اهمیت نثر و زبان در داستان‌های تاریخی




عنوان داستان : سنگریزه ها
نویسنده داستان : مرضیه نفری

این داستان ویرایشی از داستان «سرت را بالا بگیر» می باشد.

سنگریزه ها
مرضیه نفری
اول فکر کردم رضاخان است. بعد با خودم گفتم آخر پیر‌خرفت، رضاخان که خودش نمیآید سروقت تو، بیکار است مگر! لابد یکی از مامورهای نظمیه است. هر چه بود خیلی شبیه رضاخان بود، قدبلندی داشت، سبیلهایی سفید و ابروهایی سیاه و کمانی با همان لباس نظامی که یکبار توی کاغذاخبار دیده بودم. روی جیبش یک مدال بزرگ اندازه کف دست بود که مثل خورشید برق می‌زد. با همان لباسها آمده بود حمام سرچشمه و با غضبناک مرا نگاه می‌کرد. دلم آشوب بود. تاس مسی را برداشتم تا دزدکی بروم توی خزینه‌ای که پر از چرک و چربی بود. نور مدال رضاخان توی چشمهایم زد. سوی چشمهایم کم شده بود. دلاک گفته بود باید برایت زالو بیندازم. جرات نگاه کردن توی صورتش را نداشتم. پاهایم رمق نداشت. بنیه‌ام تحلیل رفته بود. روی سکو نشستم. لنگم را سفت کردم. رضاخان با دست به مرد قزاق کنار سکو اشاره کرد. مرد قزاق، ناغافل دستهای بزرگش را روی گردنم گذاشت و سرم را به چپ چرخاند. صدای شکستن گردنم را شنیدم. ول نکرد. سرم را به راست چرخاند. درد پیچید توی تک تک استخوانهایم. سرم دوران داشت. داد زد:« مگر نگفته بودم توی غذایش سم بریزی؟ حرف من را نشنیده گرفتی!» افتادم زمین. درست جلوی پای رضاخان. رضاخان عصایش را نوک دماغم گذاشت. بوی پهن می‌آمد. نفس‌نفس زدم و از خواب پریدم.
صدا می‌آمد، صدای هیاهو و کوبیدن در. چشمهایم را باز کردم. من زنده بودم. دستم را روی گردنم گذاشتم و سرم را به چپ و راست چرخاندم. انتظار داشتم سرم بیفتد و قل بخورد زیر پای رضاخان، یا همان که شبیه‌اش بود. اما نه! گردنم نشکسته بود. وهم بوده است. خیالات ترسناک، که قلب آدم را قلوه کن میکند. نفس بلندی کشیدم و از جایم کنده شدم. صدا از کوچه بود. جگرم داشت توی دهانم می‌آمد. چه خواب بی‌موقعی بود و چه کابوس هولناکی. این کابوس‌ها ثمره آمد و شد‌های این چند وقت بود. چندباری آمدند و رفتند، پیشنهادهای مختلف دادند. اما من! چرا باید بلایی سر مدرس می‌آوردم! پیرمرد بیچاره چه هیزم تری به من فروخته بود؟ در خانه را باز کردم. میخچه‌ای که توی انگشتم درآمد بود راه رفتن را برایم عذاب کرده بود. صلات ظهر بود. مردم جمع شده بودند دم در. معلوم نبود دوباره چه بلوایی شده؟ کلاه نمدی را روی سرم جابه‌جا کردم و پرسیدم:« ها چه خبر شده؟ چیه هر روز جمع می‌شوید اینجا؟» مرد قدبلندی که سرش را مثل چغندر تراشیده بود جلو آمد. دستش را توی شال کمرش گذاشت و گفت:« امروز مجلس یک لایحه تصویب کرده که به ضرر مردم است» عماد دیوانه، سنگ را پرت کرد سمت مرد قدبلند. مرد سرش را دزدید و داد زد:«هوی تو اینجا چکار می‌کنی! میایم می‌زنمت.». دست کشید رو سبیل چخماقی‌اش. عماد ماتحتش را روی زمین کشید. دستهایش را بالا برد. انگشتش شستش را توی گوش فرو برد، زبانش را بیرون آورد و بقیه انگشتهایش را تکان‌تکان داد. مرد خیز برداشت سمتش. مردم جلویش را گرفتند:« دیوانه است دیگر، ولش کن. کاری به کارش نداشته باش» نفسم توی سینه حبس شد. عماد با ناخن‌هایش کاهگل دیوار را می‌کند و می‌پاشید سمت مرد. فکر عذرا یک لحظه ولم نمی‌کرد. آتیه دختر دیوانه من از این هم بدتر است. عماد پسر است، توی شهر ول بچرخد، عیب نمی‌کند. اما دختر را حتی اگر در دارالمجانین هم بگذارم هزار هزار بلا سرش می‌آورند. خدایا چه بود سرپیری یک بچه دیوانه درتقدیر من نوشتی! مرد قدکوتاه و لاغری که گوشه ایستاده بود روی پا جابه‌جا شد و پرسید:« مدرس کجاست؟ می‌خواهیم ببینیم چرا اجازه داده این تصویب بشود؟» سروصدا بالا گرفت. مردم چندتایی با هم حرف می‌زدند
- نماینده‌ها یادشان میرود که با رای مردم رفتند در مجلس
- نه! آقای مدرس با همه توفیر می‌کند.
- توفیرداشت! حالا که دیگه رفیق گرمابه و گلستان سردار سپه شده
با دست سرکوچه را نشان دادم. عادت کرده بودند که هر روز جمع شوند در این خانه و خلق مرا تنگ کنند
- مجادله دارید بروید مجلس. چرا آمدید اینجا؟ من اینجا چای‌ریزم، سردر نمی‌آورم از این حرفها که ...
هنوز حرفم ختم نشده بود که سایه کوتاهی پیداشد و به دنبالش مدرس وارد کوچه شد. یک دو نفر که نگاهشان به سرکوچه بود داد زدند:« مدرس آمد» همه سرها به سمت سرکوچه چرخید. مدرس آرام آرام به سمت خانه آمد. نعلینش را می‌کشید و خاک بلند می‌کرد. مهلت ندادند به خانه برسد. دوباره همان حرفها را زدند و شکوه کردند که چرا مردم بدبخت باید جور حکومت و گرانی‌ها را بکشند. مدرس همه را گوش داد. مردم ساکت شدند. عمامه نازک و کم پیچش را روی سرجابه‌جا کرد. چند باری بهش گفته بودم شما آیت اللهی، باید عمامه بزرگ بپیچی. اما رای خودش را اجرا میکرد.
- مردم الان وقت ناهاره، یک گله گاو و الاغ هم داریم که گرسنه‌اند. یک آدم هم با اینهاست. شما چه ناهاری به اینها می‌دهید؟
دوباره همهمه بالا گرفت. زل زده بودم به جمعیت. عماد دیوانه نشسته بود روی زمین و خاکها را با مشت روی زانوهایش می‌ریخت و آنها را می‌مالید. مثل وقتهایی که روغن سیاهدانه را با زیتون و زنجفیل قاطی می‌کردم و زیر آفتاب زانوهایم را می‌مالیدم. تمام این مدت، چشمم فقط به عماد بود و حواسم به کابوس شب گذشته. مردی که کلاه پهلوی سرش بود، شبیه قزاق بود. شبیه همان که درخواب دیده بودم. همان که گردنم را شکسته بود. توی دلم بلوا شده بود. گردنم نمی‌چرخید. خشک شده بود.
