بازنویسی متن، بازنگری درخواست‌های روایت است




عنوان داستان : چاره ای نداشتم غیر از این که خواهرش باشم.
نویسنده داستان : غزل بهار ح

این داستان ویرایشی از داستان «چاره نداشتم غیر از این که خواهرش باشم» می باشد.

من کشته شدم.. من تیرباران شدم. باران.. باران می بارد شر شر ...باران باران ...امان از باران هایی که می بارد و می بارد و تمامی ندارد.
تمامی نداشت این بُردن،آوردن ها ....«با همند ! دریا و آرش،زن و شوهرند آن ها با هم نباشند کی با کی باشد! ساواکی خرفتِ با آن چشمهای هیزت! » چشمهایش را با روسری بسته بودند، بعد که پرتش کردند توی آن نمدانی،دستانش را باز کردند وگفتند« چشاتو باز کن!»
چشمهایش را که باز کرد صدای کوبیده شدن درآهنی مثل سیلی خورد توی صورتش و بعد شرشر باران توی گوش هایش زنگ انداخت.شرشر... شرشر...باران می باریدو می بارید.
-«آرش طبرستانی رو آخرین بار کی دیدین؟»
-«خیلی وقته ازش بی خبرم»»
باران تیز و سوزنی شمال،به سقف سفالی خانه مان می زدو از لای ناودان ،شرشر می ریخت توی حیاط.توی حیاط گِلی مان، چاله چاله آب می شد و قورباغه ها تویش معرکه می گرفتند و تا صبح قور قورشان به راه بود.
قورباغه را گرفته بودم توی دستم و دنبال دریا می کردم .دریا توی حیاط می دوید و هن هن کنان می گفت:«تو رو خدا ...تو ..رو.. خدا..نکن ..نیا ..می ..ترسم.. تو رو ..» قورباغه را که پرت کردم توی دامن دریا،صدای جیغ و گریه دریا با صدای خنده هایم قاطی شد و صدای فریاد مامان که از توی ایوان،با غیظی کش دار،داد می زد:«بااااااااااااااااااااااااااااااران!»
«باران ؟باران؟ حواست کجاست؟»
« اینجام! دارم "سیرسیریک" رو می بینم. ببین چه با شکوه نعش دوستشو روی کولش میبره. این بنده خدا هم احتیاج به غذا داره دیگه ..توی این زمستون سرد و سیاه چی بخوره پس؟! همینو تیکه تیکه می کنه و می خوره .چاره نداره.!»
چاره نداشت غیر از این که خواهرش باشد.
پدر اورکت خیسش را به چوب رختی آویزان کرد و دو جلد شناسنامه جلدمقوایی را از جیب پیراهنش درآورد و جلوی مادر گرفت:«مبارکه شیرین بانو!خداروشکر شناسنامه ها خیس نشدن»
شیرین بانو به دو نوزادی که در قنداق های صورتی شان خواب بودند، نگاهی کرد و گفت :«حالا کدومو باران صدا بزنیم کدومو دریا؟» پدر زبانش به بایِ باران تازه چرخیده بود که یکی از نوزادها شروع کرد به گریه کردن و همان برای همیشه باران شد.
باران هنوزم می بارد شرشر شرشر.. باران!
« باران بیا میخوایم عکس بگیریم!»
نشسته بود وسط مامان و بابا و سفت بغلشان کرده بود،من که جا نمی شدم. آرش بالا سرهمه،انگار بغلشان کرده باشد،دستانش را حلقه کرده از یک طرف به بازوی بابا، از یک طرف به بازوی مامان و سرش را چسبانده به موهای دریا. برق نگاهشان از عکس می زد بیرون.
«بیرون زیاد نمونی ها....بعد کلاست زود بیا خونه...وقتی میری بیرون همش چشمم به دره کی برمی گردی!باران!گوشت با منه؟با توام»
« حالا اگه من باشم و شبم خونه نیام، نگران من یکی نمیشه ها !!» دریا غش غش خندید و روپوش سفید رنگش را که تازه اتو کرده بود، با سلیقه تا زد و در کیف دستی اش گذاشت.
مامان گفت:« کاری نکن که امشب بیام بیمارستان تا صبح توی اتاق پرستارا کشیکتو بدم!» و این بار من خندیدم و کتابِ جبر راتوی کیفم گذاشتم.کیفم پر بود و کتاب به زور جا شد.
«"سیرسیریک "جا نمیشه،توی سوراخِ ریزِدیوار،گیر کرده و هی دست و پا می زنه،به هر مشقتی می خواد خودشو بچپونه!»
