تمهیدات داستانی




عنوان داستان : گاروت
نویسنده داستان : ابراهيم حاجي نجفي

پس باروج تویی؟ قرار بود صبح بیای نه الان. بشین کلی منتظرت بودم که نیای. اره خوب. گفتی ميني بوس خراب‌شد. باکدام ماشین آمدي. همان مینی بوس آبی رنگ. لگن هنوز کار می کنه. همیشه خراب می شه. چند باری خودمان مسافرانش را از برف نجات دادیم. وگرنه یخ می‌زدن. کاش درست نمی‌شد. فعلاً چایی بریز برای خودت. وقت هست بریم بالا. تو راه برات میگم. نه پیاده میریم. دوروبر ده کیلومتر می شود راهی نیست. ماشین بعدی ساعت چهار صبح می‌آید پنج شش‌ساعتی مانده برسد تو این سرما نمی‌شود خوابید منم تا شش ساعت حرف ندارم برات بگم. جان! قرمز شده؟ کجا رو میگی! گردنم. چیزی نیست یك زخم قدیمیِ هر وقت سرد می شه اذیتم می‌کند. اره منتظرت بودم. دقیقاً! منتظر بودم نیایی. چای خوردی پاشو بریم. میریم خوابگاه. پشت سرم بیا. کار خوبی کردی لباس گرم آوردی. لازمت می شه مخصوصاً فردا شب. فردا قرارِ بریم برجک شمالی. چی؟ نیامده چه سواهایی می‌پرسی اره قبلاً این اطراف قاچاق زیاد بود درگیری هم بوده ولی نه تازگی‌ها. باهم میریم. منم شنیدم خیلی‌ها اینجا بارشان بستن ولی خودم ندیدم تا حالا. خیلی وقت می شه اینجا هستم. عادت کردم. کار خاصی نداری فقط باید چشم هاتو ببندی نه منظورم این نبود همه ما حلال‌خوریم. این بو، اینجا خیلی عریض و طویله آن سرش پیدا نیست این هم بو لاشه چیزیِ که این‌طرف‌ها مرده احتمالاً. پشت سرم بیا فقط بپا سر نخوری. نه جای من که دم در نیست آن‌هم بعد این‌همه سال. آمدم سرک بکشم ببینم آمدی یا تو هم فرار کردی. عقلمان می‌رسد چند ساعت پیش برف‌روب آمد ولی خوب بازهم برف نشسته. زیاد! این‌که چیزی نیست هنوز به‌زانو نرسیده. این چراغ‌ها را میگی همیشه خاموش هستند پول نباشد نور هم نیست. نون اره نون خشک پیدا می شه. می‌گفتن آموزش‌دیده‌ای. 2 سال. خوبِ کفایت می‌کند. شيراز. خيلي دوست دارم برم. حتما خوش گذشته بهت. گرگ نه داخل نمی‌آید این‌ها احتمالاً ردپای سگی گربه‌ای شغالی چیزی باشد. دوست نداشتم بیایی چون دلم نمی‌خواست برم برجک. همیشه از رفتن به آنجا طفره می‌رفتم. میگم حالا عجله نکن. خوب دیگر بدجور پا گذاشتن رو گردنم که اگر کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ات نیست باید بروی برج منم شرط کردم تنها نمیرم. تا تو رو فرستادن. شرمنده دیگه به دردسر انداختمت. بابا من که نمی‌خواستم تو را بکشند اینجا اصلاً من از کجا تو را می‌شناختم می‌ترسیدم تنهایی برم. محلی‌ها می گن چیز دارد چی بهش می گن! جن مِن نه اسمشان یادم نیست یه سری گرگ که شکل آدم‌ها می‌شوند. بعد این‌همه سال لهجه‌شان یاد نگرفتم. بیا یه نخ سیگار بکش هم گرم میشی هم دست‌تو از جیبت در میاری. اره تازگی‌ها آزادشده. قبلاً جرئت نمی‌کردیم از ترس فرمانده جدید سیگار روشن کنیم. شامه سگ داشت ده کیلومتری‌اش سیگار روشن می‌کردی مثل جن بالاسرت ظاهر می‌شد ولی از وقتی خودش سیگاری شده به کسی گیر نمی‌ده. خودم سیگاری‌اش کردم. شانست ماه کاملِ ابرها کشیدن کنار می شه تو این برف راه پیدا کرد. همش همین‌طورِ. يهو آسمان می‌گیرد برف می‌آید سیل می‌آید. اره به خدا فازش معلوم نیست. مسافرهای