نگاهی تازه به همه‌ی تصویرهای تکراری جهان




عنوان داستان : تاک تکیده
نویسنده داستان : شهپر کاوه

عنکبوت تار دیگری تنیده، از دنباله اش آویزان شده بود و تاب می خورد.
هوای اتاق ، نفسش را تنگ کرده بود. بوی رطوبت اتاق راعمـیق نفـس کشــید ،آب دهانـش را قورت داد چقدر تشــنه بود.میزو صـندلی ها ، پوســیده وعریان ،به او دهــن کـجی می کردند. اما عکــس ملیـحه با لبخـندی زیبا ،درقاب رنگ ورو رفـته تماشایـش می کرد.به لیوان خالی کنار تـخت نگاه کرد واز ته دل، آه کشید.
رنگ اتاق ، فرش نخ نما و پرده ی کهـنه برایش خـسته کننده بود. چقدر دلش مثل گذشته ها ، قدم زدن در پارک و کوهنوردی می خواست .
روزی را بیاد آورد که از جاده چالوس عبور می کردند . باران می بارید و مه همه جا رو پوشــانده بود و جاده دیـد کمی داشت . ملیـحه با صدای جادویی اش برایـش می خواند ومهــین هم دسـت می زد . شیـرین ترین لحظات زندگیـش رو سـپری می کرد. خنده مهـین قـند را توی دلـش آب می کرد. باران روی بدنه ماشـین ضرب گرفـته بود . کوه سـبز مغرورانه تا لبـه جـاده آمده بود و راه را باریـک می کرد. رودخانه در سمت چپ، کف برلب هم پای ماشین ها می غرید و می رفت واو مست صدای قشنگ ملیحه بود.
در پیچ تند جاده ، میان مه، ماشین پژو یی به طرفش منحرف شد و تعادل ماشین بهم خورد . فرمان را ، اول به چپ وبعد به راست چرخاند . ملیحه داشبورد را چسبیده وهراسان نگاه می کرد .مهین هم از پشت به این طرف و آن طرف می افتـاد . به سختی تعـادل ماشـین را حفظ کرد و پژو رد شد ولی چـند ماشـین دیگر در مسیربودند واو در لاین مخالف بود. تا خواست ماشین را جمع کند، صدای ضربه وحشتناکی همه جا را سیاه کرد .تنها چیزی که حس می کرد چرخش و معلق زدن ماشین بود به سمت دره ودیگر چیزی نفهمید .
به عکس ملیحه خیره شد اشک تمام چشمانش را پوشانده بود دلش می خواست داد بزند واز ته دل گریه کند . دراین سالها تاوانش را داده بود. ولی بازهم خودش را نمی بخشید، خنده وصدای ملیحه برای همیشه در زندگیش قطع شد . اگر ملیحه زنده بود ، هیچ وقت آرزوی مرگ نمی کرد.
آرام سرش را برگرداند واز کنار پرده ی رنگ پریده وقاب چوبی پنجره ، به حـیاط نگاه کرد.پروانه ایی هراسان خودرا به پنـــجره می کوبـیدو دنبال راه فرارمی گشـت .درخـت تاک حیـاط، با کمری خمــیده به دیـوارو داربســت تکیه داده بود. روزهای قشـنگ با ملیحه مثل فیـلمی جلوی چشمانـش بود کاشـکی می توانسـت حرف بزند وخودش را سبک کند ، بغضی سمج راه گلویش را بسته بود وداشت خفه اش می کرد.نگاهی به لیوان انداخت ، که از صبح خالی بود.
آخر پاییز بود ودیگر درخت تاک برگی برای ریختن نداشـت .گذشته مانند غباری همیشه جلوی چشمانش بود، روزی که زیر همین درخت، پیمان ازدواج با ملیحه بسته بود.همه ی دنیا برایـش سبزوزیبا بود.هر سال، با کمک اودرخت راحَرَس می کرد.تابستان انگورش رامی چیـد ومهین را، درتابی که به داربست بســـته بود، با همین دست هایی که حالا بی جان بود، هول می داد.صدای خنده ی گوش نواز مهین خانه را پر می کرد . هنوزتـکه ایی طناب ، که یادگار آن روزها ست ، ازداربست آویزان بود وبا وزش باد تکان می خورد .
