مرز بین رویا و واقعیت




عنوان داستان : مثل ماهی‌هایی که کنار ساحل برای زنده ماندن می‌جنگند
نویسنده داستان : الهام خوشی

دیگر نمیتوانم بدوم. صدای پاهایم هر لحظه کمتر میشود و صدای نفس هایم بیشتر. پشت سرم را نگاه میکنم. چادر های گردان دیده نمیشوند. منم و آسمانی که مثل قیر سیاه است. قسمتی از آسمان را دود گرفته ولی باز هم میشود ستاره هارا دید. همیشه دلم میخواست تنها توی بیابان باشم و ستاره هارا نگاه کنم، بدون صدای شلیک و انفجار، اینجا بوی خون نمیدهد و کسی از درد فریاد نمیکشد. اینجا دیگر پلاکی نمیسوزد...
نگاه دیگری به عکس سه تاییمان می اندازم. عکس قطره قطره خیس میشود. دستم را روی صورتم میکشم و اشک هایم را پاک میکنم، صدایی ذهنم را خط خطی میکند.
-لا تحرک !
نمیترسم. نمیخواهم این ها ترسم را ببینند. این بار با فریاد میگوید: لا تحرک !
برمیگردم طرفش، تنهاست. چشمهایم روی چشم های خوشحالش ثابت میماند. دست مشت شده ام را توی صورتش میکوبم، شوکه میشود.تلو تلو میخورد و با مشت بعدی می افتد زمین. همین ها بودند که یاسر و محمد را آتش زدند. تمام نفرت و خشمم را توی مشت هایم جمع میکنم و توی صورتش میکوبم. دیگر نمیتوانم ببینمش تمام صورتش خونیست و زیر مهتاب برق میزند.
صدای داد و هوارش هم‌قطارهایش را به اینجا میکشاند. دست از سرش بر می‌دارم. موهایم را توی دستش جمع میکند و بلندم میکند، دوستش با تفنگ از پشتم میزند و میخندد. در این چند روز در بیشتر عملیات ها ما بودیم که آن ها را درو کردیم. به جز یکی، یادم که می آید عصبی میشوم. از آن روز کذایی متنفرم.
اشک هایم با آب شط قاطی شده بود. سرمان را کرده بودیم زیر آب تا مارا نبینند؛ از پسشان برنمی آمدیم،  میخواستم بروم پیش محمد و یاسر، توی گودال! نمیدانم چراحس میکردم الان است که آتش گلستان شود و محمد و یاسر و بقیه بیایند بیرون اما شعله ها هر لحظه بی رحم تر میشدند و «لاتحرک»ها شاد تر، تفنگ هایشان را گرفته بودند بالای سرشان و میرقصیدند. بوی سوختن یاسر و‌محمد تا مغزو استخوانم نفوذ کرده بود.
صدایشان از فکر بیرونم می آورد.
 برج مراقبت و چادر ها را میبینم. اینجا بیشتر بوی خون میدهد.
***
دور خودم می چرخم و فریاد میکشم«محمد و یاسر دارند میسوزند!»دست هایم را روی سرم میگزارم تا صدایی نشنوم.چرا همه مرا نگاه میکنند؟ خانم ها اینجا چکار میکنند!!!؟ چرا تانک ها حرکت نمیکنند؟ سردم میشود، مثل ماهی هایی که کنار ساحل برای زنده ماندن می‌جنگند، می لرزم. صدای گریه میشنوم. نمیدانم چه کسی مرا در آغوش می گیرد و میان گریه هایش میگوید«بابا!آروم باش. آروم»چند مرد سفید پوش می آیند طرفم.دوباره فریاد میکشم«چرا واستادید؟ چه کار می‌کنید؟! اون آتیش لعنتی رو خاموش کنید. چرا واستادین ؟؟مگه نمی بینید!!؟»
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان کوتاه شما حکایت درد و رنج برجای مانده از جنگ بر روح آدم‌هایی‌ست که پاره‌پاره شدن عزیزانشان، سوختن و به خون غلتیدن هم‌سنگرهای جوانشان را دیده‌اند. داستانی که هر قدر از ‌آن نوشته شود کم است. چرا که همه داستان‌های خوب جهان وامدار جنگ‌های بشری هستند. جنگ‌ها هستند که ‌آدم‌ها را بر سر دوراهی‌های عجیب و عمیق می‌گذارند و رفتن به هر سویی حکایت داستانی جداست و شنیدن دارد. اما درباره‌ی آن دسته از عزیزانی که هنوز بعد گذشت سی سال از پایان جنگ با آسیب‌های جسمی و روانی جنگ دست به گریبانند قصه و فیلم و روایت زیاد دیده و شنیده و خوانده‌ایم. شاید حالا دیگر وقت این باشد که از کلیشه‌های مکرر فاصله بگیریم و با دوربین و نگاه خودمان به جنگ نگاه کنیم. آدم‌هایی را بنویسیم که از راه‌هایی متفاوت از راه کلیشه به آغوش جنگ افتادند. آدم‌هایی که جنگ برایشان دقیقا همانی نبود که در سریال‌های تلویزیون یا مستند روایت فتح می‌بینیم. اما حالا که انتخاب شما این بوده و در مسیر کلیشه‌ای گام نهاده‌اید و شرح مکرر داستانی واحد کرده‌اید باید به همین داستان پرداخت و چاره‌ای نیست. از اول داستان مخاطب متوجه می‌شود که با رویا و هذیان و اوهام درگیر است. شاید این رو شدن دست داستان در خطوط اول اشتباه تاکتیکی بزرگی باشد. مسئله دیگر این است که عنوان داستان شما و شط و سر زیر آب بردن و ... سایر اشاراتی که در داستانتان به آن‌ها اشاره نموده‌اید ما را به این باور می‌رساند که خاطره دهشتناک این بازمانده جنگی مربوط به غواصان شهید است. اما این میان آتشی هم در کار است که دوستان راوی را در خود بلعیده و سوزانده است. در واقع بازسازی خاطره صحنه شهادت یاسر و محمد درست صورت نپذیرفته و وقتی داستان را می‌خوانیم خود را کنار آن‌ها در همان فضا احساس نمی‌کنیم. در چنین داستان‌هایی باید فضا به مکان تبدیل شود. فضا یعنی کلیتی از جا و لوکیشن داستان. اما مکان به معنی شرح دقیق جزییات به نحوی که خواننده خود را در ‌آن موقعیت ببیند. و اما درباره پایانبندی. پایانبندی در چنین داستان‌هایی معمولا با کنار رفتن پرده اوهام و بازگشت قهرمان از سفر خیالات و رویاهای خود به زمین سفت واقعیت است. زمانی برنده هستید که این بازگشت به قدری آرام و زیرجلدی رخ دهد که خواننده هم شتاب آن را نفهمد. دقیقا شبیه فرود آمدن هواپیما است. خلبانان زبده کاهش ارتفاع و نشستن بر زمین را آنقدر ماهرانه و اندک‌اندک انجام می‌دهند که سرنشینان ذره‌ای احساس ترس یا ناراحتی نکنند. اما خلبانی که به یکباره با چند کاهش ارتفاع ناگهانی چرخ‌های هواپیما را بر زمین می‌رساند سرنشینان با تپش قلب و تهوع و گرفتگی گوش در فکر فرار هرچه سریعتر از وضعیت موجود هستند. دقیقا کار شما هم همینطور است. باید پزشکان و دختر راوی در رویا حضور یابند و از آنجا راوی را با خود به واقعیت بکشانند. جوری که مرز مشخص و برجسته میان وهم و واقعیت درهم شکسته شود.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.