متزلزل




عنوان داستان : بوی پیراهن یوسف
نویسنده داستان : یدالله مظفری


با خودم گفتم:چقدر قیافه اش آشناست با یوسف وپدرش عبدالله مو نمی زند.قدی کوتاه شانه های پهن وکمری کوچک وباریک با آن چشمان ریز و تن صدای متمایز . خدای من یعنی بعد از سالها...
تمام ذهنم را زیرو رو کردم .انگار اشتباه نمی کنم.. هر دو دستش را به در واگن تکیه داده بود،وسرش را به داخل واگن متمایل کرده بود و یک ریز حرف می زد .انگارهمه بچه های کپه ما را می شناسد.از همه جا می گویدتمام غرفه های نمایشگاه کتاب تهران را رفته است.کتاب های مهم درسی را قیمت کرده است .ده جلد کتاب خریده است. وبرای خرید بیشتر کتاب، پولش کفاف نکرده است.دانشگاه شهید بهشتی درس می خواند و آخرین نفری بوده که به قطار تهران اهواز سوار شده است.فرصت حرف زدن نمی دهد.لهجه لری رامهرمزیش مرا متقاعد می کند که اشتباه نکرده ام.انگار حرف زدن برایش نوعی سرگرمی است.
هر بار می خواهم بپرسم یوسف رامهرمزی چکاره ات می شود اما فرصت نمی دهد.
از پنجره قطار بیرون را نگاه کردم .دشتی سوخته ،ابری دلتنگ وچوپانی غمگین در قاب پنجره پیدا بود. انگار نه انگار بهار در گذر زمان به اردیبهشت رسیده است.سرم را که چرخاندم از سخن گفتن افتاده بود و چشمان عسلیش به نا کجا آباد سرک کشیده بود.
- ببخشید اسم شریفتان
- محسن
- پدر وبرادرت دیماه شصت و دو در جبهه بانه سردشت نبودند؟موجی از غم را از سینه اش کنار زد و با حسرت گفت:چرابودن.
- واقعا آدمهای با غیرتی بودند.پدرت برای شروع حمله لحظه شماری می کرد .و وقتی فهمید فرماندهان بخاطر کهولت سن اجازه حضور در عملیات را به او نمی دهند.جولان اشک توی چشمان ملتمسش فریاد می کشید.خدایی سخت بود.باهم آمده بودند. باهم دویده بودند با هم انتظار کشیده بودند، یک روز در یک قاب دل به دریا زده بودند اما حالا داشتند جدایشان می کردند.و او با بهت وبغض واشک می خواست بگوید حساب ما یکیست.راهمان را جدا نکنید .اما کو گوش شنوا.
برادر پانزده ساله ات در عملیات بود .و مردانه جنگید و شب عملیات در ارتفاعات 1650متری قله گرمک از ناحیه دست چپ مجروح شد.بچه های امداد دستش را پانسمان وبه گردنش انداخته بودند اما دارویی وجود نداشت و امکانات در حد صفر بود ولی او خوب دوام آورد و فردا صبح بعد از یک شب بیداری در شرایط بسیار سخت که هر لحطه احتمال پاتک ویا حمله پارتیزانی می رفت. وقتی دید عراقیهای جامانده در سنگرها تحت پوشش شدید توپخانه شان فرصت فرار بدست آورده اند.از سنگر بیرون زد ودر یک دست اسلحه را گرفت وبی مهابا جنگید.او به تمام سنگرها سرک می کشید وبچه ها را تشویق به جنگیدن می کرد.
محسن همینطور که با تمام وجودش به صحبتهای حماسی من گوش می داد. بغض عمیقی راه گلویش را می فشرد وچشمه جوشان اشک بی اختیار گونه هایش را تر می کرد.زل زده به چشمان من،انگار برادرش را بعد از سالها دیده بود.
- یوسف الآن چه می کند. او از پشت پلکهای خیسش نگاهی با معنی به من کرد و به خاور دورخیره شد و با فواره اشک که از چشمه غم گرفته دلش قد می کشید.زمزمه کرد.
- سال شصت و پنج شهید شد.با خودم گفتم چه غروب بد یمنی شده.نگاه فرسوده یوسف دلم رابه ضیافت مزارستان نوبالان عاشق کشانده بود.وطاقت نشستن را از من گرفته بود.از کپه قطار زدم بیرون همینطور که منظومه نا تمام اشک از چشمانم می ریخت تا تا ته قطار رفتم.به ایستگاه بین راه رسیدیم. این را از بلند گوی قطار شنیدم .همه برای نماز از قطار پیاده شدیم.انگار خودم نبودم.پاهایم روی شنهای محوطه ایستگاه بود و سرم درعالم دیگر. انگار پری در باد بودم .نمازم را باهمین حالت بر بال های نرم فرشته خواندم.کمی قدم زدم باد خنک بهاری لذت بخشی می وزید.آن لحظه را حاضر نبودم با کلید دروازه بهشت عوض کنم.