ملیحه عاشق انگورعسگری بود.واو عاشق خنده هایش ، هیچ وقت این قدر، بهانه ویاد ملیـحه را نکرده بود بغض خفته اش با یادش بیدار شده بود ،اشک ها راهشان را کنار لبها پیدا کردند وطعم شوری را مزه مزه کرد، از دیشب قلبش تیر می کشید و نفس اش بند می آمد .مرغ عشق سینه اش بدطوری خود را به در و دیوار می کوبید .دنبال راه فرار از قفس بود . نگاهی به در حیاط کرد .پس چرا مهین نیامد ؟.
بارها در نگاه مهین خسـتگی ودر رفتار شوهر و بچه هایـش نفرت را دیده بود. وقتی با خشـونـت بدنـش را درحمام می شسـتند . گاهی صدای بچه ها ، تا اتاقش می آمد که می گفتند :« مامان اتاق بابا بزرگ بو میده ، ماتو اتاق نمی یایم» و شوهرش غر می زد:« مهین منم آدمم به اندازه یی که به بابات می رسی یک سومش رو به ما برس ، به خدا ثواب داره تا کی من زیر و روش کنم، دیسک کمر گرفتم. بیا ببریمش سالمــندان وخلاص ، تا کی ما رو فـدای بابات می کـنی ». و صـدای گریـه ی مهیـن بود، که دلـش را می لرزاند ومی گفت : « تو رو خدا آرام، بابام می شنوه ناراحت میشه».
تیک تاک ساعت در سرش رژه می رفت ،عقربه ها عجله ایی برای رفتن نداشــتند. همیشــه مهین، این موقـع آمـده بود. صــدای باد زوزه کــشان از درز پنــجره چـوبی وارد اتـاق می شد و سـکوت خانه را می شکست.
عنکبوت را دید، که ازتاب خوردن دست کشـید و به طرف گوشه ی پنجره رفت . پروانه به دام عنکبوت افتاده بود.با هرتقلا ، بیشتر درتار گیر می کرد. صدای در حیاط به گوشـش خورد، لبخندی روی صورت پر چروکش نــشست، پس ازچند لحـظه در چوبی با صـدای خشکی باز شد ومهین درحالی که چادر روی شانه اش افتـاده بود،با لبخــندی شـبیه مادرش مــیان قاب در نمــایان شد. به دخترش نگاه کردو لبــهایش بی صدا تکان خورد. اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد ولبخندی روی لبای خشکش نشست . مهین کیفش راروی میز گذاشت وبه طرف پدرش رفت .
ــ «بابا جون سلام ، ببخشی تو ترافیک گیر کردم، خیابونا خیلی شلوغ بود .»
پیشانی اش را بوسـید وپتورا روی سیـنه اش کشید ، ذرات غبار درنور پنجره رقص کنان به هوا رفت.
