فضای مه آلود




عنوان داستان : چنین گفت شیرین
نویسنده داستان : سعید آقائی جشوقانی

1

نگاهش کردم ؛ آیا این همان گمشده ی من است؟! قدی به اعتدال درست هم اندازه ی خودم با موهای حنایی و روسری طوسی. خوب نگاهش کردم ولی سیر نمی شدم پاک یادم رفت برای چه بیرون آمده ام بیمارم درون خانه، منتظر داروست که برایش بگیرم ؛گویا بیمار اصلی من بودم که تازه دارویم شاید هم شفایم را پیدا کرده بودم . سرش را- نمی دانم برای چه؟ ولی مطمئنم برای من نبود- برگرداند چشمانش را دیدم ؛ ولی ندیدم خجالت کشیدم سرم را زیر انداختم چشمانش عسلی بود ، نه قهوه ای، نه سبز شاید هم آبی بودند. فکر کردم اگر درست نگاهش می کردم چگونه بود ؟ شیطان را لعنت کردم و با تظاهر به بی خیالی از کنارش رد شدم . نمی دانم نگاهم کرد یا نه؟! اصلا مرا دید یا نه؟! برایش مهم بود که منی وجود دارد یا نه؟! دلم نیامد تا آخر بروم سرم را برگرداندم دیدم دیگر او نیست مثل اینکه وجود خارجی نداشته باشد .

بی آن که خودم هم متوجه شوم او تنها انتخاب من شده بود شاید غرور هم به این انتخاب کمک کرده بود توی دلم به این گزینش افتخار می کردم-چه انتخابی !-
کم کم عوض شدم ؛ به خاطر او حاضر شدم از خودم،از اسمم،از خانواده ام از گذشته ام و شاید آینده ام و حتی از آبرویم بگذرم .کم کم فکر کردم ؛ آنچه داشته ام اصلاً آبرو نبوده و آنچه به دست می آوردم...
سخت بود ؛ اما خودم را شکستم-نه- له کردم،مچاله کردم بعد صاف کردم اتو کشیدم .
پیش او رفتم با او حرف زدم و از او خواهش کردم ؛ جوابم را نداد شاید هم با سنگینی و بی توجهی پاسخی سرد نثارم کرد.
سخت بود به او سلام کنم اما سلام کردم ، برایش قصه گفتم . می خواستم برایش شعر بخوانم-یک شعر عاشقانه- او صبر نکرد بلند شد و رفت به دنبالش رفتم سرعتش را کم کرد تا مطمئن شود که من می روم ولی رویش را بر نگرداند حتی اجازه نداد به او نزدیک شوم خسته شدم ایستادم او هم ایستاد حرکت کردم تا به او برسم صدای پای مرا که شنید دوباره راه افتاد او هم حرکت کرد .
سخت بود ؛ همه ی آن جمعیت،پسر و دختر،مرد و زن،کوچک و بزرگ مرا می شناختند ؛ مرا به بزرگی،به آقایی می شناختند . حالا مرا می دیدند که چون غلامی در پی مولایش می دود. دیگران را نمی دیدم که چگونه با چشمانشان مرا رصد می کنند . من تنها و تنها او را می دیدم که در لابلای جمعیت گم می شود محو می شود با جمعیت یکی می شود به چشمانم شک کردم ؛ نکند مشکلی پیدا کرده اند؟! باز او را می دیدم که از میان جمعیت پیدا می شد و به سویی می رفت و من هم به همان سو می دویدم.
سخت بود؛کجا آرامش دل بود آتش به دلم زد دلم را خاکستر کرد ؛ اما گویی این خاکستر ها دلم شده بود و با همه ی این تلخی ها ،دلارام شیرنم بود.
چنین گفت فرهاد


