گره اصلی




عنوان داستان : رهایی
نویسنده داستان : کامران قیصر

اولین باری بود که با او به صحرا می رفت. سگ خوبی بود. یک هفته بیشتر نبود که او را گرفته بود، ولی خیلی خوب حرف گوش می داد. خوب ارتباط برقرار کرده بود. شبیه سگی بود که پیشتر وقتی پسر بچه بود، داشت . سفید بود و بزرگ. روستا مثل شهر نیست که سگ ها اسم داشته باشند. هر کس با یک صدایی ، سوتی چیزی سگش رو صدا می کند. سردار هم سگش را با یک سوت مخصوصی صدا می کرد. صدای سوت خیلی زیر بود و وقتی در دشت سگش را سوت می زد ، صدا انعکاسی زیبا داشت. وقتی که سگ صدای سوت سردار را می شنید خیلی سریع پیشش می آمد . بر پر و پایسردار می پیچید و بعد همانجا می نشست.
اواخر بهار بود. دشت های کردستان پر بود ازگل های رنگارنگ. از هر تپه ای که بالا می رفتی منظره ای بی نهایت زیبا در برابر چشم ظاهر می شد. شوقی غریب در دل جاری می شد تا پشت تپه بعدی را ببینی. به بالا که می رسیدی نمی دانستی پیش رو را بنگری یا اینکه برگردی پشت سر را از زاویه ای جدید نگاه کنی. زیبایی بی مثال طبیعت روح آدمی را تسخیر می کرد. همه ی احساسات دنیا در دل به هم می پیچید. ملغمه ای از غم و ترس و شادی و حیرت و اضطراب بود. انگار که حواس برای فهمیدنش کم بودند. رنگ ها را می دیدی ، نوازش نسیم را بر گونه حس می کردی ، عطر خوش گل را می بوییدی و صدای چشمه و باد را می شنیدی. اما کم بود. حواس نمی توانستند همه ی آنچه بود را درک کند. به راحتی می توانستی برای همیشه همانجا بمانی. دیگر هیچ چیزی جز این زیبایی چشم نواز که تا افق می رسید، برای آدمی اهمیتی نداشت. فضا پر بود از یک حس اثیری آشنا.
اما برای سردار حال و هوا بسیار متفاوت بود. اینجا قشنگی خاصی نداشت. همیشه همین بود . از زمانی که چشم باز کرده بود دنیای دور و برش همین شکل و همین رنگ را داشت. تمام سختی های زندگیش در میان همین رنگها اتفاق افتاده بود. در همین رنگها خستگی ها کشیده بود ، تشنگی ها تحمل کرده بود و در میان همین رنگها مادرش را از دست داده بود. غم نان هم بسیار دیده بود. رویاهای سردار دررهایی از این چنبره تلخ هر روزگی اوج می گرفت. برای لقمه ای نان باید سختی ها می کشید.
گوسفندها زیاد بودند ، حتی دو نفره هم چرا بردن این همه دام کار آسونی نبود.
- ای کاش می شد که از این جا خلاص شوم.
نزدیک غروب هوا یکدفعه گرفت. رگبار سختی شروع به باریدن کرد. از آن رگبارهایی که هر چند سال یک بار می بارید. در یک چشم به هم زدن روی زمین آب جاری شد. رعد و برق ها خیلی نزدیک و پی در پی بودند. گوسفند ها کمی ترسیده بودند. در لحظه ای دل سردار خالی شد. شنیده بود که گرگ هنگام باران به گله می زند.
- نه الان بهاره. گرگ اینطرفا پیداش نمیشه.
با همین افکار خودش را آرام می کرد که یک دفعه سگ سفید بزرگ شروع به غریدن کرد. گوش هایش تیز شده بود و به سمت کوه خیره ایستاد. دو تا سگ دیگر از باران زیاد سر جاشون کز کرده بودند. فقط او بود که انگار چیزی حس کرده بود. یک دفعه شروع کرد به پارس کردن و به سمت کوه دوید. در رگبار و تاریکی هوا خیلی زود ناپدید شد. سردار ترسیده بود.
- اگر گرگ باشه حتما تنها نیست. یکیشون سگ رو به طرف خودش کشیده. بقیشون الان سر می رسند.
نایلون بزرگی که روی سرش نگه داشته بود به زمین انداخت. شروع کرد گوسفند ها را صدا کردن تا یک جا جمعشون کند. چوپان دیگر هم کمک می کرد. سگ ها از جاشون بلند شده بودند و دور گله رژه می رفتند. خیسی باران کسلشان کرده بود. گوسفند ها از جا تکان نمی خوردند. هر لحظه بیشتر دلش خالی می شد .
