خواننده با نشانه‌های متنی سر و کار دارد نه با آنچه در ذهن نویسنده است



عنوان داستان : کمین

به نام خدایی که در همین حوالی
حواسش به همه است ...

گوشه اتاق نشسته بودم، خسته شده بودم، دیگر از این آدم ها، هر وقت می بینمشان تک .. تک حرف‌هایشان مثل پتک بر سرم کوبیده می شود.
ودر هر جمله آنها نام «یتیم» به من چسبیده می‌شود. خوب، دیگر بسه! یتیم شدن که دست آدم نیست ... یا کار بدی که نیست ...
آخر، به همین زودی یادشان رفت، که پدرم برای حفاظت از همین آدم‌ها ویتیم نشدن فرزند هایشان تک دختر خودش را
یتیم کرد ...
همه را مقصر می دانستم، حتی خودم را بخاطر آخرین روزی
که ساکش را بسته بود و داشت می رفت.
ولی به خاطر مدرسه از آخرین دیدار با او جا مانده بودم. ولی روز قبلش به من قول داد سالم برگردد، و بعد از اینکه آتش بس اعلام شد.
ساکش را ببندد و از خرمشهر دل بکند،
* ساعت از نیمه گذشته بود
داشتم برای پدرم نامه می نوشتم با اینکه می دانستم به دستش نمی رسد ولی بازهم مثل قبل کلافه سرم رو روی میز گذاشتم
تا حداقل با خوابیدن قلبم کمی ریتمش منظم شود.
کم کم چشمانم داشتن خودشان را برای خواب آماده می کردند، که بانگ " الله اکبر " در گوشم پیچید. درست همان صدابود، صدای عمو احمد چشم‌هایم را باز کردم، همان صحنه برایم تداعی شده بود.
به سمت پنجره رفتم پرده را کنار زدم، که دیدم عمو احمدبا تعدادی از پیرمردها و جوان های محله داخل کوچه ایستاده بودند.
و با صدای بلند " الله اکبر " می گفتند.
آتش بس اعلام شده بود، پس پدرم به زودی می آمد خنده کنان از اتاق اومدم بیرون.
- مامان، مامان، ما ...ما ...
که ناگهان میخکوب یک قاب عکس شدم، حرف زدن را فراموش کرده بودم، عکس پدرم بود.
با دیدنش خواستم راهی پیدا کنم که از نگاه نافذش حتی از درون یک قاب عکس فرار کنم.
ولی با دیدن دوباره ربان سیاه بالای عکسش دیگر مات عکس شدم.
باز هم خواستم خودم را گول بزنم که پدرم زنده است، ولی باز هم عکسش با ان ربان مشکی مرا با حقیقتی تلخ روبرو کرد.
وگرنه در این ساعات نه قطعنامه ای بود، و نه آتش بسی ،و نه اصلا عمو احمدی ...
اینها همه بازی قلبم بود تا مغزم را متقاعد کند،
پدرم زنده است. ولی بازهم مغزم با هوشیاری بازی‌ام را به رخم کشید، و به خوبی می دانست‌
عمو احمدهم، هم رزم پدرم ‌‌بود.
و چند روز بعد از رفتن پدرم به گردان ان ها پیوست. و انگار خدا خوب زمان بندی کرده بود تا عمو احمد هم به قافله شهدا بپیوندد.
اشکهایم دیگر به فرمان مغزم نبودند از قلبم خط میگرفتند، روی زمین زانو زدم.
که با آینه شکسته شده روبرو شدم، وبه ان خیره شدم، که تعدادی مرد عراقی رو دیدم که روستای را با گاز خردل و گاز اعصاب بمباران می کردند.
و تعدادی از مردم را می‌دیدم که به سمت خانه هایشان می دویدند،
ولی ... فایده ای نداشت هیچ کس زیر این بمباران ها در امان نمی‌ماند،
چشمهایم را بستم تا دیگر نبینم چگونه در این عملیات که مرصاد نام داشت پدرم شهید شد.
