داستان بدون آغاز و پایان خوب، شیر بی یال و دم است




عنوان داستان : سوگ
نویسنده داستان : کامران قیصر

درمانگاه از هر روز دیگری شلوغ تر بود. صندلی ها همه پر بودند. عده ای ایستاده بودند تا نوبتشان بشود. پیرزنی با لباسی محلی و چهره ای سبزه ، در ردیف جلو نشسه بود و پسرکی خردسال در بغل داشت. در بین مردم خانمهایی با لباس محلی زیاد بودند، اما لباس پیر زن فرق داشت. اینجا زنها بیشتر لباسهایی با رنگ روشن و معمولاً گلدار می پوشند. روسری ها هم بیشتر سفید است و گره اش را یک بار دور گردن می پیچند که موقع کار سر زمین راحت باشند. اما لباس پیرزن تیره بود. نمی دانم رنگش بادمجانی بود و یا اینکه سیاه بود و از فرط آفتابخوردگی و کهنگی رنگ پریده شده بود. روسری قشنگی داشت. مطمئنم که روسریش سیاه بود. چه طرح های قشنگی بر رویش گلدوزی شده بود! پسر بچه کلاهی بافتنی بر سر داشت. هوا خیلی گرم بود و ازدحام درمانگاه به گرما افزوده بود. اما پسرک با این کلاه گرم هم بی قراری نمی کرد و آرام در بغل پیرزن نشته بود. پیرزن ابروانی آویزان داشت و عبوسانه به در مطب خیره شده بود.
وقتی وارد مطب شدند پیرزن سلام کرد. دیگر مطمئن شدم که اهل اینجا نیست. جنوبی بود. اما بیشتر حرفی نزد. روی صندلی نشست و کلاه پسرک را از سرش برداشت. همچین منظره ای را هیچ وقت ندیده بودم. دو تا دمل بزرگ چرکی مثل دوتا شاخ دوطرف فرق سر پسرک بود. اطرافش قرمز شده بود ولی سر باز نکرده بود. اول فکر کردم آلوپسی هم شده ولی خوب که دقت کردم دیدم سر بچه را تراشیدند.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم پیرزن با همون لهجه جنوبی خودش شروع به صحبت کرد:
- اینا سوگه
با تعجب پرسیدم:« چیه؟»
گفت:« سوگ ... سوگ مرگ پدر. سوگ مرگ مادر.»
من همیشه منتظر بودم که کسی حرف غیر علمی بزند تا بهش بتوپم. یک عمر درس نخوانده بودم که یک پیرزن بخواهد چرندیات تحویلم بدهد . ولی این بار فرق داشت. پیرزن با حالتی عجیب سخن میگفت. تاثیر گذار بود. نمی توانستم با او مخالفت کنم. سعی کردم یک تفسیر منطقی برای این حالت پیدا کنم که چرا دوست داشتم حرفش را قبول کنم. می دانستم وقتی می خواهند کسی را هیپنوتیزم کنند مهمترین چیز این هست که طرف باید محکم و بدون تردید حرف بزند. پیرزن هم خیلی محکم حرف می زد. افکارم را جمع کردم. پرسیدم:
- چرا این قدر دیر اومدید. می دونید بچه چه زجری کشیده؟
- من میدونم.... تویی که نمی دونی چه زجرهایی کشیده و می کشه.
باز زبانم بسته شد. بعد ادامه داد.
- باید صبر می کردم تا دردش تموم شه. دیگه سوگشون رو پس داده. الان میشه برشون داری.
حال خوبی نداشتم. از اینکه تحت تاثیر حرفهای خرافی قرار گرفته بودم عصبانی بودم. پسرک هم هیچ صدایی نداشت. پیر زن راست می گفت درد هم نداشت. وقتی روی دمل ها دست زدم فهمیدم. انگار نه انگار .
- مادر، بچه رو بزارید روی اون تخت تا این دو تا رو بازکنم و بعد پانسمانش کنم.
رفتم یک نفر را صدا کنم که کمکم باشد. از تزریقات یک خانم بهیار آمد. وقتی برگشتم هنوز بچه توی بغل پیرزن بود. می خواستم زود کار را تمام کنم. با صدای بلند گفتم : مادر بچه رو بزارید روی تخت.
پیرزن هم صداش رو بالا برد: من غیر این هیچ کس رو تو دنیا ندارم. اونم غیر من کسی رو نداره. هر کار می کنی همین جا توی بغل خودم.
بعد بچه را برگرداند. به طوری که صورت بچه به طرف خودش بود. گفتم که، یک جوری حرف می زد که نمی شد با او مخالفت کرد. همان طور که او می خواست شروع کردیم به کار. بچه طی عمل حتی وقتی لیدوکائین کنار دملها تزریق کردم هیچ ابرو خم نکرد. فکر کنم کار بیهوده ای کردم. ولی خوب بچه بود نمی خواستم درد بکشد و اذیت بشود. ولی او آرام آرام بود. فقط زل زده بود به پیرزن. پیرزن هم آرام بود . با بتادین سر بچه رو ضد عفونی کردم و بعد تیغ رو به دمل بردم. یکی یکی هر دو طرف رو باز کردم و تخلیه کردم. خون آبه و چرک از لای گاز استریل بیرون زد و رو سر پسرک جاری شد. بهیاری که به کمکم آمده بود خیلی سریع سر بچه رو تمیزکرد. زخم ها رو با پنبه بتادینی مجدد ضد عفونی کردم و بعد هم پانسمان رو با دقت با باند بستم.
- تموم شد. فقط هر روز با آب و صابون بشورید سرشو. اون کلاه هم دیگه روسرش نزار. هوا گرمه عرق می کنه ، خوب نیست واسه زخمش
- خیر ببینی پسرم.
این را گفت و بچه رو محکم به بغل گرفت. اشک در چشمانش جمع شده بود. با شتاب بلند شد که برود
- یک لحظه مادر صبر کن
از کشوی میزم دو برگ آمکسی سیلین برداشتم و به پیرزن دادم.
- روزی سه بار صبح و بعد از ظهر و شب بهش بدید.
- خیر ببینی
- اگر دیدی قرمزی های رو سرش بیشتر شد باید دوباره بیاریش من ببینم.
دیگه حرفی نزد و از مطب بیرون رفت. همه ی این اتفاق ها مثل یک رویا برایم می ماند. مثل کسی که از خواب پریده باشه یک دفعه دیدم که مریض بعدی روی صندلی، جلوی رویم نشسته و از دردش می گوید. من هیچ چیزی از گفته هاش را نفهمیده بودم. به خودم آمدم تا به کارم برسم که صدای جیغ و همهمه از بیرون به گوش رسید. به بیرون مطب دویدم .
توی پاگرد پله ها پیرزن روی زمین افتاده بود. سرش شکاف خورده بود و خونش روی پله ریخته بود.
پسر بچه گریه می کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای کامران قیصر، سلام

شگفتی اصلی در این داستان، خود واقعه ی سوگ است به این معنی که درونمایه ی اثر قابلیت و استعداد اثرگذاری دارد و می تواند خواننده را شگفت زده کند؛ اما پاراگراف ابتدایی به کلی اضافی است. توصیف های ابتدایی کار، زیادی به نظر می رسند. داستان باید از پاراگراف دوم شروع می شد؛ یعنی از این جا: « وقتی وارد مطب شدند، پیرزن سلام کرد. دیگر مطمئن شدم که اهل اینجا نیست...». آغاز داستان، به اصطلاح افتتاحیه ی آن، تاج طلایی اثر است نباید عیار چنین بخش مهمی را با حاشیه های غیر ضروری و توصیف و صحنه های اضافی و ضعیف، پایین بیاوری. خواننده بیشترین تاثیر را از همان چند سطر ابتدایی دریافت می کند و اگر داستان هنرمندانه و عالی شروع نشده باشد از قدرت و میزان تاثیرگذاری اثر خواهد کاست و حتی اگر تنه ی کار قوی باشد، قادر به جبران فرصت از دست رفته و پوشاندن ضعف اولیه نیست؛ بگذریم که این نوع نگارش، این نوع نثر و این نوع توصیف که در داستان «سوگ» شاهد آن هستیم، به طور کلی استحکام ندارد. وقتی نویسنده بهترین واژه ها را به کار نمی گیرد و آنچنان که باید و شاید به نثر و به رابطه و آهنگ واژه ها در کنار هم توجه نمی کند، آنچه که می نویسد به اثری ترجمه ای شبیه تر می شود. اگر نثر به قدر کفایت سالم و روان نباشد، خواننده متوجه می شود و به نظرش می رسد نویسنده برای نوشتن دچار دشواری بوده است حتی اگر در واقع اینگونه نباشد. روی نثر داستان با چنان دقت و وسواس و صبوری کار کن تا به جواهر تبدیلش کنی و این مهم جز با خواندن؛ بسیار و به دقت خواندن و جز با تمرین و تکرار ممکن نیست. علاوه بر این ها، یکدستی نثر نیز حفظ نشده. چرا روایت از میانه ی کار با نثر شکسته ادامه می یابد؟ به این سطرها نگاه کن: « اول فکر کردم آلوپسی هم شده ولی خوب که دقت کردم دیدم سر بچه را تراشیدند(تراشیده اند درست است). قبل از اینکه بخوام چیزی بگم پیرزن با همون لهجه جنوبی خودش شروع به صحبت کرد...» با این حال گفتگوهای بین راوی و پیرزن خوب درآمده. در واقع از پس تنه ی اصلی کار برآمده ای و در همان مختصر موفق به شخصیت پردازی قابل پذیرشی نیز شده ای اما پایان داستان نیز می توانست بهتر از این باشد؛ بسیار بهتر و تاثیرگذارتر از این. لطفا به خاطر داشته باش که داستان بدون آغاز و پایان قوی، به « شیر بی یال و دم» می ماند. تا یادم هست بنویسم که نام « سوگ» هم آهنگ خوبی دارد و هم با تعریف تازه ای که داستان برایش آفریده، تبدیل به عنوان مناسبی شده است. برای شما آرزوی موفقیت می کنم و منتظر داستان هایتان هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.