استفاده از کلیشه‌ها




عنوان داستان : اوج پوچی
نویسنده داستان : شهپر کاوه


سرما تا استخوانش می رفت و می آمد . دست و پایش مثل کوهی سنگین وکرخ شده بود . به سختی چشمانش را باز کرد . در نگاهش همه جا تاروکدر و در هاله ایی از خاک بود . نفسی عمیق کشید . گرد خاک تا ته گلویش رفت . سرفه اش گرفت وسرش را از زمین جدا کرد . دست سیاه و چرک مرده اش را به پیشانی کشید .تکه های خرده سنگ از صورتش جدا شد .چقدر جای سنگ ها دردناک بود !. چشمان قی کرده با پلک خاک آلوده اش را به هم زد . دستش راکه ساعت ها زیرتنش مانده بود ، تکیه گاهش کرد و نیم خیز شد. دردی تمام بدنش را گرفت . پاهای بلندش را به زور از زیرِتن سنگین اش بیرون کشید و به پشت روی زمین سرد افتاد . کنار پلِ متروکه ، آسمان آذر ماه پیدا بود . ابرهای خاکستری وتیره سراسر آسمان را پوشانده بودند.
صدای دل انگیز قرآن ازدور می آمد . صدا از کمپ ترک اعتیاد نزدیک شهر که آن طرف پل بود ، به گوش می رسید . بارها به آنجا رفته وفرار کرده بود. دست و پایش گزگز می شد .حرکت خون در رگ هایش را حس می کرد. نمی دانست از کی آنجاست؟ ! کمی فکر کرد ، وقتی در خانه مادرش رسید . صدای اذان می آمد ، نادم وپشیمان بود. موذن با سوزی غمگین توی گوشش می خواند . می خواست خودش را از این بدبختی نجات دهد. مادرش با چشمانی گریان می گفت : «پسرم این مدت کجا بودی ؟ چقدر راحت خودتو بدبخت کردی !. همه حسرت زیبایی و اون قد و بالا و آقایی ات می خوردند! . به من نگاه کن ! دنبال چه می گردی ؟ نفت برای چه می خوای ؟ چرا رحم به جوانیت نمی کنی ؟». به یادش آمد که با عصبانیت به مادرش گفته بود : « میخام خودمو بکشم اژ دشت این ژندگی نکبتی راحت بشم . پول می خوام . حوشله غرغر ندارم ،آنقدر عاشی شدم که از خودمم بدم میاد .یالا هرشه پول داری بده کار دارم ».
تمام پول های کیف مادرش را برداشت وبا شیشه ایی، نفت از خانه بیرون زد . صدای گریه مادرش تا انتهای کوچه در گوشش بود . با پول ها مواد زیادی خرید و دوتا سرنگ بزرگ .باید قبل از مرگ یه جشن حسابی با امیر می گرفت .چهره تکیده و پیر مادرش از مقابل چشمانش دور نمی شد.
آسمان دل پری داشت چند قطره باران روی صورت و بدنش افتاد ، و بدنش را لرزاند . با خودش گفت : «من هنوش ژنده ام !. یعنی نمرده م ؟ پش امیر کو ؟ قرال بود با هم خودکشی کنیم ». دستی به موهای پُر سیاه ، زوزی و چرکش را کشید . سردش بود پس پالتویش کجا بود ؟ به سمت راستش نگاه کرد . یک توده سیاه کنارش بود . چند بار پلک زد ، امیر مچاله شده در کنارش به سجده افتاده بود دست چپش برگشته و ، رویش به طرف دیگر بود . موهای بلند و خرمایی اش در باد می تکان می خورد . کاپشن تنش نبود بلوز کهنه و پاره عقب رفته و پشت وکمی از باسن اش پیدا بود. پاهای چرک مرده و ترک خورده اش ، زرد شده بود. دراین یک سال دوستی چه روزهایی رو باهم گذرانده بودند ! .چقدر جای خالی پدر و برادر را برایش پر کرده بود. چه لحظه هایی که مواد آنها را به اوج پوچی پرواز داده بودو از آخر برای بدبختی شان گریه نکرده بودند . بارها برای تکه ایی نان زباله هارا می گشتند و هر چه گیر می آوردند با هم می خوردند . امیر چیزی برای باخت نداشت . قبلاً همه را در قمار زندگی باخته بود .چند بار تصمیم گرفتند ، با هم به کمپ یروند ، اما آنجا دوام نیاوردند و ، فرار کردند . بعد تصمیم گرفتند که به این زندگی نکبت بار پایان بدهند . طرح و نقشه ی امیر در مورد سرنگ ها بی نظیربود . مرگی راحت بدون درد .
به سختی بلند شد، با پاهایی خمیده و قوز زده خودرا روی سرش رساند و گفت :« داش امیر ، داش امیر ، اِیی تن بمیره پاشو ، چرا مِش ننه مرده ها افتادی ! مه که اژ تو بدتر بودم حشابی خشک شدم . یا علی بکن پاشو . نقشه مان شکشت خورد .اینقدر دیروژ مواد ژدیم که نفهمیدیم کی رفتیم تو هپروت . ناقلا بیشتر کشیدی که هنوژ به خودت نیامدی !».
