کلمات متقاطع زندگی




عنوان داستان : راهنمای حل زندگی با جدول
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

سارا ،یک فنجان چای کهنه دم برای خودش ریخت و کتاب کلید حل معمای جدول را باز کردو معنی کلمه جدول را که در ابتدای کتاب نوشته شده بود را دوباره خواند معمولا همیشه اول این کار را انجام می داد.نگاهی به صفحه های اول کتاب می انداخت . جدول به معنای جوی آب و نهر کوچک بود .بعد باقی کتاب را ورق زد و روزنامه را گذاشت روی پایش . نوک مداد را روی زبانش کشید . از بچگی عادت داشت اینکار را انجام بدهد. به نظرش رنگ مداد پر رنگ تر می شد و بعد اولین خانه از ستون افقی را جواب داد، چهار حرف بود. هم قد؛ بدون تامل نوشت ،همسر .چای را که به طرف دهانش برد قبل از اینکه چیزی بخورد چند قطره از چای ریخت روی روزنامه . خانه پنجم و ششم از ردیف عمودی خیس شدند چند خانه هم از ردیف های بالاتر، خانه های خیس را آخر جواب می داد .
تنها با حل جدول می توانست کمی آرام بشود . در محل کار پروندها زیاد بودند وآمد و شد ارباب رجوع ها تمامی نداشت . دلش می خواست یکروز می توانست تمام پرونده را بریزد توی حوض کوچک سیمانی وسط صحن حیاط، که حسابی هم زوارش در رفته بود ،کبریتی هم بیاندازد رویش و از شر بایگانی کردنشان و جواب دادن به این و آن خلاص شود . سه سال بودکه دراین بخش به طور قراردادی کار می کرد و هنوز به قول همکارانش پایش روی پوست خربزه بود و هرآن امکان داشت تعدیل نیرو شود مگر نه اینکه چند ماه پیش با افسانه خداحافظی کرده بودند . فقط یکروز صبح آمده بودند توی اتاقش یک لوح تقدیر داده بودند دستش و گفته بودند ؛ در این بخش ما دچار مازاد نیرو هستیم. در آینده و در هر کدام از بخشها که با کم بود نیرومواجه شدیم اول به شما زنگ می زنیم .و هنوز که هنوز بود زنگ نزده بودند .اگر از اینده مطمئن بود هیچ وقت سر کار نمی رفت.
ردیف بعد تنهایی بود . انزوا را خوب می شناخت. با هر پنج حرفش زندگی کرده بود .لااقل از وقتی که با خودش درگیر بود و مستاصل، لااقل دراین چند ماه . اینبار نوک مداد را به سر زبانش نکشید. از سرو صدا و جرو بحث های محل کار فقط می توانست به خانه پناه بیاورد و بعد توی تنهایی و سکوت، که مثل هاله ای دورش را فرا گرفته بود غرق بشود و با خودش خیالبافی کند . برای شام قیمه باد مجان بپزد با سالاد شیرازی که پیاز هم نداشته باشد.
بعد میز شام را بچیند .دوتا لیوان دوغ هم در دو طرف بشقاب ها بگذارد و دو تا صندلی را رو به روی هم .
خانه بعد، سه حرف دارد . کمانگیر معروف . آرش می نشیند روی صندلی نزدیک بشقاب ته دیگ .
شب عروسی شان ،مادر شوهرش زیر باران خیس شده بود، جالب بود که آرش را مقصر می دانست .حالا مدتها از آن روز بارانی گذشته بود ولی روز بارانی در زندگی اش کم نداشت .ظرفیتش داشت تمام می شد ، مثل باد کنکی که فراتر از حجمش نمی تواند باد شود.مثل زندگی که از تنهایی دو نفر تنها تر نمی شود .
خانه بعدی ، نت اول موسیقی بود . و او خوب{ دو} را بلد بود . دوست داشت می توانستند نت سوم را هم بنوازند .کاش می شد بعد از( دو) و( ر) (می )بیاید .(می) بنوازد و بعدها( سل) و یا( لا) .
سارا بقیه چایش را سر کشید و مواظب بود تا باقی خانه های جدولش دوباره خیس نشود .ازسر کار که برگشته بود . آرش بادمجان ها را سرخ کرده بود و در ردیف های منظمی روی هم گذاشته بودشان .
