شکل‌گیری شخصیت‌های داستانی




عنوان داستان : تمام نشده
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

به اطرافم چشم دوختم ، مردی که پالتوی ارتشی رنگی بتن داشت با کمک چوب دستی بلندش بزحمت بطرف ایستگاه میامد . تا زانو در برف بود گفتم این دیونه دیگه کیه تو این برف راه افتاده ، یعنی نفهمیده خط بسته است ، مشغول پارو کردن برف شدم و زیر لب گفتم نمی شد سقف این ایستگاهم شیروانی می شد ، نه نمی شد اگر شانس منه که هرایستگاهی منو میفرستادن همین بود . دست از کار کشیدم برف زیادی بود به نفس نفس افتادم به مردی که نزدیکتر شده بود نگاه کردم و اورا شناختم و گفتم ای بابا اینکه ابوذره با اون کلاهش ، کف دستهایم را بهم مالیدم و مشغول کار شدم . چیزی به تمام شدن برفهای روی بام نمانده بود . نفس تازه کردم به ابوذر چشم دوختم بخار از دهانش فوارن می کرد ، متوجه من شد خواست چوبدستیش را بالا آورده تکان دهد که از پشت روی برفها افتاد . خنده ام گرفت و گفتم دست و پاچلفتی . از جا بر خاست دست تکان داد فریاد زدم دیونه شدی تو این برف ؟ راه افتاد ، بسرعت برف باقی مانده روی بام را پائین ریختم و از بام پائین آمدم . برف روی شانه هایم را تکاندم ابوذر از پشت ایستگاه بیرون آمد و باصدای بلند سلام کرد سرتکان دادم و گفتم چرا آمدی ؛ خط ها بسته است هالو . خندید به یکقدمی من رسید و گفت
: دلتنگت بودم رفیق با هم دست دادیم و ربوسی کردیم و گفتم سرده بریم داخل . گفت
:تلفنام قطع شده خواستم تلفن بزنم نشد خودم را با بدبختی رسوندم ده .
گفتم بیا بریم داخل ، خودش را از برف تکاند و چند بار کف پوتینش رابه لبه ایوان کوفت و هردو وارد اتاقم شدیم در را بستم ابوذر مستقیم بطرف بخاری رفت و گفت
دمت گرم چایی میچسبه ، پالتویش را از تن خارج کرد روی صندلی انداخت و دستکش هایش را از دست بیرون آورد رویدصندلی پرتاب کرد دستش را روی بخاری گرفت و گفت
: خیلی سرده خوب جات گرمه ها . لیوان را بدستش دادم و گفتم واسه خودت بریز ، لبه آستینش را جلو کشید و قوری را از روی کتری برداشت لیوانش را پرکرد قوری را روی کتری گذاشت و گفت
: باید می دبدمت علی ، یکی را دیدم اگر بگویم باورت نمیشه . خودم رابه پشت پنجره رساندم ظرف کشمش را برداشته و نزدیکش شدم . لبه تخت نشست ، پرسیدم چه کسی ؟ لیوان را بین دستهایش گرفت و گفت
: بگم باور نمی کنی ، همون که منو لنگ کرد تورو ناقص که نمی تونی زن بگیری . کنارش نشستم ظرف کشمش را بدستش دادم و پرسیدم
معلومه چی می گی از خسروانی حرف میزنی ؟!
سرتکان داد و گفت
: بله خودش بود بجون بچه ام خود نامردش بود همون چشا ، همون نگاه ، همون ابروها ، همون جای زخم روی گونه . قدو بالا فقط جلوی موهاش ریخته بود و سفید شده بود پیرتر شده اما نه به اندازه من نه به اندازه تو سرحال بود .
گفتم مطمئنی ؟ اما منو تو باهم جنازه سوختشو کف زیرزمین کلانتری پیدا کردیم تو خودت گفتی خودشه . سرتکان داد چایبش را خورد و لیوان را بدستم داد و گفت
: بله میدونم من از روی ساعت و انگشترش گفتم ، سوخته بود جز یک دست و یک پاش دیگه . پرسیدم
پس اون جنازه کی بود که سوخته بود ؟ شانه بالا انداخت
نمی دونم شاید یک بدبختی ، مردم که حمله کردن به کلانتری طرف را کشته شایدم مرده بوده مثل فیلما انگشتر شو دستش کرده و ساعتش و لباساشو به اون پوشونده آتیشش زده و بالباس اون، زمانی که مردم وارد کلانتری شدن یک جوری دررفته دیگه من چه میدونم . لبوان را از دستم گرفت و گفت
: به امام حسین خودش بود تو سالن پرورش گل مهران داشت باگلها ور میرفتم .
پرسیدم سالن مهران ما ، تو اونجا چیکار می کردی ؟
از جا بلند شد دوباره لیوان را پراز چای کرد کنارم نشست و لیوان را بدستم داد و گفت
: تلفن زد گفت که براش سم بگیرم گفت تو شهرضا نیست از اصفهان براش خریدم بردم بهش بدم وارد سالن شدم چشمم به یارو افتاد . مهران از ته سالن وارد شد بطرفم آمد بسته سم را بدستش دادم و پرسیدم یارو کیه مهران بهم گفت شریکمه تازه شریک شدیم گفت که آبادان باهم آشنا شدن شب عید که رفته بود عید گردی . پرسیدم اسمش چیه گفت که مهندس ترابی خیلی هم به گلخونه و این چیزا وارده .خودم را پشت پنجره رساندم با کف دست بخار های روی شیشه را پس زدم به بیرون چشم دوختم و گفتم برف بند آمد . خدا کنه قطارا راه بیفتن قطار که نمیاد بره انگار زندگی تواین منطقه تعطیله. گفت
: چی میگی بریم سراغش؟ بطرفش برگشتم و گفتم هنوز شک دارم تا نبینمش باورم نمیشه مرد .
خودم را پشت میز رساندم و نشستم و گفتم باید بریم شهرضا . باید ببینمش انوقت ی تصمیمی می گیریم . تو رو ندید ؟ از جا برخاست روبروی من قرار گرفت و گفت
چرا اما نشناخت . انموقع ها یادته که من نی قلیون بودم تازه ریشم در آمده بود باهاش حرفی نشدم و به مهرانم حرفی نزد م نیم ساعتی اونجا بودم بی خیال بکارش ادامه میداد دلم میخواست خرخرشو بجوم ، بعدم برگشتم اصفهان نتو نستم تلفنی تماس بگیرم . مرخصی گرفتم از صاحب کارم با خواهش و تمنا چندتا لودر تو تعمیر گاه بود که باید کاراشو می کردم .
خودمو رسوندم ده گفتن شیفتی و دوروزه اینجایی . من تا پس فردا مرخصی دارم . چیکار میکنی میایی یا خودم برم سراغش.
گفتم باید همکارم بیاد هرلحظه ممکنه قطار برسه نمیشه ایستگاه را ول کرد .
گفت : صبح پیداش میشه؟ گفتم اگرراها باز بشه میاد بهتره فکر شام باشم رادیو اونجااست میرم از انبار توشه چندتا سیب زمینی و تن ماهی و نون بیارم تخم مرغم داریم گفت : برو منم روی تخت یک چرتی میزنم . از اتاق خارج شدم خودم را به وسط ریل رساندم به چپ و راستم چشم دوختم انگار دنیا به آخررسیده بود .بعد به آسمان نگاه کردم هنوز پوشیده از ابر بود برگشتم به ایوان وارد انبار شدم خودم را به صندوق چوبیی که نان و مواد غذایی را داخل آن نگهداری میکردم رساندم روی صندوق نشستم به حرفای ابوذر فکر کردم و زیر لب گفتم اگر خودش باشه مغزش را داغون می کنم . سرم را به عقب تکیه دادم .
روز تولدم بود ابوذر به دیدنم آمد. پشت دخل نشسته بودم . لبخند برلب خودش را به من رساند و آهسته گفت
: پایه ای امشب؟ شابلون درست کردیم با بچه ها میریم دیوار نویسی . گفتم امشب شب تولدمه همه خونه ماجمع اند تو هم بیا بعدم از فرداشب رو منم حساب کن . گفت
: تولد تواین موقعیت مرد حسابی پریشب دوتا از بچه محل های بالا را مامورا زدند تو میخوای برات تولدت مبارک بزنن و برقصی واقعا که من رفتم داداش . از حمام بیرون زد پدرم بعد از رفتن او آمد و گفت
: زودتر برو خونه ببین برای امشب کم و کسری نباشه عمه و پسراشم میان . لباس تو هم از خشکشویی بگیر گفتم شام فسنجون درست کنند که عاشقشی . پرسیدم هدیه چی برام خریدی پدر ؟ گفت
هدیه یک موتور کراس البته شرطش اینه که تو خیابون سوار نشی فقط تو پیست . گفتم ممنون . یاد حرفای ابوذر افتادم و گفتم بابا میشه تولد من ساز و آواز نباشه یعنی بی سروصدا باشه . برای لحظاتی به من خیره شد . ی مشتری نزدیک ما شد یک اسکناس روی پیشخوان گذاشت و پدرم بقیه پول اورا داد .به لنگی که روی میزبود اشاره کرد و گفت
: فعلا اون نمره را تمیز کن که مشتری نشسته . راه افتادم پرسید
: چرا پسرم ؟ بدونه اینکه برگردم گفتم مردم این روزا دلشون خونه تو محله بالا عزا است .
تولدم بی سروصدا برگذار شد نه من ،هیچکس دل و دماغ نداشت . فقط حرف تظاهرت و درگیری و کشتار مردم بود .
ساعت یازده مهونا رفتند و مشغول کمک به مادرم بودم که صدای زنگ در بلند شد خودم را به در حیاط رساندم ابوذر بود .سلام کرد و گفت
: میایی امشب دست تنهام علی جان ؟ ناچارشدم آمدم. گفتم بله در را بستم و همراه ابوذر راه افتادم .
من کشیک می کشیدم و ابوذر بااستفاده از تاریکی روی دیوار ها شعار می نوشت یا شابلون شعار استقلال آزادی را نقش می زد . چند کوچه پس کوچه این کا را انجام دادیم رنگ اسپره اش تمام شد . گفت
: دیگه بریم فرداشب میریم محله های دیگه . وارد خیابان شدیم ماشین گشت شهربانی رسید و ماموری که جلو نشسته بود از ماشین پیاده شد و گفت
: صبر کنین ببینم کجا اینوقت شب .؟ هردو بهم نگاه کردیم و با اشاره من پابفرار گذاشتیم هرکدام به یک کوچه زدیم . من باسرعت می دویدم همان مامور در تعقیبم بود از چند کوچه گذشتم بداخل یک بن بست پیجیدم دیگه را فراری نبود. ماموری که بدنبالم بود نفس نفس زنان رسید سر کوچه و گفت
: پدر سگ فرار می کنی هان . نفس تازه کرد و بطرفم آمد .
گفتم پدرسگم خودتی . با عصبانیت بطرفم حمله ور شد به من نرسید بود که یک گلدان سقوط کرد درست به سرش برخورد او نقش زمین شد به بالا نگاه کردم یک مرد میانسال ایستاده بود که سیگار دود می کرد. اشاره کرد فرار کنم به مامور شهربانی که ولو شده بود نگاه کردم تکانی خورد بیحرکت شد پا به فرار گذاشتم خودم رابه خانه رساندم . پدرم جلوی در ایستاده بود با دیدن حال و روز م پرسید

کجارفتی پسر یکمرتبه غیبت زد این چه حالی چرا رنگت پریده .جوابی ندادم از کنار دستش خودم را به راهرو رساندم پدرم در را بست . به دیوار تکیه دادم خودش رابه
من رساند . پرسید
: چیکار کردی کجا بودی علی ، کی زنگ زد ؟ گفتم
ابوذر ، رفته بودیم شعار نویسی مامورا . گفت
: بسه زود برو بالا مادرت بفهمه پس میفته حرفی بهش نزن برو بالا زود باش .بعد از گفتن این حرف بطرف در رفت در را آرام باز کرد و به بیرون سرک کشید .صدای شلیک گلوله بلند شد پدرم در را بست و چفت پشت در را انداخت و به من چشم دوخت و گفت
هنوزم که وایستادی .بروبالا دیگه .

تازه صبحانه خورده بودم که صدای زنگ در بلند شد مادرم در راباز کرد از بالا راه پله نگاه کردم مامور شهربانی بود . پرسید پسرت کجااست ؟ مادرم پرسید
: پسرم ، چیکارش دارین ؟ مامور شهربانی مادرم را هل داد بداخل و وارد خانه شد چشمش به من افتاد گفت بیا پائین آدم کش ببینم وارفتم پرسیدم آدمکش؟
مات و مبهوت بودم که مامور شهربانی خودش را به من رساند و مثل گوسفند خرکش کرد و از پله ها پائین کشید مادرم به مامور شهربانی حمله کرد و فریاد زد جه غلطی میکنی پسرم را چکار داری ؟ مامور دیگری وارد راهرو شد و از پشت چنگ انداخت شانه مادرم به عقب کشید و مشت محکمی به صورتش زد . فریاد زدم عوضی دستم را از دست ماموری که از بالای پله ها مرا پایین کشده بود خلاص کردم به مامور حمله کننده به مادرم حمله ور شدم . او یقه ام را گرفت و به کمک همکارش مرا از خانه در میان داد و هوار مادرم بیرون کشیدند سوار جیپ کردند به شهربانی رساندند . وارد حیاط شهربانی شدیم ابوذر را دیدم خونین و مالین کنار دیوار یک لنگ پا بهمراه ۳ نوجوان دیگر ایستاده . ماموری که مرا گرفته بود مرا بطرف آنها پرتاب کرد و گفت
: همونجاباش تا بیام سراغت . سپس به همکارش گفت
بسپار کسی بیرون نره . هرپدر مادریم آمد دنبال این ارازل بزنین پدرشودربیارین بعد با سرعت رفت وارد ساختمان شهربانی شد . به ابوذر نگاه کردم و آهسته پرسیدم
کی گرفتنت؟ با صدای لرزانی گفت
: دیشب . یکی لومون داده . پرسیدم کی؟ گفت
پسر ناصر خیاط همون که تو مدرسه مبصرمون بود . منو تو رو دیده بوده. تو گروهبانه را دیشب زدی ؟
گفتم نه من مگه زورم میرسید حالا چی شده ؟ گفت
: دیشب مرده توی یک کوچه بن بست . تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن ماجرای گلدان و شب گذشه در نظرم تکرار شد. در شهربانی باز شد و ماشین سرهنگ وارد حیاط شد از ماشین که پیاده شد ماموری که مرا همراه همکارش به شهربانی آورده بود جلو دوید ادای احترام کرد چیزی به او گفت و بعد من و ابوذر را نشان داد او هم چیزی آهسته به او گفت . بعد وارد ساختمان شد . چند لحظه بعد دوسرباز آمدند دست منو ابوذر را گرفتند و با خود به زیرزمین انجا کشیدند و در را بستند . ابوذر پرسید تو هیچ خبری نداری ؟ گفتم من نزدم میخواست منو بگیره یک مرد از طبقه بالا با گلدان زد توی سرش داشت سیگار دود میکرد بعد به من اشاره کرد و منم فرار کردم . ابوذر گفت
: مبادا حرفی بزنی اون بدبخت گیر بیفته . گفتم نه بچه نیستم که حواسم هست . دقایق گذشت سرهنگ خسروانی شلاق بدست همراه دو سرباز وارد زیر زمین شدند . سرهنگ پرسید خوب کار کی بود ؟ بازبان خوش میگین یا بدم این سربازا بلایی سرتون ببارن که روتون نشه تو محله تون آفتابی بشین . کار کی بوده که مامور منو زده ؟ بعد از گفتن این حرف با شلاق محکم به من کوفت که ناله ام به آسمان رفت و ابوذر آب دهانش را بطرف خسروانی پرتاب کرد و گفت
: همین روزا کارتون تمومه . سرهنگ آب دهان ابوذر را از صورتش پاک کرد و باعصبانیت با شلاق بجان ما افتاد و وحشاینه مارا میزد و ما فریاد میزدیم تا من از هوش رفتم
و .دیگه چیزی نفهمیدم . وقتی بهوش آمدم تو بیمارستان بودم و پدرم بالای سرم بود سراغ ابوذر را گرفتم تختی که کنارم بود را نشان داد . ابوذر بیهوش بود . و پایش را گچ گرفته بودند . پرسیدم مارو کی آورده اینجا ؟ گفت
: من آوردم باکلی التماس و آشناتراشی و رشوه . طرفی که باگلدان زده بود تو سرماموره را یکی از همسایه هاش دیده بوده و آمده شهربانی لو داده اونام با تعهد گرفتن از من و مادر ابوذر اجازه دادند شما را به بیمارستان برسانیم یعنی شمارا آزاد کردند . گفتم پدر کمرم . کمرم ، درد داره منو میکشه . گفت آروم باش چیزی نیست خوب میشی پسرم . الان مادرتم اینجا بود تازه همراه مادر ابوذر رفتند .