دستش را زیر سر امیر برد و صورتش را برگرداند . صورت کبود و متورمش اورا ترساند، از دهانش کف بیرون زده بود .تکانی خورد و سرامیر را رها کرد و دلش آشوب شد . همان جا کنار امیر زرد آبی تلخ بالا آورد . بغضی راه گلویش را بست .با صدایی که برای خودش هم نا آشنا بود گفت : « امیر شِرا تنها ، مگه قرار مان نبود با هم بریم ؟ کاشکی من دیروژ دشتم می شکشت و پول اژ مادرم به ژور نمی گرفتم . مگه قرار نبود شرنگ های نفت با هم تو رگ بژنیم و خلاص . چرا تا دیدی مه نئشه شدم یه تنه رفتی پیش خدا ؟» . لحظه ایی حواسش پرت شد وگفت :«راشتی شرنگ من کو ؟».
دنبال سرنگ ها گشت پیدا نکرد . آثار تزریق روی دست خشک شده ی امیر نبود. اشک راهی سفید روی صورت آب ندیده اش باز کرد. دور امیر و زیر بدنش را گشت خبری نه از بقیه مواد وفندک بود نه سرنگ های نفت .کاپشن و کفش هایشان هم نبودند. بالای سر امیر ، چمباتمه زد . آسمان هم با حمید گریه کرد. بدن چوب شده ی امیر را به بغل گرفت وبه زیر پل برد. در بغلش مانند کودکی کوچک بود. تمام خانواده اش را در آتش سوزی از دست داده بود . او دوستش داشت .اما مادرش ، امیر را مقصر در اعتیادش می دانست وهیچوقت امیر را خانه راه نمی داد.او هم به خاطر امیر ،از خانه مادرش رفته بود .
نگاهی به اطراف کرد زیر پل تاریک بود . از آنجا تا خانه های اول شهر فقط بیست دقیقه راه بود . نمی دانست با جسد امیر چکار کند .دلی سیر گریه کرد . نزدیک غروب ،گرسنه گی و احتیاج به مواد بی قرارش کرد . باران شدید شده بود .سرما از لباس نازک وپاره اش می گذشت . بالای سر امیر نشست . چشمان روشن امیر پلک نمی زدو دست و پای خشک شده اش تکان نمی خورد . با گریه چشمانش را بست یاد حرفش افتاد که می گفت : «حمید جان مه جوانیم شوخت . گول دوست نا باب و بی خانواده گیم روخوردم ،خیلی شرو شور بودم . تو مشل مه دیگه خودته بدبخت نکن . ترش ات از شیگار و قلیان بشکنه ، اژ حشیش و شیشه هم می شکنه و تا به خودت بیای می افتی تو شراشیبی اعتیاد . تو تاژه تو خط افتادی . ژودتر برگرد تا دیر نشده ! .جوانی خوبی داری حلامش نکن» .
رعد وبرقی دلش را خالی کرد . آخرین مواد صنعتی، سرنگ و نفت را خودش تهیه کرده بود. عذاب وجدان چنگ در درونش می کشید . چرا او نمرده و نفس می کشید ؟ نگاهی به اطرافش کرد .
انتهای پل دو لکه ی سیاه دید . اول ترسید . چند سنگ پرتاب کرد که اگر حیوانی هستند فرار کنند. ولی تکان نخوردند. آرام با زانویی خمیده ، تلو تلو خوران جلو رفت . بدون کفش وجوراب روی سنگ های کف پل تعادلش بهم می خورد. راه رفتن روی مسیری که قبلاً محل عبور آب بود ،پایش را خراش میداد . بوی ادرار و مدفوع خشک شده حالش را به هم زد . از شرایط اش عاصی شده بود .دلش مالش می رفت .دوروز گذشته تنها غذایی که با امیر خورده بود ، فلافلی بود که از باقیمانده پول مواد خریده بودند . باز یاد امیر اشک به چشمان درشت وسیاهش کشید. غمی عمیق در جانش شکل گرفت و از خودش متنفر شد .امیر از سختی ها راحت شده بود. آرام وگریان به انتهای پل نزدیک شد . دو نفر روی زمین افتاده بودند . کمی نزدیک تر رفت . کفش وکاپشن امیر و پالتوی کهنه ی خودش را شناخت . دونفر که تشنه ی مواد بودند، در بزمی دو نفره آستین لباس هایشان را بالا زده و سرنگ ها ی نفت خالی شده در رگ هایشان مانده بود. حمید از آن ها حالش بهم خورد .سرش را بلند کرد. کمپ زیر باران ایستاده بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
ابتدا از نام داستان‌تان شروع می‌کنم. «اوج پوچی» نام داستان شماست. برای انتخاب اسم وسواس داشتن خوب است. اسم‌هایی که پیرنگ داستان را به وضوح نشان می‌دهد و بدون این‌که جایی برای کشف مخاطب بگذارد نام‌های خوبی به نظر نمی‌رسند. وقتی با نام داستان شما مواجه شدم می‌دانستم چه اتفاقی ممکن است بیفتد.آرام آرام که طرح داستان هم شکل گرفت دیگر برایم مسجل شده بود که دیگر داستان به غیر از همین اسم چیز دیگری ندارد. شما شخصیت معتادی را تصویر کرده‌اید که در نهایت اعتیاد تصمیم به خودکشی می‌گیرد و همین می‌شود موضوع اصلی نوشته‌تان. قصد خودکشی او با رفیقش بعد از آخرین باری که قرار است تزریق کنند ناکام می‌ماند و تنها با امیدی در انتها می‌خواهید این اوج پوچی را جبران کنید. منظورم جمله «کمپ زیر باران ایستاده بود» است. جمله‌ای که انگار قرار است بار داستان شما را بر دوش بکشد اما این بار بر دوشش اضافه است و بیش‌تر شبیه پایان‌بندی امیدوارانه است و کارکرد دیگری ندارد. می‌دانم که شما این امیدواری را برای داستان‌تان می‌خواهید اما چنین جمله‌هایی برای پایان‌بندی جذاب نیستند. بیش‌تر شبیه رفع تکلیف هستند تا پایان‌بندی.
زبان داستان هم لنگ می‌زند. مدام بین زبان معیار و محاوره در رفت و آمد است که تکلیف مخاطب را روشن نمی‌کند و نمی‌دانیم کدام را باید قبول کنیم. اما به نظر می‌رسد زبان معیار را ترجیح می‌دهید ولی مردد هستید. استفاده از زبان معیار معمولا در جاهایی که راوی روایت می‌کند استفاده می‌شود و زبان محاوره هم در دیالوگ‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. اما شما در روایت‌تان هم این محاوره‌ای کردن را داشته‌اید. در بازنویسی داستان‌تان حتما به این مساله دقت کنید. تکلیف خواننده را در خواندن روشن کنید.
این دو جمله پشت سر هم در داستان‌تان را ببینید: «با پول‌ها مواد زیادی خرید و دو تا سرنگ بزرگ. باید قبل از مرگ یه جشن حسابی با امیر می‌گرفت.»
یک‌باره در میان ماجرا از کلمه «یه» رونمایی می‌شود و ساختمان زبانی را دچار مشکل می‌کند. از طرفی از یک کلیشه دیگر هم برای دیالوگ‌های شخصیت معتادتان استفاده کرده‌اید. درست به سراغ آشناترین شیوه صحبت کردن معتادها رفته‌اید که البته این شیوه را بیش‌تر در سریال‌ها دیده‌ایم تا از زبان معتادان شنیده باشیم. «من هنوش ژنده‌ام! یعنی نمرده‌م؟ پش امیر کو؟ قرال بود با هم خودکشی کنیم.»
نوعی کلیشه که بار داستان را کم می‌کند و آدم را برای خواندن ترغیب نمی‌کند. البته اگر بخواهم از کلیشه‌ها حرف بزنم داستان شما پر است از همین کلیشه‌ها. ما همه‌مان می‌دانیم که معتادان احتمالا باید یک مادر فداکار داشته باشند. آن‌ها پول موادشان را از مادرشان می‌گیرند و قطعا شیوه حرف زدن‌شان هم همان‌طوری است که شما نوشته‌اید. به گمان من داستان شکستن کلیشه‌هاست. داستان باید کاری کند که دنیای دیگری را تجربه کنیم. همه‌مان با این صحنه‌ها در سریال‌ها مواجه بوده‌ایم و تعلیمی که داده‌اند کاری هم از پیش نبرده است.
اما باید بگویم شما در توصیف کردن فضاها خوب عمل کرده‌اید. فضاها را خوب ساخته‌اید و موقعیت آدم‌های داستان‌تان را خوب شرح داده‌اید. مثلا ما از جزییات نحوه مردن امیر و شکل و قیافه او بعد از مردن و حالاتش مطلع می‌شویم.
اگر بخواهم نتیجه‌ای از حرف‌هایم بگیرم این است که شما توصیف خوبی از واقعه‌های داستانی‌تان ارائه کرده‌اید اما چیزی که در این‌جا لنگ می‌زند استفاده از سوژه‌ای کلیشه‌ای با شکلی کلیشه است. اگر می‌خواهیم به سراغ کلیشه‌ها برویم کارمان سخت‌تر است و بهترین کار این است که در لابه‌لای سوژه کلیشه‌ای به دنبال راه فراری برای نو کردن اتفاق باشیم که البته کار سختی است و تمرین می‌خواهد و نوشتن و باز هم نوشتن.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
شهپر کاوه » شنبه 25 آذر 1396
سلام آقای مرشدی ممنونم از نقدی که بر داستان من زدید .سعی می کنم ایراد ها را برطرف کنم از شما بسیار آموختم .خسته نباشید سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.