مجال بیشتر




عنوان داستان : نه برنمی گردم . باید با پروانه بروم
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

از روزی که آن جوش ها روی سرم و لابه لای موهایم پیدا شدند و دکترها به اتفاق خیلی نگران رو کردند به حبیب و گفتند ؛هر چه زودتر باید بستری شود دیگر روی آرامش را ندیدم . چقدر دوا درمان کردیم و چقدر از این دکتر به آن دکتر رفتیم . همه حرفشان یکی بود . سرطان خون .
مهسا و رویا را حبیب پیش مادرم می گذاشت تا در هنگام سر دردهای وحشتناکم شاهد زجر کشیدن مادرشان نباشند .حداقل دوست داشتم اینطور فکر کنم ولی یک بار که در هنگام حمله سرم را بین دو دستم گرفته بودم و اشک می ریختم ،حبیب عصبانی بچه ها را از خانه بیرون برد و در حین رفتن گفت ؛اصلا مراعات روحیه بچه ها رو نمی کنه.
آن لحظه احساس کردم قلبم بیشتر درد می کند تا سرم . مثل مار دور خودم پیچیدم . مثل ماری که قبلا صد بار،از درد قلبش مرده و زنده شده باشد.
همین کارهایش بود که نمی گذاشت امیدوار باشم. نمی توانستم با دردی که توی قلبم و جانم ریشه دوانده بود مبارزه کنم و بعد خیلی خوشحال دست کودکانم را بگیرم و از این روزهای پر از دلهره عبور کنم.
الان رویا اینجاست .روی پاهای حبیب دارد اشک می ریزد . دلش برایم تنگ شده است . دوست دارد باشم هر چند بیمار وهر چند رنجور.
مهسایم مدرسه است . خواب بود دیشب وقتی که تشنج کردم و بیمارستان رفتم .نمی داند که دیگر دارم می روم .بعد از این
لحظه های سختی را می گذراند .ولی الان که دارد با بچه ها توی مدرسه بازی می کند حس خوبی دارم .دوست دارم همیشه بخندد. دیروز تولد هشت سالگی اش را جشن گرفتیم .هنوز با قیمانده کیک توی یخچال است و ظرف های پذیرایی کثیف اند.کاش دیرتر بیاید دیرتر بفهمد.
سینه هایم دارند تیر می کشند . گر که بگیرند قطره قطره شیرهایم می ریزد روی پیراهنم . هر چندتا چند ساعت دیگر بچه ام سیر می شود و در آغوش همسایه مان آرام می گیرد .اما خوب بود اگرمی توانستم یک بار دیگر بغلش کنم سرش را بگذارد کنار قلبم و هماهنگ با ضربان قلبم آرام بخوابد . شاید دلم برای این روزهایش تنگ شود .
چیزی دارد مرا سمتشان می کشاند . دعای مادرم را می شنوم که آهسته زیر لب زمزمه می کند .
نذر حبییب را هم شنیدم .آهسته توی گوش مادرم گفت .اگر به هوش بیاید .هر سال یک گوسفند توی حلیم امام حسین می اندازم.
مادرم هم اضافه کرد، من هم سفره ابوالفضل نذر کرده ام و بعد ادامه داد؛
امام رضا .قربان تنهایی ات بشوم یا ضامن آهو .یا غریب الغربا .دخترکم را برگردان.
نیرویی دارد مرا به سمت تختم می کشاند . کسی انگار می خواهد دستم را بگیرد و از این بالا برگرداندم پایین .جایی روی تخت . می خواهد نگذارد راحت خودم نفس بکشم . می خواهد نفسم را وصل کند به این دستگاهها .
ولی من نمی توانم .
خانه مان شلوغ است . بابا گوشه اتاق زل زده به عکسم که مال حداقل ده سال قبل است .دستمال دستش نیست .صورتش خشک است .اصلا گریه نکرده است . مادرهم چادر نمازش را سرش کرده و دارد نماز می خواند . اما نماز کی ؟هنوز تا اذان ظهر خیلی ما نده است . پریشانی اش از نماز خواندش پیداست . پشت به قبله ایستاده است . همه می بینند اما کسی چیزی نمی گوید .اما صدای حبیب و رویا؛ خانه را برداشته است .رویا توی بغل حبیب نشسته است و سرش را گذاشته روی شانه پدرش و های های گریه می کند ..توی حال و هوای خودمم که یکی از توی اشپزخانه بلند داد می زند؛
کی می خواد بره دنبال مهسا ؟
مهین است ،دختر خاله ام .یار گرمابه و گلستانم .چشمهایش از بس گریه کرده اند از حدقه درآمده است .با پشت دست اشکهای تازه اش را پاک می کند .تروخدا فقط اینجا نیارینش .
رضا سینی چای را برمی گرداند توی آشپزخانه و می گوید . کجا ببرمش دختر خاله ؟
توی همین حین حبیب بلند می شود و می گوید خودم می رم دنبالش . هیچ کس نمی خواد زحمت بکشه.