2

به او قول دادم تا قصه اش را بنویسم . قصه اش را که نوشتم بردم تا به دستش بدهم . ساعت 9 صبح روز جمعه توی پارک کنار ایستگاه اتوبوس وعدگاه ما بود ؛ من یک ساعت زودتر رفتم و دائم به ساعتم نگاه می کردم ؛ به این سو وآن سو چشم می دوختم . مادری را دیدم که دست بچه اش را در دست گرفته، می گوید :دخترم نمی گذارم از من جدا شوی ناگهان به یاد مادر او می افتم . چشم می گردانم پسر و دختری را می بینم که روی نیمکتی در آفتاب صبح پاییزی نشسته اند می توانم حدس بزنم چه می گویند ؟ شاید دختر می گوید : به نظر تو معنی زندگی چیست؟ و پسر می گوید : شاید معنی خاصی ندهد، شاید هم همین لحظه باشد ، شاید معنی زندگی تو باشی. دختر می خندد یک لحظه فکر می کنم من زندگی را چگونه می فهمم؟! آیا او هم از من می پرسد زندگی را چگونه می بینم؟باز ساعت را نگاه می کنم از زمان وعده یمان هم گذشته است بی قرار این جا وآن جا می روم کلافه شده ام ؛ اما او نمی آید
ساعت ها می گذرد ظهر می شود عصر می شود آفتاب غروب می کند شب می شود و او نمی آید و من ایستاده ام و فکر می کنم شاید او بیاید ؛در طول روز مادرها و پدرها ، فرزندها، پسرها و دختر های زیادی را دیدم که هر کدامشان می توانند یک قصه ی جذاب ، جالب و بزرگ باشند.
شب زنگ می زند و عذر خواهی می کند می گوید مهمان داشتند و مادرش نگذاشت بیرون بیاید و می گوید با مهمانشان سر معنی زندگی کلی دعوا کرده است و می خواهد بداند که من هم نظر او را قبول دارم یا نه؟ و در آخر خیلی راحت می گوید : قصه ی خودش را نمی خواهد اما دوست دارد که من برایش چیزی ، شاید قصه ی دیگری را بخوانم.

برایش قصه گفتم ؛ قصه ی اولین روزی که او را دیده بودم زیر آن درخت پاییزی ، زیر برگ های رنگارنگ و به او گفتم که آن روز قسم خوردم که همیشه بهار باشم برای او برای خودم برای ...
قصه ی اولین روزی که فرق میان خودم را با بقیه احساس کردم و به او گفتم که این فرق ، این تفاوت بزرگ به خاطر یک نفر است و آن یک نفر شاید کسی مثل او باشد. نمی دانم چرا نگفتم حتماً اوست ؛ شاید می ترسیدم؛ شاید می خواستم عشقم شاعرانه باشد.
قصه ی آن روز را که صدایم لرزید، دهانم خشک شد، زبانم بند آمد، ترس در دلم موج زد و چشمانم گویی سیاهی رفت ؛ اما ایستادم و نام او را به زبان آوردم و قصه از همان جا آغاز شد از همان جایی که فکر می کردم تمام شده است . فکر می کردم حالا باید را حت بنشینم و نتیجه ی مطلوبش را تماشا کنم . زلزله ای آغاز شد که هنوز که هنوز است ادامه دارد ؛ زلزله که آمد آسمان و سقف و دیوار و احساس همه بر سرم خراب شدند ؛ احساس کردم تمام دنیا روی سرم فرود آمده و من با تمامی این آوار به خلا کوبیده شده ام . داشتم زیر خروارهای زلزله جان می دادم دهانم خشک شده بود ، زبانم بند آمد بود ، بیم در دلم موج زد و چشمانم سیاهی رفت ؛ گوش هایم منتظر کسی بود تا صدایم بزند ؛ تا بپرسد آیا زنده هستم؟آیا کمک می خواهم؟ اما من هیچ صدایی نشنیدم و زیر خاک وخاشاک ماندم و مردم و پوسیدم . بوی گند گرفته بودم خاک ها را از روی جسدم کنار زدند و مرا پیدا کردند . برایم یک شناسنامه ، یک قطعه قبر درست کردند . دوباره مثل همه شدم هویت پیدا کردم .
برایش قصه گفتم و گفتم اگر چه کشته ی زلزله هستم اما او بداند که کشته ی اویم و به او گفتم : که قبل از او عشق را هیچ می دانستم و حتی از این که ادبیات این همه از عشق پر شده است ؛ احساس خوبی نداشته ام . می خواست جوابم چیزی بگوید؛ نگذاشتم و گفتم : و اما بعد از او هم جز عشق چیزی نمی دانم . گویی آن قسم از ادبیات که خالی از عشق است چیزی عبس ، بی فایده ویا بازی با کلمات است . به او گفتم تنها این قصه ی عشق است که می ماند و برای من ، تنها اوست که می ماند . نمی دانم این دومی را بلند گفتم یا توی دلم ، اما مطمئن هستم که گفتم .
قصه گفتم با دست هایم با چشم هایم با آرزوهایم با شعرهایم با سکوت هایم با نگفته هایم
و او شنید و جواب نداد...
چنین گفت فرهاد


