در داستان کودک، یک حادثه که در چشم باشد کافی است.




عنوان داستان : «دستای مامانو ول نکن»
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «دستای مامانو ول نکن» منتشر شده است.

کیانا کوچولو امروز خیلی خوشحال بود. او به جشن تولد دوستش دعوت شده بود. مامان به او گفته بود: غروب میریم خونۀ سارا. کیانا هر چند دقیقه یکبار می‌آمد و به مامان می‌گفت: مامانی غروب نشده؟ چقدر مونده تا غروب؟ پس چرا نمی‌ریم تولد سارا؟
مامان می‌گفت: عجله نکن دختر گلم. الآن صبحه. حالا خیلی مونده تا غروب. یه کمی بازی کن تا ناهار آماده بشه. بعد باید ناهارتو بخوری و کمی استراحت کنی. هر موقع وقتِ رفتن شد، من صدات می‌کنم.
ولی کیانا از حرف مامان ناراحت شد. او خیلی عجله داشت و نمی‌توانست این همه صبر کند. او حتی ناهارش را هم کامل نخورد. مامان به او گفت: اگه گرسنه باشی نمی‌تونی با دوستات بازی کنی. زود خسته می‌شی.
ولی کیانا کوچولو اصلاً به حرف‌های مامان گوش نمی‌داد.
بالاخره وقت رفتن رسید. مامان پیراهن صورتی خوشگل کیانا را تنش کرد. جوراب شلواری سفیدش را به او پوشاند و موهایش را شانه کرد. کیانا خیلی خوشحال بود.
توی راه کیانا جلوتر از مامان می‌دوید. مامان صدایش کرد: ندو دخترم. خیابون خطرناکه. وایسا با هم بریم.
ولی کیانا همین طور می‌دوید. کمی جلوتر یک دوچرخه‌سوار جلوی پای کیانا ترمز کرد. نزدیک بود دوچرخه به او بخورد و او را زخمی کند. مامان دوید و بغلش کرد. کیانا خیلی ترسیده بود.
مامان دست‌هایش را گرفت و گفت: هیچ وقت توی خیابون دستات رو از دستای مامان جدا نکن.
کیانا و مامان چند دقیقه بعد به کوچۀ سارا رسیدند. کیانا دوباره دست‌های مامان را ول کرد و دوید سمت خانۀ سارا.
چند قدم که دوید، پایش سر خورد و افتاد زمین.
خواست از جایش بلند شود ولی پایش زخمی شده بود و درد می‌کرد. کیانا کوچولو نگاهی به لباس‌هایش کرد که حالا خاکی و کثیف بود. حتی زانوی جوراب شلواری‌اش هم پاره شده بود.
کیانا شروع کرد به گریه کردن. مامان اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: گریه نکن دخترم. بلند شو بریم. تولد شروع شده. ببین صدای موسیقی و آواز دوستات داره میاد. کیانا گفت: نه... نه... من اونجا نمیام. با این لباسا خجالت می‌کشم.
اشکالی نداره دخترم. بیا بریم زنگشونو بزنیم. همۀ دوستای مهد کودکت اونجان. حتماً خیلی بهت خوش می‌گذره.
کیانا به لباس‌هایش نگاه کرد و گفت: ولی آخه با این لباسا...
مامان لبخند زد و گفت: دستاتو بده به من و بلند شو.
مامان زنگِ درِ سارا را زد.
در باز شد و کیانا و مامان وارد خانۀ سارا شدند. بچه‌ها با دیدن کیانا حسابی تعجب کرده بودند. آن‌ها یواشکی به هم نگاه می‌کردند و می‌گفتند: چرا کیانا این شکلی شده؟ پاش چرا زخمیه؟ چرا لباس تمیز نپوشیده؟
سارا دوید سمت کیانا و گفت: چی شده؟ چرا لباسات پاره و خاکی شده؟
کیانا سرش را پایین انداخت و گفت: زمین خوردم. سارا لبخندی زد و گفت: اشکالی نداره. حالا بیا بریم پیش بچه‌ها. هنوز کیک رو نبریدیم. بچه‌ها دور سارا و کیانا جمع شدند. مامانِ سارا کیک تولد را آورد. چهار تا شمع رنگی خوشگل روی کیک بود. سارا با خوشحالی شمع‌ها را فوت کرد. کیانا به مادرش نگاه کرد که کنار بقیۀ مامان‌ها نشسته بود. مامان به کیانا لبخند زد. کیانا دست دوستانش را گرفت و شروع کرد به شعر خواندن.
تولد که تمام شد کیانا به مامان گفت: امروز خیلی بهم خوش گذشت. ولی اگه لباسام پاره و کثیف نبود خیلی بهتر می‌شد. مامان خندید و گفت: حالا اشکالی نداره. ولی اگه به حرف مامان گوش می‌کردی و دستمو ول نمی‌کردی اینطوری نمی‌شد. کیانا دست‌های مامان را محکم گرفت و با صدای بلند گفت: باشه. دیگه هیچ وقت توی خیابون دستاتو ول نمی‌کنم. مامان و کیانا خندیدند و به سمت خانه به راه افتادند.
