نوادا اسمیت‌نویسی!




عنوان داستان : به وقتِ اتفاق
نویسنده داستان : مهدی کاشانی زاده

بطری داروی معده‌ام رو که به گردنم آویزون بود دادم بالا. نیمروی برشته شده با کمی سیب‌زمینی که روش پوره گوشت ریخته باشن. وااای... خانم اولسون خوب بلده چطور غذاهاشو خوشمزه و کم روغن درست کنه. کجا بودم؟ آره... یه یه ساعتی بود معده‌ام درد گرفته بود. نمی دونم این درد مسخره از کِی و اصلا چرا اومد ولی می دونم نصف عمرم همین جوری و تو مسیر توالت و مبل مخصوصم هدر رفت. چند باری هم دکتر رفتما...ولی فقط کیسه هاشون پر پول شد و هیچ فرقی نکردم. خوب شد شناسنامه‌ام رو لا لباس‌های گنجه قایم کرده بود و کلیدش رو... حالا مهم نیست کجا. یکی دو سه سال یا چهار پنج سال اختلاف سن خیلی فرقی نداره. مهم این بود که من جلو روش در اومده بودم. این جوری... سینه امو داده بودم جلو. عین یه دوئل باز حرفه‌ای که البته اسلحه‌اش واکرشه. پِهههه... دستامو به واکر چسبونده بودم و هر از گاهی می‌ذاشتم یه نفسی بکشه. آخه اتاق دم کرده بود. یعنی پنجره‌ام کمی گیر داره، روغن‌کاری می‌خواد منم نمی‌دونم اونو کجا گذاشتم. بعدا از خانم اولسون می‌گیرم. داشتم می‌گفتم. تو چشاش نگاه کردم و داد زدم: بزن لعنتی. بزن. حاضرم تو هشتاد سالگی بمیرم اما‌ ... فکر کردم ازم می‌ترسه چون قیافه ام خیلی جدی بود. اما اون نامرد زد و من فهمیدم الکی دارم داد و هوار می‌کنم.
وقتی ظرف‌ها رو جمع کردم که صحبش خانم اولسون بشوره، بندِ ربدوشامبرم رو محکم کردم و با یه بالشتک از اتاق خواب زدم بیرون. دکتر جیمز رو می‌شناسین؟ همون بهتر... چون فقط از دکتر بودن قیافه گرفتن و عینک زدن بلده. اون روز که راننده تاکسی با کلی منت و غرولند منو سه چهار تا پله تا اتاقش کول کرد؛ بعد یه ساعت الافی گفت باید ساعت خوابم رو تنظیم کنم و برای همین یک جمله ۸۴ دلار ازم گرفت. باورت میشه؟ در حالیکه با این پول می‌تونستم کلی لباس برای جِسی بگیرم. من که هر چی گفته بود مثل یه آدامس از تو گوشم تف کردم انداختم بیرون. مگه می‌شه زود بخوابم؟ خصوصا اون شب بیدار بودن برام خیلی مهم بود. من از همون صبحونه لحظه شماری می کردم که وقتش برسه بعد حالا بگیرم بخوابم؟ آره اون نامرد بد ضربه ای زد. نبودی ببینی قلبم واقعا یه لحظه وایساد. دهنم اونقدر خشک شده بود که نمی‌تونستم زبونم رو توش حرکت بدم. بعد یهو دچار شوک شدم و یه حرکت آکروباتیک زدم. پاهام اومد بالا و دمپایی اَبریم صاف پرت شد طرف جِسی. دیگه واقعا تموم کردم. مردم. آه... مردم. نمی‌خواستم واقعا این کارو بکنم. باور کن همه چی غیر ارادی بود. آخه ما سه امتیاز عقب بودیم و ضربه آخر اون بازیکن سیاهه...چیه اسمش؟ اون بدجوری کرکره مغزمو کشید پایین. وقتی فهمیدم چه غلطی کردم دُوویدم طرفش. همدم روزهای تنهاییم خِرخِر می‌کرد. نمی‌دونستم چیکار کنم که درد نکشه. آخه این دفه اولی نبود که درد کشیدنشو می‌دیدم. ناله‌هاش هنو تو گوشمه. کاری ازم بر نمی اومد مثل همیشه. دستی به سر و صورت رنگ پریده اش کشیدم. انگار هر بار که قلبم تالاپ تولوپ می‌کرد یه گوله‌ اشک از چشاش پایین می‌اومد. یا شایدم برعکس...
نمی‌دونم گفتم دکترا همشون احمقن یا نه. ولی هزار بارم باشه بازم می‌گم. احمقن. مخصوصا اونایی که فکر می‌کنن بقیه احمقن. البته معلومه که تو این طوری نیستی. رفتم جِسی رو بردم پیش این دکتره، بر عکس تو که هی چشات میره و میاد؛ بهم زل زد و گفت: جِسیِ تو اینه؟ تلویزیونت؟ مردک بی احساس. آخه تو دکتری؟ تو درد کشیدن حالیت میشه؟ پوووف... ولش کن. فراموشش کن. چون اصا درد من این نبود و نیست. دردم از جایی شروع شد که خواستم جسی رو بغل کنم که یکهو یه چیزی دیدم. اولش درست نفهمیدم چی‌ شد تا وقتی که چشمامو به صورتش چسبوندم. می دونی؛ یکم چیزای ریز رو تار می‌بینم. زیاد فرصت نکردم چون دوباره جسی به خر خر افتاد و دیگه کلا تصویرش سیاه شد. ولی قسم می خورم تو همون مدت کم فهمیدم چه بلایی قراره سرم بیاد. یعنی سر هممون. قشنگ حسش کردم دکتر. انگار رفته بودم سینما. صدای پِرپِرپِرپِر کردن پره‌های هلیکوپتر بعدِ فرود، پوتینایی که محکم رو زمین کوبیده‌ می‌شدن. بوی خاک و خون، بوی آتیشی که عین این دخترای خیابونی با ناز و کرشمه به هر کی نزدیک می‌شدن تا بغلش کنن. قرار بود جنگ دربگیره دکتر. می‌فهمی؟ اون لحظه قیافه منم عین تو شده بود. خوابت میاد دکتر؟ آخه هی گردنت... پدرم تو هنگ نیروی دریایی بود که صاف وسط عشق و عاشقی و نامه نگاری هایِ مخفیونه‌اش با یه دخترِ مو فِرفِری که چند ماه قبل تو سینما باهاش آشنا شده بود؛ یه بمب وِل کردن و دَق؛ جنگ شد. مجبور شد بره جبهه دیگه. منم سرنوشتم مثل اون بود. منتهی فکر می‌کردم اگر قرار باشه جنگ سومی در کار باشه، نصیب پسرم می‌شه. نمی‌دونستم روزگار می‌دونه اجاقم کوره و از بین این همه آدم دوباره منو نشون می‌کنه. خلاصه‌اش کنم. دیگه حسابی ریختم بهم. من که عمرمو کردم. با این درد لعنتی که هی می‌گیره وِل می‌کنه؛ تا اینجاشم با رشوه و زیرمیزی زنده‌ام. من نگران جسی بودم. نگران خانم اولسون. البته فقط خودش و دخترش. نمی‌دونی چقدر بانمکه. از شوهرش خیلی خوشم نمیاد. نگران این پسره پیتر هم بودم که هر روز موقع صحبونه میاد و برام روزنامه‌هایی که آورده رو می‌خونه. من فقط یه بار ازش خواستم ولی الان یه سالی هست که هر روز میاد. دیگه... نگران آقای رابرت همینگتون، جو و اون برادرش...اسمش یادم نیست. خب چون من خیلی از خونه بیرون نمی‌رم آدمای زیادیَم نمی‌شناسم. هم حوصله‌اش رو ندارم هم پاهام بعد از چند دقیقه راه رفتن ورم می‌کنه. تازه خوبه چاق نیستم وگرنه با جرثقیل باید این ور و اونور می‌شدم. نه. راستش رو بخوای... نگران همه شده بودم حتی اونایی که ازشون متنفرم. اگه جنگ بشه رو کی‌ میشه حساب کرد؟ رو این جوونای کم طاقت که همه چیزو به شوخی می گیرن؟ دقیقا همون لحظه بود که یه صدایی تو گوشم گفت تنها کسی که می‌تونه شهرو نجات بده تویی. پرسیدم من؟ گفت آره تو... دوباره پرسیدم منظورت از من، منه؟ برنارد سیمئونه؟ گفت آره دیگه. فهمیدم داره عصبانی میشه دیگه پِی حرف رو نگرفتم و قبول کردم. آخه من اون موقعشم سرباز خوبی بودم.
به سرم زد اول در تک تک خونه ها رو بزنم و ببینم کی خبر داره کی نداره. مطمئن بودم خیلی ها تو اون ساعت می‌خوابن چه برسه به این که تلوزیونشون روشن باشه.
در رو آروم بستم و از لا شاخه‌ها و علف‌های بین دو تا باغچه، خودمو کشوندم سمت خونه خانم اولسون. تو اون تاریکی عین خفاش شب شده بودم. یه لحظه به خودم گفتم؛ اتفاق به این مهمی که معلوم نیست کِی میفته که دیگه این حرفا رو نداره. پس چرا این جوری راه میری؟ همین شد که وقتی به زنگ در رسیدم، اونقدر انگشتمو فشار دادم تا لری شوهر خانم اولسون با یه مسواک تو دهنش اومد جلوم. زنش هم پشت بندش اومد. مغزم قفل کرد. از چشای خواب آلوش معلوم بود که اصا خبر رو نشنیده. موندم چجوری ماجرا رو تعریف کنم. به سرم زد مثل فیلما بگم دو تا خبر دارم؛ یه خبر خوب،‌ یه خبر بد. گفتم اما بعد از این که لری مسواکش رو درآورد و با دهن پر حرفای نامفهومی زد؛ خانم اولسون سر تا پام رو برانداز کرد و گفت: برنارد؟ واکرت کو؟
ناچار شدم زورکی بخندم و بگم آره...خبر خوبم همینه. دیگه بدون واکرم می‌تونم راه برم. ولی یه چیز دیگه ام هست. قراره جنگ در بگیره.
اولش حرفامو باور نکردن. البته آخرشم باور نکردن. لری که هی صداشو بالا و پایین می‌برد. داشت این حرکتش حالمو بهم می‌زد. خانم اولسون‌ هم دستاشو به کمرش زده بود و حرفای عجیبی می‌زد. مثلا وقتی بهش گفتم این خبر رو از جسی شنیدم پرسید: جسی؟ مگه هنوزم خوابشو می‌بینی؟
خواستم بگم نه...الان ده ساله که دیگه خوابشو نمی‌بینم. اما پشیمون شدم و باهاشون خدافظی کردم. وقتی اون حرفمو باور نمی‌کرد چجوری به بقیه می‌گفتم؟ به میکائیل استکانوفسکیِ بانکدار که هنوز زبون ما رو خوب نمی‌تونست حرف بزنه و دو تا حیاط اونور تر خونه داشت. به عمو تامی که همه بچه‌ها به این اسم صداش می‌زدن. به بقیه همسایه ها... یادم اومد لباسم ناجوره و نمي‌تونم در خونه اونا رو بزنم. این بود که برگشتم تا لباسمو عوض کنم. وگرنه با وجود اینکه کارم سخت بود حتی یه درصدم از تصمیمم برنگشته بودم. از تو کیف کمریم که همیشه چند تا قرص یه طرفش می‌ریزم و یه کمی پول اون طرفش، کلید رو در آوردم و برگشتم تو. دیگه از این جا به بعدش نفهمیدم چی شد... صدای زنگ شنیدم و به خودم که اومدم دیدم رو مبل افتادم. قبلا همین طوری شده بودم. این که یه کاری دارم انجام می‌دم و یهو چشام سنگین مي‌شه. نمی‌دونم عوارض پیریه یا این قرصایی که به زور تو حلقم می‌کنن. خب وقتی پولشو دادم مجبورم بخورم نمی‌تونم که بریزمشون تو چاه. خودمو که به در رسوندم دیدم لری با همون چهره طلبکار همیشگیش پشت دره با اون...همکار شما. جوون خوبی بود اگه بهم کلک نمی‌زد و به بهونه صبحونه منو تا این جا نمی‌کشوند. هنوزم که به این حماقتم فکر می‌کنم خنده ام می‌گیره. البته خیلی فرقی نکرد. من که چاییم رو خوردمو و شما هم...دکتر؟ واقعا بیهوش شدی یا... دوباره مي‌خوای چشاتو وا ‌کنی؟ منو می‌بینی؟...نگران نباش. داروها زود اثرش تموم میشه. تو که بهتر می‌دونی شهر چقدر بهم احتیاج داره. شاید بعدا برای نجات جون بقیه خودمو به کشور‌ای دیگه هم صادر کنم. اما نه... هنوز زوده. مطمئنم یه روز به خاطر این کار ازم ممنون می‌شی. دَرِ خروج از این وَرِه نه؟ زحمت نکش خودم پیدا کردم. خدافظ...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب، آقای مهدی کاشانی‌زاده
اوائل دهۀ هزار و سیصد و شصت بود که «نوادا اسمیت» به کارگردانی «هنری هاتاوی» روی پرده سینما دیدم، داستان یک نوجوان دو رگۀ سرخ پوست-سفیدپوست که تبدیل به یک قاتل سنگدل می‌شود و به دنبال قاتلان پدر و مادرش می‌گردد...، خیلی از فیلم خوشم آمد و دو بار دیگر هم به تماشای فیلم رفتم!
بعد هم نشستم و داستانی پر از حادثه و انتقام و...در سرزمین غرب وحشی نوشتم و تحویل سردبیر محترم یکی از نشریات دادم، ایشان هم با خواندن سطر اول، رو به من کردند و پرسیدند که چرا از اسامی خارجی استفاده کرده‌ام و اصلاً چرا فضای سرزمینی درون داستان من، ایرانی نیست؟
خوب، من هم جواب قابل قبولی نداشتم، پس سکوت اختیار کردم تا اندکی یاد بگیرم و به اولین درس داستان‌نویسی‌ام به دقت گوش دادم که مبتنی بر ضرورت استفاده از اسامی و جغرافیای سرزمین خودم بود، مگر آن که واقعاً ضرورت مکانی-روایی داستان ایجاب بکند تا به سمت خارجی‌نویسی بروم.
دوست من، شما در این داستان می‌توانستید که به راحتی از محیطی ایرانی بهره ببرید و اسامی را هم منطبق بر جغرافیای زیست‌محیطی خودتان انتخاب کنید. البته این حرف بنده، به مفهوم خارجی‌نویسی‌ستیزی و...نیست، بلکه اصرار در پرداختن به سوژه‌ها و نیازهای روایی هنوز مغفول مانده در داستان‌نویسی ایرانی است.
ببینید، هیچ‌وقت کسی با طلایی کردن موهای سر و OK گفتن و آدامس جویدن و ششلول بستن و...خارجی نمی‌شود ( اشتباهی که متأسفانه هنوز هم در سریال‌ها و فیلم‌ها مشاهده می‌شود)، پس تبعاً این اتفاق هم در داستان‌نویسی به راحتی رُخ نمی‌دهد و اهتمام در این امر مستلزم تدقیق و کسب مهارت‌های لازم است، تازه بعد از آن هم همیشه نویسنده در مواجهه با این سئوال قرار دارد که آیا واقعاً این انتخاب سوژه لازم بوده است؟
ببینید ما در داستان‌نویسی، پیرو قوائدی هستیم که توسط حرفه‌ای‌های این کار تألیف و تنظیم شده و تا وقتی که قادر به متفاوت‌نویسی صحیح نشده‌ایم، ملزم به اجرای این دستورات هستیم و البته به مرور متوجه می‌شوید که بسیاری از این قوائد، همیشه موجب رهایی نویسنده از دشواری‌های متن می‌شوند.
شما در داستان «به وقتِ اتفاق» کمترین توجه‌ای به رعایت «زبان معیار» نکردید، زبانی که منطبق با گفتار و نوشتار رسمی و رایج در رسانه‌ها، سخنرانی‌های رسمی، کتب درسی و...است. زبان شما مبتلا به «محاوره»‌نویسی و تبعاً به شدت کسالت‌مند بود. دوست عزیز، زبان عامیانه صِرفاً مختص گفتگونویسی‌ و مونولوگ (همان تک‌گویی شخصیت با خودش) است، تازه همۀ این موارد هم منطبق می‌شود با نوع «شخصیت‌پردازی» در داستان.
نه شما، نه بنده و نه هیچ نویسندۀ دیگری نمی‌تواند، که به راحتی زبان معیار را در داستان‌نویسی نادیده بگیرد، البته اگر که نیت‌مان برقراری ارتباط با مخاطب حرفه‌‌ای باشد. لطفاً به موارد موفق استثنایی اشاره نکنید، نویسندگان چنین داستان‌هایی سال‌ها تلاش کرده‌اند و پس از احاطۀ کامل به ساختارهای رایج داستانی، دست به ساختاری‌گریزی‌هایِ هدفمند زده‌اند.
یکی از جذابیت‌های نویسندگی پرداختن به پیچیدگی‌های روایی و شخصیتی است که در خیلی از موارد دوستان نویسنده در این مسیر در ورطۀ گنگ‌نویسی گرفتار می‌شوند. صادقانه عرض کنم که داستان شما آن قدر نامفهوم شده است که نتوانستم چندان با نیتِ روایت ارتباط برقرار کنم؛ سپیدخوانی و گمانه‌زنی‌های بنده را هم نمی‌توان به معنی شفاف‌ بودن روایت نوشته شده دانست. البته سعی شما در پرداختن به شخصیتی پیچیده و قابل تأمل بود که متأسفانه در لابه‌لای حجم غیرضروری اطلاعات محو شد.
آقای کاشانی‌زاده عزیز، من داستانک «چهار شریک» شما را بیشتر دوست داشتم، حتی با وجود این که بازهم حال‌ و هوای «غرب وحشی» را داشت. به نظرم این یک اثر تمرینی خوب بود که می‌تواند تجربۀ مناسبی برای داستان‌های بعدی شما باشد، علاقۀ شما در پرداختن به پیچیدگی‌های شخیصتی قابل تحسین و البته نیازمند سعی و تمرین بیشتری است. بی‌صبرانه منتظر داستان جدید شما هستم، با احترام بسیار.

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.