مینی‌بوس بهت گفتن زودتر خودتو برسانی. درباره گرگ‌ها گفتن. میگم بهت داستان گرگ‌ها این بوده دوتا پسرعمو رفته بودن دنبال گنج یکی‌شان رفته تو گودال که گنج در بیاره که آن‌یکی یه سیم از پشت انداخته دور گردنش و خفه‌اش کرده. نه نتوانسته ببردش پسر عموئه از این سگ گنده ها داشته بعضی‌ام می گن گرگ بوده خودش رامش کرده بود گرگِ خر خرشو جویید انداختش تو گودال جفتشان مردن گرگ هم شد نگهبان گنج. می گن اگر ازت خوشش بیاد نونت تو روغنِ می‌برت سروقت گنج اما خدا نکند خوشش نیآید دخلت اومدِ روحش شکل همان پسرِ میشه و سر تو میذاره رو سینت. جوک که نمی گم می‌خندی. حواست باشد پايت را کجا می‌گذاری این راه زیادم صاف نیست معلوم نیست زیر برف‌ها چه خبره. معلومِ که می‌ترسم سر منم ببره. حتماً بریدن که میگم. یه دوجین سر خودم جمع کردم ولی فرمانده زیر بار نمی‌ره میگه کار قاچاقچی‌هاست. نخند شاید شبیه فیلم‌ها باشد ولی مطمئن باش قدیمی‌ها یه چیزی می‌دانستن که می گن چند نفرش از دستم دررفته شاید ده تا سر فقط امسال بریدن هرچی بهش گفتم فرمانده آنجا برجک نسازیم محدوده گرگ‌های نگهبان است تو کتش نرفت كه نرفت مثل تو می‌خندید بهم می‌گفت راپرت آوردن ازآنجا جنس می برن می‌گفت یا باهاشون هم‌دستی یا خیلی احمق خرافاتی. راه که کمش رفته زیادش مانده ده کیلومتر شما با ده کیلومتر اینجا تو این برف و سراشیبی توفیق دارد. ببخشید زیاد حرف می‌زنم حرف که بزنیم راه زودتر تمام می‌شود وگرنه این سرما. خوشحالم درک می‌کنی می خوای تو تعریف کن. خسته شدی استراحت کنیم ولی خودت که میدانی ایستادن تو این سرما احمقانه است. باشد خودم ادامه می‌دهم. خوبی آدم‌های کم‌حرف مثل تو اینه که ما آدم‌های پرحرف وقت بیشتری براي حرف زدن داریم. والله محلی‌ها میگن وقتی‌که ماه نیست و آسمان خاموشِ سر کله شون پیدا میشه همان گرگِ دیگه. همان ما اول سر جوان مردم برید. چطوری شو نمی‌دانم فرمانده میگه کار قاچاقچی‌هاست با سیم می برن. نرو کنار جاده. همین چند روز پیش این بغل رو کندن کابل بکشند برف روش نشسته می‌افتی بلايي سرت مي آيد منم جون ندارم کولت کنم تا کمک بیاد یخ می‌زنی. پشت من بیا. بعدش دو نفر فرستاد سر یکی رو بریدن آن‌یکی هم فرار کرد. نه دادگاهی نکردنش. نه اینکه دلشان بسوزد طفلک از ترس دیوانه شده بود. بعدش هیچی دیگه خود فرمانده رفت یه سرگرد شق‌ورق ورزیده چند شب تنهایی ماند. نه چیزی‌اش نشد. اره موقع خاموشی ماه نرفته بود. بعدش چند تا جوان دیگه را شیر کرد و فرستاد. درست حدس زدی سرشان به بادرفت. دوساعته قصه حسین کرد شبستری میگم برات. تازه میگی چطوری کار همان چیزاست دیگه گفتم بهت آه اسمشان یادم نیست بلد بودم ولی از بس گفتن اسمشُ نیار یادم رفته. چرا ایستادی. بهترِ باور کنی راه بیافت. ما پا هامون به این سرما عادت کرده پاتو بذار جا پاهای من. برسیم خوابگاه گرم بیافتی سوزش می‌ره. بدک نیست خوابگاهش. یه ساختمان دوطبقه ده تا سوییت ده‌نفره بالا داره پایین هم سالن غذاخوری و حمام و خشک‌کن و این چیزاست. بیشترش خالیِ. چند وقت پیش یه جوان خوش قد بالا کٌرد مثل خودت خوش‌تیپ به هوا مرخصی قبول کرد بره آنجا دو متر قدش بود چهارشانه و ورزشکار مثل من پیزوری نبود مثل