این وضعیت خیلی طولی نکشید. در چشم به هم زدنی باران بند آمد. هوا باز شد. هنوز از سگ سفید بزرگ خبری نبود. معمولاً هوا که کامل تاریک می شد به روستا بر می گشتند. اما این بار تصمیم گرفتند که بیشتر در صحرا نمانند و به سمت روستا راه افتادند.
راه نیم شده بود. سردار به فکر سگ سفید بزرگ بود. دلش نمی خواست بدون او به روستا برگردد. شاید هم اصلاً دلش نمی خواست که به روستا برگردد. بدون آنکه حرفی به چوپان دیگر بزند گله را رها کرد و به سمت صحرا برگشت. به همانجایی رسید که گوسفندها می چریدند. هنوز خبری از سگ سفید بزرگ نبود. در افق دیگر حتا نشانی از نور خورشید به چشم نمی آمد . آسمان صاف بود و مهتابی که نه چندان کامل بود دشت را نور بخشیده بود . به سمت تپه ای رفت که سگ سفید بزرگ رفته بود.
مسافت زیادی پیمود . دیگر زمان از دستش رفت. پایش گز گز می کرد. خیسی باران پوست پایش را برده بود. هر از چندی تا تخته سنگی می دید می ایستاد ، پایش را به سنگ می کشید تا گل کفشش کنده شود. سنگینی کفشش بر خستگی اش افزوده بود. گاه فکر می کرد که در دنیا چیز دیگری جز سگ سفیدش ندارد. گاه هم فکر می کرد:
- یک سگ! مگر چه ارزشی دارد؟
راه می رفت. اما نمی دانست به کجا. گه گاهی با سوت صدایش می کرد و باز راه می رفت. از تپه ای بالا می رفت ، برسر تپه می ایستاد، مسیری را نشان می کرد و بعد به راهش ادامه می داد.
شب از نیمه گذشته بود. این بار که سوت زد صدای پارس شنید. دوباره سوت زد و باز جواب شنید. کمی ایستاد تا سگ مثل همیشه پیشش بیاید. اما خبری از آمدنش نبود. صدای پارس از یک نقطه می آمد و مکانش تغییر نمی کرد. سردار پشت سر هم سوت می زد و به سمت صدا حرکت کرد. پاهایش را حس نمی کرد. می دوید.

پاهایش بر زمین کشیده می شد. از دور سفیدی تن سگ را در نور ماه تشخیص داد. به سمتش رفت. سگ سفید بزرگ پارس می کرد. اما از جایش تکان نمی خورد. پشتش به سردار بود. با هر صدای سوت بر می گشت و پارس می کرد. دم خودش را با شدت تکان می داد. اما بعد یک چرخ می زد و دوباره به سمت غرب خیره می شد.
سرانجام به سگ رسید. بغلش کرد. احساس خوبی داشت. دیگر به او رسیده بود. حالا می توانست برگردد. دوست داشت کفشهایش را در بیاورد و همانجا بنشیند اما این کار را نکرد. دیر وقت بود نمی توانست آنجا بماند.
به راه افتاد اما به سمت روستا نرفت. سردار روستا را نمی خواست. مگر چه کسی چشم به راهش بود؟ دوست داشت به مسیرش ادامه دهد. برگشتی در کارش نبود. تصمیمش را از قبل گرفته بود. همان موقع که گله را رها کرد تصمیم گرفته بود که دیگر بر نگردد . سگ بهانه بود. چند قدمی بیشتر نرفته بود که سگ سفید بزرگ شروع به پارس کرد. سردار اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد. سگ جلویش درآمد و پارس می کرد.
- من بر نمی گردم.
و باز به راهش ادامه داد. سگ با دندان پایش را گرفت و کشید. سردار خیلی عصبانی شده بود. حالا که فهمیده بود چرا گله را رها کرده است، دیگر سگ هم ارزشی نداشت. زندگیش هم ارزشی نداشت که به روستا برنگشته بود. از اینکه می رفت خوشحال بود. لگد محکمی به سگ زد و به راهش مصمم تر ادامه داد. سگ با پارس و صدای زیاد باز جلویش درآمد. روی دوپا ایستاد و دستانش را به سینه سردار گذاشت. راهش را سد کرده بود. سردار کلافه شده بود جلوی پایش چوبی دید . سگ را به طرفی هل داد. چوب را برداشت به دنبال سگ افتاد وفراریش داد. راهش را پی گرفت.
سگ زوزه ای بلند سر داد. سه بار زوزه کشید و بعد شروع به دویدن کرد. با سرعت از کنار سردار گذشت و از او فاصله گرفت. سردار اهمیتی نداد و در افکار خودش غوطه ور بود. سگ سفید بزرگ ، چهل پنجاه متری از سردار جلو زد.
چند ثانیه بیشتر از زوزه سگ نگذشته بود. صدای انفجار مهیبی در چهل پنجاه متری پیش روی سردار ، افکار مشوشش را در هم کوبید. از دور تکه ای از هیکل بی جان سگ بزرگ سفید در زیر نور ماه پیدا بود.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای کامران قیصر سلام. داستانتان را خواندم و چیزی که بیش از همه ذهنم را مشغول کرد توصیفاتتان درباره بهار کردستان بود. دشت‌های پهناور و سرسبز کردستان را به زیبایی به تصویر کشیده بودید. بوی گل‌ها به مشام می‌رسید و نوازش نسیم حس می‌شد. توصیفاتتان رنگ و بو داشتند، خواننده را به وجد می‌آوردند. بعد از تصویرهای دلنشینی که داستان داشت با آن‌ها پا می‌گرفت، راوی خواننده را شوکه کرد وقتی گفت هیچ‌کدام از این زیبایی‌ها به چشم شخصیت داستان نمی‌آید. سردار از وقتی یادش می‌آمد زندگی‌اش میان این دشت‌ها گذشته بود. زندگی پر از ملال و تکرار. چه موقعیت هوشمندانه‌ای را ساختید اما رهایش کردید. این ملال و تکرار قرار است سردار را به بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌اش که ترک روستاست، برساند. البته خواننده تا پایان داستان متوجه این موضوع نیست و فکر می‌کند مسئله اصلی گم شدن سگ سفید است. به جای یک پاراگرافی که درباره گلی شدن کفش شخصیت و کندن گل‌ها از کفشش نوشتید، می‌توانستید ذره ذره از تصمیمی که داشت در ذهن سردار شکل می‌گرفت به خواننده اطلاعات می‌دادید. تا در پایان که با آن اصرار سگ را از خودش می‌راند، تصمیمش برای خواننده باورپذیر باشد.
با گم شدن سگ گره‌ اصلی زده می‌شود. (گر چه با این گره قصد داشتید خواننده را گمراه کنید و در پایان او را متعجب کنید که گره اصلی چیز دیگری بوده که همانا تصمیم سردار برای ترک روستاست.) هراس سردار از آمدن گرگ‌ها و ترس گوسفندان و رگباری که بی‌موقع آمده و گله و چوپانان و سگ‌ها را در موقعیت پر خطری قرار داده، خوب از آب درآمده. رگبار بند می‌آید و سردار و چوپانِ دیگر با کمک دو سگ گله، گوسفندان را جمع و جور می‌کنند و به سمت روستا برمی‌گردند ولی فکر گم شدن سگ سفید، سردار را مجبور به بازگشت می‌کند. تا این‌جای داستان درست، اما مشکل اصلی از جایی شروع می‌شود که سردار سگ را پیدا می‌کند. از غروب تا نیمه شب سرگردانِ دشت‌های پهناور می‌شود به دنبال سگی که برایش مهم است. (گر چه جایی در حد یک جمله به مهم بودن سگ هم شک می‌کند، ولی آن‌همه ساعت گشتن خواننده را به این یقین می‌رساند که سگ سفید برای سردار ارزشمند است.) سگ را پیدا می‌کند. اما سگ از جایش تکان نمی‌خورد و این یعنی صدمه دیده، در حالی که در ادامه بدون هیچ مشکلی از جایش بلند می‌شود و همه تلاشش را می‌کند تا جلوی رفتن سردار را بگیرد.
سردار سگ را که پیدا می‌کند و گره باز می‌شود داستان چرخشی می‌کند و خواننده تازه می‌فهمد که گره اصلی تصمیم سردار به ترک روستا و فرار از آن‌همه و ملال و روزمره‌گی است. این تصمیم مهم که حرف اصلی داستان است و با توجه به اسم داستان مشخص است که نویسنده از اول قرارش این بوده که متن را به این سمت و سو بکشد، خوب پرداخت نشده. این پنهان‌کاری به مذاق خواننده خوش نمی‌آید. نشانه‌های متنی برای این تصمیم کافی نبوده.
برخورد سردار با سگ در پایان داستان، باورپذیر نیست. شما شخصیتی را برای خواننده می‌سازید و ناگهانی او را صد و هشتاد درجه تغییر می‌دهید.
پایان داستان تاثیرگذار است و حس برانگیز اما پایانی نیست که به داستان شما بنشیند. آیا با فدا شدن سگی که تا چند لحظه قبلش سردار او را کتک زده، از تصمیمش که ترک روستاست، برمی‌گردد؟
وقتی زاویه دیدی را برای داستانتان انتخاب می‌کنید باید تا پایان به آن وفادار باشید. زاویه دید داستان شما محدود به ذهن راوی است اما جاهایی هم هوس می‌کند دانای کل باشد و این نقصی است که باید برطرف شود. در بازنویسی دقت بفرمایید و کلماتی را که شکسته (محاوره‌ای) نوشته‌اید تصحیح کنید. منتظر داستان‌های دیگری از شما هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.