3

مادر با تن ضعیفش مرا نگاه می کرد و با آن نگاه گویی با صدایی لرزان می گفت : من بیمارم داروی مرا پس کی تهیه می کنی ؟! یادم می آید می گفت : من از تو جدا نمی شوم . از خودم بدم آمد ؛ می خواستم نبودم . تمام وجودم پر شد از غصه و ناراحتی. تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده برای مادرم کاری بکنم ؛ فقط دارویش را بخرم لباس پوشیدم و بیرون آمدم ؛ همه جا تعطیل بود از این خیابان به آن خیابان رفتم بالاخره خسته شدم . یک لحظه ایستادم شیرین را دیدم همراه یک نفر دیگر توی پیاده رو قدم می زدند با خودم گفتم برادرش است ؛ غیر از این تصوری نداشتم . دویدم تا هم خودش را ببینم هم برادرش را ،بعد با خودم گفتم : شاید خوشش نیاید مرا به برادرش معرفی کند . نزدیک شده بودم تصمیم گرفتم آرام از گوشه ای دیگر بروم تا مرا نبیند ولی من او را ببینم اما نمی دانم چرا باز نزدیک تر رفتم دیدم برادرش چقدر شبیه من است . باز نزدیک تر شدم صدایشان را شنیدم ؛ او برادرش نبود. می خواستم از همان جا شیرین را فراموش کنم ولی باید حرفم را به او می زدم ؛ می خواستم سلام کنم اما کار دیگر از این ها گذشته بود . وقتی دیدم آن که با شیرین قدم می زد خود من بودم خجالت کشیدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.

به او گفتم از کردارش ، پندارش و گفتارش خوشم می آید اما نمی دانم چرا نگفتم از خودش. مثل این که به او توهین شده باشد عصبانی شد ، سرخ شد و سرش را زیر انداخت دیگر به حرف هایم گوش نمی کرد ؛ قصه ی حسین کرد شبستری می گویم یا شعر عاشقانه، برایش فرقی نمی کرد.
گفته بود : از مادرت خوشم آمده است . من هم کم نیاوردم گفتم : مادرم هم از شما خوشش آمده است و گفت: خوش به حالت و من جواب داده بودم: خوش به حال شما هم می شود .
به او گفته بودم و او به من گفته بود...
به او گفته بودم ؛آشنایی ما به خاطر یک نفرت مشترک ، یک کینه ی بشری ، یک تلخی حیوانی به وجود آمده است و او به من گفته بود او را به خاطر تمام اشتباه هایش که در حق من کرده است ، به خاطر عشق ببخشم ....
به او گفته بودم ؛گناه دزدیدن دل بخشودنی نیست ولی تو بگذر و او گفته بود اگر توانستم
به او گفته بودم ؛ به یادش یک شاخه گل سرخ می خرم در لیوان پر از آب می گذارم و هر بار که آن را می بینم ؛ می بویم با او یکی می شوم ؛گل می شوم شناور روی آب ،پاهایم را در درون آب – مایه ی حیات- می گذارم و وقتی خنک می شود ؛ تازه حس می کنم دارم روبروی او می رقصم .
و او گفته بود ؛که به یادت یک پیاله چای تلخ می نوشم و بر می گردانم و من آن قدر خوشحال بودم که در او فرورفته ام و برگشته ام ؛ شاید دوباره فرو روم بلعیده شوم .گویی تمام شیرینی عالم در همان چای تلخ نهفته است.
با او گفتم ؛ اگر مرا نمی شناسی بشناس ، خنده ای کرد و گفت : تو نیاز به شناخته شدن نداری ؛ تو گمنام باشی ، ناشناس ،بهتر از این که رهگذری آشنا گردی. و من از این که نا شنا خته بودم ؛ بیش از همه ی شهرت عالم و آدم لذت بردم.
راه افتاد و گفت به دنبالم بیا . اول تردید داشتم ؛ بعد گفتم : باشد . از خانه بیرون رفتیم ؛از کوچه و خیابان گذر کردیم پشت چراغ قرمز ایستادیم . آمبولانس آژیر کشان با سرعت آمد ؛ آمبولانس چراغ قرمز را رد کرد . چشمم را از او برداشتم و به آمبولانس نگاه کردم ؛ دلم لرزید یک لحظه یاد مادرم افتادم .آمبولانس میان ماشین ها گم شد ، محو شد، صدایش هم دیگر به گوش نمی رسید . سرم را برگرداندم ؛ شیرین را نیافتم . چراغ سبز شد ؛ نمی دانستم بروم یا نه؟! بالاخره عبور کردم ماشین ها با احترام به نشانه ی رفتن او پشت خط عابر پیاده ایستاده بودند ؛ من از خیابان ، از خودم رد شدم .
چنین گفت...
هیچ نگفت فرهاد
چنین گفت شیرین
نقد این داستان از : نازنین جودت
جناب آقایی سلام. متن ارسالی شما را خواندم. بیش از یک‌بار. اجازه دهید قبل از نوشتن راجع به متن شما، اشاره‌ای کوتاه کنم به آنچه که لازم است تا فکر اولیه تبدیل به داستانی کوتاه شود. شما داستان می‌نویسید و طبیعتا باید اصول اولیه داستان‌نویسی را بدانید. آغاز، میانه و پایان را. پیرنگ، رویداد، شخصیت، زاوید دید، تعلیق و فضا سازی را. می‌دانید که نویسنده قبل از شروع باید درباره موارد ذکر شده فکر و برنامه‌ریزی کند. پِی ساختمان داستان را درست بریزد و پیرنگ را مهندسی کند. لوکیشن‌ها را مشخص کند. شخصیت‌هارا در ذهن‌اش بسازد و مشخصات ظاهری‌شان و خصوصیاتی که در پیشبرد داستان مهم هستند را بداند. آیا این موارد در «چنین گفت شیرین» اجرا شده؟
قصد شما نوشتن داستان موقعیت بوده. متن از عاشقی و دلدادگی مردی می‌گوید که در یک نگاه دل می‌بازد و فرهادوار در پی شیرین و وصال او حتی از مادر بیمارش هم می‌گذرد. حال این‌که پرداخت این موضوع چقدر با موفقیت همراه بوده و اتفاق‌ها و کنش‌هایی که از آغاز این عاشقی تا پایان، بنا به ضرورت باید در متن استفاده می‌شده تا خواننده به هدفی که منظور نظر شما بوده برسد، را با هم مرور می‌کنیم.
خواننده از همان پاراگراف دوم سردرگم می‌شود. علت این است که شما طرح درست و کاملی برای داستان‌تان نداشته‌اید. قبل از نوشتن به تنه داستان که یکی از سه بخش اصلی است تمرکز نکرده‌اید. متن آشفته است. چیزی شبیه کابوس که خواننده را پس می‌زند و به پایان نرسیده رهایش می‌کند. آشفتگی راوی به روایتش منتقل شده و متن را شلخته کرده. همه چیز به هم ریخته و این نوشته‌ی شما را از قصه و داستان و حتی خاطره دور کرده. تعلیق و کششی نیم‌بند نمی‌تواند در خواننده جاذبه ایجاد کند. به همین دلیل است که متن درگیرکننده نیست. شیرین ساخته نشده. فرهاد ساخته نشده. عشقش باورپذیر نیست. توصیفات عاشقی چنین سر و تن داده در راه معشوق، باید خواننده را تحت تاثیر قرار دهد. همسان پنداری‌اش را قلقلک دهد که راوی را تا پایان همراهی کند.
در مورد فضای داستان هم همین کوتاهی صورت گرفته. بجز قرار اولشان که در ایستگاه اتوبوس بود و تصویر انتظارش در آن ایستگاه با توصیفات راوی در ذهن خواننده ساخته می‌شد و بخشی از لوکیشن پایانی، مابقی داستان در فضاهایی مه‌گرفته بدون هیچ چیدمانی در صحنه اتفاق می‌افتادند و خواننده احساس می‌کند راوی در کابوسی گیرافتاده و هذیان می‌گوید. برای مثال اولین باری که راوی دنبال شیرین می‌افتد و می‌گوید همه دارند او را تماشا می‌کنند و شیرین مدام میان جمعیت گم و پیدا می‌شود. این جمعیت چه کسانی هستند که همه‌شان راوی را می‌شناسند؟ مکانی که این بخش از داستان دارد در آن اتفاق می‌افتد، کجاست؟ محله‌ای است که راوی در آن زندگی می‌کند؟ این همه آشنا به چه دلیلی از خانه‌هایشان بیرون آمده‌اند که شیرین مدام میانشان گم می‌شود و راوی پیدایش کند؟
راوی چقدر اصرار به قصه‌گویی دارد. روایت‌هایی که پر از جملات سانتی مانتال هستند و خواننده را پس می زنند. به جای این همه گفتن، لحظه عاشقانه‌ای را به تصویر می‌کشیدید که حس خواننده را تحریک کند. خیال نویسنده از واقعیت برجسته تر است. خیال عاشقانه‌تان را چنان به تصویر بکشید که خواننده را متاثر کند.
وام گرفتن از اسطوره ها کار بسیار نیکویی است. اما نویسنده در استفاده از متون کهن مسئول است. نام شیرین و فرهاد، یادآور داستان عاشقانه‌ای است که همه کم و بیش از آن اطلاع دارند. عاشق و معشوقی که نام و حکایت دلدادگی‌شان اسطوره شده. آوردن نام این دو شخصیت در ساختن فضای عاشقانه کمکی نمی‌کند. ساختن هویت آن‌ها در داستان به عهده نویسنده است. با ذکر نام‌ها شخصیت ها ساخته نمی‌شوند و نکته آخر این‌که داستان اشکالات نگارشی و دستوری داشت و این یعنی شما متن‌تان را بازنویسی نکرده‌اید.
آقای آقایی عزیز، دغدغه نوشتن را جدی بگیرید. بخوانید و بنویسید. اگر قصد نوشتن داستان کوتاه دارید حتما مجموعه‌داستان‌های تحسین‌شده را بخوانید و حینِ خواندنِ داستان‌ها، به تکنیک‌هایی که نویسنده به کار گرفته توجه کنید، به نحوه پرداخت داستان. اگر داستانی شما را متاثر کرد چند بار بخوانیدش و علت این تاثیرگذاری را پیدا کنید. دغدغه‌ای در نوشتن داستان «چنین گفت شیرین» داشته‌اید و برایتان مهم بوده که آن را نوشته‌اید. راحت از کنار این دغدغه نگذرید. همین‌طوری رهایش نکنید. دوباره و دوباره داستان را بنویسید فرهاد را بسازید. این عشق غیر قابل باور در دنیای امروز را باورپذیر کنید. داستان نویس باید چیزهای غیرواقعی را طوری جلوه دهد که همه باور کنند. مادر را در حاشیه نگه ندارید. درد و رنجش را نشان دهید که بی‌خیالی فرهاد بیشتر جلوه کند و دل‌دادنش به شیرین پر رنگ‌تر شود. بنویسید و برای ما هم بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.