هرچه جستجو کردم محسن را ندیدم. تا حال خوشم را با او تقسیم کنم.
از پله های قطار که وارد راهرو شدم محسن هنوز گریه می کرد همان جائی که اسم یوسف را از زبان من شنیده بود چمباتمه زده و زانوی غم در بغل گرفته بود.احساس گناه کردم از اینکه او را به یاد برادرش انداخته بودم. احساس کردم بد جور سبوی بغضش را سر ریز کرده ام.دست کردم زیر بغلش بلندش کردم، در آغوش گرفتمش، بوسیدمش ودر میان انبوه گریه هایش گریه کردم.موقع شام بود مسافرین قطار غذا بدست از کنار ما رد می شدند بوی خوراکی در راهرو قطار پیچیده بود
- بیا بریم شام بخوریم
- تو برو،من اشتها ندارم
هر کاری کردم نیامد خودم رفتم.رستوران زیبایی بود. وخدمه زیبایی داشت،وبسیار خلوت بود. میز وصندلی رستوران بندری می رفتند.و آب توی پارچ بند نبود. دو پرس غذا گرفتم و آوردم توی کپه هرچه اسرار کردم نخورد غذایش را کنارش گذاشتم.
صبح که بیدار شدم غذایش دست نخورده مانده بود.
- دیشب کجا بودی ؟
- تا صبح کنار تختت ایستاده بودم .
- چرا؟
- بوی برادرم می دهی.!!
می خواستم بعد از سالها یک شب کنار برادرم باشم.و بوی پیراهن یوسفم را از تو که هم سنگرش بودی استشمام کنم.فضا سنگین بود بچه‌های کپه ما که همه دانشجویان ِ
دانشگاه اهواز بودند. و برای خرید کتاب به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران سفر کرده بودند .حالا در مسیر برگشت زیر بارش آنهمه احساس چشم دلشان ترشده بود.محسن تا آخرین ایستگاه از کپه ما بیرون نرفت.وسرش روی پای من بود.
قطار که متوقف شد وسایلمان را برداشتیم تا درب خروجی راه آهن با هم رفتیم .من باید به ترمینال می رفتم و او در شهر اهواز کمی کار داشت. زیر سایه یک درخت کهور آمریکایی از هم خدا حافظی کردیم.
هنگام ظهر بود بلیتم را به راننده اتوبوس نشان دادم وسوار شدم به مقصد گناوه.صندلی کناری من خالی بود.راننده منتظر کسی بود.گرما بیداد می کرد.طاقتمان طاق شده بود ماشین حرکت کرد .در آخرین لحظه، باز هم آخرین مسافر ....
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
جناب مظفّری، اگر وقایع و ماجراها، روایت، و توصیف آدم‌ها و اماکن را به عنوان آجرهایی فرض کنیم که قرار است بنای داستان را بنا کنند، باید بگویم که نوشته‌ی شما این آجرها را در اختیار گرفته، اما اشکال اساسی آنجاست که ملات کافی برای محکم کردن این آجرها بر روی یکدیگر را در اختیار ندارید. بنابراین، نه تنها عناصر داستانی شما به یکدیگر چفت و بست نشده‌اند، بلکه یکی از آجرهای بنیادین؛ یعنی شخصیت، نیز از بنای داستان‌تان فرو افتاده است.
نوشته‌تان از نقطه‌ای آغاز می‌شود که نقطه‌ی شروع درگیری راوی با ماجرایش است. راوی، شباهتی را در کسی دیده و این، توجهش را جلب کرده است. درست از همین نقطه است که عالَم برای او استعداد روایت شدن یافته و نوشته شما بدرستی از همین نقطه کلید می‌خورد و بنابراین موفق است که بی‌معطلی، روایتی را آغاز کند. در ادامه، به سراغ شخص اصلی داستان می‌روید و پس از توصیفاتی ظاهری- که نامربوط به خط روایی هم نیست- به بیان علت حضورش در قطار می‌پردازید. بعدتر، اینجا و آنجا از تشبیهات و آرایه‌هایی در توصیفات خود استفاده می‌کنید که هرچند تعدادشان کمی زیاد است، اما برای قلمی نوپا قابل قبول به شمار می‌روند. تمام این موارد، همان آجرهایی هستند که در نوشته‌ شما وجود دارند.
اما برسیم به اشکالات. یکی از اشکالات اصلی نوشته‌ی شما کلیشه‌ای بودن آن است. وقتی می‌گویم «کلیشه‌ای»، قطعاً منظورم «تکراری» نیست. صائب می‌گوید:
یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
و من هم موافقم که درباره‌ی مضمونی خاص می‌توان یک عمر سخن گفت، کمااینکه هنرمندان بزرگ تاریخ در تمام زمینه‌ها همین‌گونه بوده‌اند. فردوسی یک عمر از حماسه گفت، مولوی یک عمر از عرفان نوشت، حافظ عمری از رندی سرود، بالزاک یک عمر در داستان‌هایش روابط انسانی را آسیب‌شناسی کرد، داستایفسکی در تمام عمر نویسندگی‌اش روانکاوی ادبی کرد، پروست تا آخر عمر «در جستجوی زمان از دست رفته» بود، آلن پو عمری از روان‌پریشی و روان‌پریشان سخن گفت، همینگوی در همه عمرش از شکست‌ناپذیری گفت، اشتاین‌بک یک عمر درباره‌ی رؤیای اتوپیای مردمان فقیر قلم زد، پیسارو یک عمر مناظر خیالین شهری را به روی بوم آورد، سزان یک عمر بر بوم نقاشی به طبیعت بی‌جان جان بخشید، رنوآر عمری را در نقاشی کردن واقعیت رؤیاگونه‌ی انسان‌ها صرف کرد، هیچکاک در تمام عمر «انسان اشتباهی» و ترس را به تصویر کشید، برگمان عمری را بر سر این گذاشت تا کابوس‌هایش را به روی پرده آورد و... اما چرا در این یک عمر، این هنرمندان گرچه مضامین اساسی وجود خود را تکرار کرده‌اند، به ورطه‌ی کلیشه نیافتاده‌اند؟ زیرا برای بزرگان، دیگر «سخن از زلف یار گفتن» در اولویت دوم است. آنچه بیش از همه برای آنان اولویت دارد «چگونه سخن گفتن از زلف یار» است. در حالی که کلیشه‌پردازان همواره «مو» می‌بینند، هنرمند هر بار پیچشی تازه در مو را مشاهده می‌کنند. پس همه‌ی بحث، «چگونه» است و بس.
در عالم داستان- و اساساً هنر- همچون دنیای خارج، هیچ موجود عامی وجود ندارد. اشخاص حاضر در یک داستان، خصوصاٌ اشخاص اصلی، همه باید خاص باشند و اگر خاص نباشند، اصلاً وجود نمی‌یابند و هستی نمی‌پذیرند. اگر آدم‌ها خاص شدند، روابط‌شان هم خاص می‌شود و به تبع، کنش و واکنش‌هاشان نیز. "داستان" شما یک شخص محوری دارد و دو شخص اصلی. آدم محوری، یوسف است که از نام "داستان" گرفته تا کلیت درام بر مبنای او و یادش استوار است. دو آدم اصلی ماجرا نیز شخص راوی و محسن هستند که با محوریت یوسف، با یکدیگر ارتباط می‌گیرند. یک پدر هم البته هست که موجودی معدوم (!) به حساب می‌آید، زیرا در عین اینکه هست، نیست. یعنی اسمش هست، اما ربطی به درام ندارد؛ اگر پدر را بکلّی از داستان حذف کنیم، خللی در خط سیر اصلی آن ایجاد نشده، آسیبی به آن نمی‌رسد. پس نبودش برای این "داستان" مفیدتر است. افراد حاضر در کوپه- که به اشتباه «کپه» نوشته شده است- هم که گاه هستند، گاه نیستند. آنها هم اگر اصلاً نبودند، اتفاقی رخ نمی‌داد و فقط از اشک و آه تحمیلی انتهایی کمتر می‌شد و این البته برای نوشته بهتر بود. اما برگردیم به آن سه آدم اساسی: یوسف، محسن و راوی. این سه آدم، باید از شخص به شخصیت گذار می‌کردند و از عام به خاص. اما این اتفاق روی نداده است و بنابراین خواننده‌ با هیچ فرد متعینی طرف نیست تا پیگیری ماجرایش برای او مهم باشد. به دلیل عدم شخصیت‌پردازی و خاص نشدن آدم‌های اصلی، روابط آنها نیز پا در هواست و عام. چرا محسن و راوی اینقدر نسبت به یوسف سمپاتیک هستند؟ چون برادر اولی و هم‌رزم دومی است؟ چون شهید است؟ یعنی هیچ دو برادر و هیچ دو هم‌رزمی نیستند که نسبت به هم حس خوبی نداشته باشند؟ یعنی هر شهیدی به صرف اینکه شهید است برای همه‌ی افراد، از خانواده و دوستش گرفته تا غریبه‌ها، به یک اندازه سمپاتیک است؟ ابداً چنین نیست. داستان باید بتواند برای خواننده روشن کند که چرا این برادر و این دوست به این اندازه‌ی معین دوستدار یوسف شهید هستند و این چرایی قطعاً از پس چگونگی می‌آید. خواننده تا زمانی که چگونگی رابطه‌ی محسن و یوسف را نداند، حس آنها را نسبت به یکدیگر باور نخواهد کرد. رابطه‌ی محسن و یوسف قطعاً متفاوت است با رابطه‌ی راوی و یوسف. اما هیچکدام از این روابط پرداخت نمی‌شوند چون اساساً خودِ شخصیت‌ها پرداخت نشده‌اند. پس شما گرچه از شرایط حال حاضر آدم‌ها نیمچه روایتی در اختیار مخاطب قرار می‌دهید، اما اساساً نوشته‌تان منحصر شده است به ارائه‌ی توصیفی سطحی از ظاهر آدم‌ها- آن هم البته فقط از محسن- و گزارشی نامتعین از ماجراها. بدین ترتیب، "داستان" شما اساساً فاقد «چگونگی» است. پس فقط بار دیگر از زلف یار سخن گفته‌اید اما پیچش این بارِ زلف او را ندیده‌اید و برایمان از ارتباط خاصِ این دو شخصیتِ خاص با آن شهیدِ خاص چیزی نگفته‌اید. به همین دلیل است که نوشته‌تان از عنوان گرفته تا انتها چیزی جز کلیشه نیست. خواننده پای داستان شما می‌نشیند تا این بار پیچش تازه‌ای در زلف یار را از نگاه شخص شما ببیند، اما وقتی چیزی جز تکرار مکررات نمی‌یابد، قطعاً نوشته‌تان را پس می‌زند. در چنین شرایطی، تمام اشک‌هایی که از اشخاص "داستان"تان می‌گیرید، هرچند که با تشبیهاتی زیبا بیان شده باشند، تحمیلی می‌شوند و مخاطب را دلزده می‌کند. اگر شخصیت‌ها و روابط معین‌شان را برپا می‌کردید، دیگر نیازی به این میزان تحریک احساسات زوری نبود. در آن صورت، خودِ موقعیت و فضا حس اندوه را به مخاطب‌تان منتقل می‌کرد.
اما می‌خواهم به یک اشکال دیگر نیز اشاره کنم و آن مقوله‌ی زبان و نگارش است. در بحث زبان، باید به نکات دستوری توجه زیادی داشته باشید. نوشته‌تان در چند جا دچار مشکلات دستوری است که براحتی می‌تواند آسیبی جدی به نوشته بزند. مثلاً افعال بند نخست همه ماضی هستند. بعد، در بند دوم و سوم ناگهان، بدون هیچ منطقی، افعال مضارع می‌شوند و باز در بند چهارم به ماضی باز می‌گردند. همین اشکال به ظاهر کوچکِ دستوری، ذهن مخاطب را مشوّش می‌کند و ممکن است این شائبه را برای او پدید آورد که داستان شما از جنس حرکت در زمان است و اگر چنین گمانی رخ دهد، تمام حس داستان از همان ابتدا فرو می‌پاشد.
اما در بحث نگارش، اشکالی که وجود دارد، پاراگراف‌بندی کار است. خصوصیت راوی اول شخص آن است گاه به عنوان راوی سخن می‌گوید و گاه به عنوان یکی از اشخاص داستان. در این میان، بخش دیگر سخنان نیز به دیالوگ‌های دیگر اشخاص اختصاص دارد. سهل‌انگاری در پاراگراف‌بندی باعث مخلوط شدن این سخن‌ها با یکدیگر شده، نوشته را شلخته می‌کند و باعث ایجاد اغتشاش در ذهن مخاطب می‌شود. اتفاقی که درباره‌ی نوشته‌ی شما روی داده است.
همینجا خوب است نکته‌ی دیگری را هم درباره‌ی راوی اول شخص متذکر شوم. راوی اگر اول شخص شد، یعنی دیگر سوم شخص و دانای کل نیست. راوی اول شخص، دیگر به درون آدم‌ها و حالات و عواطف درونی‌شان اشراف ندارد و فقط می‌تواند ظاهر اشخاص و اماکن را پیگیری کند و حداکثر بر مبنای این ظواهر، حدس و گمان‌هایی را مطرح نماید. اما راوی اول شخص شما چنین قاعده‌ای را رعایت نمی‌کند و گاه همچون راوی دانای کل، از درون ذهن و قلب آدم‌ها اطلاع می‌یابد.
مجموعاً باید گفت که گرچه برخی از عناصر داستانی را به عنوان آجرهای بنای داستان‌ در اختیار دارید، اما فقدان آجرهای اساسی و نیز ملاتِ «چگونگی» باعث شده است که سازه‌ای بشدت متزلزل بنا کنید. ان شاء الله با عنایت و دقت بیشتر، این تزلزل را در نوشته‌های آینده‌تان به ثبات و استحکام بدل کنید.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.