حسابی با گوجه ها پخته و لعاب دار شده بودن ، همیشه از غذایی که می پخت کمی توی قابلمه نگاه میداشت و بعد غذایش را برمی داشت و می رفت توی خودش وخودش را با اعدادو ارقامش جمع و تفریق می کرد .به گمان سارا همیشه منهای خودش بود و منهای او و منهای زندگی دو نفرشان.
سارا باقی مانده گوجه بادمجان را برای خودش نکشید . تکه نانی از جا نانی برداشت و پنیری از داخل یخچال .از پنیر همیشه متنفر بود ولی الان چاره ای نداشت ، بوی نای نان و کپک های روی آب پنیر همان اول اشتهایش را کور کرده بود . سارا توجهی نکرد . دمپایی ها یش را روی زمین لخ لخ کشید و دوباره سر جای اولش نشست . لقمه اول را که برداشت حالش از بوی نان و پنیر بهم خورد . به طرف فریزر رفت که قبلا همیشه نان های مختلفی داخلش نگه می داشت . کشو خالی بود. قید شام را زد .جدول را دوباره برداشت .خانه بعد ، مولود ،پنج حرف داشت ،کاش صدای نوزادی توی خانه آنها هم به گوش می رسید .آنوقت با هم بچه را ساکت می کردند . مثلا اگر بچه دل درد می شد به توصیه مادر بزرگش که همیشه می گفت ؛چند ماه اول همه نوزادها درد دل می شوند و راهش هم این است که کمی نعنا خشک و نبات را سایید و با کمی اب جوش حل کرد وبعد هم قطره قطره توی دهان بچه چکاند . حتما ارش بچه را نگاه می داشت تا او می توانست نعنا داغ را اماده کند . فقط حیف که دکتر آب پاکی را روی دستشان ریخته و گفته بود که آرش بچه دار نمی شود .
قعر جهنم ،درک ،درآمده بود . به درک که هیچ چیز سر جای خودش نبود ،به درک، که شوهرش دیگر دوستش نداشت و انقدر زندگی اش را ول کرده بود که هر دو شان داشتند به هرز می رفتند .
جدول را و کتاب را پرت کرد روی میز. رفت توی آشپزخانه و توی قوری کمی بهار نارنج و اسطوخودوس و گل گاوزبان ریخت . توی قندان جز چند تکه قند درشت کج و معوج چیزی نبود . یادش به اول ازدواجشان افتاد همیشه همراه قند چند تا ابنبات و نقل هم می گذاشت .رویشان را هم چند تا غنچه خشک محمدی و چقدر آرش از این کارهایش کیف می کرد. دو تا استکان دم نوش ریخت و قندان را پراز قند کرد مدتها بود ابنبات نخریده بودن چه برسد به غنچه گل .احساس کرد در دور شدنش از آرش او هم بی تقصیر نبوده . بعد از شنیدن جواب ازمایش او هم در خودش خزیده بود و کم حرف شده بود .واقعا این قدر بچه برایش اهمیت داشت ؟ تا دم در اتاق آرش رفت . تردید ،چهار حرف داشت توی ذهنش مردد بود . این پا و آن پا کرد .استکان اول را سر کشید . استکان دوم را پای دیفن کنار در اتاق ریخت .باد و باران ،تقریبا طوفان درآمده بود اگر الفش را می گذاشت .ولی طوفانی در کار نبود . حتی بادی هم نوزیده بود . گردو خاکی هم نشده بود . هر دو شان در سکوت به توافق رسیده بودند .ثمین ،شش حرف بود . چیز باارزشی نداشت که با خود برد فقط کافی بود لوازم شخصی اش را جمع کند و مدارکش را ،بعد می آمد و لوازم خانه را می برد .خانه های پایین سنگین تر بودن اما قابل دستیابی . هشتم از پایین زهدان بود با توضیحات اضافه که اصلا لازم نبود...می توانست همین امروز برود . نگاهی به دور و اطراف خانه انداخت . آخرین بار کی با اشتیاق در و دیوار را نگاه کرده بود یادش نیامد . تصمیم اش را گرفت باید می رفت .آرش از مدتها قبل رفته بود. از همان موقع که فهمید دیگرهیچ وقت کسی بابا صدایش نمی کند.از همان موقع که از چشم سارا افتاده بود.
