باورپذیری جهان داستان



عنوان داستان : بوم نقاشی

نگاهی به ساعت مچی رنگ و رفته ام انداختم عقربه هایش هنوز به عدد ۱ هم نرسیده بودند! امروز زودتر از روزهای قبل داشتم شروع میکردم، بهتر بگویم هرچه که می گذشت علاقه ام بیشتر میشد و کنترلم کمتر، وقتی کاری را دوست داشته باشی و با تمام قلبت هرچند ترک خورده، انجامش دهی به خودی خود کنترلت را از دست می دهی و بیشتر به سمتش سوق پیدا میکنی. از روی تابش نور خورشید سرم را پایین انداختم و به کاشی های مکعبی زیرپایم نگاه کردم چرا باید رنگ خاکستری باشند! یعنی خودشان به این فکر نکرده بودند که اگر مشکی درستشان کنند قشنگ تر است! به نظرم رنگ تیره به هر چیزی می آمد پیاده روها، ساختمان ها ماشین ها و... با بالا آوردن سرم نفس راحتی کشیدم حالا به آن رسیده بودم همان جای همیشگی، گوشه پیاده روی بزرگ زیر درخت کاج... سه پایه به همراه کیف سنگینم را روی زمین گذاشتم آستین هایم را بالا دادم و ابزار کارم را از داخل کیف بیرون آوردم آبرنگ ها، پالت بزرگ، قوطی کوچک آب، قلموهای ریز و درشت و درنهایت هم بوم سفید رنگ چیزهایی بودند که به تازگی تنها با آنها آرام میگرفتم، صندلی تاشو فلزی را بر زمین گذاشتم و خمیر رنگ ها را درون پالت ریختم و بعد از قرار دادن بوم روی سه پایه قلموی خوش دسم را برداشتم و اندکی درون رنگ آبی چرخاندم و آهسته روی بوم به حرکت در آوردمش، نقاشی را دوست داشتم از بچگی به آن علاقه زیادی داشتم و حتّی برایش کلاس خصوصی هم رفته بودم ولی با بزرگتر شدنم علایقم تغییر کرد و دیگر کمتر میشد که گوشه ای بنشینم و با کاغذ و مداد مشغول شوم... اما بعد از اینکه او رفت تمام صبر و قرار من هم از بین رفت، روی آوردم به سمت کارهایی که سرگرمم میکردند که میشد گفت اصلی ترینشان طراحی بود، قلموی آبی رنگ را کمی محکم تر از قبل روی بوم سر میدهم و موج کوچکی از دریا نمایان میشود، دریا... درست همانند چشمهایش که وقتی نگاهم میکرد و میخندید توسط موج های بیرحمش تعادلم را از دست می دادم و غرق میشدم، به نظرم دریا از همان مردمک ها نشأت گرفته بود از همان دایره های کوچک آبی رنگ! اشکی که روی گونه ام سر خورد را با دستم کنار زدم و قلمو را درون پالت خشک کردم حالا نیاز به چه چیز داشت؟ اها! اسفناج کوچک را برداشتم و در پس و پیش موج ها سایه های نیمه شفافی به وجود آوردم سایه هایی از جنس سایه های تنهایی که بر زندگی ام رخنه کرده بود و هر چه میگذشت شفاف تر میشد، حرفی که همیشه برایم تکرار میکرد را به یاد آوردم ((همراهت می مانم تا آن سوی ابدیت!)) گوشه لبم بالا آمد و تبدیل به نیشخند تلخی شد واقعاً انقدر ساده بود زندگی کسی را نابود کردن! درست زمانی که گمان میکردم آرامشم را پیدا کرده ام بایدِ زندگی ام را پیدا کرده ام رفت و زیرپایم خالی شد! چرا!؟ اینکه کسی بهتر از من را پیدا کرده بود! احساساتم کنار رفت و حکم عقل جایش را گرفت ((تو نباید به اینها فکر کنی! باید آرامشت رو پیدا کنی و دوباره خیلی بهتر از قبل حرکت کنی!)) می خواهم با این واقعیت تلخ کنار بیایم اما وقتی تمام دنیا برایم رنگ و بوی او را دارد وقتی تمام آدم ها برایم شبیه به او هستند دیگر زور من به کجا قد میدهد! اینجاست که عقلم ساکت میشود و خودم می مانم و خودم... دستم سر خورد و سایه بیشتر شد اسفناج را با عصبانیت مچاله کردم و گوشه ای انداختمش، قلمو را درون رنگ آبی تکاندم و قبل از اینکه از رنگش استفاده ای کنم به تصویر نیمه کاره مقابلم با دقت نگاه کردم به نظرم اگر روبه تیرگی میرفت قشنگ تر میشد، در یک لحظه نظرم تغییر کرد و قلمو کوچکتر را برداشتم و با مخلوط رنگ مشکی موج هایی با رگه های تیره را به وجود آوردم حالا داشت میشد همانند من همانند زندگی من، بعد از تمام شدن رگه ها مستقیم به سمت گوشه پارچه رفتم باید جنگل را میکشیدم جنگلی که همانند موهایش در باد آشفته بنظر میرسید، یادم آمد سال قبل باهم در چنین ساحل نا آرامی پا گذاشتیم نمی دانم کجا بود تنها می دانم کاملاً شبیه به تصویر مقابلم بود، چشم ها و ذهنم بی اختیار مرا برد به ساحل نا آرام مقابلم دستهایم درون دستانش بود محکم گرفته بودمش از صدای امواج میترسید امواجی که رفته رفته سیاه تر میشدند و جلوتر می آمدند می گفتم بیا برویم، بیا از ساحل فاصله بگیریم! اما هیچ نمیگفت تنها نگاهم میکرد که امواج تیره رنگ جلوتر آمدند و محکم به پاهایش چسبیدند سارا فاصله گرفت هرچقدر خواستم محکم دستش را نگه دارم اما نشد هرچقدر فریاد زدم که تنهایم نگذارد اما حرفی نزد و درنهایت با موج های سیاه رنگ به قعر دریا رفت و ناپدید شد آخرین قسمت ساحل را هم کشیدم و شوری اشک را روی لب هایم احساس کردم و همین که به خودم آمدم متوجه شدم چند مرد و زن اطرافم ایستاده اند و به بوم نقاشی نگاه میکنند، اشک هایم را پاک کردم و لبخند تصنعی به آنها زدم کی آمده بودند که متوجه نشدم! البته که آنقدرها هم برایم تعجب برانگیز نبود در همین هفته که کارم را شروع کرده بودم هرازگاهی جمع میشدند و بعد از نگاهی دلسوزانه و صدایی حاکی از همدردی دوباره بر سر کارشان میرفتند خیلی وقت بود که خیلی ها برایم مهم نبودند نه صاحب خانه ای که هر روز صبح میگفت کمتر کار کن پسر پس میافتیا کرایه ات رو هم کم میکنم نمی خواد به خودت سختی بدی، نه برادرم که دائم از پروژه ی ساختمانی اش در اصفهان زنگ میزد و احوالم را میپرسید و نه خودم، اگر برای خودم مهم بودم که مثل دیوانه ها از عصر تا نیمه شب در خیابان نمی نشستم و نقاشی نمیکشیدم! که یکی احمق خطابم کند و یکی بی خانمان! وقتی نگاه او دیگر سمتم نبود نگاه هیچکس را نمی خواستم! بوم نقاشی را کمی سف تر میکنم و با قلم موی بزرگتر می افتم به جان ابرها، ابرهایی که قرار نیست آرام باشند چون طوفانی بودن دریا تنها از دست آنها برمی آید درست شبیه به من، هیچکس نمی توانست مانع صبوری ام شود یا تعادل زندگی ام را نابود کند اما وقتی او آمد همه چیز هم مال او شد و وقتی رفت همه چیز را هم با خودش برد حالا من چه کار داشتم غیر از طوفانی بودن!؟ قلموی تیز را برداشتم و رگه های باران را کشیدم همان بارانی که تمامی نداشت مانده بودم تا کی قرار است این وضع ادامه داشته باشد! بغضم را قورت دادم و به آسمان نگاه کردم باز زمان از دستم رفت باز حواسم نبود و همه مغازه ها بسته شدند باید جمع میکردم و میرفتم، قلمو از دستم سر خورد و بر زمین افتاد و چکه های سفید رنگش بر زمین پخش شد خم شدم و در دستم گرفتمش اما قبل از اینکه کمر راست کنم چکه ها شروع کردند به حرکت کردن جلوتر رفتند بالاتر رفتند و جان تازه ای به خود گرفتند، پاهای کوچکش دامن نرم و بلند، کمر باریک، شانه های ظریف و چهره ی معصومی که میان آن موهای بلند و لخت خودنمایی میکرد مقابلم زیر نور ماه نمایان شد! او آمده بود! درست مثل هرشب اما فکرش را نمیکردم انقدر زود، قدمی به سمتم برداشت و دستش را دراز کرد قلمو میان انگشتانم سر خورد و بر زمین افتاد قدمی به سمتش برداشتم و دستش را گرفتم، درست مثل همیشه وقتی لمسش میکردم آرامش به تمام نقاط بدنم تزریق میشد نزدیکم قرار گرفت حالا کاملاً احساسش میکردم لحظه ای بعد درحالی که دست هایم را محکم گرفته بود چرخید و از من فاصله گرفت و دوباره نزدیک شد، همان رقصی که دوست داشت همان رقصی که دوست داشتم یک آن دست هایم را رها کرد و مقابلم ایستاد همین که قدمی به سمتش برداشتم تبدیل به حاله ای شد و به سرعت از بالای سرم عبور کرد و در پشت سرم قرار گرفت کمرم را صاف کردم و به سمتش چرخیدم دست هایش که همانند بال فرشته ها شده بود را باز کرد و همراه با ناز و ظرافت رقصش به دورم چرخید هربار که اینچنین نگاهش میکردم تمام خودم یادم میرفت و میشدم تنها دوچشم که فقط نگاه میکنند... با هر حرکت، موهای لختش در باد میرقصید و پایین تر، دامن نرم و بلندش به پرواز در می آمد، دوباره نزدیکم شد اینبار همراهش رقصیدم هر طرفی که میرفت و هر حرکتی که انجام می داد من کامل کننده اش میشدم و همراهی اش میکردم دستهایم را گرفت همان حرکت مورد علاقه اش، محکم گرفتمش و در هوا چرخاندمش خنده هایش را احساس میکردم سرخ شدن گونه هایش از ترس را احساس میکردم نگه اش داشتم و مقابلم بی حرکت ایستاد همین که خواستم در آغوش بگیرمش باران شروع کرد به باریدن و در یک چشم برهم زدن ناپدید شد حالا تنها قلموی قهوه ای رنگم مقابلم روی زمین قرار داشت، اما همین که به قولش وفا کرده بود و مثل هرشب آرامم کرده بود حاله بهتری داشتم خم شدم و قلمو را برداشتم، و با بالا آمدنم سارا را دیدم! با چشمهایی که باور نمیکردند تصویر درستی را ثبت میکنند دنبالش کردم، چترش را بالای سرش گرفته بود و با همان لبخندهای تو دلی اش راه میرفت به روشنایی عابر پیاده رسید اما تنها نبود درست در سمت دیگر چترش پسر قدبلندی نزدیکش قرار داشت و همپایش حرکت میکرد و میخندید! نه... این واقعیت نبود! این سارای من نبود نمی توانست باشد! مغزم درک نمیکرد چشم هایم باور نمیکرد و قلبم احساسی نداشت، دنیا برایم سیاه شد سیاه بود سیاه تر شد! داشتند به سمتم می آمدند با حرکات غیر عادی دست و سرم قلمو بر زمین افتاد این واقعیت نداشت باید این تصویر از این بین میرفت برای از بین بردنش دست هایم را دائم به دو طرف تکان می دادم اما آنها داشتند نزدیک میشدند نباید مرا میدیدند نباید... عقبتر رفتم دستم به بوم نقاشی خورد و بر زمین انداختمش سه پایه تعادلش را از دست داد و روی رنگ ها افتاد رنگ ها پخش