- اگه همه گاو و الاغند، علف و جو می‌دهیم
خنده روی لبهای نازک مدرس نشست و گفت:« شما درست می‌گویید. صدای آن یک نفر به هیچ جا نمی‌رسد، باید علف و جو بدهید. چون تعداد گاو و الاغ‌ها زیادند، صدای من به جایی نمی‌رسد؛ من همان یک نفر هستم. شما بروید آدم انتخاب کنید.» راه افتاد سمت خانه. مرد قدکوتاه حرفش را قطع کرد. کلاه پهلویش را توی دست گرفت
- تو نماینده مردم بی‌کسی یا طرفدار قوم ظالمین!
مردی که ازش می‌ترسیدم. صدایش را بالا برد.
- همشان سروته بک کرباسند. لعنت به همشان!
صدای عماد از همه بلندتر بود.
- لعنت!
خیلی‌ها با حرف مدرس جوابشان را گرفتند. راه افتادند سمت خانه‌هایشان. اما مرد قدکوتاه و لاغری که کنار ایستاده بود زل زد به من و نگاه‌نگاهم می‌کرد.
- ها جوان برو دیگه! جوابت رو نگرفتی؟ دیگه خر و گاوها را نفرستید مجلس
جلوتر که آمد ماه گرفتگی بزرگی را روی گردنش دیدم. عماد دست در دست یک مرد از کوچه خارج شد.
- با خود شما کار داشتم. بنده نوازی بفرمایین
پایم را توی گیوه جابه‌جا کردم. یک سنگ کوچک توی گیوه‌ام رفته بود و انگشت‌هایم را اذیت می‌کرد. عجالتا میخچه را باید درمیآوردم. این آقا هم ما را گرفته بود. همه با مدرس کار داشتند، این با چای ریز مدرس.
- کارت را بگو، قیلوله هم نکردم. چشمام دارد ذق‌دق می‌کند. دیگر قوه ایستادن ندارم. این پا فلجم کرده. میخچه زده اندازه پشگل گوسفند.
مرد جلوتر آمد. انگار از شنیده شدن صدایش ترس داشت.
- میخچه پایتان را بعدازظهر بیایید دفتر، تیغ می‌زنیم، درمان می‌شود. اما مراجعه من برای آسیدحسن است. این هم شد جواب؟ بلانسبت شما به همه مردم و نماینده‌هاشان فحش داد و رفت منزل، من یک پیشنهاد برای شما دارم. الان وقت استراحت شماست. ما تو دفتر به حضور جنابعالی نیاز داریم .
چشمهایم را با دست مالیدم. بدجوری می‌سوختند. مردی که شبیه قزاق بود از پیچ کوچه بیرون رفت. یک جوری نگاهم می‌کرد انگار ارث پدرش را بالا کشیده بودم. چرا اینجا ایستاده بود؟ چرا آخرین نفر رفت؟ می‌ترسیدم. سن و سال آدم که بالا می‌رود، ترس همنشین شب و روزش می‌شود.
- پیشنهاد ما را شنیدید؟
نفسم را با صدا بیرون دادم. چه باید می‌گفتم؟ هفته پیش هم یک آقایی توی بازار سبزی مرا دید و از همین حرفها زد. گفت تو بیا کاری که من می‌گویم انجام بده، طبیب دخترت با ما. اما بعدش خبری نشد. حرف مفت زده بود. دیوانه مگر دوا درمان داشت! این هم از امروز، خوابی که دیده بودم اوقاتم را تلخ کرده بود. می‌خواستم از اینجا بروم. اما پولی نداشتم که یک خانه بخرم. باید زن و بچه را برمیداشتم می‌آمدم شهر. حکیمه خاتون دل ماندن درآبادی را نداشت. از وقتی که این دختر بزرگ شده بود و راه افتاده بود توی خیابانهای صالح‌آباد، اعصاب سکینه خاتون خراب شده بود. مردم هو می‌کشیدند و عذرا دیوانه صدایش می‌کردند.
- من آخرعمری زیربیرق کی بیایم!. برو دنبال این جوان‌ها. من سواد مواد هم ندارم دفتر بیایم چکار؟
مرد پاکتی را از جیبش درآورد و روبرویم گرفت:« یک کم تامل بفرمائید. اینجا که می‌گویم دفتر سلیمان الدوله است نماینده مردم تهران.» قی چشمم را پاک کردم. ناخودآگاه دستم را روی گردنم کشیدم. گردنم سالم بود. اما مثل یک چوب خشک شده بود. بعضی وقتها خیالات به آدم هشدار می‌دهد. نکند می‌خواهد بلایی سرم بیاید! باید حواسم را جمع کنم. معصیت نباشد! در حق زن و بچه‌ام جفا نباشد! سر همین عذرا کاهلی کردم. حکیمه‌خاتون التماس کرده بود که باید گوسفند قربانی امامزاده را ببریم و تحویل دهیم. دستم تنگ بود. گفتم خودمان واجب‌تریم. چند بار خواب دیده بود که جن و پری آمده‌اند سراغ عذرا. من التفاتی نکردم. عذرا که دو ساله شد، نه حرف زد، نه مثل بقیه حرفهای ما را فهمید. دعا گرفتیم، دکتر بردیم. گفتند تا آخر عمر همین جوری می‌ماند. من که بچه علیل در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید، تاب نیاوردم. ازصالح‌آبادفرار کردم به تهران، اما بدبختی با ما عجین شده . عذرا دختر بالغی شده است. وقت و بی وقت راه می‌افتد توی کوچه پس‌کوچه‌های آبادی. حکیمه خاتون پا ندارد دنبالش راه بیفتد. آن دفعه خواهرم ناغافل دیده بود که جوانکی انبر داغ را از تنور درآورده و به سرین عذرا کوبیده. دخترک دیوانه توی خیابان تنبانش را پایین کشیده است. عرق روی پیشانیم را پاک کردم
- من ازاخبار مطلع نیستم. از نماینده جماعت هم خیر ندیدم. اقبال ندارم. چه چای‌ریز مدرس باشم چه سلیمان‌الدوله!
مرد خندید و گفت:« نفرمایید. چای‌ریز نه! آنجا مستخدم دارند. شما مردقابل و سیاست دانی هستید. می‌خواهند شما آنجا باشید که دفتر را سامان دهید.» خم شدم تا سنگ را از توی گیوه‌ام دربیاورم. گردنم همراهی نمی‌کرد. این جوان چرا سراغ من آمده بود؟اخبار درست به گوشش رسیده بود! عایدات من خرج مرا کفایت نمی‌کرد. چرا من! خب لابد کاری که از من برمی‌آید از کسی برنمی‌آید. همه چیز که سواد نیست. دنیا دیده ام و اینها آدم باتجربه می خواهند.
جوان آداب دانی بود. با قبلی‌ها فرق می‌کرد. پولش هم دستش بود. حرف مفت نمی‌زد. شاید هم خدا داشت کمکم می‌کرد تا دست تنگی‌ام را برطرف کنم. نعودبالله خدا خودش که نمی‌آید دست کند توی جیب عبا و کمک من کند. بنده های خدا وسیله می شوند. مدرس بنده خوب خدا بود. چند بار جان مدرس در معرض تلف بود. مانع شدم. یک بار گفتند سم بریز، نریختم. یک بار گفتند توی خواب انگشتش را جوهری کن بمال پایین کاغذ، نکردم. اما این دفعه دخلی به مدرس نداشت. طالب خودم بودند. توفیر نمی‌کرد اینجا یا آنجا. من فلک زده، حیران کارهای این سید بودم. گفتم آب انبار را بده به من، خرج زن و بچه‌هایم کنم. قبول نکرد. گفت وقف است. چه فرقی می‌کرد؟ وقف یعنی مال ندار، خب من هم ندار بودم دیگر. پیش مدرس ماندن، جز دردسر هیچ چیز نداشت. باید فکر حکیمه خاتون و عذرا باشم. بیارمشان تهران. عذرا را ببرمش مریض خانه. اینجا کسی آدم را نمی‌شناسد که خجل باشم و سرافکنده، شهر پر از دیوانه هست. یکی هم عذرای من.
- جوان! چی می‌خواهی؟
مرد ساعت زنجیرداری را از جیب کتش درآورد. جلوی صورتش گرفت. نگاهش کرد و دوباره درنقره‌ایش را بست و توی جیب گذاشت. زنجیرش آویزان مانده بود.
- هیچی، شما تجربه دارید و خیلی چیزها را با چشمتان دیده‌اید. دفتر که تشریف بیاورید آنجا اعتبار می گیرد.
کنار گوشش را خاراند
- دستمزدتان خیلی بیشتراز این جا می‌شود
نشستم روی زمین، پایم را آوردم نزدیک سرم. گردن وامانده که خم نمی‌شد. گیوه را تکاندم. سنگ کوچکتر از تصورم بود. ولی بدجوری پایم را آزار داد. شاید هم کار سنگریزه نبود! شاید کار میخچه بی‌صاحب بود!
مرد چمباتمه زد
- مردم از گرسنگی و نداری ذله شدند. مدرس اینها را نمی‌بیند. فقط دنبال مجادله است با دول روس، انگلیس.
پاکت را نزدیکتر آورد. باید می‌گرفتم؟ یعنی داشت تعارفی می‌داد! اگر مبلغش پایین بود! نه! مبلغ باید بیارزد. شنیده بودم که سلیمان‌الدوله با مدرس سرناسازگاری دارد. نباید بالفور جواب می‌دادم. باید شرط می‌گذاشتم. خانه سلیمان‌الدوله بزرگ است. سه چهار برابر اینجاست. باید شرط بگذارم که برای زن و بچه من خانه بدهد. به فضل خدا از کرایه نشینی مستخلص بشوم.
- صبر کن. من ببینم اوضاع چطور می‌شود؟ بعدا با هم حرف می‌زنیم.
پاکت را توی دستم فشارداد و رفت. در را هنوز نبسته بودم که سریش پاکت را باز کردم. پنجاه تومان بود. من اینجا یک ماه سگ دو می‌زدم ده تومان می‌گرفتم. پاکت را توی جیب کتم چپاندم. پنجاه تومان هم خیلی نبود. شاید هم خیلی بود! خرج خانه به خانه‌شدن‌مان درمی‌آمد. بعد از ظهر که برای جواب آمد می‌گویم باید صدو پنجاهش کند. سمت حوض رفتم. آستینهایم را بالا زدم و آب را به صورتم پاشیدم. چشمهایم را شستم. قی‌ها را که شستم. چشمهایم صاف شد. خدا را شکر، فکر می‌کردم عیب و ایرادی پیدا کرده باشد. صدوپنجاه، زیاد است. غیظ می‌کند. همان صد بگویم. می‌روم دفتر سلیمان الدوله؛ زندگی‌ام را کفایت می‌کند.
نگاهم را به اتاق دوختم. مدرس نشسته بود پشت میز کوچک چوبی و چیزی می‌نوشت. پیراهن کرباس تنش بود و سرش را تا نزدیک کاغذ چسبانده بود. عجب دلداربود این مدرس. از هیچ چیز نمی‌ترسد حتی از سردار سپه. من خوابش را دیده بودم از صبح داشتم می‌لرزیدم. چطور جرات می‌کرد با این قوم الظالمین دربیفتد!
کاش می‌رفتم پیشش و خوابم را می‌گفتم. دلم غوغا شده بود. شاید این خواب برای مدرس هشدار باشد! یقینا همین بود. مرد شبیه سردار سپه بود. من که کاری به سردار سپه نداشتم. این مدرس بود که موی دماغش می‌شد. در همین فکرها بودم که مدرس سرش را بالا آورد و با چشم اشاره کرد که پیشش بروم. هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که در را کوبیدند.
مرد کت و شلواری پوشیده بود مثل رنگ شتر. سراغ مدرس را ‌گرفت. تعارفش کردم به اتاق کوچک مدرس. توی اتاق گلیم انداخته بود. مرد دم در اتاق چند لحظه ایستاد. کفش های سیاه روغن زده اش را درآورد و زل زد به مدرس. روی تخته پوست بزرگ و سیاه رنگی که مخصوص مهمان بود نشست. شنیدم که گفت از سفارت انگلیس آمده است. وقتی با سینی چای برگشتم، پاکتی را توی دستش دیدم که با احترام و دودستی جلوی مدرس گرفته بود. مدرس دستش را جلو نبرد. فقط نگاه کرد. مرد در پاکت را باز کرد. من خوب نگاه کردم ببینم مظنه بازار چقدر است. یک تکه کاغذ درآورد. کاغذ به چه دردی می‌خورد!
- آقا این را می‌برید بانک، پول می‌گیرید. چک است. چک یعنی پول.
مدرس نفسش را بیرون داد و توی چشمهایم نگاه انداخت. دلم هری ریخت. انگار توی جیب کت من را می‌دید. انگار همه چیز را خبر داشت.
- می‌دانم. این را می‌دانم. ولی من قبول نمی‌کنم. من فقط طلا و سکه قبول می‌کنم.
از شنیدن حرف مدرس خوشحال شدم. دوست داشتم مدرس سکه و طلا بگیرد. خانه و زندگی هردویمان آبادشود. مدرس که پول داشته باشد، وضع من هم خوب می‌شود.
- عیبی ندارد آقا، خبر می‌دهم سکه بیاورند.
مرد این را که گفت مدرس پاکت سیگار را روی زانویش صاف کرد و مشغول نوشتن شد. بعد سرش را بلند کرد و رو به او گفت:« باید سکه طلا باشد، روی شتر بار کنید و روز جمعه ظهر پیش مدرسه سپهسالار بیاورید و اعلام کنید که سفارت انگلیس اینها را به مدرس هدیه می‌دهد.» در کار مدرس مانده بودم. مرد لبش را گزید و از جا بلند شد. پاکت روی تشکچه مدرس مانده بود. مدرس صدایم کرد و پاکت را توی دستم فشار داد
- این را پسش بده، شتر سواری دولا دولا نمی‌شود.
این را به من گفت یا به مرد؟ حتما منظورش من بودم. یعنی طعنه زده بود! طعنه نبود مستقیم گفته بود. پاکت را سمت مرد گرفتم. مرد کلاه پهلویش را توی دست گرفت و گفت:« عجب آدمی ‌است، می‌خواهد حیثیت سفارت انگلیس را نابود کند.» پاکت توی جیبم سنگینی می‌کرد. می‌خواستم گردنم را بچرخانم،جرات نمی‌کردم.باید آجر داغ می‌کردم و رویش میگذاشتم. روغن می‌مالیدم و با چارقد می‌بستمش تا دردش بیفتد. در همین فکرها بودم که گردنم را تکان دادم. باورم نمی‌شد، دردش افتاده بود. توانستم بالا را نگاه کنم. حتی یاکریمی‌که بالای در، خانه کرده بود را دیدم. در خانه را که بستم، یاکریم پرکشید. صدای جیک جیک ضعیفی می‌آمد. کی خانه کرده بود؟ کی تخم گذاشته بود.کی جوجه شده بودند! یاد حرف مدرس افتادم. چکار باید می‌کردم؟دلم را سفت کردم. اسطوخودوس و گل محمدی را با هم دم کردم. پیش مدرس ‌نشستم تا خوابم را برایش تعریف‌‌کنم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مرضیه نفری عزیز، سلام. در پیام تان ذکر کردید که «سنگ‌ریزه‌ها» نسخه‌ی دوبار بازنویسی شده از داستانی است که قبلا به پایگاه فرستادید. من نسخه‌های پیشین را نخواندم و این داستان را بدون آگاهی از آن چه که قبل‌تر بوده، نقد می‌کنم.