مختصر وسایلش را جمع کرد .چند تکه لباس و مدارک به لوازم آرایشش دست نزد و به عطر و ادکلن هایش و یا لباسهای مناسب مهمانی و مجلس .خدا را شکر کرد که هنوز شغلش را داشت .
برگشت تا کتاب و جدولش را هم بردارد چشممش به خانه های خیسی افتاد که خشک ونازک شده بودندو خانه پایین تر از این نازکی که حامله بود .اگر هم هیچ کدام از خانه هایش در نمی امد بازهم آبستن را بلد بود . نشست همانجا ،احساس کرد چیزی در این جدول وجود دارد، نیروی ناشناخته ای که نمی گذارد بدون پر کردن خانه هایش برود . حتما دلیلی داشت که چند تا از سوال های این جدول درباره زنانگی اش بود . ساکش را کنار مبل گذاشت و روی مبل نشست . مدادش را دوباره به سر زبانش کشید .خانه بعد حسابرس و پاداش دهنده بود .چهار حرف ،نونش هم درآمده بود . این سوال در تخصص آرش بود. دم در اتاق کمی این پا و ان پا کرد .آهسته با پشت دست به در اتاق کوبید .
آرش جدول را از دستش گرفته بود وگفته بود ؛خوش بحالت که می تونی ساعتها پای این کارهای بی فایده بشینی . چشم سارا به نعلبکی افتاد که پراز ته سیگار بود . تعجب کرد . آرش ادامه داد ،بازلااقل جایزه دار بود یک حرفی و جدول را گذاشته بود روی کاغذ هایش و با خودکار آبی جای حسابرس و پاداش دهنده نوشته بود ،دیان .و جدول را داده بود دستش .
همینکه از فکر و خیال درم میاره خودش جایزه است دیگه چی می خوام .
آرش دوباره مشغول جمع و تفریق هایش شده بودو چیزی نگفته بود. جدول توی دست های سارا بود وهی مداد را لابه لای انگشتانش تکان می داد داشت به باقیمانده خانه های جدول فکر می کرد دلش می خواست کمی بیشتر توی اتاق بماند که چشمش به راس المال افتاد . آرش کمی فکر کرد و گفت؛ سرمایه نمیشه ؟و شده بود . خواست از اتاق بیرون برود که آرش گفته بود ؛ بشین همیجا بقیه ش رو هم حل کن که دوباره نیای مزاحم کارم بشی.
رب النوع ازدواج و ملکه خدایان رومیان ،هیچ کدامشان جواب نمی دانستند .خانه دوم و چهارم ،واو درآمده بود . سارا به شوخی گفت؛ حالا که دوتا واو ، درآمده دوتا ت هم بذار ببینیم چی میشه .آرش نیم نگاهی به سارا انداخته و گفته بود؛ اگه بقیه جدول رو هم همینجوری حل کردی که پاشو برو مارو هم معطل نکن. و سارا لبخند زده بود .بعد از مدتها خندیده بودن .
آرش گفت ؛حالا بیا خونه های کناری شو حل کنیم تا جوابش بدست بیاد . خانه های کناری نم کشیده بودند و هر آن ممکن بود پاره شوند . آرش از توی کشو غلط گیرش را درآورد و با احتیاط روی خانه ها کشیده بود حالا خانه های نم کشیده هم سفید تراز باقی خانه ها بودند هم پاره نمی شدند . رب النوع ازدواج ؛یونو درآمد .آرش جدول را داد دست سارا و گفت ؛دیگه چیزی نمونده بقیه اش رو خودت حل کن .سارا داشت از اتاق بیرون می رفت که آرش گفت ؛اگه مشکلی بود بازم بیا و بعد خودش را با کاغذ هایش مشغول کرده بود .