سخت بود دیدن این صحنه ها، ایینه هم با مغزم شرط گذاشته بود، تا مرا دیوانه کند، انگار!
صحنه های از عملیات مرصاد مثل فیلمی روی ایینه برایم پخش میشد، و ای کاش میشد متوقفش کرد.
آروم چشمهایم را باز می کنم.
رزمنده های ایرانی با لباس سپاه داشتن راه مجاهدین خلق را سد می کردند وراه پشت سر ان هارو هم بسته بودند.
و با هلی برد به پشت سر ستون دربین کرند وسرپل ذهاب پیاده شدند،
که ناگهان تیپ هایی از نیروهای سپاه و بسیج از جناح جنوبی عملیات، را شروع کردند که با پشتیبان گیری بچه های نیروی هوایی همراه بود، که نیروی مجاهدین در دشت بین تنگه چهارزبر تا گردنه حسن آباد محاصره شدند و مورد حمله بچه های رزمنده قرار گرفت،
چشم هایم را ازایینه گرفتم.
قلبم انگار داشت آتش می گرفت.
درست همین جای عملیات بود، که پدرم را از من گرفت
و تعدادی از ایرانی ها شهید و تعدادی نیز جانباز شده بودند
ولی من باور ندارم که پدرم دیگر نیست.
اروم دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم، تا با این سردرد نقشه زمین نشوم،
خواستم به سمت اتاق بروم که صدای در بلند شد این موقع شب کی میتونست باشه ترسیده به در خیره شدم که صدای زنگ دوباره در سرم پیچید، احتمالا دایی امیر بود.
که برای ورزش شب ها به بیرون میرفت، ولی به خوبی میدونستم برای ندیدن اشک های مادرم این بیرون رفتن را به ورزش می چسباند.
با خیالی آسوده به سمت در رفتم و در رو باز کردم وشکه شده، به صحنه روبه رویم نگاه میکردم.
مگر می‌شود، مرصاد دل رحم شده باشد.
از شوق به عمواحمد نگاه میکردم و چشم از او بر نمی داشتم،
با چشمان زمردیش می‌خندید.
وقتی ... با ویلچر عمو روبرو شدم چشم هایم را سریع بستم تا باور نکنم، عمویم دیگر پایی برای دویدن با من نداشته باشد.
ولی خودم را دلداری می دادم همین که اینجاست یک معجزه است.
چشم هایم را باز کردم، واشک سمجی که روی گونه ام بود را پاک کردم وعجول گفتم:
- بابام کجاست عمو؟
توی کوچه رو نگاه کردم ولی نبود
اشک هایم دیگر بدون اجازه من شروع به تغیان کرده بودن، با دستانم سعی در پاک کردن اشک هایم داشتم ولی سمج تر از این حرف ها بودن.
رفتم کنارش روبه روی ویلچرش زانو زدم
- عمو بگو که بابام زنده است؟
در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود سرش را پایین میندازه:
- به آرزوش رسید.
روی زمین می افتم و اشک هایم شدت میگیرد
با فریاد میگم:
- عمو نتونست از خرمشهر دل بکنه، نه؟
«شهادت افتخاریست بزرگ، ما جوانان هم همراه فرزندان این شهیدان بزرگوار به پدرانشان افتخارمیکنیم»
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم فاطمه بهرام‌چی عزیز، سلام. «کمین» داستان دخترکی است که پدرش در جبهه به شهادت رسیده. داستان با اعتراض او به یتیم نامیدنش آغاز می‌شود و گله‌هایی که از دیگران دارد. شروع داستان از بخش‌های مهمی است که می‌تواند خواننده را جذب کند یا به دلیل نداشتن کشش لازم او را از خواندن ادامه‌ی متن منصرف کند. بهتر است شروع این داستان به بدنه یا میانه منتقل شود. با این‌کار هم وحدت زمانی داستان رعایت می‌شود هم روایت از جایی جذاب‌تر آغاز می‌شود. از همان جایی که راوی می‌گوید: «ساعت از نیمه گذشته بود.» که حتما منظور نویسنده این بوده که شب از نیمه گذشته بود که البته چنین ساعتی مناسب این داستان نیست. یعنی دایی راوی نیمه شب به پیاده روی می‌رود یا عمو را بعد از این همه وقت که به همه گفته‌اند شهید شده نیمه شب روی ویلچر می‌آورند تا با خانواده برادرش دیدار کند؟
قرار در جنگ ایران و عراق «آتش بس» نبود یعنی تا قبل از پذیرفتن قطع‌نامه از سوی امام خمینی(ره) کسی نمی‌دانست قرار است آتش‌بسی اتفاق بیافتد و شعار اصلی «جنگ جنگ تا پیروزی» بود. چطور پدر دخترک قبل از رفتن به جبهه به او قول می‌دهد بعد از آتش‌بس برگردد؟ در داستان قبلی هم اشاره کردم که این‌ها بی توجهی نویسنده به اتفاقاتی است که در تاریخ ثبت شده و اگر قرار است به داستان ورود کنند باید مطابق با آنچه در عالم واقع اتفاق افتاده، باشند. این که شما یک صفحه توضیح و تفسیر بفرستید و آن چه را در ذهن شماست به داستان سنجاق کنید و بگویید منظورتان چه بوده، مشکل داستان را برطرف نمی‌کند. خواننده با متن، نشانه‌ها و فکت‌هایی که در آن است، سر و کار دارد و نمی‌داند در ذهن نویسنده چیست.
راوی جایی در داستان چشم‌هایش را روی هم می‌گذارد و در رویا صدای الله‌اکبر می‌شنود و از پنجره عمو احمد را می‌بیند و می‌گوید: «همان صحنه برایم تداعی شد.» از کدام صحنه حرف می‌زند. از لحظه‌ی آتش‌بس که مردم از خانه‌ها بیرون آمدند و الله‌اکبر گفتند؟ مگر عمو زمان آتش‌بس در جبهه نبوده؟ عمو بعد از آتش‌بس شهید شده؟
حکایت این آیینه‌ی شکسته‌ای که وارد جهان داستان می‌شود و صحنه‌هایی از جنگ و عملیات مرصاد را به راوی نمایش می‌دهد چیست؟ داستان واقع‌گراست و این اتفاق در داستان واقع‌گرا پذیرفته نیست مگر این‌که در خواب و رویا اتفاق بیافتد. اما در متن شما خواننده این اتفاقات را در عالم بیداری می‌بیند که اگر خواب بود با صدای در زدن باید از خواب می‌پرید. راوی از کجا می‌داند که پدرش کجای عملیات مرصاد شهید شده؟ خواننده حق دارد که بداند راوی این اطلاعات را از کجا آورده؟ به خواننده بگوید چه کسی این اطلاعات را به او داده؟
پیام داستان‌هایی که در مورد دفاع مقدس و جنگ نوشته می‌شوند باید در دل متن باشد و خواننده از میان جمله‌ها و واژه‌ها به آن برسد. خواننده از خواندن این متن می‌فهمد که پدر راوی برای حفاظت از خاک و جان هموطنانش به جنگ رفته. حتی یکی دو بار به این قضیه اشاره می‌شود پس جمله‌های پایانی داستان اضافه هستند. شعاری شده‌اند و گل درشت از داستان بیرون زدند.
خواننده از نویسنده توقع دارد که در نوشتن داستان به اصول نگارشی و املاءصحیح کلمات توجه داشته باشد. ممکن است حین تایپ کردن اشکالاتی در متن بوجود بیاید که مهم نیست اما نویسنده باید بعد از تایپ برگردد و متن را ویرایش کند. لطفا در بازنویسی به این نکات توجه داشته باشید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.