سپیده رمضان نژاد/ تیر ۱۳۹۸
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سلام و ممنون از شما
ویژگی‌های مثبت این داستان را ابتدا با هم مرور کنیم:
شخصیت که طبیعتاً دختر بچه است اما نام مناسبی دارد. کیانا اسمی است که برای بچه‌های کوچک که مخاطب این داستان هستند می‌تواند آشنا و جذاب باشد.
موقعیت داستان که رفتن به جشن تولد و حضور در آن است هم سنجیده انتخاب شده. جشن تولد برای شخصیت دختر جذابیت خاص خود را دارد. اگر پسر بود از درجه انتخاب کمی تنزل پیدا می‌کرد چرا که پسرها به نسبت دخترها عاشق چنین روزی نیستند.
بن‌مایه و مضمون داستان که گوش نکردن به مادر و شتاب و عجله بی‌مورد و ضرر دیدن از این راه است نیز از همان ابتدای داستان آغاز شده و نشان داده شده است. این یعنی داستان سراسر در مسیر اولیه خود حرکت کرده و حاشیه نرفته است.
سئوال مدام دختر از مادر در خصوص غروب شدن و نشدن خیلی طبیعی است و برای نشان دادن عجول بودن دختر کنشی بسیار طبیعی انتخاب کرده‌اید که این هم مزیت داستان محسوب می‌شود.
اما از منظر ضعف داستان، ضرورت این که کیانا دو بار دچار مشکل شود، یک بار دوچرخه‌ای که نزدیک است به او بخورد و بار دیگر زمین خوردن وی، را متوجه نمی‌شوم. یکی از همین‌ها کافی است. گفته بودیم داستان کودک روی یک حادثه و یک کنش متمرکز می‌شود و همان زمین خوردن کافی بود چرا که بر اصل داستان تاثیر‌گذار بوده و نقطه تغییرمسیر داستان از همان جا آغاز می‌شود. تاثیر آن هم به حدی بزرگ هست که توجه خواننده را به خود و از آن جا به مضمون شما جلب نماید. لذا در مجموع به نظر می‌آید نیازی به حادثه اول نیست.
همچنین کمی بیشتر بر لباس کیانا تأمل کنید. اگر حادثه‌ی پارگی لباس قرار باشد مهم شود لباس هم باید ارزشمند و خاص باشد. این خراب شدن لباس به علت زیبایی و گرایی آن بیشتر خود را نشان خواهد داد. در ضمن به خود کیانا هم بیشتر برسید جوری که فقط با یک لباس و جوراب شلواری و شانه کردن سر راه نیفتد. کمی به او برسید تا زمین خوردن و کثیف شدنش به چشم بیاید. رنگ‌های انتخاب شده برای لباس خوب اما کم هستند.
دیگر این که سارا چهار شمع روی کیک خود دارد .ا گر این دو هم سن هستند باید گفت چهارسالگی کمی برای این شخصیت زود است و حداقل پنج ساله برای چنین شخصیتی بهتر می‌ بود. .
از خصیصه‌های یک داستان کودک که همواره باید بر آن تاکید کرد سطح زبانی مناسب و متناسب است که الحمدالله رعایت آن را کرده‌اید.
پیام داستان را نام داستان قرار داده‌اید و این هم امتیازی برای داستان کودک است که از همان جا با رویکرد تعلیمی داستان آشنا می‌شود.
تعلیم صریح و مستقیم کودک هم در زمره قواعد داستان کودک است. باید نکته اخلاقی، صریح و بی‌واسطه عرضه و اعلام شود و این در متن شما اتفاق افتاده. مادر نکته اصلی را گوشزد کرده و تکرار دختر خود نوعی تاکید بر این درس است.
شکل داستان نوعی سفر قهرمانانه است. کیانا به همراه مادر که نماینده انسان فرزانه و خردمند است به این سفر می‌آید تا او را راهنمایی کند. مسافر به سبب خامی و حرف گوش نکردن دچار معضل می‌شود و با کمک پیرخردمند به پیروزی می‌رسد. حال تحولی در مسافر ایجاد می‌شود و او به واقعیتی از زندگی می‌رسد و پس از رسیدن به واقعیت به مبدأ قبلی دوباره مراجعت می‌نماید. این نمونه نقدی کهن‌الگویانه و البته ساده و خلاصه بر متن شماست.
به نظر تنها مورد اشکال کار همان حضور دوچرخه و عدم ضرورت تکرار حادثه است مگر این که چیز خاصی در ذهن داشته باشید.
در داستان کودک نمی‌شود انتظار حادثه خیلی عظیمی داشت. همین حادثه با همین کیفیت و اندازه برای این داستان کافی است. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت