سوژه ی خوب اما پرچالش و دشوار




عنوان داستان : نوفل
نویسنده داستان : شهپر کاوه

به سختی نفس می کشیدم ،باید با پسرم حرف میزدم ،ماسک اکســـیژن را از خودم جدا کردم وبه طرف پسرم چرخیدم . آرام وبی صدا روی صندلی کنار پنجره نشسته بود وبیرون را نگاه می کرد. خدایا چقدر چهره زیبا و مردانه با آن چال گونه اش را دوست داشتم موهای مجعد و مشکی ،با هیکلی بلند چهارشانه وپوستی سفید و کک مکی . او هدیه ایی از خدا بود .تا مرا دید سریع بلند شد و به طرفم آمد وبا صـدایی گرفته گفت : (بابا جون چیزی می خوای دکتر گفت نباید اکســــیژن رو برداری) و سعی کرد ماسک را روی صورتم بگذارد ،که مانع شدم وآرام گفتم :(بشین باید یه رازی رو بهت بگم ).
ـــ حالا که وقت این حرفها نیست ، اِ بابا دستمو ول کن !، چکار میکنی ؟
درحالی که سرفه میزدم گفتم : (خواهش میکنم بشین تا ازگذشتت و خانواده ات برات بگم ).
ـــ بابا ول کن یاد قدیم افتادی ببین حالتو ،خوب بچه بودم بهم گفتی منو از پرورشگاه آوردی و هیچ کس رو ندارم دیگه لازم نیست خودتو اذیت کنی.
ـــ نه ، اینطوری هم نبود ،تو یه خانواده داشتی مادر خواهر، فامیل .
سینه ام به خارش افتاده بود و سرفه و نفس تنگی جلوی حرف زدنم را می گرفت . نوفل پرستاررا صدا زد زیر ماسک اکسیژن و دارو آرام بخش به خواب رفتم .غروب بود که چشــمامو باز کردم چقدر تشنه بودم حالم خیلی بهتر شده بود نسیم خنکی می وزید و نوفل در کنار پنجره ایســـتاده بود وبه غروب نگاه می کرد .
ـــ( نوفل پسرم ).برگشت و نگاهم کرد چشمانش قرمز وصورتش گل انداخته و مثل کودکیش غیض کرده بود وآرام گفت :(بابا ، تو با من چه کردی ، از ظهر تا حالا هزار فکر ریخته تو سرم ) ، که مهلتـــش ندادم و گفتم : (من برات توضیح میدم ، فقط گوش بده تا نفسم خوبه برات تعریف کنم چند ماهی بود که زنم طلاق گرفته بود ، صاحب فرزند نمی شدم وقت برای مداوا نداشتــم به خاطر شغل مهمی که بهم سپرده بودند همش در ماموریت و جبهه بودم ،تا اون ماموریت روستـــای بان زرده دراستان کرمانشاه بهم محول شد باید از منطقه بازدید می کردم .)
ـــ( خوب بابا برام کامل بگو، اگه حالت خوبه !) کنار تختم نشست وکنجکاو به من خیره شد.

به منطقه ایی در دالاهو می رفتم .جاده باریک وپر پیچ وخم در سینه کش کوه بود. منطقه ایی زیبا پراز باغ های انار ، گردو وانگور. جاده به تنگه کوهی منتهی می شد . پراز روستاهایی که کنار رودخانه ایی زیبا وپر آب بودند.هرچه، نزدیکترشدم ،مردمی را دیدم که روی زمین های کشاورزی مشغول کار بودند ویا گـله داری می کردند. گوسفندان روی دامنه تپه ها مشغول چرا بودند.ازپیچ تندی که گذشـــتم روستای خاکی وکهنه ای را دردامنه کوه دیدم ،سقف های چوبی وکاهــگلی ودیوارهایی که با سنگ بالا آمده بودند وپـــــیرمردهایی که برای گذران وقت لب جاده نشسته بودند وسیگار لاپیچ می کشیدند وقتی از کنار شان رد شدم با گفتن یا علی و خسته نباشی مرا با نگاه بدرقه کردند . روبروی درچوبی خانه ای که مــشرف به جاده بود ایستادم .در ، نیمه باز بود. از ماشین پیاده شدم . تازه فهمیدم چقدر خسته ام.چند پسرکه کنار جاده بازی می کردند،با دیدن من تیله هایشان را رها کردندو دورم را گرفتند.با لهــجه ای غلــــیظ کردی باهم حرف می زدند.
به یکی از آنها گفتم : (میشه کمی آب برام بیاری ؟)
پسر بچه ای سر تراشیده با شلوار جافی خاکی به طرف آن خانه دوید وبا صدایی بلند دادزد: (مموژن ، مموژن گرده، ایی پیا گه آو تواد.)
چند دقیقه طول کشید که زنی قد بلند با لباس محلی که کودکی در بغل داشت جلوی در آمد ولیوانی آب در دستش بود.سلام کردم ،زن با لهجه ای غلیظ گفت :( سلام علیک ،فره خوش هاتیـــــن ، به فرماین ،گری بنه شین تا شیر تازه اراتان بدوشم).
پسری که کنارم ایستاده بود وزن رامموژن گرده می خواند برایم حرفهایش را معنی کرد .آب را خوردم ودم در حیاط روی تخته سنگی که به همین منظور گذاشته بودند،نشستم وبه دشت وتپه های روبرو خیره شدم ، جاده در پیچ وخم کوه وتپه ها مانند ماری روی دامنه کوه لمیده بود.
پسر بچه همینطور به من زل زده بود نگاهش کردم وگفتم : (اسمت چیه ؟)
پسرک آب دماغش را با لباسش گرفت وگفت :(آقا،نوفـل) بعد نگاهی به آستین لباسش انداخت ، دستش را پشتش قایم کردو با کفش های لاستیکی اش روی زمین خط کشید .
ــ (کلاس چندی نوفـل ؟ )
ــ (آقا ،سوم ، مدرسه مان همین جاس توی تنگه ) وبا دست خاکی که آب به خود زیاد ندیده بود به تنــگه اشاره کرد.
ــ (اسم اینجا چیه نوفل ؟ چه اسم قشنگی داری !حتما از زمان یزد گرد سوم که اینجا بوده این اسم ها رسم شده .)
ــ با لبخندی فقط مرا نگاه می کرد وآرام گفت :( آقا ، اسم اینجا بان زرده اس.)
صدای گریه بچه حواسم را پرت کرد . مادرش اورا زمین گذاشته وبرای دوشــــیدن گاو به طرف دیگر حیاط رفته بود .نوفل به طرف بچه دویدواورا بغلش کرد وبیرون آورد.
با کنجکاوی نگاهی به حیاط انداختم ، یک گاو وگوساله ای کوچک در گوشه حیاط بســــته شده بودند. در طرف دیگر حیاط دختر بچه ای در سایه دیوار کاهگلی نشسته بود وبا گِل وتکه های چوب خانه ای شـبیه خانه خودشان درست کرده وداشت بازی می کرد.از نوفل پرسیدم :(اینم دخترعموته ).
نوفل همانطور که بچه را در بغل تکان می داد که گریه نکند، گفت : (آقا، آره .اما دخترعـمویم کرولاله ، کاری بهش ندارن .حتی مدرسه هم نمی ره.)
بچه ای که در بغل نوفل بودلباس تنگ وکوتاهی به تن داشت ،که روی شــــانه اش یک کوجی آبی ویک دعای سه گوش سبز رنگ وصل بود .اشک وآب بینی روی صورت بچه راه سفیدی باز کرده بود.
دستمالی از جیب شلوارم بیرون آوردم وصورتش را تمیز کردم .به رویم خندید.چال لبخندش صورتش را زیباترکرد .پیش خودم گفتم : کاشکی منم یه بچه مثل این داشتم .