سارا زیر کتری را روشن کرده بود ودوتا استکان دم نوش آرامش بخش هم ریخته بود .جدول را که حالا تمام خانه هایش پر شده بودند را روی اپن گذاشت و وارد اتاق شد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیه کاتبی سلام

«راهنمای حل زندگی با جدول» را خواندم. داستان خیلی خوبی نوشته‌اید. ایجاد رابطۀ داستانی و معنادار میان جدول کلمات متقاطع و زندگی سارا، کار خلاقانه‎ای است که به خوبی از پس آن برآمده‌اید. فضاسازی و ضرباهنگ داستان درست و منطقی است. نویسنده اطلاعات لازم را بدون اینکه خست به خرج دهد و بی هیچ کم و زیادی در اختیار خواننده می‌گذارد. داستان بعد از اشاره به جدول بلافاصله از اطلاعات مربوط به محل کار آغاز می‌شود. اطلاعات مربوط به نوع کار و دلزدگی سارا از انجام کاری است که مدام تکرار می‌شود و هیچ اعتبار و آینده اطمینان‌بخشی نیز ندارد. این اطلاعات نرم و بی‌شتاب می‌آیند و می‌گذرند و چنان در تار و پود اثر تنیده شده‌اند که نه تنها در داستان گسست و پراکندگی ایجاد نمی‌کنند بلکه خواننده بی آنکه متوجه باشد و بی آنکه بداند چه وقت و چگونه سوار بر موج داستان می‌شود، در جریان جاری زندگی سارا قرار می‌گیرد و با آن همراه می‌شود. یکی از بهترین طراحی‌های کار، طراحی پرسش‌های جدول و ایجاد رابطه میان پاسخ‌ها و زندگی ساراست. هر پرسش در جدول کلمات متقاطع جوری طراحی شده که ما را به بخشی از زندگی سارا برساند در واقع هر ستونی که در جدول پر می‌شود و یا هر پرسشی که در جدول طرح می‌شود، نوری است که به زاویه و یا بخشی از زندگی سارا می‌تابد تا آن را برای خواننده‌ای که به تماشای زندگی‌اش نشسته روشن کند. مسأله دیگری که در اینجا به شکل تازه‌تر و خلاقانه‌تری طرح شده است، مسأله ناباروری است که معمولا وقتی در اثر داستانی طرح می‌شود، زنی سترون را در مرکز اثر قرار می‌دهد و باقی چیدمان عناصر را دور محور او می‌چیند در حالیکه در اینجا مشکلات یک زن نازا را دستمایه داستان قرار نگرفته است بلکه اثر رنج‌ها و رویاهای زنی را به نمایش می‌گذارد که نه خود او، بلکه همسر او دچار مشکل است. آرش نمی‌تواند پدر باشد و سارا درست بعد از رو به رو شدن با این واقعیت تلخ است که در زندگی‌اش خلأ بزرگ پر نشدنی را می‌بیند و بعد ازآگاهی از همین واقعیت است که جدول زندگی‌اش را به هم ریخته می‌یابد و نمی‌تواند ستون‌ها را کنار هم بگذارد و شیرازۀ از هم پاشیدۀ زندگی‌اش را به هم بدوزد. نویسنده حتی برای رساندن خواننده به اسم شخصیت‌ها از پاسخ پرسش‌های جدول استفاده می‌کند. جدول، اسم کماندار معروف را می‌خواهد و ما به اسم آرش می‌رسیم و همین پاسخ‌ها، پل‌های تداعی رفتن به فلش‌بک‌ها یا رسیدن به صحنه‌های پیش‌برنده می‌شوند. بهترین کار نویسنده طراحی هنرمندانه همین چیدمان است. به جزییات داستانی و رسیدن به حس‌های ناپیدا و دست‌نیافتنی هم نمی‌توان اشاره نکرد. گفت و گوها صاف و ساده و بی‌ادا درآمده‌اند و مهم اینکه تقریبا تمامی گفت و گوهای مختصر و مفید در این داستان، در عین حال هم تعیین کننده موقعیت شخصیت‌ها هستند و هم نشان‌دهنده تغییر موقعیت‌ها و هم ماجرا را به جلو می‌کشند و پیش می‌برند. نمونه‌اش دیالوگ‌هایی است که از تاریکی و تلخی، رو به روشنایی و شیرینی می‌نهند. پایان‌بندی هم بدون شتاب و به دور از احساسات‌گرایی‌های تخریب کننده رقم خورده است. نویسنده توانسته با ساده‌ترین اشاره‌ها و نشانه‌ها، پایان شفاف و نویدبخشی بیافریند. جدول کلمات متقاطع کامل شده است و چای دو نفره به خواننده می‌گوید حالا ادامۀ زندگی مشترکی که بر لبه تیغ قرار گرفته بود، ناممکن نیست. به شما تبریک می‌گویم و امیدوارم همچنان خواننده داستان‌های خواندنی و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سمیه کاتبی » 12 روز پیش
سلام و عرض ادب خدمت شما منتقد عزیزم.بسیار سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.