نیش و نوش‌های پارودی




عنوان داستان : مثل یک دسته گل
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

: خبرداری که مهریه من چقدره .
گفتم والله اگریادم باشه خونه خان بابا و ۵ هکتار زمین و ۵۰ تا گوسفند و ۵ گاو . سرتکان داد و گفت
یعنی داروندار خاندان طهمورث . حریر یکجوری تهدید کرد
دردل گفتم به من ربطی نداره هرکی بریده و دوخته تاوانش را میده دیگه .

دورتا دور اتاق فک وفامیلهای من و عروس نشسته بودن در یک طرفم زنها که در حال پچ و پچ و غیبت و صفحه گذاشتن پشت سر مردم بودند با صورت های سرخاب سفیداب مالیده . و در طرف دیگرم مردها که باهم گپ می زدند بالباسهای پلوخوریشون از همه چیز می گفتن از کشت و برداشت محصول تا گاو و گوسفند و شیر و ماست و رفتن به ییلاق تا آب و هوا تا علوفه و مرغ و مرغدا ی و باغ و باغچه انگار نه انگار من حضوردارم خیس از عرق با قلبی که بشدت می طپید . همه چیز را بریدند و دوختند بدونه ابنک من داماد عروس را حتی یک نگاه دیده باشم برای خلاص شدن از وضعی که پیش آمده بود بازوی خاله بتول را کشیدم و آهسته گفتم خاله پس کی میشه عروس را دید انگار یادتون رفته . خاله بتول گفت
: ای خاک بسرم راست میگی غلام حسین رو به رقیه خانم کرد به ایما و اشاره خواست حالیش کند که عروس را خبر کند رقیه خانم متوجه نشد خاله بتول با دست و دهان بصورت پانتومیم پیامش را خواست برساند که رقیه خانم پرسید تشنه ای .؟ خاله باابرو جواب منفی داد و باانگشت دهانش را نشان داد رقیه خانم گفت
گلوت درد می کنه ؟ خاله بتول که از کوره در رفته بود گفت
: نه رقیه بگو عروس چایی بیاره . تازه دوزاری رقیه خانم افتاد و گفت
: ای خاک تو سرت چرا زودتر نگفتی پشت بند حرفش یک خنده نیمه درسته هم چاشنیش کرد و بعد رو به در اتاق کرد وگفت
: حریرم چایی. حریر که انگار تو راهرو منتظر بو د تو چار چوب در ظاهر شد ازدیدنش کم مانده بود ترک دنیاکنم حریر .قدبلند بود باابروهای پرپشت و چهره ای سیاه با چارقد سفید و یک چادر کبود برسر و یک سینی بزرگ چای که حدود سی استکان کمر باریک را در آن جا داده بود . وارد اتاق شد و دست زدن و هره کشیدن زنها بلند شد و لرزیدن من از وحشت . انگار خواب میدیدم . نمیتوانستم خودم را کنترل کنم دایی احمد دستم را گرفت و گفت
: چته آروم باش نباید بفهمند ذوق زده شدی . می خواستم فریاد بزنم اما انگار لال هم شده بودم صدام درنیامد . حریر مشغول چایی دادن شد تا رسید به من به استکان چای اشاره کرد با دست لرزان استکانی چای برداشتم به قندان اشاره کرد گفتم م ، من ، من قند نه .دهان گشادش را بازکرد و دندانهای درشت و نامرتبش را نشانم داد و گفت
: بردار بعد از گفتن این حرف چشمانش را درشت کرد. بی درنگ دست بداخل قندان بردم و حبه قندی برداشتم او رفت بطرف دسته مردهای فامیل .آب دهانم را بزحمت فرودادم و بازوی خاله بتول را کشیدم و آهسته در گوشش گفتم . این چیه .هلو هلویی که راه انداخته بودین اینه؟ من غلط کردم گفتم زن میخوام . خاله بتول ابرو بهم کشید و گفت
: خفه بی تربیت چشه مثل یک دسته گله بعد روشو برگردوند سمت رنها به دایی احمد نگاه کردم مشغول خوردن چای بود سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم
دایی غلط کردم بخدا من زن نمی خوام گفت
: حرف نزن میخواهی خون راه بیفته چایی تو بخور یخ که هست حداقل گلوتو ترکن ساکتم بشین . حریر بعد از دادن چای رفت و وسط رقیه خانم و مسلم نشست . مسلم بین مردهای اناق یک سروگردن بلند تر بود اما رقیه خانم ریزترین زن جمع زنهای داخل اتاق بود . به چهره ترش کرده مسلم نگاه کردم یک جوری منو نگاه کرد که بند بند استخونام صداشون در آمد و موبرتنم سیخ شد لرزه در اندام بیشتر شد انگار من یک کولر آبی بودم که روی دور تند بود آونم روپایه های نااستوار روی پشت بوم . دایی صمدم که کنار مسلم نشسته بود گفت
: مسلم اجازه بده حالا که همه چی مشخص شده عروس و داماد برن بیرون دو کلومه باهم حرف بزنن . مسلم با سر به حریر اشاره کرد و حریر از خداخواسته مثل برق ازاتاق زد بیرون .دایی احمد گفت
: پاشو این دیدار اول و آخرته تا روز عروسی دایی . از جابرخاستم .همه زل زده بودند به من که مثل لرزونک بطرف در اتاق میرفتم . احساس حقارت می کردم از خودم بدم آمده بود وارد راهرو شدم حریر جلوی در راهرو ایستاده بود بادیدنم اشاره ای کرد وارد حیاط شد و رفت زیر درخت سنجد، از راهرو بیرون زدم خودم را به او رساندم چادرش را روی سرش جابجا کرد و انگشتهای ببل مانند یک دستش را به تنه درخت نزدیک کرد و گفت
: من خیلی خوشحالم شما چطور؟
گفتم خیلی خیلی بیشتر از خیلی . خندید و گفت
: من کلی خواستگار داشتم اما وقتی اسم شمارو آوردن گفتم بگویید بیان . حتما شماهم خیلی ذوق کردید که پدرم جواب مثبت داد . تا خواستم چیزی بگم پنجره اتاق باز شد و مسلم با ابروی بهم کشیده گفت
: بسه دیگه بیایین داخل . حربر بسرعت بطرف راهرو دوید
بخودم گفتم حالا وقت فراره اما یاد حرفهای دایی احمد افتادم و از ترس به یه سرعت بداخل اناق برگشته .وسرجام نشستم . خاله ریحانه گفت
: خوب رفع زحمت کنیم دیگه بریم خونه الانه که صدای خان بابا دربیاد وده را روسرش بگذاره و بچه هام شام میخوان بااجازه . من که منتظر این حرف بودم بی درنگ از جابرخاستم . دایی احمد از جا بلند شد و گفت
: بله باید رفت دیگه شروع کرد به تدارکات ده روز وقت زیادی نیست باید دست جنبوند تا این دوتا جوون برن سوی زندگیشون یاالله . همه بلند شدند با بدرقه مسلم و فامیلهاش از خانه مسلم بیرون زدیم . سوار وانت شدیم وانت راه افتاد . دایی احمد شروع کرد به خوندن و دایی ناصر روز سقف وانت ضرب گرفت و زنهام شروع کردن دست زدن و هره کشیدن . خاله بتول که خوشحال تراز همه بود گفت
: الهی شکرت آرزوی خواهر خدابیامرزم و شوهر خدا بیامرزش برآورده شد یادش بخیر همشه وقت پنبه چینی می گفت من باید حریر را عروسم کنم .گفتم خدا رحمتشون کنه مطمئنی همین حریر را می گفت یا حر یر دیگری منظورش بود . خاله بتول جوابم را نداد بجای جواب دادن به من همراه زنها مشغول دست زدن شد . به در خانه رسیدیم باسرو صدای زنهای داخل وانت .همسایه ها از روی پشت بام و پشت پنجره ها نگاهشان را به ما دوختند
در حیاط چارطاق باز شد خاتون و مش رضا در حالی که یکی یک پیت روغن زیر بغلشون بود بیرو زدن و ضرب گرفتن . همه از وانت پائین پریدند جز من . پایکوبی ادامه پیدا کرد چندتا از همسایه ها هم بجمع فامیلهای من اضافه شدند . از وانت پائین پریدم بی توجه به آنها وارد حیاط شدم خودم را به ایوان رساندم در اتاق خان بابا باز شد از اتاق قدم بیرون گذاشت با واکر بطرفم آمد و گفت
: مبارکه پسرم بسلامتی . گفتم
کدوم سلامتی منو ببین کت و شلوارم خیس عرقه نمی بینی دارم می لرزم هنوز، این چیه برام درست کردن . من امشب فرار میکنم خان بابا . فک و فامیل در حال پای کوبی وارد حیاط شدند خان بابا فریاد زد بسه دیگه
.همه ساکت شدند . خان بابا گفت
: وقت شامه بچه ها تو اتاق دارن همدیگر را میجوند زنها سفره را بندازند .یالله . زنها وارد مطبخ شدند و مردها خودشان را به حوض آب رساندندو مشغول شستشوی دست و صورت . خان بابا گفت
: فکر فرار را از سرت بیرون کن . میسپارم چشم ازت برندارن تا روز عروسی . تو جوونی نمی فهمی پسر این دختر رگ و ریشش میرسه به خاندان قاجار . مسلم یک دختر داره . ۳ پارچه آبادی . ۵۰۰ گوسفند و ۵۰ راس گاو دوتا باغ و ۳۰ هکتار زمین برجاده اصلی داره . میدونی یعنی چی . یعنی ثروت . من عاشق اسب های ترکمنشم . یادت باشه بعد از عروسی حتما سراغ حجره هایی رو که تو شهر داره بگیری ازارثیه پدریشه . میتونی بری شهر و کارو کسب راه بندازی و تاجر بشی واسه خودت . به مردها فامیل که روبروی ما دورتر از ایوان ایستاده بودند نگاه کرد و گفت: چرا ایستادین برین پای سفره . بعد رو به من کرد ما خیرو صلاح همه را در نظر گرفتیم باداماد شدن تو نون همه توروغنه الاغ افتاد حالا برو این کت و شلوارو دربیار تا روز عروسی بدو بارک الله شاه داماد .
تازه دوزاری من افتاد که ای بابا جریان از کجا آب میخوره از طمع خان بابای لب گور و بقیه فامیل تن پرورم که بیشتر داروندار طایفه را خورده بودند برای آینده نگران بودند .
ده روز مثل برق گذشت تا صبح عروسی که کشان کشان مرا وارد حمام کردند.
شب فرارسید آبادی چراغان شده بود مسلم از روستاهای دیگر هم مهمان دعوت کرده بود . دیگهای برنج و خورشت ردیف روی اجاقها بود و وسط ده سازو دهل برقرار و کوچک و بزرگ مشغول رقص و پای کوبی . چند گاو و گوسفند سربریده بودند پیرمردهای فامیل تو اتاق ۵ دری مشغول دود کردن چپق‌هاشان بودند و جوانتر ها درحال خوردن میوه و شیرینی . خنده و قهقه همه بلند بود جز من فلک زده که دستم در دستهای فولادین دایی احمد بود و. سه مرد فامیل مثل عقاب مرا زیر نظر داشتند . دود اسپند آسمان را برنگ آبی و سفید در آورده بود . من مثل یک تکه چوب خشک به صندلی چسبیده بودم . پایکوبی به فرمان خان بابا تمام شد و موقع صرف شام . اما من دریغ از یک لقمه نان . نمی تونستم . از گلوم پائین نمی رفت . بساط شام جمع شد و کم کم همه رفتند جز فامیل های نزدیک . خاله بتول از یک طرف بنمایندگی از طایفه ما و عمه حریر از طرف دبگر به همراه ساز و دهل من و حریر را که چادر سفیدی برسرش انداخته بود را وارد حجله یعنی اتاق خودم کرده و در را بستند . من با پاهای لرزان پشت به در ایستادم .
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
آنچه یک داستان کوتاه را خواندنی و به یادماندنی و تأثیرگذار می‌سازد، همخوانی و هماهنگی اجزایی است که داستان کوتاه را تشکیل می‌دهند. داستان کوتاه به مانند یک نظام عمل می‌کند؛ نظامی که اجزای آن در پیوستگی و هماهنگی عملکردشان، یک کل معنا دار را می‌سازند. شخصیت، سیر رخداد و حوادث داستان، گفتگوها و توصیف‌ها و نثر و... در تعامل با هم روایتی را پدید می‌آورند که ضمن باورپذیری، می‌تواند واجد تأثیر لازم بر مخاطب باشد. این میان شخصیت در داستان کوتاه اهمّیتی همپای دیگر عناصر دارد و حتّی به گفته‌ی بسیاری از منتقدین، باقی عناصر در جهت نمایان کردن و نشان دادن وجوه شخصیت است که توسّط نویسنده بکار بسته می‌شوند. با این حال آنچه یک داستان کوتاه را می‌سازد، این هماهنگی و همراهی عناصر داستان با یکدیگر است و نه فقط شخصیت.
داستان «مثل یک دسته گل» آغاز خوبی دارد، ولی میانه داستان چنان است که هماهنگی و کارکرد کلّ داستان را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. دلیل این عدم هماهنگی در پرداخت شخصیت‌ها نهفته است اگر پیش‌فرض را بر این بگذاریم که با «شخصیت» مواجهیم -که نیستیم! این آدم‌ها بیشتر «تیپ»‌اند تا شخصیت- البته این داستان، به نوعی، «پارودی» نیز هست و از آنجا که در «نقیضه‌سازی»، اغلب، تیپ‌ها کارآمدتر از شخصیت‌ها هستند -به شرط آنکه «مکان » و «زمان» و «جزئیات» به خوبی پیکره‌بندی شوند- «مثل یک دسته گل» به رغم شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت رعایت عناصر داستانی، دارای جذابیت‌های خاص خودش شده است. نقیضه‌سازی برای «یک داستان عاشقانه» یا به روایت قدیمی‌ها «حکایت خاطرخواهی»، کار آسانی نیست با این همه به نظر می‌رسد که نویسنده، تا مرز «خواندنی شدن متن» پیش رفته است گرچه با رعایت جزئیات، احتمالاً می‌توانست به موفقیت‌های بیشتری دست یابد.

شایسته‌ی اشاره است که داستان را وجه طنز آن خواندنی کرده است و قدرت گشایش و افتتاحیه‌ی آن که برآمده از قلم نویسنده‌ای است که تا بدینجا تجربه‌های ارزنده‌ای در زمینه‌ی نوشتن داستان کوتاه به دست آورده است. نویسنده «مثل یک دسته گل» خواهد توانست با پر رنگ کردن وجه طنز و ایجاد زمینه برای تغییر شخصیت‌ها، داستانش را ارتقا بخشد و البته با بازنویسی مجدّد و پیراستن متن از غلط‌های تایپی و نگارشی و زدودن آن دست از اطّلاعاتی که در برخی از فرازهای داستان تکرار شده‌اند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 9 روز پیش
سلام ممنون از نگاه شما و راهنمائی شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.