زن با کاسه ای شیر به طرفم آمد، کاسه را سر کشیدم وبعداز خداحافظی بچه را در بغل نوفل بوســـــیدم وسوار ماشین شدم .پنج دقیقه بعد به تنگه رسیـدم ،جاده باریک وسنـــگلا خی تا نوک کوه ادامه داشـــت. بالای کوه به تمامی دشت ذهاب ومرز عراق تسـلط داشت واز نظراستراتژیک خیلی برای ایران مهم بود و عراق دست از سر این منطــــقه بر نمی داشت.
هنوز نیم ساعتی بود که راه افتاده بودم و درخم جاه ها مردم بومی ودرحال عبور و چرای گوسفـندها شان بودند که صدای آژیر ازرادیوی ماشین بلند شد .سرعتم را زیاد کردم که خودم را به جای امنی برسانم .هنوز صدای آژیر قطع نشده بودکه صدای پدافنـــد وضد هوایی ســینه کوه را شکافت و صداچند برابردرهوا پخش شد. میگ های عراقی و انفجار های پی در پی وشکسـتن دیوار صوتی تـعادل ماشینم را به هم زد. کوه داشت ریزش می کرد ،چند تکه سنگ بزرگ توی جـاده وروی ماشین افتاد ومن محکم به صخره ای برخورد کردم .
وقتی به خودم آمدم فکر کنم مدت کوتاهی بیهوش بودم واز سرم خون می آمد ،شیشه ماشــــین خرد شده وبین سنــگها گیر کرده بود ، با لٌنگ سرم را بستم ، به هر زحمتی بود خود را از شیشــه بیرون انداختم .مه غلیظی روی دهات را گرفته بود سرفه امانم نمی داد و سینه ام به خس خس افتاده بود.تعادلم به هم خورد وتند تند زمین می خوردم، روبرویم مردی کنار الاغش روی زمین کف برلب مرده بود. به طرف دهات رفـتم ریه ام از درد ونفس تنگی به خس خس افتاده بود . تمام گوسفندها تلف شده بودند. زن ومردها بیرون خانه ها مرده بودند. خود را با ســختی به در خانه عموی نوفل رساندم .بچه هایی که در حال بازی بودند هر کدام با بدنی پراز تاول ، طرفی افتـاده وتیله ها روی زمـین خاکی پخش شده بود.
کمی آن طرف تر نوفل روی سنگی که تاساعتی پیش روی آن نشسته بودم ، بی جان و کف بر لب افتــاده بود. به سختی نفس می کشیدم ، وارد حیاط شدم دخترک کنار دیوار روی خانه ای کوچکش ،افتاده وخانه خراب شده بود. صدای ضعیف گریه بچه را شنیدم به طرف صدا رفتم .
زن عموی نوفل در کنار تنور پشت به من نشسته بود وسرش روی پاهایش افتاده بود. پاهای بچه را در بغل زن دیدم که تکان می خورد.آرام لباسش را کشیدم،زن به طرفی افتاد وبچه شروع کرد به دست وپا زدن . او زنده بود . ناخوداگاه لبخندی روی لب هایم نشست . محکم بغلش کردم واز کنار جـــسد گاو و گوساله رد شدم .


اشک از چشمان نوفل سرازیر بود .سرش را در بغلم گذاشت ونفس گرمش به من جان تازه میداد، گذاشتم راحت توی بغلم بغضش را خالی کند و آرام گفتم :(قول مـیدم اگه زنده ماندم با هم به اونجا بریم )




شهپر کاوه

مموژن- زن عمو
ایی پیاگه آو تواد – این آقا آب میخواد
فره خوش هاتین- خیلی خوش آمدید
به فرماین گری بنه شین – بفرمایین کمی بشینین
اراتان – برای شما
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شهپر کاوه سلام
«نوفل» دومین داستانی است که از شما می خوانم.این داستان نسبت به کاری که پیش از این از شما خوانده بودم به مراتب قابل بحث‌تر است. فضاسازی و دیالوگ های خوب (نه خیلی خوب یا قوی، بلکه خوب) مجموع کار را قابل بحث‌تر کرده است. مهمترین ویژگی «نوفل»، توجه شما به چنین سوژه‌ای است که بسیار جای کار دارد؛ امادر میان آثار داستانی، به آن بخش از جنگ تحمیلی و به طور مشخص فاجعه ی بمباران شیمیایی کم پرداخته شده است. برجستگی مثبت دیگر این داستان، رنگ و بوی بومی و جغرافیای زیستی است که در آن می توان دید و توصیه می کنم این توجه به جغرایا و فضای بومی را در آثارتان حفظ و تقویت کنید به این معنی که این فضا آنچنان در اثر شما جا بیفتد و آنچنان در تار و پود اثر تنیده شود که جزیی از آن باشد نه اینکه مثلا به ضرب و زور نویسنده به اثر بچسبد چون در آن صورت به شدت باسمه ای خواهد شد اما اگر برای حفظ فضای بومی درست در نوشته هایتان تلاش کنید به مرور و با تمرین و تکرار ، این فضا به شکلی هنرمندانه در پس زمینه ی کارهایتان به استمرار خواهد یافت. به نظر می رسد نخستین مشکل در داستان نوفل، انتخاب زاویه ی دید نامناسب است. زاویه ی دانای کل یا حتی دانای کل محدود می توانست دست شما را بازتر بگذارد و درست تر از این باشد. دومین مسأله پیرنگ سست اثر است. راوی برای برملاکردن راز چندین و چند ساله اش هیچ مقدمه چینی نمی کند. مخاطب متوجه نمی‌شود چرا راوی به یکباره چنین تصمیمی گرفته حتی اگر نگرانی از مرگ او را بر آن داشته تا راز مگویش را زودتر آشکار کند، باز آنچنان هول هولکی است که جا نیفتاده؛ به طور کلی باورپذیری اثر بسیار پایین است. پرداختن به چنین سوژه هایی به پرداخت قوی و هوشمندی فوق العاده‌ای نیاز دارد برای اینکه معمولا بیم آن هست که این نوع قصه‌پردازی به کلیشه های داستانی و نمایشی نزدیک شود وخواننده تصور کند همه‌ی اتفاقات شتابزده اند و تنها برای تحریک احساسات خواننده است که این‌طور پشت سر هم ردیف شده‌اند. اتفاقی که متاسفانه در این اثر نیز شاهد آن هستیم. اصلا شیوه‌ی ورود به ماجرا و روایت آن تا انتها شبیه کلیشه های تلویزیونی یا سینمایی است. راوی به ماجرای پیداشدن نوفل اشاره می کند اما عجیب است که بعد از آن حادثه، همه چیز از جمله آن روستا در تاریکی فرو رفته است. به این می ماند که بعد از حادثه، روستای «بان زرده» به کلی از روی زمین محو شده است یا برای راوی هیچ چیز جز همان بچه که یافته مهم نبوده و به سرنوشت سایر ساکنین از دست رفته‌ی روستا کوچکترین اهمیتی نداده است. حتی معلوم نیست به تنهایی او را بزرگ کرده است؟بی توجهی به همه ی این نکات پیرنگ را سست می کند. لطفا برای استحکام پیرنگ بسیار مطالعه، تمرین و تلاش کن. امیدوارم با اتکا به توانایی خودو حفظ و تقویت نکات مثبتی که برشمردم آثار خوبی بنویسید.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
شهپر کاوه » پنجشنبه 28 دی 1396
سلام خانوم آروان زحمت کشیدید و داستان مرا خواندید . چشم ایرادش را سعی می کنم برطرف کرده وبرایتان بفرستم . از این که وقت گذاشتید ممنونم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.