شیر بود. دوربین! دوربینم می‌گذاشتن ولی فایده نداشت یه شبم دوام نمی‌آورد همیشه یه سنگ از لا درخت‌ها صاف می‌آمد می‌خورد وسطش. واقعاً! راست میگی لاکردارا انگار تک‌تیرانداز بودن یهو می‌دیدی تق دوربین شکست. معلوم نبود از کجا می اومد. ها چرا به عقل ما هم رسید براي دوربین حفاظم گذاشتیم ولی فقط جلو دید ما رو می‌گرفت نه سنگ اونا. نمی دونم والله شایدم سنگ شون نامرئی بود پروژکتور هم زدیم اونم مثل دوربین‌ها بیست سی‌تایی شکست ازشون. تو چرا هی خشکت می زنه! چی؟ نترس پسرجان راه بیافت تا یخ نزدیم الان ماه تو آسمانه وقتی همه‌جا تاریک بشه میان. تازه پاتوق شون همان طرفاست. از نزدیک که ندیدم اگه دیده بودم الان پیش تو نبودم. اها اون پسرِ، دل شیر داشت از اون کله خرا بود یه کلاش و چند تا خشاب و چراغ‌قوه برداشت رفت. نمی دونم. مرخصی می‌خواست شنیدم یکی رو دوست داشته به هوا دیدنش هرکاری می‌کرد بره مرخصی. شب اول طوریش نشد. سیگار می خوای فندکم که داری لابد آوردی خودتو باهاش گرم‌کنی. شانس آوردي ديگر آن فرمانده اول نيست. یه روز داد بیدادش کل ستاد و برداشته بود نعره می زد. نه با تلفن حرف می‌زد.احتمالاً با بالایی‌ها بود می‌گفت چرا نیرو نمی دین امکانات نمی دین. دارید دستی‌دستی جوان هی مردم بدبخت می کنید. همین حرف‌ها دیگه رفتم داخل آرامش کنم سیگارِ سر جیبم را دید گفت چی تو جیبتِ آب تو دهنم خشک شده بود گفت چرا می‌کشی گفتم آرام می کنه یه نخ ازم گرفت چند تا سرفه زد از چشاش اشک میامد ولی خیلی بیشتر از اونی که واسه سوزش سیگار باشه سومی رو که تو نعلبکی رو میزش خاموش کرد گفت همشان دستشان تو یه کاسه است اگر خودشان نخوان یه سنگ هم از جاش تکان نمی‌خورد. تو هم حتماً با اونایی که مخالف برجك بودی. کدام کُرده؟ آها پسرِ. میگم بهت. اون شب که نه ولی فرداش ماه خاموش می‌شد. دوربین اون شب نشکست. چرا سنگ خورد بهش ولی لنزش نشکست. ترک خورده بود یه چیزهایی می‌گرفت. صدا تیراندازی اومد تَ تَ تَ تَ تق یک خشاب رگبار کرده بود. سریع با فرمانده و چند تا سرباز مسلح سوار جیپ شدیم ببینیم چه خبره. چی گفتی؟ نشنیدم! جیپ براي فرماندست تاکسی نیست که بیاد دنبال ما. بايد پاهايت به راه رفتن عادت كند ما كه جوان تر بوديم روزي بيست كيلومتر همين جا مي دويديم می‌گفتم وسط راه دیدیم یه چی وسط خیابان می دوئه نوربالا گرفتیم خودش بود داد می‌زد و می دوید تی تی تی تی تیر زدمش با تی تی تی تیر زدمش. مسخره نمی‌کنم لکنت نداشت ترسیده بود وقتی رسیدیم بهش خودش خراب کرده بود بو کثافت می داد هی می‌گفت زَزَزَدمش دختر رو زَزَزَدم گرگُ زَزَزَدم به تشنج افتاد. چند وقتی بیمارستان بود. شده بود پوست و استخوان آخرا دیگه زبونش از کار افتاد اختیار خودشم نداشت. راست میگی خدایی بیچاره بابا ننش دیدم که با گریه می‌بردنش دیگه براشون پسر بشو نبود. دوربین و که گفتم چیز زیادی نگرفت شیشه‌اش ترک داشت معلوم نبود سگ بود شغال بود گرگ بود چی بود یه تیکه نون بهش داد چند باری اومد دورش چرخید بعدش پسرِ رفت دنبالش لا لوی درخت‌ها چند لحظه بعد صدا تیر اومد و پسرِ فرار کرد. اره همین. لاشه نه پیدا نشد یکم خون‌مرده رو یکی از درخت‌ها ریخته بود. بقیه اش ماند زیر