در انبار باز شد ابوذر تو چارچوب بود بادیدنم گفت :همینطوری میخوای شام درست کنی ؟ بطرفم آمد کنارم نشست . گفتم به اون روزا فکر می کردم . زمان ازدستم رفت . گفت
: منم نخوابیم بلندشو یخ زدی بریم تو اتاقت من شام درست میکنم .گفتم میریم سراغش . گفت
: حتما .باهم میریم .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
در مورد داستان «تمام نشده»، بایستی عرض کنم که معمولاً جذابیت هیچ سوژه‌ای، مشمول زمان نمی‌شود، ولی شیوۀ پرداختن به آن ارتقاء پیدا می‌کند؛ وگرنه روایت ارائه شده، ملموس و «همزادپندارانه» نخواهد شد. درواقع یک نویسندۀ دقیق و جزءپرداز، صِرفاً از طریق «تیپ»نویسی، کاراکترهای بد و خوب را به مخاطب معرفی نمی‌کند، بلکه به تحلیل شکل‌گیریِ شخصیت‌هایِ داستانی می‌پردازد و حتی برای کاراکترهای منفی هم «شخصیت‌پردازی» دقیقی ارائه می‌کند تا دلیل اضمحلال و فروپاشی شخصیتی‌شان، برای مخاطب «باورپذیر» بشود.
کمی هم به انتخاب اسم داستان بپردازیم که صرفاً موجب برملا کردن سوژه می‌شود و چندان تأثیرگذار و مکملِ سایر عناصر روایت‌کننده در متن نیست. شاید انتخاب «برف‌های روی بام» می توانست انتخابی جذاب‌تر و مؤثرتر، برای پیشبرد روایت شما باشد؛ فقط کافی است که داستان را دقیق‌تر بخوانید تا خودش به شما بگوید که اسم واقعیش چیست.
خیلی خوب است که در بخش‌هایی از این داستان، توصیف‌نویسی به طرزی دقیق و ملموس، اجرایی شده است: «...لبۀ آستینش را جلو کشید و قوری را از روی کتری برداشت...»، امیدوارم که موقع داستان‌نویسی، این گونه «توصیف پویا»نویسی‌های صحیح و جذاب را بیشتر مد نظر قرار بدهید تا مخاطب بتواند، رخداد‌های داستان را به وضوح ببیند.
روایت این متن هنوز به چند سؤال خیلی ساده پاسخ نداده است؛ منظور از ایستگاه، دقیقاً چه مکانی است؟ چرا «ابوذر» پالتوی ارتشی‌رنگ به تن دارد؟ آیا کاراکتر ابوذر «بهانۀ روایت» داستان است؟ پس کاراکتر «سرهنگ خسروانی» چه نقشی در داستان دارد؟ چرا ما اصلاً چیزی از شخصیت ابوذر نمی‌دانیم؟ مرد بالای پشت‌بام که بود و عاقبتش چه شد؟ چرا در یک شب، هم مبصر و هم همسایه شاهد وقوع اتفاقات هستند؟یعنی این همه اتفاق در داستان، «اتفاقی» رخ می‌دهد؟ مگر سرهنگ‌، گماشته و زیردست نداشت که خودش، کاراکترهای داستان را مورد بازجویی خشونت‌بارش قرار داد؟ حدوداً چند سال از این اتفاق می‌گذرد؟ و...
احتمالاً می‌پرسید که چگونه بایستی به این همه سؤال در یک داستان کوتاه پاسخ داد؟ درواقع کار خیلی سختی است، پس پیشنهاد می‌کنم که برای مدت زمانی، داستان‌هایتان را فقط با دو تا سه کاراکتر و با محوریتِ تنها یک اتفاق مرکزی بنویسید، تا فرصت پرداختن دقیق به تمامی موارد مطرح شده در اثر را داشته باشید. لطفاً تا مدتی داستان را بیش از دو صفحۀ A4 ننویسید و از گفتگونویسی هم احتراز کنید (تا زمانی که «دیالوگ»نویسی صحیح، در ذهن شما به مرحلۀ صحیحِ اجرایی برسد)، درواقع نود درصد گفتگوهای ارائه شده در این داستان، صرفاً بیانی-گزارشی هستند و کمکی به پیشبرد روایت شما نمی‌کنند. آقای ترنجی عزیز، بابت صبوری بزرگوارنۀ شما ممنونم. مشتاقانه منتظر تغییرات اساسی بیشتر در داستان‌های بعدی شما هستم، با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت