قطار اشتباه در ایستگاه درست




عنوان داستان : وقتی قطار امد
نویسنده داستان : فاطمه امامی


آن چند مرد میانسال که پالتوهای سیاه بلند تنشان بود، آمدند سمت صندلی ها، و چمدان هایشان را برداشتند. آن وقت داد زدند قطار آمده. از این خبر، مسافران با شتاب ساک و وسیله هایشان را برداشتند و هجوم بردند به طرف درب خروجی. سالن در یک آن خلوت شد و به جز چند مسافر که هنوز روی صندلی هایشان نشسته بودند و منتظر قطار دیگری بودند، کسی نمانده بود. برای همین بابا با عصبانیت گفت زود باشین که جا می مونیم.
هنوز خوراکی های عصرانه روی پای مامان بود چون داشت با سارا کلنجار می رفت که شیر و کیکش را بخورد، اما سارا همه حواسش پی قطار بود و دل تو دلش نبود، فقط می خواست هر چه زودتر بروند بیرون تا بتواند قطار را از نزدیک ببیند.
سهراب که باز به سرش زده بود راه های عجیب و غریب امتحان کند، بی توجه به دست مامان که بطری شیر را سمت سارا گرفته بود، خم شد تا از زیر دستش رد شود، اما چون زود پشتش را صاف کرد، محکم خورد به دست و بطری خالی شد روی کمر کتش. مامان که هول شده بود، نفهمید چه طور جمع و جور کند. تنها با صدایی که تقریبا جیغ شده بود، به سهراب گفت، ساک کوچیکه را بردارد. بعد دامن پالتو اش را تکاند و خرت و پرت ها را به زور توی کیف دستی چپاند و چمدان سفری را بلند کرد و تقریبا تا دم در دوید، چون سارا جلو افتاده بود و مامان می ترسید سر بخورد.
آن بیرون، جمعیت، جلوی ریل، پراکنده ایستاده بودند. سارا چشمش به چند واگن قطار باری افتاد که مثل جعبه های بزرگ سیاهی، جدا جدا، رو ریل آن طرفی قرار داشت. فکر کرد باید سوار آنها شوند، اما وقتی از تو جمعیت غرغر چند نفری بلند شد که پس کو قطار، خیالش راحت شد که قطاری که آنها قرار بود باهاش بروند، این نیست و لابد مثل قطار اسباب بازی اش، تکه تکه است و هر تکه اش پنجره دارد، دیوارهاش تمیزاند، و مثل تصورش، پرده های صورتی از پشت شیشه ها آویزان است. تکه ها با هم کشیده می شوند، آن وقت قطار که مثل صف مورچه ها، دراز و طولانی ست از راه می رسد.
سارا موهایش را از روی چشم هایش زد کنار و خواست آن را روی سرش ببندد که دید گیره ی پاپیونی یک طرف سرش نیست. دست کرد لای موهاش ولی پیدایش نکرد. بعد خم شد تا روی زمین را نگاه کند. آنجا بوی تند پا، از کفش ها و چکمه ها بیرون می زد. بعضی ها واکس خورده و به بعضی کفش ها گل چسبیده بود. پاهای بزرگ و پت و پهن. مامان زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد و گفت الان زیر دست وپا له می شوی. موهاش حسابی بهم ریخته بود و پوست صورتش را قلقلک می داد. به مامان نگفت گیره اش افتاده چون لابد دعوایش می کرد. در عوض همه موها را داد یک طرف و با همان یک دانه گیره محکمشان کرد.
آفتاب خیلی گرمی نبود ولی توی آن شلوغی و با ان لباسهای سنگین زمستانی، هوا گرم به نظر می رسید و اگر گاهی نرمه بادی نمی آمد، هیچ خیال نمی کردی که زمستان است.
سارا از بابا پرسید: قطار چقد بزرگه؟
بابا خودش را خم کرد گفت: چی میگی؟
میگم قطار خیلی بزرگه؟
نه اون قدرام. هر کوپش اندازه ی ... اندازه ی نصف اتاق تو و سهرابه.
سارا که خیلی متوجه حرف بابا نشد، با خودش گفت: پس خیلی بزرگه.
باز پرسید:
اون تو مبل هم داره؟
سهراب گفت: آره داره. میگن تلوزیون هم داره. اون وقت من میرم لم می دم رو مبله و همینجور که چایی دستمه، می شینم به نگاه کردن.
سارا یک لحظه مکث کرد. بعد احساس کرد خسته شده. بلافاصله پرسید: تخت چی؟ تخت هم داره؟
اره دیگه خنگ خدا.
تخت کوچیک برای بچه ها هم داره؟
مامان گفت: نه. تو پیش من می خوابی.
سارا از این فکر یکم خورد تو ذوقش اما دوباره با هیجان پرسید؟ اینکه اینقد درازه، میشه بعضی وقتا بلند شد و راه رفت؟ یا همش باید یه جا بشینم مث اتوبوس؟
کسی جوابش را نداد چون همان لحظه، یکی از آن پالتو بلندها، خبر داد قطار تو راه است و خیلی زود می رسد. آن وقت دیگر هیچ کس حرفی نزد. همه سرها کج بود و انتهای راه را نگاه می کردند و همزمان با دسته چمدان ها بازی می کردند. بابا هر چند لحظه یکبار، سرش را می انداخت پایین، نگاه می کرد و باز سرش را می چرخاند جای قبلی.
سارا تو فکر این بود که چه طور آن همه چیز تو قطار هست و چطور آن همه آدم با کلی وسیله آن تو جا می شوند و هی به دل ریخت چرا مامان گفته بود جا نیست و نمی شود عروسکش را بردارد. کاش می گذاشت، آن وقت می توانست قطار واقعی را نشان عروسک بدهد. می توانستند با هم بنشیند داخلش و یکی دیگر قطار را راه ببرد.
گرمش شده بود چون جلوهای پالتو مامان مدام می خورد به پشت سرش و سهراب هم از بس خودش را کج و راست می کرد، جا برای ایستادن سارا نگذاشته بود. با خودش گفت اگر بابا وسیله دستش نبود، حتما بغلم می کرد. اما بعد سعی کرد از بین دست های آویزان و کیف های سنگین که بزرگتر ها نگه داشته بودند، یک جای خالی پیدا کند که بتواند جایی را که آنها نگاه می کردند را ببیند یا لااقل بچه ای که هم قد خودش باشد. اما چیزی ندید. بنابراین از سهراب پرسید: اینا به کجا نگاه می کنن؟
سهراب که تا آن موقع چشمش به همان چند واگن باری بود گفت: چمیدونم. لابد به جایی که قطار ازش میاد.
آن وقت سارا لب پالتو مامان را کشید و پرسید: قطار از کجا میاد؟ مامان اشاره کرد به همان طرفی که داشت نگاه می کرد و گفت: از اونجا. از پشت کوه. سارا هر چه قدبلندی کرد، نتوانست کوه را ببیند. برای همین دوباره از سهراب پرسید: تو کوه رو می بینی؟
سهراب گفت: پس چی؟ معلومه که می بینم.
خیلی دوره؟
ببینم منظورت کدوم یکی کوهه؟
همونی که قطار از پشتش میاد. تو می بینیش؟
سهراب روی پنجه آمد بالا و از پشت سرو شانه ها، رد ریل را دنبال کرد اما چیزی ندید. و آنقدر به جایی دور نگاه کرد که سارا، از صرافت پیدا کردن کوه افتاد.
مردی که کت خاکستری تنش بود و جلوی بابا استاده بود به صدای شمرده طوری که بقیه هم بشنوند گفت: «بهتره به صف بشیم. الان که قطار برسه، با این شلوغی نمی شه سوار شد.» . مرد کت خاکستری چمدانش را گذاشت رو زمین و آمد که به اوضاع نظم بدهد. چند نفر دیگر هم آمدند کمکش و بالاخره صف درست شد. اما برای اینکه همه به یک خط شوند، مجبور بودند بروند عقب، و چون فاصله ی در سالن تا پای ریل کم بود، دو صف دیگر هم بغل اولی درست شد. آن چند نفری که پشت سر مامان بودند، تقریبا چسبیده بودند به در و برای اینکه جایشان را باز کنند، هر چند لحظه یک بار هل می دادند و مامان با سارا پرت می شدند جلو. آن وقت سارا با سر می رفت تو کت سهراب که بوی شیر مانده می داد. سعی می کرد خودش را دور نگه دارد. بعد روی سرش دست می کشید تا خیالش از بابت پاپیون موهایش راحت شود. سهراب از اینکه افتاده بودند ته صف عصبانی بود و مدام از پشت سر بابا سرک می کشید ببیند چه خبر است.
مرد کت خاکستری که از وقتی داشت صف را درست می کرد، رفته بود جلو، هر چند لحظه یک بار، سرمی گرداند و صف را کنترل می کرد، با این حال، صف نظم اولش را نداشت و چند نفری که از زور خستگی روی چمدان هایشان نشسته بودند، خط صف را بهم می زدند.
سارا پرسید: قطار نیومد؟
سهراب گفت: اگه بیاد که سرو صداش بلند می شه خنگ خدا.
سارا که این حرف برایش عجیب بود، فوری پرسید: یعنی چه جور صدایی؟
سهراب سرش را خاراند و گفت: لابد مث تو فیلما دیگه. اول یک بوق بلند می کشه بعد تلق تولوق پیداش میشه.
سارا گوش هایش را تیز کرد که تا قطار نزدیک شد بفهمد.
چند نفری وقتی دیدند قطار نمی آید، برگشتند توی سالن. سارا خسته شده بود و دلش می خواست آنها هم بروند تو، اما از طرفی دوست داشت وقتی قطار می آید باشد که آمدنش را ببیند که چه جوری حرکت می کند. و صدایی که سهراب ازش حرف می زد را بتواند بشنود. آن وقت می توانست روی مبل های گرم و نرم قطار بشیند و هرچه بخواهد خستگی در کند.
خورشید داشت می رفت پایین و هوا سرد شده بود. مردم کم کم دسته دسته شدند. همه هی این پا و آن پا می کردند و وسایل را روی زمین گذاشته بودند. آنهایی که پهلوی هم بودند، با نفرات پشت سر و جلوییشان شروع کردند به حرف زدن. صحبت از این بود که چرا قطار نیامده؟ وقتی حرف می زدند، بخاری از دهنشان شکل دود بیرون می آمد و پخش می شد توی هوا. سارا ردشان را دنبال می کرد که همینجور چرخ می خورند و کم کم ناپدید می شدند. آن چند مرد پالتو بلند که بار اول خبر داده بودند قطار آمده، دو سه باری رفتند تو سالن و پرس و جو کردند. زنی که پشت سر مامان بود با صدای بمی گفت: «معلوم نیست باز چی شده.» اما پیرمرده که پشتش تا شده بود و شال گردن چهارخانه اش را محکم دور صورتش را پیچانده بود، گفت: حتما خراب شده. این قطارام مث من کهنه ان. کجایی جوونی... و سعی کرد پشتش را صاف کند. مرد کت و شلواری گفت: همیشه همه چیز تاخیر داره. و سیبیلش را جوید. بابا ساکت بود و گوش می داد. دیگر صف عملا به هم خورده بود و فقط صدای حرف زدن می آمد و همهمه. بلاخره خبر رسید که قطار دیرتر می رسد.
اول چند گروهی برگشتند تو و بقیه که حسابی سردشان شده بود، وقتی باورشان شد که قطار حالا حالا ها نمی آید، خسته و بی رمق آمدند داخل. آنجا چندین ردیف صندلی های به هم چسبیده قرار داشت و دور تا دور، اتاق هایی که همه درشان بسته بود. هر کسی جایی در سالن، روی صندلی ای ولو شد.
سهراب همان اول رفت سمت ردیف رو به تلوزیون و همانجا نشست. گردنش را دراز کرده، سرش را تا می توانست گرفته بود بالا تا بتواند صدای ضعیف تلوزیون را بشنود. سارا، پیش مامان و بابا، روی ردیف صندلی هایی مقابل اتاقک نگهبانی، نشسته بود. پاهایش را تند تند تو هوا تاب می داد و اخم هایش تو هم بود. به بابا گفت:
گفت: مگه نگفتی می برم سوار قطارت می کنم. پس کو؟ قطار نبود که ؟
بابا گفت: حالام سوار می شی. قطار میاد. غصه نخور.» و به طرف در نگاه کرد.
سارا گفت: پس لابد پشت اون کوهه مونده
بابا گفت کدوم کوه؟
همون کوهی که همه قطارها از پشتش میان. بوق می کشن و پیداشون می شه.
بابا آهسته گفت : شاید.
نور سالن را کم کرده بودند. چراغی روی اتاقک شیشه ای بود که چشمک می زد. سارا فکر کرد حتما به امدن قطار ربط دارد. که وقتی قطار بیاید، چراغه از چشمک زدن میفتد و ثابت می شود. سارا نگاهش به چراغ بود و بعد از هر بار روشن شدن می گفت : این دفعه دیگه وامیسته. الان قطار می رسه. کم کم چشم هایش خسته شد، و همانجا رو صندلی خوابش برد. گیره ی پاپیونی شل شده بود و به یک دسته کوچک از موها، آویزان مانده بود.
با اینکه هوای داخل سالن گرم بود، آن چند مرد میانسال، پالتوهایشان را درنیاوردند. و از هول این که جا نمانند، روی صندلی های ردیف جلو نشسته بودند و با هر سروصدایی که می آمد، از جایشان بلند می شدند و خودشان را می رساندند دم در، بعد که می دیدند خبری نیست، برمی گشتند و رو نوک صندلی هایشان می نشستند. بقیه، نشسته چرت می زدند، بعضی هم با کفش یا بی کفش، روی ردیف صندلی شان، خوابیده بودند. فیلم تلوزیون تمام شده بود و داشت تبلیغ نشان می داد.
از نیمه شب گذشته بود که قطار بوق کشید و سرو صدا کنان رسید. مردم بی هیچ عجله ای وسایلشان را برداشتند، از سالن بیرون رفتند و تو تاریکی و سرمای محوطه، یکی یکی سوار شدند. قطار آمده بود اما سارا خواب بود. بابا بغلش کرد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. شما نویسنده خوبی هستید اما در نوشتن طرح داستان باید دقت بیشتری کنید. این داستان توصیف‌های بسیار خوبی دارد. یعنی اگر بخواهیم پاراگراف پارگراف آن را جدا کنیم، بسیار خوب نوشته شده است. شخصیت‌ها درست تعریف شده‌اند، توصیف کنش‌ها و واکنش‌ها به خوبی صورت گرفته است، به شکلی که مخاطب به واسطه کلمات داستان شما می‌تواند ایستگاه قطار و آدم‌هایش را تصویر کند. اما سوال اصلی این است که اگر بخواهید داستانتان را دریک جمله تعریف کنید چه می‌گویید؟ داستان دختربچه‌ای که ذوق سوار شدن به قطار را دارد اما قطار آن‌قدر دیر می‌رسد که او این لحظه را از دست می‌دهد چون خواب است؟ اگر طرح داستانتان همین است این داستان برای این‌که به یک داستان خیلی خوب تبدیل شود دو راه بیشتر ندارد؛ یکی این‌که رسیدن قطار و مواجهه آن برای مخاطب هم به همان اندازه‌ای مهم شود که به دختربچه مهم است. اگر موافق این رویکرد هستید در قدم اول باید بگویم راوی که برای روایت داستانتان انتخاب کرده‌اید راوی مناسبی نیست. شما باید به این مساله دقت کنید که بیشتر مخاطب‌های داستان شما پیش از این سوار قطار شده‌اند، پس سخت می‌شود که دغدغه شخصیت اصلی قصه به دغدغه مخاطب تبدیل شود مگر آن‌که شخصیت اصلی همان راهی را طی کند که مخاطب طی کرده است، یعنی مخاطب هم حس کند که شخصیت اصلی همان مسیری را طی می‌کند که او هم روزی در زندگی طی کرده است و بتواند خودش را به جای شخصیت اصلی بگذارد و به همین واسطه دغدغه شخصیت تبدیل به دغدغه او شود. برای این‌که این اتفاق در داستان شما بیفتد ما احتیاج به درونیات دختر بچه داریم. به انتظاری که او از اولین مواجهه‌اش با قطار دارد، به تصویری که او در ذهنش برای قطار ساخته است، به دلیلی که او را مشتاق به دیدن قطار می‌کند و این‌که اگر او موفق به این دیدار نشود چه اتفاقی برای او خواهد افتاد؟
آن‌طور که مشخص است برای تمام این پاسخ‌ها ما بیشتر از آن چیزی که داستان مطرح می‌کند به درونیات شخصیت اصلی احتیاج داریم و این یعنی راوی شما و نظرگاهش طوری انتخاب شده است که زیاد به شما این امکان را نمی‌دهد که به ذهن شخصیتتان وارد شوید و البته ورود به ذهن یک کودک کار شما را خیلی سخت می‌کند. اما تنها شرط موفقیت داستان شما با این رویکرد یک ورود موفق به ذهن او ساختن دنیایی کودکانه و خلق درام از این دنیای ناب و بکر است. طبیعی است که قطاری که کودک در ذهنش ساخته قطار جذاب‌تری باشد و همین جذابیت عیار داستان شما را بالا ببرد. پس اولین رویکرد برای موفقیت بیشتر داستان شما این است که مساله اصلی داستانتان را شناسایی کنید و سعی کنید به آن اهمیت بیشتری ببخشید تا مساله همان‌قدری که برای شخصیت اصلی مهم است برای مخاطب هم مهم باشد تنها در این صورت است که می‌شود گفت داستان شما داستان موفقی بوده است. اما رویکردی دومی که وجود دارد این است که اکنون داستانتان را چند سال بعد از امروز شخصیت اصلی داستانتان فرض بگیرید. این‌که امروز او درگیر مساله‌ای است، مشتاق مواجهه با چیزی برای اولین بار، آن‌وقت می‌توانید این اهمیت را در امروز راوی بسازید و طبیعی است که فکر کردن به جای شخصیتی که سن و سالش به شما نزدیک‌تر است برای شما کار راحت‌تری است در نتیجه شما بهتر می‌توانید این مساله را برای مخاطب مهم کنید. آن وقت روایت گذشته شخصیت و ماجرای اولین مواجهه او با قطار می‌تواند به صورت موازی در کنار روایت امروزی انجام شود و گره‌گشایی در قالب همان فلاش بک یا رجوع به گذشته انجام شود، یعنی در انتهای داستان ما در بیم و امید این بمانیم که شخصیتی که در مواجهه‌های اول آدم موفقی نیست (به اعتبار مساله قطار در روزگار کودکی) حالا در مواجهه امروزش چه کار خواهد کرد و چه‌طور از پس این مساله برخواهد آمد؟ آیا او در تمام این سال‌ها دچار تحول شده است یا که نه؟ طبیعی که من برای داستان شما نسخه نمی‌پیچم، همین حالا هم در حال بلند بلند فکر کردن هستم یعنی فکرهایم را با شما در میان گذاشتم که اگر خود من بخواهم این داستان را بنویسم چطور به این مساله نگاهم می‌کنم؟ خواستم به شما هم با مثال نشان بدهم که دید کلان‌تری نسبت به داسنتان داشته باشید. پس یا شما با استفاده از مصالح موجود سعی در بازنویسی داستانتان خواهید داشت که آن وقت راه‌حلی جز رویکرد اول برای شما وجود نخواهد داشت، و یا با خودتان قصد می‌کنید که وقت بازنویسی خرده‌روایت دیگری را به داستانتان اضافه و اصل داستان را بر مبنای خرده‌روایت جدید پیش ببرید که در این صورت رویکرد دوم مورد استفاده شما قرار خواهد گرفت.
مساله دیگری که در داستان شما وجود دارد کلمات عامیانه‌ای است که هر از چندی در داستان وجود دارند و زبان را از یکدستی خارج می‌کنند. در انتخاب زبان داستان و حفظ نظم حاکم برآن و یکپارچگی آن دقت و وسواس بیشتری به خرج دهید. مساله کوچک دیگری هم پیرمردهای بارانی‌پوش است که بیشتر از نقششان در داستان ایجاد اهمیت می‌کنند. در حقیقت می‌شود گفت که شما اصرار در ساختن یک اقلیت کوچک یک‌شکل در داستانتان دارید، اقلیتی که هیچ نقشه‌ای برای استفاده از آن‌ها ندارید و در نهایت مشخص نمی‌شود که چرا آن‌ها را ساختید و قصد داشتید که چه استفاده‌ای از آن‌ها در دنیای داستانتان بکنید. از شما ممنونم که ما را در لذت خواندن داستانتان سهیم کردید. وقتی بحث در مورد داستانی به درازا می‌کشد یعنی داستان ارزش این را داشته که در مورد آن زیاد صحبت شود. امیدوارم به همین زودی داستان‌های بیشتری از شما بخوانم و شاهد حضور جدی‌تر شما در ادبیات داستانی باشم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.