برف. ردپا هم نه برفِ دیگه همه چی رو پاک می کنه. نمی دونم همان ها بودن یا نه شاید هم طعمه بود ولی هرچی بود یه جوان صدوبیست کیلویی رو از پا انداخت. ها اره خوب فکر کردی براي چی اومدی قرارِ باهم بریم آنجا. می دانم حق‌داری به دردسر انداختمت ولی یه چی بهت میگم به کسی نگو کسی حرف منو باور نکرد ولی بعد این فیلم همشان ترسیدن می خوان منو بفرستن قبلاً بهم می‌گفتن دیوانم ولی حالا خودشونم ترسیدن از محلی ها شنیدم با صدا زوزه اش آدم‌رو جادو می کنه و می‌کشتت سمت خودش، تو چشاش نگا کنی مثل چوب خشک میشی بعد پخ سرتو میبره. چرا قبل لال شدنش یه چیزهایی می‌گفت منم پیشش رفتم ولی کسی نمی‌دانست داره راست میگه یا هذیان می‌گفت یه تیکه نون خشک بهش داده بعدش نمی‌دانست چطوری رفته دنبالش می‌گفت دورم می‌چرخید یهو دیدم پشت سرم مثل آدم از رو زمین بلند شد. می‌خواست با سیم گاروت سرمو ببره ولی با تی تی تی تیر زدمش ببخشید حرف شما متین ولی دست خودم نیست اداشو در میارم وقتی رو تیر گیر می‌کرد انگار داشت با مسلسل تیر اندازی می‌کرد ت تَ تَ تَق. بعدش به هرکس گفتن برو اونجا یا فرار کرد یا خودش زد به دیوانگی یا شایدم دیوانه می‌شد. بازم که مثل میخ تو زمین فرورفتی آخراشه داریم می‌رسیم این سربالایی و رو رد کنیم رسیدیم خوابگاه. نور! خاموشیه الان وگرنه چراغ هاش معلوم بود. من نه برای چی بترسم. اين خرابه‌ها خيلي وقت است همین‌طوری اينجا افتاده شنيدم براي جنگ جهاني دوم بوده انگلیسی‌ها ساخته‌اند. آن ساختمان را می‌بینی آن انتها همان ساختمان سنگي. كمي هوا روشن‌تر بود راحت ديده می‌شد. چند سال پيش كسي جرئت نمی‌کرد شب‌ها دور و برش بچرخد می‌گفتند جن دارد شب‌ها جشن می‌گرفتند. نزديك كه می‌شدی با سنگ می‌زدن همه می‌ترسیدند ولي خودم آمارش را درآوردم چند نفر براي اينكه خودشان را بسازند هر شب می‌رفتند آنجا بساط می‌کردند و براي اينكه كسي مزاحمشان نشود مثل جن‌ها سنگ می‌انداختند. یک‌شب غافل‌گیرشان كردم يكي را کت‌بسته آوردم بقيه را هم لو داد كلي تشويق شدم. اما الان تنهایی می‌ترسم این‌یکی فرق دارد. ولی تو باشی خاطرم جمعِ به قول فرمانده نترس جن مِن چیه اینا همش قاچاقچیان با تی تی تی تی تیر بزنشان تَ تَ تَ تَق. نترس من چاره‌اش می دونم از قدیمی‌ها پرسیدم خودشان هر وقت ماه خاموش میشه یه پنبه می‌کنند تو گوششان سرشو نو می کنند تو پتو می گن اگر صداشونو نشنوی و نبینیشان چیزیت نمی شود فقط کافیِ تو گوشت پنبه بکنی با دستمال محکم چشات ببندی تا خورشید در آد. نه کسی نمی آيد سر بزند. گنج! چرا یه چیزهایی شنیدم می گن آگه گرگِ اهلیت کنه نونت تو روغنِ میذاره از گنجش برداری. دیگه رسیدیم. نه لازم نیست کاری بکنی فقط کافیِ اهلش باشی.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. چند نکته هست که به‌ بهانه‌ی داستان شما بهتر است آن‌ها را با شما در میان بگذارم. اولین مساله، مساله‌ی وسواس شما برای نوشتن داستان است. شما وقتی داستانتان را برای خواندن به مخاطب ارائه می‌کنید که کارتان با آن تمام شده باشد و داستان از نظر شما تمام و کمال باشد. در حقیقت مخاطب همان‌قدری داستان شما را جدی می‌گیرد که شما آن‌را جدی گرفته باشید. در مورد داستان شما باید بگویم چند تایی غلط املایی در آن به چشمم آمد که به نظرم رسید آن وسواس لازم را برای ارائه داستان به‌خرج نداده‌اید. در حقیقت به‌ خودم گقتم وقتی مولف داستانش را جدی نمی‌گیرد چرا باید من مخاطب این داستان را جدی بگیرم؟