«سنگ‌ریزه‌ها» داستانی است که به برهه‌ای از تاریخ می‌پردازد. نوشتن داستان‌های تاریخی کار آسانی نیست و نیاز به تحقیق و مطالعه دارد. اما شمایی که پنج سال است داستان می‌نویسید باید غیر از داستان‌هایی که به جامعه‌ی امروز و روابط انسانی می‌پردازد به موقعیت‌های دیگری هم سرک بکشید. فکر اولیه‌ی این داستان جذابیت لازم برای همراهی خواننده را دارد. با این‌که مسائل سیاسی دوران رضاخان و مجلس و مدرس و ... اتفاقات آن برهه در بسیاری از فیلم ها و سریال‌ها و کتاب‌ها استفاده شده، اما شما هوشمندانه برشی کوتاه را انتخاب کردید که راوی‌اش نوکر یا به قول خود راوی چای‌ریز خانه‌ی مدرس است. همین انتخاب داستان شما را سر و گردنی از داستان‌های دیگر بالاتر کشیده.
داستان شروع خوبی دارد. کابوسی هولناک که به دل خواننده هم هول می‌اندازد و او را با راوی همراه می‌کند که ببیند این چای‌ریز، مدرس را می‌فروشد یا نه.
یکی از عناصری که در داستان‌های تاریخی بسیار حائز اهمیت است، نثر و زبان است. وقتی قرار است متنی به واقعه‌ای در چندین دهه‌ی پیش بپردازد قطعا باید با نثر و زبانی متفاوت با داستان‌های امروز نوشته شود. عیان است که نویسنده برای ساختن این زبان تلاش کرده. استفاده از واژ‌هایی که آن روزها مصطلح بوده در باورپذیری شخصیت‌ها و فضای داستان کمک شایانی کرده. اما باید در نظر داشته باشید که راوی متن مردی روستایی است که مدت زیادی نیست به تهران مهاجرت کرده. مردی که اذعان می‌کند بی سواد است و کارهای خانه‌ی مدرس را انجام می‌دهد. این زبانی که برای او ساختید شایسته کسی است که تهرانی باشد یا خانه‌زادِ بزرگی مثل مدرس. بهتر است در بازنویسی به این قضیه توجه بیش‌تری کنید. البته باز هم تکرار می‌کنم که تلاش‌تان برای ساختن زبان قابل تحسین است.
بازی با سنگ‌ریزه و میخچه و گردن درد به داستان خوش نشسته. هر باری که گردن راوی درد می‌گیرد کابوس اول داستان تداعی می‌شود و همین در حفظ تعلیق داستان کمک می‌کند. بازی با سنگ‌ریزه و میخچه هم سوای موقعیت ظاهری‌اش در متن می‌تواند در معنایی دیگر تفسیر شود که اتفاقا در پیش‌برد روایت بی تاثیر نیست. با ورود عماد به داستان شرایطی را فراهم می‌کنید که راوی از دخترش بگوید. از مشکلات مالی که گریبانش را گرفته. از دلیل به شهر آمدنش. مهم‌ترین خصیصه‌ی آدم هایی که نوکر خانه‌ی بزرگان می‌شوند، وفاداری به ارباب یا سرورشان است. آدمی مثل مدرس قطعا این خصوصیت را در راوی دیده که او را به حریم خانه‌اش راه داده. پیش کشیدن مشکلات زندگی راوی شک به دل خواننده می‌اندازد که او می‌خواهد به مدرس خیانت کند. همین تردید داستان را جذاب‌تر می‌کند. همین لغزش‌هاست که آدم‌ها را خاکستری و باورپذیر می‌کند.
«سنگ‌ریزه‌ها» نشان می‌دهد که نویسنده در طراحی داستان و پیرنگ و بعدترش پرداخت، با دقت عمل کرده و نوشتن برایش امری جدی است. امیدوارم در بازنویسی به زبانی که متناسب با موقعیت راوی باشد برسید. هر چه به نثر و زبان دوران رضاخانی نزدیک شوید به باورپذیری متن و فضاسازی در ذهن شخصیت کمک می‌کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.