زمین شدند اما نه، نباید مرا میدیدند با پاهایی که راه رفتن را فراموش کرده بودند حرکت کردم، مردمک چشمم صاف نمیشد و دائم تکان میخورد این درست نبود این تصویر اشتباه بود! فکم قفل شده بود و داشت دندان هایم را خورد میکرد این درست نبود او انقدر بیرحم نبود! اشک هایم بی امان از روی گونه ام سر می خوردند و همه جا را برایم تار میکردند این درست نبود نباید اینطوری تمام میشد! پایم لیز خورد و افتادم بر زمین خیس دوباره دست و پاشکسته بلند شدم و شروع کردم به دویدن، باران بی امان میبارید به گمانم همراه من می گروید! نمی دانم! اما همزمان با هر قطره ای که بر سرم فرود می آمد این حرف در ذهنم تکرار میشد که باید بروی نمی دانم کجا! تنها باید بروی و دور شوی، قدم های نامنظمم را سریعتر برداشتم و همراه پیچ جاده به سمت چپ رفتم نمی دانم این کدام مسیر بود! اما از خلوت شدن دو طرف خیابان فهمیدم که به سمت بیرون شهر میرفت همانی که می خواستم، دوباره پاهایم سر خورد و بر زمین افتادم اما دیگر نمی توانستم بلند شوم دیگر توانی نداشت! پس چهار دست و پا شروع کردم به حرکت کردن زانوهایم ساییده شده بود و سوزش میکرد دست هایم خسته شده بود و تیر میکشید دوباره بر زمین افتادم، هر چقدر سعی کردم بلند شوم و حرکت کنم هر چقدر سعی کردم قدرتم را جمع کنم و تکانی بخورم اما نه این جان دیگر یارای همراهی با من را نداشت و گیر افتاده بود درون زندانی که برای خودم درست کرده بودم، حالا دیگر توانی برای باز نگه داشتن چشمها هم برایم باقی نمانده بود آنها هم بسته شدند، و درحالی که صدای باران هم رفته رفته دورتر میشد همه چیز خاموش شد، خاموش خاموش، خاموش...
قرص ها را از دست عماد میگیرم و مستقیم قورتشان میدهم نمی دانم برای چه چیزی است و هربار این سوال را از او میپرسم او هم جواب میدهد باید بخوریشون حالت رو بهتر میکنه و بعد از تمام شدن جمله اش با برگه هایی که گمان میکنم مربوط به خودم باشد مشغول می شود اما من که هر بار میخوردمشان هیچ تغییری را احساس نمیکردم! تنها همین موضوع یادم می آمد که از ۱۳ سال پیش همه چیز تمام شد و عماد پیش من برگشت، دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آورم با خارش کوچک روی سرم افکارم را پس میزنم و به موقعیت حال برمیگردم دست چپم را بالا میبرم و سرم را لمس میکنم اما نه حالا که دقت میکنم شستم بود پس انگشت کوچکم کجا بود!؟ دستم را پایین آوردم و با تعجب دنبالش گشتم آه خیالم راحت شد بر سر جایش قرار داشت. نفس عمیقی میکشم و کمی روی صندلی فلزی جابه جا می شوم و به صفحه بزرگ و سفید مقابلم نگاه میکنم عماد میگفت حالا همه مرا میشناسند همه دنیا، میگفت برای کاری که انجام میدهم سر و دست میشکنند و تمام توجهاتشان به سمت من است اما من هیچ چیز را نمیدیدم به هیچکس توجه نداشتم تنها او را میدیدم و زیبایی او را به تصویر میکشیدم! بهتر است شروع کنم، دیگر تحمل دوری اش را ندارم... دستم را دراز میکنم و قلمو را بر میدارم و درون رنگ سبز چند بار هم میزنمش، لحظه ای بعد دستم را بالا می آورم و با سر دادنش بر روی صفحه بوم نقاشی کارم را شروع میکنم...
نقد این داستان از : الهام فلاح
تعریف داستان کوتاه چیست؟ داستان کوتاه اثری است کوتاه که درآن نویسنده به یاری یک طرح منظم، شخصیتی اصلی را در یک واقعه‌ی اصلی نشان می‌دهد، و این اثر بر روی هم تأثیر واحدی را القا می‌کند. داستان کوتاه باید دارای پیرنگ و مضمون و ساخت فضا و تعریف زمانی درست و پرداخت شخصیت باشد. داستان شما شاید از هرکدام این جزییات اندکی را داشته باشد اما به قدری پخته و استاندارد نیست که شبیه داستان کوتاه درست باشد. اول اینکه داستان شما کاملا دو پاره است. پاره اول بسیار نثری گزارشی و اصطلاحا ژورنالیستی دارد. راوی (من راوی) از خصوصیات و علاقه خود می‌گوید. از سابقه نقاشی در زندگی‌ا‌ش. درباره سلیقه‌اش، درباره رنگ‌ها و ... اما از جایی که نقاشی را نیمه رها می‌کند، به ناگاه وارد جهان ذهنی و مالیخولیاگونه راوی می‌شویم. توهم دیدن و رقصیدن با یک زن. آن هم آنقدر زیر به ریز با توصیف چرخش و تغییر در آناتومی بدن‌ها که تقریبا خواننده را گیج می‌کند. در پایان اضمحلالی اغراق‌شده زیر باران. گمانم این نوع نگاه سانتی‌مانتال و احساس‌گرایانه مدت‌هاست دیگر خریدار ندارد. باید داستان شما با منطق و رمانتیسم واقعی جاری در زندگی مردم زمانه‌تان هم‌راستا باشد. نمی‌شود باور کرد دختری مرد دیگری را برگزیند و برود و مرد شکست‌خورده از رقیب این‌چنین به ورطه نابودی کشیده شود. شاید در داستان‌های کلاسیک یا رمانتیسم‌های قرن هجده و نوزده اروپا و یا اوایل قرن حاضر ایران بتوان از خواندن چنین داستان‌های محظوظ شد ولی امروزه این داستان‌ها محلی ار اعراب ندارند. زمانی داستان شما که مضمون و تم عاشقانه دارد موفق شناخته می‌شود که این عشق به چالش کشیده شود. اما مرد عاشق داستان شما شخصیتی ناتوان است که برایش انتخابی غیر از سارا وجود ندارد. این است که داستان را پس‌زننده می‌کند؛ و اما درباره شخصیت راوی که علی‌رغم اینکه خواسته‌اید با دادن مستقیم اطلاعات او را برایمان عمیق و شناسا کنید، اما این اتفاق نیفتاده است. در داستان بدترین کار مستقیم گفتن از آدم‌ها و قهرمان است. در داستان باید تعریف را حداقل کنید و در رفتار و کنش داستانی ما را به استنباط و باور آن وجه مورد نظر خود برسانید. زبان داستان‌تان را یکدست کنید و از توصیفات خیلی زیاد و افراطی وجوه احساسی بپرهیزید. سعی کنید حتی جهان آدمی را که یک شکست عشقی او را به مرز دیوانگی رسانده باورپذیر نشان دهید. در مورد پایانبندی، این شکل پایانبندی که ناگهان از واقعه‌ای جهش کنید به زمانی دور و نتیجه‌گیری را باز با روایت مستقیم راوی به خورد مخاطب بدهید درواقع یک پایانبندی شکست‌خورده است. بهترین کار این است که داستان را در اوج خود به پایان برسانید. لازم نیست آخر و عاقبت ماجرا را حاضر و آماده دست خواننده بدهید. کمی روی ذهن آنالیرگر خواننده حساب کنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.