دردی شدید سینه اش را فشرد ،و اشک ازچشمانش سرازیر شد وروی بالش افتاد ، لیوان آب را نگاه کرد. مهین چادرش را روی صندلی انداخـت، لیوان را برداشـت واز اتاق خارج شـد . نگاهـش به عنکــبوت افتـاد که پروانه را با تارهایـش پوشـــانده بود . حس کرد نمی تواند نفس بکشد ، چشمش به عنکبوت خشک شد، که و حالا به طرف او می آمد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شهپر کاوه، سلام

سالمندی، دستمایه ی خوبی برای خلق داستان است؛ به ویژه اگر کشف و نمایش حس های ناب و ناشناخته ای که انسان در یک سوم پایانی زندگی اش با آنها دست به گریبان است بیش از حوادث بزرگ بیرونی نمود داشته باشند. می خواهم بگویم در داستانی شبیه « تاک تکیده» نیز، خیلی نباید به دنبال حادثه محوری باشی؛ به عکس بهتر است بیشتر به کشف لایه های پنهان روح آدمی بپردازی. در این داستان حادثه ی تصادف و مرگ همسر پیرمرد خوب جا نیفتاده و باسمه ای شده است آنچنان که به نظر می رسد به ضرب و زور نویسنده در اثر گنجانده شده و خواننده به محض رسیدن به تصادف و باقی ماجرا متوجه می شود نه با اثری متفاوت و منحصر به فرد بلکه با داستانی روبرو است که می خواهد به مدد حوادث بیرونی سرنوشت ساز احساسات خواننده را برانگیزد در حالیکه داستان قدرتمند در واقع با انتقال هنرمندانه ی حس های انسانی است که می تواند به شکلی ماندگار و عمیق حس برانگیز و تاثیرگذار باشند. تصادف اتومبیل در تار و پود اثر تنیده نشده شاید در طراحی و چینش رابطه ها، در جای درستش قرار نگرفته یا استفاده از تصادف در داستان زیادی نخ نما شده باشد و یا استفاده از آن به این شکل که شما در این اثر آورده ای چندان جذاب نباشد شاید اگر اطلاعات مربوط به حادثه را بر دوش دیالوگ های درست و سازنده می گذاشتی و به جای استفاده از تلخیص و فلش بک از گفتگو استفاده می کردی، اثر جاندارتر از این می شد. نکته ی بسیار مهم دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم استفاده از توصیف ها یا صحنه های تازه است. اجازه بدهید از همین داستان مثال بزنم مثلا: « اشک تمام چشمانم را پوشانده بود...» یا « کوه سبز مغرورانه تا لب جاده آمده بود...» یا « مرغ عشق سینه اش بدطوری خودش را به در و دیوار می کوبید...» آیا این صحنه ی گریستن تازه است ؟ آیا تا به حال کوه به انسانی مغرور تشبیه نشده؟ آیا هیچ نویسنده ای قلب را به مرغ عشقی که در قفس سینه بی تابی می کند تشبیه نکرده است؟ شک ندارم خود شما هم با من موافقی که همه ی این ها بارها و بارها تکرار شده است. نبض حیاتی داستان خوب به بسیاری چیزها وابسته است که یکی از آن ها توصیف ها و صحنه های غیرتکراری است. اگر نویسنده ای بتواند قلب را به چیز دیگری جز پرنده ای اسیر در قفس سینه تشبیه کند و در عین حال آنچه می گوید اعتبار داشته باشد، کار بسیار هنرمندانه ای انجام داده است. نسیم مرعشی داستان کوتاهی دارد به نام «لگاح»؛ نویسنده در جایی از داستان نخل های سوخته را به جنازه‌های ایستاده مانند کرده است و می گوید نخلستان قبرستانی بود برای خودش (نقل به مضمون) و بسیاری از این نمونه ها که در این لحظه به خاطر ندارم. آنچه مخاطب را به شگفتی وامی‌دارد تصویری که نویسنده به توصیف آن نشسته نیست چون جهان مملو از تصویرهای تکراری است بلکه شگفتی واقعی در شیوه ای است که نویسنده برای توصیف تمامی تصویرهای تکراری جهان اطرافش به کار می گیرد و در کشف رابطه ی هنرمندانه میان حس ها و تصویرهاست. از شما دعوت می کنم داستان های کوتاه «مادربزرگ» و «قو» نوشته‌ی ری بردبری را بخوانی با ترجمه ی کم نظیر پرویز دوایی که هر دو در نوع خود شاهکارند و در هر دو اثر شخصیت اصلی پیرزنی است ۹۰ساله. منتظر داستان های شما هستم و برایتان آرزوی سلامتی و شادمانی می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.