دست تکان داد خواست خودم را به او برسانم راه فراری نبود با قدمهای لرزان خودم را به در نمایشگاه رساندم در راباز کردم و گفتم
س. س. سلام سرکار . بفرمائید . مامور پلیس گفت

: سلام تو باید کارمند اینجا باشی ؟ گفتم بله سرکار . گفت
: من سروان محمدیم چندبار زنگ زدم گوشی را خسرو خان برنداشت . آمد بگو ماشین پیدا شده تو اهواز یک سری بیاد کلانتری ۵ . نفس راحتی کشیدم و گفتم بله چشم ، حتما . او خداحافظی کرد و رفت بطرف همکارش که پشت فرمان بود گفت بریم به کارمندش خبردادم سوار ماشین شد و رفت. زیرلب گفتم حسابی ترسیدی ها غلام دررا بستم به اتاقک برگشتم .
ساعت ۹ شب خسروخان سوار بر ماشینش رفت . چراغهای داخل نمایشگاه را خاموش کردم خودم را به اتاقک رساندم کتم را پوشیدم جلوی آیینه خودم را مرتب کردم و گفتم
وقت شامه بریم ببینیم فال امشب به کی میفته یا شانس و یااقبال . ازاتاقک بیرون زدم وارد حیاط نمایشگاه شدم ماشین کوپه قرمز رنگی انتخاب کردم و پشت فرمان نشستم آیینه داخل و بیرون را تنظیم کردم و گفتم نور به قبرت بباره یدی چاخان خوب چیزی یادم دادی وگرنه بااین چند رغازی که این خسروخا ن خسیس میده باید شب روز نیمرو بزنم به بدن . از حیاط نمایشگاه بیرون زدم با ریموت در را بستم پاروی پدال گاز قرار دادم در خیابان ها پرسه زدم تا چشمم به یک رستوران که نمای جالبی بامعماری اروپایی داشت افتاد . منتظر شدم مدتی گذشت شکاری در تیرسم قرار نگرفت .زیر لب گفتم نقشه دوم . از ماشین پیاده شدم وارد رستوران شدم رستورا ن شیک و باکلاسی بود یک گروه موزیک مشغول اجرای برنامه زنده بود .صندلی های تمام چرم و میز هایی با روکش یکدست آبی رنگ و لوستر بزرگی که از سقف بلند آنجا آویزان بو د و گلدانهای که در سمت راست و چپ صندلی ها از نخل بادبزنی شکل قرار داده بودند و دیوارهای پراز تابلو های کپی از شاهکار های نقاشی هوش از سر آدم می برد
رستوران شلوغ بود همه مشغول خوردن شام بودند چشم چرخاندم چشمم به زن سالخورده ای که تنها نشسته بود باتلفن همراهش ور میرفت افتاد مانتوی برنگ آبی پوشیده بود روسری گلداری برسرداشت و آرایش ملایمی بر صورت . گفتم غلام خودشه خودم رابه میز او رساندم و سلام کردم و گفتم باجازه و نشستم . زل زد به من . گفتم فکر میکردم هم سن و سال هم باشیم خانم من سامانم . پرسید
: بامن قرار داشتین ؟ پرسیدم مگر شما سیماخانم نیستید تلفن زدین که برای امور مهاجرت به مشورتم نیاز دارید و گفتین بیام به این رستوران و نشونی دادین یک مانتوی آبی پوشیدین و یک روسری گلدار بر سردارین؟ خندید و گفت.
: اما راجع به مهاجرت نبود در ضمن شما گفتین شصت سالتونه و کت و شلوار بژ پوشیدین . قد کوتاهی دارین . گفتم فکر کنم من اونی نباشم که بشماتلفن زده اما در هرصورت حالا که نیامده نباید گرسنه بود مهم نیست . خندید
حق با شمااست من فرشته ام خوبه که اومدی حالا که اون بدقول نیامده مهمان من باشین باهم شام میخوریم شاید قسمت این بوده . گفتم باعث افتخاره فرشته بانو . خندید و با عشوه گفت
: شما خیلی خوش تیپین . . پسرمنم خوش تیپه آلمانه ازم دوره منم تنهام تو کار فرشه . من فرش تهیه می کنم میفرستم براش آلمان . در دل گفتم غلام افتادی تو روغن این کیس بدرد تو میخوره پولدار و تنها از دست خسرو هم راحت میشی . فرشته بااشاره خواست مسئول سالن نزدیکتر بیاد مر د خودش را به مارساند و منوهای توی دستش را بدست ما داد و عقب رفت ایستاد فرشته گفت
غذاهاش گرونه اما عالیه مهمون من هستین هرچی دوست دارین سفارش بدین تعارف نکنی پشت بند حرفش یک لبخند مکش مرگما چاشنی کرد و پشت چشم نازک کرد .دردل گفتم چه خیالی تو سرداره پیرزن خدا میدونه . سفارش غذا دادیم و آن مرد رفت . فرشته گوشی تلفنش را به گوشش چسباند و و گفت
: سلام پسرم خوبی بله خوبم بله امروز فرستادم چهل تخته ابریشم بله جونم نه آمدم رستوران محل شام بخورم .چی نه چندروز ی نیست مادر نه مراقبم . بله پس فرش رسید حواله کن به حسابم . خوش باش . خداحافظ . به من نگاه کرد
یکی یکدونه است . پدر خدابیامرزش ده سال پیش فرستادش آلمان . اونجا مغازه داره ماشین خونه ویلا . کلی برو بیا . راستی گفتین کارتون چیه ؟
؛ من راستش تو یک دفتر حقوقی کار میکنم حقوقم بدنیست . اما منم تنهام خانواده ای ندارم .پدر و مادرم سالها پیش از دنیا رفتن . گفت
: دیگه تنها نیستی نه تو نه من لبخندی تحویلم داد و گفت
: خونه من بررگ و جاداره . اصلان چرا نمیایی تو شرکت من کارکنی من اتفاقا به یک جوان برازنده نیاز دارم . دردل گفتم معلومه که نقشه ای برام کشیدی . گفتم راستش باید فکر کنم . گارسون غذای مارا آورد و رفت .باتعارف او مشغول خوردن غذا شدیم . بااشتها غذا میخورد . موقع غذا خوردن سکوت بین ما حکم فرمادبود غذا که تمام شد دستور دسر داد دسر را خوردیم اشاره کرد صورتحساب را بیاورند صورت حساب را در بشقابی روی میز ما گذاشتند و رفتند چشمم به صورتحساب خورد دلم لرزید دویست و سی هزار تومان زده بودند پای صورت حساب . گفتم اجازه بدین من حساب میکنم . گفت
: اصلا مگه میگذارم شما مهمان من بودین . گفتم خواهش می کنم اجازه بدین . او گفت
: محاله سامان جان جان دلم محاله کیف دستیش را از روی میز برداشت در آن را بازکرد و دست بداخل آ ن برد و بعد ابرو بهم کشید و گفت
ای داد فکر کنم کیف پولم تو آژانسی که آمدم افتاده . به من نگاه کرد باید زنگ بزنم بیاد آشنااست هم کیف را بیاره هم منو برسونه . برای خود شیرینی و راه پیدا کردن تودلش و فهمیدن آدرسش گفتم اجازه بدین من حساب میکنم و خودم میرسونم تون اگر قراره برای شما کار کنم باید خونه را هم یاد بگیرم . گفت
: باشه اما رسیدیم باید پولتو بگیری ها . گفتم اطاعت . حساب را پرداختم و همراه هم از رستوران بیرون زدیم به ماشینم اشاره کردم بطرف ماشینم راه افتادیم گفت
: شب خوبی بود خوشحالم باتو آشنا شدم خونه ما همین بالا است یک چهاراه بالاتر به ماشین رسیدیم در را برایش باز کردم سوار شد پشت فرمان قرار گرفتم ماشین را بحرکت در آوردم . فرشته گفت
: مدل پائینه خودم یک مدل بالای خوش رنگ برات میخرم این چیه ؟!.گفتم ممنون نداریه دیگه . گفتین مستقیم .
: بله از چهار راه گذشتین چند آپارتمان رد کردین یک ویلایی بزرگه . دردل گفتم غلام آوردی بخت بهت رو کرده . از چهار راه گذشتیم چند متری که دور شدیم به ساختمانی اشاره کرد و گفت
: نگه دار همینجا . ماشین را متوقف کردم پرسیدم کدوم ساختمونه ؟ از ماشین پیاده شد به ساختمان ویلایی بزرگی که سردرش تابلوی خانه سالمندان بود اشاره کرد و گفت
اونجااست . ممنونم بابت شام .مات و مبهوت به دور شدنش نگاه میکردم خودش را به در خانه سالمندان رساند و در زد در روی پاشنه چرخید صدای مردی را شنیدم که گفت :
: قمر خانم کجا بودی تااین وقت شب آخه ؟! زودبرو تواتاقت همه خوابیدن . مرد نگهبان به بیرون سرک کشید و بعد سربداخل برد و در را بست .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
داستان «شکارچی» در رعایتِ «زبان معیار»، نسبت به آثار ارسالی قبلی، نسبتاً موفق‌تر بوده و حتی در چند مورد، زبان‌نویسی مطابق «وضعیت» لحظه‌ایِ روایت، تنظیم متناسب‌تری داشته است: «...ادکلنم را...داخل داشبورد انداختم...» که نشان‌دهندۀ تعجیلِ کاراکتر در برهه‌ای از روایت است، درواقع واژگان ابزار نیرومندی هستند که درون کالبدِ «زبان معیار» جان می‌گیرند و متناسب با سیرِ منطقی وقایع، شروع به تنظیم «وضعیت» داستانی می‌کنند.
بایستی یادآور بشوم که گیومه («») نمادی در «نشانه‌گذاری» است که برای دو منظور به کار می‌رود («نقل قول مستقیم» و اسم‌ها، واژگان فنی، علمی و...). شما در این داستان بارها «مونولوگ» کاراکتر اصلی را، بدون هیچ گونه علامتی، درون متن آورده‌اید، با توجه به «محاوره»نویسیِ زبان مونولوگ، نبایستی که آن را بدون نشانه‌گذاری در کنار زبان معیار قرار داد؛ پس لطفاً در چنین مواقعی از گیومه استفاده کنید. (البته در مواردی هم نویسنده، نظرات ذهنی-لحظه‌ای کاراکتر را به صورت نقل قول غیرمستقیم می‌آورد که آن وقت، زبان هم از محاوره‌نویسی به معیارنویسی، تغییر جهت می‌دهد.)
و اما در مورد اسم داستان، گرچه مرتبط با سیر وقایع مطرح شده است، اما بازهم برملاکنندۀ سوژه است و کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کند؛ شاید که «نقشۀ دوم»، اسم مؤثرتری برای این داستان باشد.
مخاطب در این داستان، با سؤالاتی مواجه می‌شود که درون متن، پاسخی واضحی برایشان وجود ندارد؛ دختر علاوه بر «تیپ»نویسی نسبتاً دقیقی که شده است، چگونه شخصیتی دارد؟ آیا قربانی است؟ پس چرا به راحتی و با اولین برخورد با «سامان»، واکنش مثبت نشان می‌دهد؟ آیا دختر هم یک شیاد است؟ پس چرا به راحتی فریب می‌خورد؟ آیا سامان، آدرس واقعیِ محل کارش را می‌گوید؟ مگر نه این که شیادها، محل اختفای خودشان را هرگز برملا نمی‌کنند؟ اگر آدرس نمایشگاه دیگری را داده‌ است، پس چرا در داستان واضح نیست؟ چطور با این همه اشتباه، هنوز سامان بازداشت نشده است؟ (در حالی که کاراکتر اصلی، مدام در نگرانی به سر می‌برد)، خود سامان، دقیقاً چه شکل و تیپی دارد که دختر در اولین برخورد مجذوبش می‌شود؟ اصلاً چرا سامان که فقط برای خوردن غذای مجانی، این همه خطر می‌کند (طبعاً شغل و آینده‌اش را به خطر انداخته است) دست به کلاه‌برداری بزرگ‌تر و برنامه‌ریزی‌شده‌تری نمی‌زند؟ یعنی کاراکتر اصلی داستان، شخصیتِ نسبتاً قانعی دارد؟! و...
گفتگونویسی هم در این داستان، کمکی به منطقی‌تر شدن روایت نمی‌کند، بلکه صرفاً در لایۀ سطحی مفاهیم باقی می‌ماند و مُخلِ ارائۀ صحیح روایت می‌شود. شاید برای این که مخاطب در داستان، به پاسخ‌های مستدلی دست پیدا کند، بهتر بود که به جای این میزان گفتگونویسی گسترده، فقط زوایۀ دید خود را تغییر می‌دادید و از راوی سوم‌شخص و «دانای کل» بودنش بهره می‌بردید. آقای ترنجی عزیز، از این که صبورانه به نقد دوستان عمل می‌کنید، سپاسگزارم. با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 10 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای ترنجی عزیز. درواقع این مشکلی است که همه کم و بیش با آن مواجه هستیم. ولی به مروز زمان و به مدد تمرین‌نویسی قابل رفع شدن است، البته همیشه بایستی مراقب مدیریت این مسئله باشیم. مشتاقانه منتظر اتفاقات خوبِ داستانی، در آثار شما هستم. با سپاس و احترام بسیار
لطف الله ترنجی » 10 روز پیش
ممنون از نگاه شما گاهی انقدر کلمات و شخصیت‌ها برای ادای جملات فشار می‌آورند که خودم هم دچار مشکل می‌شوم شاید برای شما هم پیش آمده باشد انگار در قفس هستند و می‌خواهند رها شوند کنترل قلم هنگام نوشتن از دستم واقعا خارج می‌شود و خودشان پیش می‌روند مثل شعری که در درون خودش را به در و دیوار می‌کوبد تا به روی دفتر جاری شود . تمرین می‌کنم کنترل کار را به دست بگیرم. انشاالله

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.