حاج آقا رسولی قرآنش را می بندد و بوسه ای به پشت جلد می زند و با لحن آرامی می گوید ؛حبیب آقا شما الان حالت خوب نیست بذار یکی دیگه بره دنبال مهسا.
می گوید نه،نمی خواد لازم نیست .دوست ندارم کسی به بچه های من ترحم کنه .
همه حاج و واج حبیب را نگاه می کنند. اینجا هم دست از این کارهایش بر نمی دارد .
حاج آقا اینبار آرامتر از قبل می رود سمت حبیب و دستش را می گیرد و می گوید بیا پدر جان .الان حالت خوب نیست کجا می خوای بری .کسی نمی خواد اینجا به بچه های شما ترحم کنه . این چه حرفیه می زنی آخه .
بمون الان مهمونا میان شما باید اینجا باشی .
و بعد نگاهی به رویا می اندازد و اشاره می کند.
بهت احتیاج داره .
وحبیب بر می گردد. تعجب می کنم یادم نمی آید از حرفش برگشته باشد .دوری توی خانه می زنم . بوی حلوا همه جا پیچیده است .مهین آرد را تف می دهد. ارد زیادی تف خورده است. حلوا سیاه می شود.
مانده ام مهین چرا اشک می ریز هرچند اشک هایش بی اختیارند و توی دلش زیاد هم از رفتنم ناراحت نیست .به نظرش راحت شدم. فقط دلش برای جوانی ام می سوزد . نگران مهسا و رویا است که هنوز بچه ان ونگران مهبد . چند ساعت است پسرکم شیر نخوره است .بچه ام شیر خشک هم نمی خورد .
می روم توی حیاط کنارگل ها و درختهایی که سالها پایشان آب ریختم و در گرمای تابستان برگهایشان را شستم تا کمی خنک شوند .بوی خوبی استشمام می کنم .بوی برگ و بوی علف تازه می پیچد توی سرم .چطور قبلا بویشان را احساس نکرده بودم.پروانه سفید رنگی می آید می ایستد کنارم .توی چشمهای هم زل زده ایم .انگار حرف هم را می فهمیم . صدای جیغ بچه ای می آید . صدای مهبدم را می شنوم .خودم را تا توی اتاق می رسانم .از بس گریه کرده است چشمهایش باز نمی شود . مادر کناری ایستاده است و پا به پای بقیه گریه می کند . بابا اما ساکت است هنوز زل زده به عکسم .خاله نرگس اب قند می آورد و سعی می کند با قاشق چایخوری قطره قطره بریزد توی دهان مهبد. سینه ام گر گرفته است .
حبیب کنار دیوار روی دو زانو نشسته است و سرش را با دو دستش گرفته و دارد هق هق می کند. دنیای عجیبی است ،مردن .دارم فکرو قلب حبیب را می بینم . دارد تمام روزها و شب هایمان را مرور می کند واز اینکه زنگی را بهم سخت گرفته خودش را سرزنش می کند . حالا می فهمم چراهر سال عید مجبورمان می کرد قبل از خانه مادرش به دیدن خاله ثریایش برویم و هر بار کلی خرید می کرد و به خانه شان می برد. حالا می فهمم چرا حقوقش کفاف زندگی مان را نمی داد .همیشه فکر می کردم عاشق منیژه بوده ولی به دلیل ازدواج زود هنگام ش ،ناکام مانده اما حالا دارم می بینم رابطه قوی تری میانشان برقرار است رابطه مادر و فرزندی . دلیل رفتارهای عجیب و غریبش ،تند خویی اش و انزوایش را حالا می فهمم . سردرگم بوده . دچار عذاب وجدان است می دانم .ولی نباید درآن روزها و در اوج بیماری من آن برخوردها را می کرد .از فردا عذاب وجدان ولش نمی کند تا چهل روز هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می آید سر خاکم و برایم چند شاخه نرگس می آورد . فقط خودش می داند چقدر از بویشان مست می شدم .حالا دلش برایم تنگ شده است .حالا که به نظرم کمی دیر است .
یکی از توی اتاق داد می زند . بدین من بچه رو. بدین .زهرا خانم امد .
بچه ام توی بغل زهرا خانم آرام می گیرد . زن همسایه که تازه فارغ شده به مهین گفته که هر روز بچه ام را شیر می دهد .مهبد یک آن سرش را برمی گرداند .توی چشمهایم نگاه می کند و بعد لبخند می زند .
پروانه سفید رنگ از پشت پنجره اشاره ام می کند .می روم بیرون .می خواهد که برویم .مهسا در راه خانه است . دستم را می گیرد می گویم؛ دخترکم را ببینم بعد برویم . بازهم اشاره می کند . سرم را بالا می آورم چقدر آسمان درخشان است .نوری از ان بالا دارد مرا به سمت خودش می کشاند . پرواز را همیشه دوست داشتم .دارم می روم ان بالا .صدایشان را می شنوم . گریه ها بالا گرفته است . مهسایم امده . دارند صدایم می کند با رویا و حبیب . مادر هنوزرفتنم را باور نکرده است حالا حالا هم باور نمی کند تا مدتها قبله اش را گم می کند و تا سال بعد سر خاکم نمی اید .اما می بینم که بلاخره خودش را و خدایش را پیدا می کند . اما من نمی توانم برگردم . باید با پروانه بروم.
سمیه کاتبی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیه کاتبی سلام

به خاطر زحمتی که برای ویرایش و بازنویسی اثر کشیدید و همینطور به خاطر اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «نه برنمی‌گردم باید با پروانه‌ها بروم» را دوباره خواندم. متوجه شدم بخش‌هایی که در آن‌ها دستی برده‌اید، بخش‌های مربوط به همسر راوی هستند. پیش از بازنویسی اثر، راوی در جایی، به خیانت همسرش اشاره می‌کرد و اگرچه این اشاره بسیار گذرا بود اما با این حال تخم پرسشی را در دل متن می‌کاشت که تا انتها بی پاسخ می‌ماند به این معنی که پیرنگ موضوع دیگری را دنبال می‌کرد و مجالی برای پرداختن به این پرسش و رسیدن به پاسخ احتمالی آن وجود نداشت. خیانت همسر را نمی‌شد در یک اشاره گذرا طرح کرد و در همان اشاره هم جمع و جورش کرد و هیچ رقمی نمی‌شد با همان اشاره یک یا چند سطری سر و ته چنان ماجرایی را هم آورد و منظور این بود که این هم از آن رشته‌هاست که سر دراز دارد؛ بنابراین نمی‌توان شلنگ‌انداز از روی آن گذشت و به سادگی از آن عبور کرد. خوب حالا خیانت را برداشته‌اید و به جای آن ماجرای خاله ثریا و دخترخاله منیژه را مطرح کرده‌اید. منظور خاله و دخترخالۀ حبیب، همسر راوی است که حالا به سهم خودش در حال سوگواری است و راوی به حال و روز او دل می‌سوزاند. لطفا به سطرهایی که تغییر داده‌اید نگاه دیگری بیندازید. راوی می‌گوید: «...حالا می فهمم چرا هر سال عید مجبورمان می کرد قبل از خانه مادرش به دیدن خاله ثریایش برویم و هر بار کلی خرید می کرد و به خانه شان می برد...» خوب چرا؟ راوی فهمیده اما فهم راوی به داستان سرایت نکرده است؛ چون مخاطب هنوز جواب را نمی‌داند. راوی اینطور ادامه می‌دهد: «... حالا می فهمم چرا حقوقش کفاف زندگی مان را نمی داد...» واقعا چرا؟ اگر منظور همان خریدهاست که برای خانه خاله می‌کرده است که راوی خبرش را داشته پس دلیلی ندارد که تازه بعد از مرگ بفهمد چرا حقوقش کم می‌آمده است. راوی در ادامه می‌گوید: «..همیشه فکر می کردم عاشق منیژه بوده ولی به دلیل ازدواج زود هنگام ش ،ناکام مانده اما حالا دارم می بینم رابطه قوی تری میانشان برقرار است رابطه مادر و فرزندی . دلیل رفتارهای عجیب و غریبش ،تند خویی اش و انزوایش را حالا می فهمم . سردرگم بوده . دچار عذاب وجدان است می دانم .ولی نباید درآن روزها و در اوج بیماری من آن برخوردها را می کرد...» کدام رابطه مادر و فرزندی؟ کدام رفتار عجیب و غریب؟ تندخویی و انزوایش برای چه بوده است؟ چرا عذاب وجدان داشته است؟ ببینید راوی می‌گوید همه این‌ها را فهمیده اما متن، پاسخ درست و درمانی برای هیچکدام از این پرسش‌ها ندارد. انگار همه این‌ها باری به هر جهت اینجا گذاشته شده‌اند در حالیکه هیچ نیازی به این کار نبود. حبیب می‌توانست به ساده‌ترین کارهایی فکر کند که می‌توانسته برای همسرش انجام بدهد و او را شاد کند اما به هر حال کوتاهی کرده است؛ از آن دست کوتاهی‌ها و غفلت‌ها که همگی ما در زندگی داشته‌ایم و داریم و هرگز به پایان نمی‌رسند. پیشنهاد می‌کنم برای بازنویسی شتابزده عمل نکنید و گاهی به خوتان و به اثر مجال بیشتری بدهید. همچنان منتظر آثار خواندنی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سمیه کاتبی » 11 روز پیش
چشم حتما سر فرصت دوباره بازنویسی می‌کنم و می‌فرستم .فقط اینکه معمولا بعد از خواندن نقد دوستان سریع اقدام به ویرایش می‌کنم ،جرقه‌هایی است که توی ذهنم اتفاق می‌افتند، وگرنه تقریبا ترجیح می‌دهم داستان دیگری بنویسم تا ویرایش کنم .باز هم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.