« اون تو جا نمیشی ! این نعش کیه ؟ چقدر بزرگه ..بدبخت جا نمیشه توی سوراخ... این نعش بردنات کی تموم میشه ؟ این مدتی که من اینجام هر روز داری نعش می بری! این دوستات تمومی ندارن؟یادته باهاشون دسته جمعی زیر درخت نارنج و پرتقال آواز می خوندین.یه دست و یه صدا چقده قشنگ بود!ا»
منم با دریا می خواندم همیشه هم"جان ِ یار" می خواندیم « اَره زندونیمه.. بی ملاقتیمه.... تِه ره گامبه جانِ یار تِه چشم به راهیمه»
چشم به راه آرش توی کلاس نشسته بودم.آرش طبرستانی که تمام انتگرال های سه گانه را قورت داده بود و استاد حل تمرین مان بود.آرش نیامد و هر چقدر بیشتر نیامد از بیرون صداها بلند و بلندتر می شد به دنبال صداها بیرون دویدم.
دریا دوید سمتم .مثل فرشته ها ...با همان مانتوی سفیدی که صبح اتویش کرده بود«چه خبره ؟!چی شده؟ بخوابونش روی تخت» با نوک تیز پنس، پنبه را توی مرکورکرم می کرد و به زخم های آرش می زد.حرف که می زدند دلم خراش خراش می افتاد و وقتی کارش تمام شدو لپش چال شد،خون از خراش هایم زد بیرون.
بیرون باران می بارد .شر شر....چه نَمی دارد این جا.دستم را می چرخانم تا پتو را بگیرم انگار به سمباده دست زده باشم ،این قدر گوله گوله و زبراست.اگرصد سال در نفتالین خوابش کنم بازم بوی نم وکپک می دهد.مثل دیوارهای چرک این جا، از بس که باران خورده،لمه زده و چهارطرفش تَبله کرده.
چهارطرفش را با ساتن سفیدگرفته بودند و قند می سابیدند روی سر شان! انگار شیرینی قند از توی پارچه می ریخت توی جانش. توی کِل کشیدن های زن ها،زیر بارانی که تند و تیز می بارید، عروس شد.
«عروسی تونو ببینم الهی!» مادرجون "تندیر نون" را داغ داغ از تنورش که در می آورد،می زد به چوب های نازک که مثل سیخ بودند و می داد به دست مان .
دریا تندیر نون را به دندان می کشید و آن یکدستی و سفیدی دندانهایش،می خورد توی ذوق ِمنی که دندان هایم،روی هم روی هم ،زشت و بدقواره تلمبار شده اند.
«تلمبار کردنو فقط بلده.. اینا چیه می خری می ریزی اینجا.... اصلا می خونیشون؟ فقط جاگیره.. اتاقت شده بازار شام .... شتر با بارش توی اتاقت گم میشه!»
من لابد گمشده ام وگرنه این جا چه می کنم؟! یک روز رفتم توی میتینگ دانشجویانِ..و از همان جا گم شدنم شروع شد.
« گم شده ورقه ی ریاضیم!؟میخواستم به بابا نشون بدم.هرچی می گردم نیست! » اشکهایش را پاک می کردو فس فس،دماغش را بالامی کشید.
نیست. نبود.نابودش کرده بود. با دستهای خودش، از توی کیف، ورقه را برداشته بود و توی دستشویی مدرسه میان آن همه بو و کثافت پاره ش کرد و توی چاه دستشویی ریخته بود....
«ریختمش توی لیوان.. باران بیا بخور ببین خواهرت چه خوب می خوره ؟» دریا نگاهم کرد.و چال لپ هایش گود رفت «خیلی خوشمزه ست مامان! من عاشق شیرم. شیر بدون کاکائو.سفید سفید»
من با کاکائو می خوردم. عادت دارم؛ هرچیزی سیاه تر بشود من بیشتر دوستش داشته باشم.
« دوسش دارم !» نگاهش کردم توی قلبم انگارصد نفر می کوبیدند بوم بوم بوم ...! «چرا خودت بهش نمیگی؟»آرش طبرستانی سرش را کج کرد و خاراند.چشمهایش دورتا دورم را می پایید«روم نمیشه.»
"سیرسیریک" جان! آرش طبرستانی دلش را توی چال لپ دریا، جا گذاشته بود و حالا حیا داشت از اینکه ابراز عشق کند! ای کاش می توانستم لپ هایم را سوراخ کنم ،گود کنم و چال بیندازم!
توی چاله افتاده ام؛ بعد از آن همه بالا رفتن ها،نفس نفس زدن ها،پرت شدم پایین.می خواستم بالا بیایم و دنیا را تکان بدهم با آن سَرم که پُر بود از معادلات چند مجهولی،آن اتحادها که هیچوقت تجزیه نمی شدند،آن رادیکال ها که ادعا داشتند منفی تویشان راهی ندارد.
اما رادیکال ها پاشیدند، مثبت ها را قورت داده بودند و حالا از زیر هر کدامشان صفر در می آمد.