اما مساله‌ی دوم این است که شما ذهن داستان‌سازی دارید. داستانتان به‌نظرم بسیار داستان جالبی آمد و با علاقه آن‌را پیگیری کردم. سوال مهمی از شما دارم. لطفا به جواب سوالم فکر و بعد ادامه‌ی یادداشتم را بخوانید. چرا به‌نظرتان آمد که این داستان را بهتر است با زاویه‌ی دید مخاطب‌شنو بنویسید؟ این‌که یکی از دو شخصیت اصلی داستان در سایه بماند چه خدمتی به بهتر شدن داستان شما می‌کند؟
پیش‌ازاین در همین ادبیات داستانی خودمان چندتایی داستان خوب و خواندنی با همین زاویه‌ی دید خوانده بودم. بخش «معدن» از رمان «پاگرد» «محمدحسن شهسواری» یا داستان «مرض حیوان» از مجموعه‌ی «برف و سمفونی ابری» از «پیمان اسماعیلی». شاید این داستان‌ها را خوانده باشید. اگر نخوانده‌اید خواندن آن‌ها را به شما توصیه می‌کنم. در نوشتن این داستان‌ها مهندسی اطلاعات اهمیت زیادی پیدا می‌کند. ما یکی از دو شخصیت اصلی داستان را در طول داستان نداریم و در حقیقت از بازتاب صحبت‌های شخصیت دیگر متوجه می‌شویم که چه‌ اتفاقی میان آن‌ها افتاده است. این تک‌صدایی بودن داستان کار شما را سخت می‌کند. شما باید بدون واگویه کردن حرف‌های شخصیت غایب از دهان شخصیت حاضر ما را متوجه جریان بکنید و این‌کار نباید با تکرار مدام حرف‌ها از دهان شخصیت حاضر اتفاق بیفتد. در داستان شما شخصیت حاضر بارها حرف‌های شحصیت غایب را تکرار می‌کند تا مخاطب را متوجه اوضاع بکند و این همان چیزی است که تا حدود زیادی داستان شما را از ریتم انداخته است. شما مدام مجبور به تکرار حرف‌ها شده‌اید تا من مخاطب هم در جریان داستان شما قرار بگیرم و همین مساله من را به‌ فکر فرو می‌برد که شاید این شکل از روایت برای داستانی که شما انتخاب کرده‌اید شکل درستی نباشد. در داستان هیچ تمهیدی وجود ندارد که بر خودش دلالت نکند. یعنی اگر شما از این رویکرد برای روایت داستانتان استفاده کرده‌اید باید دلیلی در ذات داستان وجود داشته باشد که استفاده از این رویکرد را توجیه کند.قبول دارم که این شکل از روایت تناسب زیادی با پیرنگ داستانی شما دارد. به نظرم بیشتر از این‌که مشکل در چرایی استفاده از این رویکرد باشد در شکل استفاده از این رویکرد است. شاید اگر با مهارت بیشتری از این جنس روایت استفاده می‌کردید برای من به عنوان مخاطب داستان شما شکل روایت تبدیل به مساله نمی‌شد. در هر صورت هیچ داستانی بدون بازنویسی شکل نمی‌گیرد. چند مرتبه طرح داستان را با خودتان مرور کنید و به این نتیجه برسید که بهترین شکل روایت برای روایت این طرح داستانی چه شکلی است؟ ممنونم که داستانتان را برای ما فرستادید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
ابراهيم حاجي نجفي » شنبه 15 تیر 1398
ممنون از وقتی كه گذاشتيد جناب خانلری از نقد شما مطالب زيادی آموختم. سعی می‌كنم قو‌ی‌تر از اين شيوه روايت برای اين داستان استفاده كنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت