گفت‌و‌گو همراه با حرکت و کنش شخصیت




عنوان داستان : کوچه امان
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

شب از نیمه گذشته بود که پنج مرد کنار خط آهن ته محله جمع شده بودند. حسنی روی ریل ایستاده بود و ساعت نگاه میکرد.
سر دو نفرشان را گذاشت روی ریل، پاها و دست راست هر دوتاشان را به ریل بست.گره ی اخر را که محکم کرد گفت: ته خطه، قمار مرگه. اگرم دست و پاتونو وا کردین سرتون رو ریله هر کی دیرتر سرشو برداشت برده.
همراهانشان دورتر روی تپه های اطراف ریل ایستادند و حسنی رفت زیرنور کم جان اخرین تیر خیابان. هنوز چند دقیقه تا رسیدن قطار و شروع بازی مانده بود و همین چنددقیقه برای مرور همه ی اتفاقات این چند ماه کافی بود.


نزدیکی های غروب قهوه خانه شلوغ می شد. گوش تا گوش ادم نشسته بود و قل قل قلیان ها و قهقهه و فحش مشتری ها توی مه رقیقی از دود گم میشد و پیدا می شد. قهوه خانه بزرگ بود اول چندتا میز چوبی رنگ و رو رفته گذاشته بودند و جلوتر بعد از حوض، تخت ها را کنار هم چیده بودند.
امان پشت میز همیشگی اش نشسته بود و هی چای هورت میکشید و به صفحه ی کدر ساعت دیواری نگاه می انداخت. رو به محمود که از وقتی امده بودند سیگار از دستش نیفتاده بود گفت: کجاس پس این حسنی؟
محمود دود را از لای سیبیل های پرش بیرون داد و گفت: جوش نزن، هنو دیر نکرده.
هنوز حرف محمود تمام نشده بود که حسنی در قهوه خانه را باز کرد و داد زد: اقا امان ترمه. و با دستش کبوتر زیر بغلش را نشان داد.
قهوه خانه یک لحظه ساکت شد و امان جستی زد و سمت در رفت.
صدایی از وسط دود و غبار ته قهوه خانه گفت: بسوزه پدر عاشقی.
امان یک لحظه برگشت و گفت: د ببند در مستراحو. اما لبخند ریزی هم زد که زیر سیبیل پرپشتش قایم شد.
از قهوه خانه بیرون زد که باز همان صدا گفت: مشتی خرااااابتم..
و آنقدر الف را کشید که نفسش بند امد. محمود که بلند شده بود گفت: پنچر نشی نفله.
صدای خنده ی جمعیت بلند شد و محمود پشت سر امان بیرون زد.
دیگر همه ی محله میدانستند وقتی همه ی کفترهای امان بلند می شوند روی آسمان کوچه یعنی مژگان از سراشیبی کوچه پایین می آید.غیر از جمعه ها هر روز برنامه همین بود. مژگان ساعت شش می رسید سر خیابان اصلی و پیاده می امد تا سراشیبی کوچه ی امان، خریدی می کرد و مستقیم میرفت تا در طوسی خانه شان، اخرهای کوچه .اسم کوچه امان نبود ولی هیچکس یادش نمی امد قبل از اینکه امان تابلوی شهرداری را اسپری مشکی بزند و روی دیوار اولین خانه درشت بنویسد "کوچه امان" اسم کوچه چه بوده.
خانه ی پرش سی و یکی دو سال داشت چهارشانه بود و سبیل و سه چهار تا خطی که روی سر وصورتش بود ادم را یاد جاهل ها می انداخت اما جاهل نبود لاتی بود که انگار تو دهه ی چهل و پنجاه جا مانده. بزن بهادر بود اما هنوز کسی ندیده بود به ناحق کوچه را قرق کند و قمه و قداره کشیده باشد. حتما کسی چپکی نگاهش کرده بود یا جلوی پیکانش زیادی ویراژ داده بود یا دنبال ناموس همسایه ها افتاده بود. هر چه که بود بیشتر محله راه اهن دوستش داشتند یعنی هر سه تاییشان را اما امان را بیشتر. امان بود و محمود و حسنی. خود امان هم یادش نمی امد از کی با محمود رفیق بود و بعدتر با حسنی. امان بزرگتر بود بعد محمود و بعد حسنی.
وقتی ننه امان رفت انگار تنها دلخوشی امان پر کشیده بود. طبقه ی بالا را اجاره داده بود و یک خط درمیان مسافرکشی میکرد .خال انداخته بود روی ساعدش، سیگار می کشید و گهگاه مست میکرد اما باز هم حرمت محرم را داشت و چله می گرفت.
شب جمعه ها پیکان را اتش میکرد و دو سرویس مجانی پیرزن پیرمرد های کوچه را می برد تا امامزاده و بهشت زهرا و سر خاک ننه امان. پول میداد برایش قران بخوانند. حسرت دامادی را به دل ننه گذاشته بود و پنجشنبه ها سرخاک دلش می پیچید برای ننه و آرزویش.
اهل عشق و عاشقی نبود ولی وقتی پای مژگان به کوچه اش باز شد ورق برگشت. چندماهی بود که اثاث شان را آورده بودند توی یکی از خانه های کوچه. ته تغاری بود انگار، با مادر پیر و پدر بازنشسته ایی که زیاد توی کوچه پیدایش نمی شد و اصلا خبر نداشت سرخی لب های دخترش وقتی توی کوچه قدم میزد پدر چندتا جوان محله را دراورده و آن چشم های عسلی دل چندتاشان را برده.
مژگان ولی به هیچکس روی خوش نشان نمیداد و به قول حسنی محل سگ به کسی نمی گذاشت چه جوان های قرتی محله چه لات ها چه کلانتر کوچه و محل. اول ها امان پاپی اش نبود تا روزی که دید یکی از قرتی های بلوار دنبال مژگان افتاده. عباس را می شناخت دم کلفت بود و چندباری هم با هم سرشاخ شده بودند اما عباس پاپس کشیده بود و قائله ختم شده بود. جوانک خوش هیکل بود و تا سرکوچه امده بود و وقتی فهمید کجا پا گذاشته که امان عین اجل معلق سر رسیده بود. حرف عشق و عاشقی نبود غیظ کرده بود که توی کوچه اش بی رخصت غلط اضافی کرده اند. گرد و خاکی بپا کرد لات ها پشت امان درامده بودند و عباس را دوره کردند امان باریک تر بود ولی طوری از خجالت حریفش درامد که کار به کلانتری کشید و اخرش با وساطت و من بمیرم و توبمیری چارتا بزرگتر محل و پدر عباس سر و ته قضیه هم امد. اما آن روز توی کلانتری مژگان هم شاکی بود که تو چکاره ی محله ایی و چرا این همه دردسر. امان خون خونش را میخورد اما چیزی نگفت اخمی تحویل مژگان و پدرش داد و بیرون رفت. از اینکه دختره برایش غش و ضعف نکرده تعجب کرده بود و آن شب ته دلش چیزی تکان خورد طوری که محمود و حسنی هم فهمیدند اتفاقی افتاده و امان کار دست دلش داده.
حسنی مامور شده بود آمار خانواده ی مژگان را دربیاورد: آقاش بازنشسته س امان خان این مژگان خانوم انگاری تو ارایشگاه بر بلوار کار میکنه نزدیک پارچه فروشی حشمت خان بابای این یارو پسره عباس.
امان اخم کرده بود و گفته بود: بگیرمش دیگه نمیذارم بره خودم کار میکنم نوکرشم هستم.
هفته ی بعد چندتا از پیرزن های محله را واسطه کرده بود با مادر مژگان حرف بزنند تا مزه دهنشان را بفهمد. مادر مژگان گفته بود که هر چی خودش بخواد دخترم خواستگار دیگه هم داره.
امان یکهو پرید که: من خوار اون خواستگا...
که محمود جلوی دهنش را گرفت و کوتاه آمد.
دیگر همه ی محله فهمیده بودند که امان دل باخته و هیچ مردی از ده متری مژگان هم رد نمیشد. توی این مدت امان دیگر توی محله شش جیب و کردی نمی پوشید،به صدای ضبط قرتی ها گیر نمیداد و پاشنه ها را نمیخواباند. موها را کوتاه کرده بود و به یک طرف شانه میزد.بهمن نمی کشید حسنی از دستفروش های بلوار یک پاکت مارلبرو گرفته بود که جیره بندی کرده بودند و هر روز عصر یکی برایش روشن میکرد.
مژگان هم توی این مدت چندتا نگاه و لبخند تحویل امان داده بود که توی حساب و کتاب های حسنی و محمود معنیش این بود که دختره عاشق امان شده و فلان.
عصر با حسنی و محمود توی قهوه خانه نشسته بودند. هوا دم داشت و چهار پنج تا لات پای ثابت ته قهوه خانه را دودی کرده بودند. محمود پشت هم سیگار می کشید و حسنی قلیان چاق میکرد.
امان گفت: چه خبره محمود موفنگی نشی، مژگان خانوم بفهمه رفیق عملی دارم ترش میکنه ها.
محمود سیگارش را توی نعلبکی له کرد و گفت: ای شاشیدم تو این رفاقت که هنو نه به باره نه به دار مارو فروختی به اخم و تخمش.
امان گفت: ترش نکن حالا یه.
محمود عرق پیشانی اش را پاک کرد و عربده زد: شاهرخ سه تا از اون نوشابه هات حروم ما کن. تگری
صدایی از پشت یخچال چشمی گفت و صدایی از ته قهوه خانه گفت: دیگه آبجو و عرق قدغن شده امان خان؟
و بقیه خندیدند.امان برگشت سمت صدا و گفت: قدغن که نیست ساقی و هم پیاله ی باوجود نمیبینم.
دوباره همه خندیدند و یکی گفت: پس کی شیرینی میخوریم امان خان دست بجنبون دیگه.
محمود بلند گفت: بیرون گود واستادی میگی لنگش کن؟
که جواب شنید: یه گل و شیرینی بگیر برو در خونه قال قضیه رو بکن دیگه. بابا کرمشم با من.
محمود نگذاشت امان جواب بدهد و گفت: تو که نی زنی چرا بابات از حصبه مرد؟
حسنی پی حرف را گرفت و گفت: زن که هیچی دزدم دست این نمیدن.
و باز صدای خنده بلند شد. همانطور که شوخی و تکه بار هم میکردند یکهو شاهرخ استکان چای را روی میز گذاشت و بلند گفت: امان خان اونجا رو. وبا دست سر کوچه را نشان داد.
مژگان از ماشین عباس که سرکوچه ایستاد پیاده شد خوش و بشی کرد و دست تکان داد.
ماشین رفت و امان و رفقا طوری ماتشان برد که ماشین دور می شد و از جایشان تکان نخورده بودند. لات ها از پشت شیشه ی قهوه خانه تماشا میکردند و همه شان بوی دردسر را می شنیدند.
حسنی باز آمار گرفته بود. عباس کار خودش را کرده بود. اول از همه توی کت امان نمی رفت آن ماشین سرکوچه اش بایستد و عشق اول و اخرش را پیاده کند و برود. روز بعد هر چه سرکوچه منتظر ایستادند نیامد هوا که تاریک شد مژگان سر خیابان پیاده شد همان ماشین نبود ولی یارو همان عباس بود حسنی میگفت. مژگان سریع پیاده شد و ماشین دور شد. محمود زیرلب گفت: شل ناموس سر خیابون پیاده ش کرد.
سه تایی سرکوچه ایستاده بودند که مژگان بدون اینکه نگاهشان کند از جلویشان رد شد. عطر و ادکلنش که بوی فاضلاب کوچه را خفه کرد محمود فهمید که کار از کار گذشته. امان دنبالش رفت و محمود و حسنی نفهمیدند ان شب ته کوچه چه حرفایی با هم زدند که وقتی امان برگشت طوری فکری بود که هیچکدام جرات نکردند سوالی بپرسند.
سه تایی سرکوچه نشستند دیروقت بود و پرنده پر نمیزد. چندتا سیگار که دود کردند محمود طاقت نیاورد و پرسید: چی شد مشتی؟
امان پکی به سیگارش زد و گفت: نمیدونم حرفای قشنگ قشنگ میزد میگفت تو زن گرفتن مهم ترین چیز درک متقابله. درک متقابل ینی چی محمود؟
محمود آهی کشید و گفت: ینی پولدار باشه دیگه.
حسنی گفت: حشمت خان وضعش خوبه پارچه فروشی داره، راحت مارو میخره ازاد میکنه.
محمود اخم کرد و گفت: همه چی که پولی نیست بینم قرض آقاتو صاف کردی باهاش؟
حسنی جواب داد: دوزار میدم سه زار میاد روش تمومی نداره لامصب.
بعد همگی ساکت شدند. حسنی که رفت امان گفت: محمود میگم مگه ما چمونه؟
محمود سیگاری روشن کرد و گفت: ما که چیزیمون نیست اینا یه طوری ان.
پکی به سیگارش زد و ادامه داد: کار بیخ داره امان، میگن آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.
امان بلافاصله گفت: گه خوردن دوسال گذشته من هنو به عشق ننه امان می رم خونه، هی میبینم نیست. محمود این دختره هم بره من دق میکنم.
محمود دستی به شانه ی امان زد و گفت: نمیذاری زرمو بزنم که میگن ادمیزاد به همه چی عادت میکنه الا دلتنگی.
بعد با کف دست به دیوار سیمانی پشتش که روش درشت نوشته بود کوچه امان زد و گفت: حقتو میگیریم.
محمود رفت و امان تا صبح توی کوچه نشست سیگار کشید و فکر کرد.
صبح عباس دنبال مژگان امده بود جلوی چشم امان دل میدادند و قلوه می گرفتند. اهل محل یک چشمشان به ماشین بود و یک چشمشان به امان که مثل شیر زخمی به خودش می پیچید.
آن روز هم گذشت. چندتا از لات ها برای امان دست گرفته بودند که یک بچه قرتی جلوی چشمش دختره را بر زده و پر خیالش هم نیست.همان شب امان یک جعبه شیرینی و دسته گل گرفت و جلوی چشم همه ی محل زنگ خانه ی مژگان را زد. دو ساعتی طول کشید و بعدش امان با اخم و تخم از خانه بیرون امد و چیزی به رفقایش هم نگفت.
فقط اخر شب که مست کرده بود به محمود گفت که پسره حلقه هم برای مژگان گرفته.
روزی که فهمیده بود شبش بله برون مژگان است به سیم آخر زد.کوچه را قرق کرده بود و طوری رگ گردنش باد کرده بود که محمود هول برش داشته بود که خونی ریخته نشود: کوتاه بیا امان، مارو سیاهپوش میکنی خودتو کفن پوش.
امان ابروهای پرش را گره کرد و گفت: نقل حق و حق خوریه، اینجا کوچه امانه کوچه اشتی کنون که نیس.
ماشین که سر کوچه رسید عباس بود و پدر و مادرش وگل و شیرینی.امان زنجیر میکشید و عربده میزد عباس که صابون امان به تنش خورده بود پاپس کشید ولی پدرش با اینکه کت شلواری و اتوکشیده بود انگاری از لات های قدیم بود که اخرش امد و در گوش امان گفت:خایه هاتو میکشم لات کوچه خلوت.
امان هلش داد و اهل محل جداشان کردند و بله برون بهم خورد.
چندروز بعد که امان و محمود پای تیرچوبی سرکوچه نشسته بودند حسنی جلوی قهوه خانه از ماشین حشمت پیاده شد.امان ترش کرد و محمود بهش پرید که قصه چه بوده و حسنی گفت که قسطش را به حشمت داده و حشمت خان امار امان را میگرفته و خط و نشانی کشیده که به گوش امان برسد.
امان چیزی نگفت و سیگارش را کشید.
فردای آن روز دوباره به گوش امان رسید که شب مراسم مژگان برقرار است.عصر خود مژگان جلوی امان را گرفت که دست از سر من و زندگی ام بردار.
امان گلویش را صاف کرد و گفت:هر جوری چرتکه میندازم درست درنمیاد این حق من نیست مژگان خانوم.چون ما پول نداریم نباس عاشق بشیم؟چون دوتا خط افتاده رو صورتمون نباس دلمون یکی رو بخواد؟هر کی ماشین قشنگ نداشت دیگه ادم نیست؟مگه به پوله؟مگه به قیافه س؟ نیست بخدا به اینا نیست.گیریم قصه ی لیلی و مجنون کشک بود،فرهاد و شیرینی ام نبودن اصن.ننه اقای خودم که بودن یه عمری با عزت کنار هم بودن بدون هیچی.به دله که تو داریش ولی دادی بالای دک و پوز این بچه قرتی به خونه و ماشین و هر گه دیگه.من عشقمو نمیفروشم.تا تهشم میرم. هیشکی حق مارو نداد ما حقمونو میگیریم مژگان خانوم چه با حرف چه با زور چه با خون.
سخنرانی اش که تمام شد چشم های مژگان تر شد و دوید سمت خانه شان.
غروب کوچه را بسته بود و پسغام فرستاده بود در مغازه ی حشمت خان که یک دست پارچه ی کفنی اعلا برای عباس کنار بگذارد. محمود هم به سیم اخر زده بود قداره را برداشته بود و کنار جوب سیگار میکشید و منتظر بود.حسنی گم و گور شده بود و امان فکرش را نمیکرد.
هوا که تاریک شد ماشین عباس رسید پیرمرد و پسرش پیاده شدند و سرکوچه ایستادند.مژگان و پدرش ته کوچه منتظر بودند و امان وسط کوچه قمه بدست ایستاده بود.
کوچه شلوغ شده بود. حشمت خان جلو امد و عربده زد که: این بی وجود لات این کوچه الکیه س نه لات راه اهن.
امان نعره کشیده که: بزن گاراژ پیرمرد اگه وجودشو داره بذار بیاد جلو.
سروصدایی بلند شده و لات های قهوه خانه کوچه را قرق کردند و پشت امان درامدند.
هر کدام خط و نشانی کشیدند.پیرمرد هنوز رجز میخواند که آخرش گفت:
لات راه اهن بی وجود نیست، اگه وجودشو داری بیا ته خط پای ریل.
و امان انقدر بی کله بود که بی حرف طنابش را بردارد و برود تا اخر بلوار و بگذارد که قطار اخر شب تکلیف هردوتاشان را معلوم کند.
نور قطار که روی ریل پاشید حسنی سوت کشید و امان و عباس شروع کردند. قطار پیچ تپه ها را رد کرده بود و مستقیم به سمتشان می آمد. حشمت و محمود روی تپه های دو طرف ریل نشسته بودند. محمود سیگار می کشید بار اولش نبود و خیالش از امان راحت بود.عباس گره ی دوم و بعد سوم را باز کرد و سرش را روی ریل گذاشت قطار نزدیک شده بود و امان هنوز گره ی پایش را باز نکرده بود و تقلا می کرد. فاصله ی قطار کمتر و کمتر میشد نور قطار افتاده بود توی چشم های امان و کورش کرده بود. محمود خیره مانده بود و ماتش برد، سیگار از روی لبش افتاد، ایستاد و دوید سمت ریل. سر عباس هنوز روی ریل بود و گره ی پای امان کور شده بود. قطار سوت بلندی کشید و عباس بلند شد محمود حسنی را صدا زد اما حسنی کنار حشمت ایستاده بود و به ریل نگاه می کرد محمود می دوید وفریاد میزد. حسنی سرش را پایین انداخته بود و بی حرکت ایستاده بود. امان سرش را بالا گرفت. نگاهی به محمود و بعد سه مردی که دور می شدند انداخت چاقویش رو بیرون کشید و اخرین تقلایش را خرج بریدن طناب و کنار کشیدن خودش کرد. محمود هنوز عربده می زد و آن فاصله انگار تمامی نداشت اما می دوید. به پای امان که رسید قطار چند متر بیشتر فاصله نداشت به جان طناب افتاده بود که قطار رسید و امان هلش داد پایین ریل و قطار عبور کرد.
بدن سرخ امان چند متر جلوتر افتاده بود. محمود دوید و بغلش زد دستش را روی سر وصورت خونی امان گذاشت.قطار که دور شد امان بریده بریده گفت: مگه ما چمونه محمود؟
محمود بغض کرده بود. بلندش کرد پیاده تا سرکوچه امد امان هنوز بریده برید زیر لب سوال می پرسید .چند دقیقه بعد محمود بدن بی جان امان را پای دیوار سیمانی گذاشته بود، عربده میزد و کمک میخواست.لات ها و اهل محله جمع شده بودند و دست های خونی محمود روی دیوار اسم امان را پاک کرده بود.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
سلام
خوش‌حالم داستانی پرکشش از شما خواندم. اول نقاط قوت کارتان را بگویم. نام داستان "کوچه امان" خوب انتخاب شده است. چرایی و چگونگی انتخاب نام کوچه و چرایی پاک کردن نام‌اش، تاثیر گذار است. داستان‌تان با مکانی ترغیب‌کننده و پرهیجان شروع می‌شود. سطرهای ابتدای کار پرکشش و پرتعلیق است و خواننده را به خواندن ادامه‌ی داستان تشویق می‌کند. (حسنی سر دونفرشان را گذاشت روی ریل. پاها و دست راست هردوتاشان را به ریل بست) به نظرم داستان‌ می‌تواند با همین سطرهای پرکشش و پرخشونت شروع شود. نثر یکدست و خوبی هم دارید.
نقطه‌ی قوت داستان‌تان دیالوگ‌های قوی است. شما در داستان با دیالوگ‌های خوب، شخصیت‌سازی کرده‌اید. حالت‌های عاطفی و حس‌های درونی شخصیت‌ها را افشا کرده‌اید. گفتگونویسی مهم‌ترین وسیله برای شخصیت پردازی و یک ابزار کلیدی و مهم برای پیشبرد طرح داستان است. دیالوگ در واقع ابزاری در دست نویسنده است تا اطلاعات بسیاری را از زبان شخصیت‌های داستان به خواننده بدهد و در خدمت پیشبرد داستان باشد. دیالوگ‌های داستان شما در جهت پیشبرد داستان است. به نظرم با تسلط به زبان‌شناسی شخصیت‌ها و سطح جهان‌بینی شخصیت‌ها از پس این کار به خوبی برآمده‌اید. داستان‌های واقع‌گرایانه مثل داستان شما متکی به گفتگو هستند و بار توصیف یا فضاسازی داستان‌ روی دوش دیالوگ‌هاست. ولی پرداخت به دیالوگ نباید ما را از پرداخت خود شخصیت‌ها و سایر عناصر داستان دور‌کند. در این داستان از همان ابتدا، فضای قهوه‌خانه خوب تصویر شده است. در این کار من دود فضا را می‌دیدم و همهمه را احساس می‌کردم. ولی شخصیت مژگان و حسنی و امان پرداخت نشده‌است. ما آن‌ها را نمی‌بینیم. شخصیت‌ها فقط با همان دیالوگ‌ها و تیپ فیلم فارسی می‌آیند و می‌روند. گاه نویسنده خودش مجذوب دیالوگ‌های شیرین می‌شود. به نظرم تعدادی از دیالوگ‌ها را موجز کنید. وقتی در نیمه‌ی پایانی کار امان می‌ایستد جلوِ دختر، آن دیالوگ طولانی باورپذیر نیست. نکته‌ی دیگر که تاثیرگذاری متن را بیشتر می‌کند این است که گفتگوها همراه با حرکت و کنش شخصیت‌ها باشند. یعنی خوب است موقعیتی برای شخصیت‌ها ساخته شود و دیالوگ در موقعیت‌گفته شود ،مثل صحنه‌های اول که فضای قهوه‌خانه را نشان داده‌اید. همین جا بگویم که در داستان‌تان ما تفاوت لحنی بین محمود و امان نمی‌بینیم. لحن شخصیت‌ها مشابه هم است و تا حدودی به صورت تیپ در‌می‌آید. تفاوت لحن شخصیت‌ها به باورپذیری داستان کمک می‌کند. شاید بگویید می‌خواهید همین تیپ‌ها را نشان‌دهید. اما داستان بازنمایی واقعیت است. در بازنویسی حتما تفاوت لحن شخصیت‌ها را در نظر داشته باشید. ببینید در این داستان به‌جز آغاز و پایان، در میانه‌ی کار راوی داستانِ امان را میان دیالوگ‌ها تعریف کرده‌است.
در پایان اشاره‌ی دیگری بکنم، وقتی داستان می‌خوانیم دنبال تصویر کلیشه‌ای قهوه‌خانه یا ماجرایی تکراری نیستیم. در مضمون و درونمایه پیِ چیزی متفاوت می‌گردیم. نویسنده‌ این آنات متفاوت را می‌بیند و چیز تازه‌ای برای گفتن می‌یابد. از دل این فضا و تیپ تکراری چیزی جدید بیرون می‌کشد. امیدوارم بیشتر و بیشتر بخوانید و بیندیشید. نویسنده‌ی جوانی چون شما که قادر به نوشتن دیالوگ‌های خوب است، قطعا با مطالعه و تعمق بیشتر داستان‌های عمیق‌تری خواهد نوشت. موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۱
سجاد دلیلی » 10 روز پیش
سلام. سپاس از لطف و توجه تان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.