پدر ریاضیات را با عشق درس می داد .گچ روی شانه های کتش می ریخت و پشت هم سرفه می کرد.آسم امانش را می بُرید اما پدر از مُشتق و انتگرال هایش نمی بُرید.
« مبارکت باشه بابا جون .آخر کار خودتو کردی و این رشته قبول شدی...با این که می دونم استعدادشو داری ولی ریاضیِ محض خیلی سخته بابا جون خیلی» رباعیات خیامش را به من هدیه داد و جعبه شیرینی را مقابلم گرفت.
شیرین بانو ، تمام پزش به این بود که دوقلوهایش را روی دست می برند، به خاطرِچشم های آبی دخترها، این شمالی هایِ عاشقِ دریا ، عاشقِ ماهی، عاشقِ صید، از سر میانکاله تا ته میانکاله تور پهن می کنند و ماهی ها هی جان می دهند؛ توی تور به خشکی افتاده....
ماهی ها وقتی از دریا دور می ماندند؛ بالا و پایین پریدن هایشان،دست و پا زدن هایشان، تند و تندتر می شد اما آن روزها که باران می بارید، دیرتر می مُردند.
دریا نمرد! من مُردم. من تیرباران شدم ...آرش طبرستانی تیری زد که مرز توران و ایران را مشخص کرد و دیگر باران بود که یک ریز توی دریا می باریدو می بارید....شرشر..شرشر...
شرشر باران .....
«باران تو رو خدا منو لو نده ..تو رو خدا به مامان نگو» باز هم فس فس دماغش به راه بود .وقتی گریه می کرد خیلی شبیه هم می شدیم دوست داشتم ساعت ها به صورتش که دیگر چاله نداشت، نگاه کنم.
مادر به گونه اش چنگ انداخت «الهی ذلیل شی دریا،گلدونو زدی شکوندی.یادگار مادرجون بود.»
چشم های آبی عروسکم در آمده بود و موهای طلایی اش قیچی شده بود...دریا می خندید و دوباره چال لپش گود رفت.
«آرش طبرستانی را آخرین بار کی دیدی؟» «دریا را آخرین بار کی دیدی»
دریا نشسته وسط جنگل و موج هایش تا کمرِدرخت های توسکا و توکا بالا رفته.باران ریز و تیز می بارد و توی دریا می ریزد.
دریا دارد جنگل را می برد توی خودش تا غرقش کند، می خندد و دیگر لپش چال نیست«به مامان نگی که من اینجام» عروسکش را می گیرد طرفم و می گوید:«مال خودت باشه از روز اولم دوستش نداشتم فقط می خواستم یه خرده باهاش بازی کنم»
-«دروغ نگو می دونیم خواهرت...»
دست به صورتم می کشم انگشتهایم توی چال لپ هایم گیر می کند. دریا بارانی شده و به من چسبیده...
-«ساواکی خرفت!»
چشمهایم را که باز می‌کنند...چانه اش را می‌آورد توی صورتم، که بوی گندِ دهنش خفه‌ام می‌کند و عق می‌زنم!
از بوی خودم چندشم شده.بوی گَندم در آمده. باران هنوزم می بارد شرشر... دلم برای باران تنگ شده بارانی که فقط صدایش هست شر شر ...بارانی که تیربارانش کردم و به تماشای تکه تکه خوردنش، از "سیرسیریک" نشسته ام.

تیرماه 98
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم بهار ح
به نظرم در بازنویسی اثر، «توصیف‌پویا»نویسی پررنگ‌تر شده است: «چشم‌هایش را با...» یا «باران تیز و سوزنی شمال...» یا «می‌ریخت توی حیاط...»، خیلی خوب است که در توصیف‌نویسی بیشتر دقت کرده‌اید. از طرف دیگر به «فضاسازی»، جهت ملموس‌تر شدنِ وقایع روی آورده‌اید: «...صدای کوبیده شدن درآهنی...». داستان از «زبان معیار» نسبتاً سالمی برخوردار است و می‌تواند که با مخاطب ارتباط صمیمانه‌ای برقرار کند.
خوشبختانه در انتخاب راوی، تجدید نظر کرده‌اید، البته هنوز هم راوی اول‌شخص «من‌گو»، کنترل روایت را در دست دارد و هرگاه که نیاز به گسترش دادن اطلاعات موجود در متن است، از راوی سوم‌شخص«دانای کل» بهره می‌گیرد. احتمالاً با این تجربۀ جدید، بیشتر از گذشته به توانایی‌های گستردۀ «دانای کل»نویسی پی ‌برده‌اید؛ پس صِرفاً زبان‌نویسی در داستان، موجب ایجاد تعادلِ منطقی و نزدیکی «همزادپندارنه» با مخاطب نمی‌شود و عوامل دیگری چون انتخاب راوی، در این امر مهم دخیل هستند.
در نسخۀ قبلی، بابت تکرار شدن اسم داستان، درون متن گلایه کرده بودم، این بار هم این کار را دوباره انجام داده‌اید، ولی بنده دیگر هیچ گلایه‌ای ندارم! دلیلش هم کاملاً واضح است، در نسخۀ قبلی، شما هم اسم و هم تکرارش را در متن، با زاویۀ دید اول شخص ارائه کرده بودید، ولی در نسخۀ جدید، اسم داستان توسط «من‌گو» و تکرار توسط «دانای کل» ارائه می‌شود، می‌بینید که زاویۀ دید سوم‌شخص چه قدر نیرومندتر و نافذتر از سایر زوایای دید داستانی است.
کاراکترِ «پدر» این بار ملموس‌تر و باورپذیرتر توصیف‌نویسی شده است: «...اورکت خیسش را به چوب رختی آویزان کرد و...»، البته هنوز هم کارکترهای دیگر، چندان ملموس نیستند. «آرش» هم هنوز تبدیل به «بهانۀ روایت» مستحکم و مستدلی برای حضور در داستان نشده است.
و اما کاری که برای انتخاب اسم «باران» انجام داده‌اید (درواقع این نوع تصمیم‌گیری، یکی از عجیبت‌ترین و غیرمتداول‌ترین شیوه‌های نامگذاری فرزندان در جهانِ واقعیت است ولی در جهان داستانی، خیلی خوب و «باورپذیر» شکل گرفته است) تبدیل به یکی از نقاط منحصربه‌فرد روایت شده است؛ آفرین بر شما.
روایت، بین خاطراتِ راوی اول‌شخص و اطلاع‌رسانی‌های سوم‌شخص، در حال داده‌پردازی است، در واقع این نوع عملکردِ چرخشی و حساب‌شده، یکی از ویژگی‌های «سیال‌ذهن»نویسی است (البته ویژگی‌های دیگری هم برای این شیوۀ داستان‌نویسی تعریف شده است). به نظرم نسخۀ جدید را خیلی بهتر از قبلی نوشته‌اید، اما هنوز هم دو عنصر مهمِ «شخصیت‌پردازی» و «واقعه‌پردازی» در این داستان، به ترمیم‌نویسی بیشتری نیاز دارند. پیشنهاد می‌کنم که برای مدت زمانی، این متن را گوشه‌ای بگذارید و به داستان جدیدی بپردازید تا زمانی که تعلق‌خاطر نویسنده، نسبت به این سوژۀ بسیار جذاب، تا حد مدیریت شده‌ای تعدیل بشود، آن وقت زمان بازنویسی نهایی این متن فرا می‌رسد.
خانم بهار ح، بابت تغییراتی که در بازنویسی متن خود ایجاد کرده‌اید، ممنونم. امیدوارم که به زودی داستان جدیدی از شما به دستم برسد، با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۵
کیوان سلحشوری‌مهر » 11 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم. بابت صبوری و اعتمادی که نسبت به دوستان پایگاه نقد داستان دارید؛ ممنونم. با آرزوی موفقیت روزافزون
سيدمهدى منتظرى » 11 روز پیش
سلام، و عرض ارادت. نقد سودمندى بود. دو پرسش دارم: ١) اگر كتاب "درازناى شب" اثر جمال ميرصادقى را خوانده ايد، آيا راوى آن "داناى كلّ محدود به ذهن يكى از شخصيتها (كمال)" است؟ ٢) اگر شيوه ى جريان سيال ذهن را كنار بگذاريم، آيا تغيير راوى از اول شخص به سوم شخص و برعكس در داستان كوتاهى چون داستان بالا مجاز است و به سلاست و بلاغت متن صدمه نمی‌زند يا خير؟ سپاس بيكران.
کیوان سلحشوری‌مهر » 11 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای منتظری عزیز. متأسفانه در مورد این کتاب حضور ذهن ندارم، ولی رمان سووشون، اثر سیمین دانشور هم از طریق «دانای کل محدود» و توسط شخصیت «زری» روایت می‌شود. ولی در «دانای کل نامحدود»، راوی از ذهن سایر کاراکترها و حتی از مسائلی که خود کاراکترها هم از آن‌ها بی‌خبرند، مطلع است. معمولاً اجرای چرخشی روایت، در مجال اندکِ داستان‌ کوتاه، کار چندان راحتی نیست، مگر آن که روایت به این تغییر زاویۀ دید نیازِ مبرم داشته باشد. با سپاس و احترام بسیار
سيدمهدى منتظرى » 10 روز پیش
سپاسگزارم.
غزل بهار ح » 11 روز پیش
سلام بسیار ممنون و سپاسگزارم از شما.توصیه های ارزشمندتان را به کار می گیرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.