زاویه دید اشتباه، عرصه را هم بر نویسنده و هم بر داستان تنگ می‌کند




عنوان داستان : فرجام گذرگاه آدمیت
نویسنده داستان : عبدالله کریمی

به نام خدا
فرجام گذرگاه آدمیت
پوست‌هایشان را در هوا معلق می‌کند و شبیهِ بارانی بی‌هیاهو بر تنم می‌بارند. کاظم در بیرون از برجک آنقَدَر با عجله تناول می‌کند که گاهی مغزِ تخمه‌ها را هم به پایین پرت می‌کند. نوازشِ جارویِ رفتگرِ طبیعت را، بر پوستِ داغ و آفتاب سوخته‌ام احساس می‌کنم. صدای بازشدنِ ناهنجارِ درب آهنی از خروج یک نفر خبر می‌دهد. سلیمان است. سبکبار و پرغرور گام برمی‌دارد. هر از گاهی در زیر پوتین‌هایش پوست‌ها را می‌فشارد و و مانع از حرکتشان توسط باد می‌شود.
خودش را به توریِ سمتِ چپِ من نزدیک و با نوکِ انگشتانِ دستِ راستش، حصارها را لمس میکند و هر از گاهی سرش را به اطراف می‌چرخاند. به چاله‌ی کوچکی که پنج ماهه پیش در قسمتی از من حفر کرده بود می‌رسد. به بهانه‌ی محکم کردنِ بند پوتینش خم می‌شود و وقتی اوضاع را مرتب می‌بیند، امانتی‌اش را برمی‌دارد و زیرِ گِترش قرار می‌دهد.حصارها و من تمام می‌شویم. چند قدم از دیوار بتنی فاصله گرفته است. غرشِ طیاره‌ای، ابرها را از هم می‌شکافد و
حواس سلیمان را به خود جلب می‌کند. نگاهش قبل از پیدا کردنِ طیاره، به کاظم در بالایِ برجک می‌افتد که با کلاشِ روی سینه‌اش، او هم به دنبال ردی از آن در آسمانِ دُژَم روی است.
دیر زمانی نگذشته است که قبراق‌تر از قبل با یک جعبه شیرینی روی ساعدش و جیب‌هایی که با چندین پاکت مستطیل شکل پر شده است، برمی‌گردد.

آرزویم همزیستی با کاظم‌ها، سلیمان‌ها و رویِ هم رفته آدم‌ها بود. بدون تردید شما هم شبیه به من، نظاره‌گرِ تزویر آدم‌ها بوده‌اید؛ اما هیچوقت به رویشان نیاورده‌اید که مبادا از یکرنگی و صداقت شما، سرافکنده و شرمسار شوند. یا حتی ممکن است در قبال خاطرات بدیع و عجیبی که برایشان رقم زده‌اید، هیچ توقعی نداشته‌اید و تنها بر هستی و هویت خویش بالیده‌اید. اینها را نمیگویم که بر زشتی‌ها و کاستی‌هایم سرپوش بگذارم و خود را آنگونه که نیستم جلوه دهم؛ اما آن‌گونه که استحقاقش را داشته‌ام، مورد عنایت قرار نگرفته‌ام. شبهایی را در تنهاییِ زجه‌آورِ خویش، تنها بوده‌ام و از کسی انتظارِ همدرد بودن نداشتهام جز ... .
سالها بود که صدای زوزه‌هایِ شغال‌هایی که در گودالی، در دلِ کوه لانه کرده بودند، خواب را سپیده‌هنگام از چشمان من می‌ربودند. ناگفته نماند که آنها شکارشان را با من تقسیم می‌کردند. سپیده‌دمِ یکی از روزهایِ پایانیِ ماهِ آخرِ تابستان بود،که شغالِ طلایی‌رنگ با دُم کوتاهش صورتم را نوازش می‌داد و غبار از چهره‌ام می‌زدود. با پوزه‌اش پرنده‌ای را بر دهان داشت، که آرام آرام خون داغش بر تنم نقش می‌بست و احساس گرسنگی‌ام رفع می‌شد. دورِ شکار حلقه بسته بودند.
اگر حد فاصلِ دِهِ بالا تا پایین را، که آخرین روستاهایِ آن حومه بودند و روی هم رفته بیست خانوار نداشتند، پشت سر می‌گذاشتید و بر مرکبی سوار می‌شدید تا بتواند شما را عبور دهد؛ می‌توانستید تنهایی مرا در میانۀ دو بلندی، دو فراز و دو افراشتگی بنگرید. می‌توانستید قلب مرا از آن خود بکنید و ای کاش... که شما، با ما که زبان آدمیزاده را نمی‌فهمیم، کاری نبود. سالها بود که ردپای آدمی را لمس نکرده بودم؛ اما هنگامه و سرودشان را بسیار شنیده بودم. آرزویم شده بود به‌سان همان خس و خاشاک یا گلبُن‌های ریز و درشت یا پوست تنم ریگ‌ها و قلوه سنگ‌ها، روزگارم را بدون جدایی از آنها ]آدمیان[ سپری نکنم. مرا به آرزویم رساندند. دِهِ پایین و مرا یک بلندا از هم دور کرده بود. بلندا را با انفجاری که تمام وجودم را لرزاند از هم شکافتند. تا چندین روز خبری از شغال‌ها نبود. گمان می‌کردم دیگر رفته‌اند و به رفت و آمد آدمیان با من، حسادت ورزیده‌اند. نه، آنها فقط از حضور آدمیان بیم داشتند. همان سپیده‌دم که دور شکار حلقه بسته بودند، خودشان به من گفتند. دلیل هراسشان را جویا شدم که: »چگونه بی‌دغدغه زیست کنیم وقتی ما را بیگانه و وحشی خطاب می‌کنند؟«
پرسیدم چون دلتنگشان شده بودم، نپرسیدم که یادآور مخمصۀشان باشم. موضوع را به سویی دیگر کشاندم تا خاطرِ آزرده‌یشان را التیام ببخشم: »عدم حضور شما، مصداق رضایتتان از ترددِ جوندگان موذی‌ای‌ست، که با آرواره‌های خود بر جان من رخنه می‌کنند.« بعد از مکث کوتاهی، حاال دیگر اوقاتشان تلخ نبود. دندان‌های برّان خویش را بر شکار فرو می‌کردند و با ولع شکار را از هم می‌دریدند. همراه با خونِ سرخ‌رنگِ شکارِ کم‌وبیش تنومدشان، خدویشان را نوش‌جان می‌کردم.
شهریور را با وجود شغال‌ها و مصاحبتشان، تا به حال آنقَدَر غمین ندیده بودم؛ اما حق داشت. شاید او آگاه و هوشیارتر بود. ما جز فروغِ برآمدنِ خورشید، نوری ندیده و آوازی خوش‌تر از صدای پرندگان که گاهی خوراک و رزق ما بودند، نَشِنیده بودیم. همان شهریور، همان سپیدهدم، همان تصادُم. قد و قامت من طویل بود و هست. این گستردگی باعث نمی‌شود که جنبش کوچکترین متحرک و جنبنده را در برخی از نقاطم احساس نکنم. بعد از آن انفجار و برداشتن مرز میان ما و آدمیان، این اولین حضورشان بود. نه با گام‌هایی که من وجودشان را تشخیص دهم. با چهار چرخ که به یک فرم و یک قالب، همزمان بر روی تنم می‌لغزیدند. تنم را می‌فشردند و اندام مرا با هر چرخش، گاهی جابه‌جا و گاهی به غنیمت می‌بردند. تا به شغال‌ها رسیدند تمامِ مرا درنوردیند. نوری از آن چهارچرخ بر سطحِ نیمه تاریک من می‌تابید. لال شده بودم. چهار شغال که به گمان می‌آمد روزهاست چیزی تناول نکرده‌اند، متوجه حضور نور و بانگِ چهارچرخ نمی‌شدند. چند خُطوه تا محفل ما فاصله داشت. شغال طلایی رنگ با خیزی از امتداد نور جهید. دیگر نتوانستم بنگرم که چسان دو توله‌ی صغیر و مادرشان را، آن چرخ‌های هدایت شونده بوسیله‌ی آدمی، با چنین شدت و قساوتی به کام مرگ می‌کشاند.
این پایان اُنس و پیوند من با آن شغال‌ها بود. سال‌ها می‌گذرد؛ اما داغ و یادشان بر پیکره‌ام لرزه می‌اندازد. آنچنان جان سِتاندن را، از کسانی که در میان گفت‌وشنود هایشان دائما خود را اشرف مخلوقات خطاب می‌کنند در باورم نمیگنجد.
شاید همان تصادم، باعث این عَداوت شد. دیگر هراسی ندارم. دیدگانم را باز می‌کنم و تمام سرگذشت‌ها را می‌نگرم. آری، آدمیان بر خویش هم نرم‌دلی ندارند.

دوسال پیش از امسال، فضایی را در یک کیلومتریِ امتدادِ من بنا گذاشتند. آدم‌هایی در اینجا تردد دارند که دارای هنجارهای مخصوص به خود هستند. البسه‌هایی مزین، آراسته و همرنگ با پوستِ من بر تن می‌کنند و هنگامی که بر روی من پا می‌نهند گام‌هایی راسخ و پابرجا را بر خویش احساس می‌کنم. انگیزه و آرمانشان را نمی‌دانستم، اما گویی حالا می‌دانم.
آن جانی را دیگر ندیدم؛ اما سنگینی چهارچرخ‌های بسیاری را بر خود تحمل کرده‌ام. به آنها »ماشین« می‌گویند.مرا محصور کرده‌اند. پستی و بلندی هایم را برهم زدند و یک لایه‌ی تیره‌رنگ بر رویِ پوستم کشیدند. همواره تنم دارد ذوب می‌شود و به همین خاطر است که دیگر گلبن‌ها و درختچه‌ها از من روی‌گردانند. ریشه‌ی خس و خاشاک وجودم را خشکانده‌اند و به جای آنها چهار حفره به عمق دو متر در جهت‌هایی مختلف ایجاد کرده‌اند و پایه‌هایی لوله‌ای شکل را
در آنها فرو کرده‌اند. این لوله‌ها را با توری حصاری به هم متصل و سیم‌های خارداری را در قسمت فوقانی لوله‌ها نصب کرده‌اند. چندین ماه می‌شود که دیگر کوه‌ها را نمی‌بینم، دلم برای وقار و جلال‌شان تنگ شده است. اصلا نمی‌دانم وجود دارند یا شبیه به من دچار دگرگونی شده‌اند. از این اسارت و بردگی خشنود نیستم. چیستی‌ام را در کالبدی دیگر درآورده‌اند. مگر می‌شود اینگونه و یکباره ازدحام آدمیان را در خلوت و زندگی‌ام جا بدهم؟ واداشتن و جبر را در خصوصی‌ترین مرزهایم احساس می‌کنم. شاید باورتان نشود اما خوابم را هم با آدمیان تنظیم کرده‌ام.

آری، یکی دیگر از روزهایِ شهریور است. بوی خزان هم به مشامم می‌رسد. برگ ریزان‌ها شروع شده است. با معاشرت آدمیان خو گرفته‌ام. مرز من و فضایی که آدمیان خود را در آن محبوس کرده‌اند، بدین شکل سَوا و آشکار شده است: با دربی که در انتهایم قرار دارد و توری‌های حصاری شکلی که، دو سویِ راست و چپم را احاطه کرده‌اند. قبل از پا نهادن و حتی قبل تر از اینکه بتوانید مرا بنگرید، در فاصله‌ای یک متری از حصارها، در پشت دیوارهای بتنی دو ارتفاع را خواهید
دید که به آنها »برجک« می‌گویند. بهترین دوستانم را از بین کسانی انتخاب کرده‌ام که در همین برجک‌ها تردد می‌کنند.
نام یکی از آنها »کاظم« است. نام برازنده‌ایست. نامش را این‌چنین وصف و شرح می‌کنم: »ک« همان کبوترانی‌ست که از دوریشان مکدر است. »ا« همان اَختر است که بعد از فوت شدن مادرش، جای خالی او را برایش پر کرده‌است و دقایق زیادی را در صف باجه‌ی تلفن می‌ایستد تا شاید بتواند صدایش را بشنود. »ظ« همان ظاهرِ ظریف و باطنِ ظهیرش است. »م« همان محرابی است که عاشقانه در آن سر تعظیم فرود می‌آورد و دستان خویش را بالا می‌برد.
دیگری »سلیمان« است. همیشه سعی دارند که با کاظم در آن دو برجکی که بالایِ سر من است باهم نگهبانی بدهند. سلیمان یک گوشی به همراه دارد که، اکثر اوقات از لابه‌لای‌ِ فنس‌ها آن را به من می‌سپارد. مواقعی که می‌آید تا آن را پس بگیرد، طوری اطرافش را می‌نگرد و دستانش می‌لرزد که مرا یاد شکار کردنِ شغالِ طلایی رنگ می‌اندازد. از دور می‌توانم او را ببینم. در حالی که کلاهش را زیرِ خط ِکمربند، در پهلوی چپش جای داده است، ادای احترام می‌کند و از کانکسِ نیروهای کادری پاسگاه خارج می‌شود. درب را به قدری آهسته می‌بندد که بر خالفِ همیشه جَرَنگ جرنگِ آن به گوشم نمی‌رسد. با جعبه‌ی شیرینی و سبیل‌هایی که بر پشتِ لبانِ خندانش تازه جوانه زده‌اند، ابتدا به سمت برجکِ کاظم می‌آید. این آسودگی و قرارِ سلیمان از چه بابت است؟ پله‌های فلزیِ برجک را یکی پس از دیگری طی می‌نماید. شبیه به بستنِ دربِ کانکسِ نیروهایِ کادری، صدایِ برخوردِ پوتینش با پله‌ها را نمی‌شنوم. آخرین پله‌هاست. از دیدِ من پنهان می‌شود. اما نجوایشان به گوش می‌رسد. صدایِ قهقه‌یِ کاظم است: »پس این کلاهِ کیه سرت گذاشتی؟«
- مال خودم لبش رو کج کرده بودم، اینو از تو آسایشگاه ورداشتم. واسه میلاده فکر کنم. شیرینی بخور.
- شیرینی عروسیت داداش. آره اونم حالت تهوع داشت من بجاش وایسادم. نیاوردی اونو؟
- چرا صُبی که اومدم برم بیرون برات درش آوردم آشخور. بگیر، فقط حواست باشه ها... . آخرِ خدمتی برامون شر نشه.
- بجون مادرم که تا آخر عمر مدیونتم سلیمان. ای کاش قرار نبود حالا حالا ها ترخیص شی.
- کاظم بخدا انگار همین دیروز بود. روز قبل از اعزام با بچه‌ها رفتیم سرابمون تو صحنه. اولین مرخصی که گرفتی یه راس پا میشی میای تا ببرمت ببینی بهشت کجاست!
- من که گمون نکنم دووم بیارم؛ ولی حتما میام دیدنت. هنوز نخوابیدم. شب ساعت دو دوباره پستمه، گوشی رو بت
میدم موقع تعویض. اضافه‌هات چی شد راستی؟
- دو تا پا چسبوندم و شیرینی هم براشون گرفتم. دو تا پاکت ویسنتون هم برا ستوان گرفتم. کُرده بچه‌ی همین‌جاست. خیلی مَرده. گفت فردا احتمال زیاد مرخصم.
- کاش با هم دفترچه پست کرده بودیم. تو بری من درخواست انتقالی میدم. هر جوری شده میرم شهر خودمون.
– چون میگذرد غمی نیست. من برم واسه بقیه هم شیرینی ببرم. کاظم اگه کادری خواست بیاد تو برجک، گوشی رو پرتش کن اونور دیوار.

اثری از روشنایی نیست. نسیم سردی می‌وزد. تیرگی غریبی بر پاسگاه چیره شده است. فقط سوسویی از کانکس‌ها و اتاق‌ها به چشم می‌خورد. پلک‌هایم سنگینی می‌کند اما دلم آشوب است. دربِ کانکسِ نیروهایِ کادری گشوده میشود. از سایه‌ی درشت و تنومندی که بر روی سنگریزه‌های جلوی درب نقش می‌بندد، مسلماً ستوان »زمانی« است. با اُبهت و تکبری مختص به خود، دستش را بر رویِ رُوِلورش گذاشته است و به سویِ دو برجک و دربِ ورودی پاسگاه پیش می-
آید. سربازِ دربِ ورودی که با صدای اهم اهم و صاف کردن گلویِ ستوان، از حالتِ خواب و بیدار به هوشیاری کامل می‌رسد، از اتاقکش شتاب‌زده بیرون می‌پرد و کلاهش را بر سر می‌گذارد. پاشنه‌ی پای راست را طوری بر پاشنه‌ی پای چپ می‌چسباند که تعادلش را از دست می‌دهد.
- قُبادی اِو صندلیت بهینَ دَرَوَ تا یک دانَ سیگار بیکیِشِم.
- چشم جناب، الان میارم خدمتتون.
میلاد صندلی را با برخوردی به بدنه‌یِ درب و چارچوب، بیرون می‌آورد. ستوان پاهایش را از روی هم می‌گذراند و پک سنگینی به سیگار می‌زند و توتون آن از نارنجی به سرخی می‌گراید. نور گوشی‌اش را بر رویِ اُورکتِ میالد می‌اندازد که در زیرِ جلیقه‌یِ ضدِ گلوله‌اش هویدا نیست. با تندخویی می‌گوید: »اَم رگایی که تو رویش تویی، اِیمَ قبال ایسفالتمان کَردوه. چِلُ هشت ساعت بولی اَدَم، چون حَوصِلَم نیَ دو دفعَ بیلَم یه چت.«
- جناب بخدا بعدازظهر مریض بودم نتونستم از آسایشگاه برم بیرون. بخدا دیروز هم خیاطی اتیکت نداشت که برام بزنه.
با همین مختصر ناملایمیِ ستوان، قطره‌یِ اشک در چشمانِ بادامی میلاد می‌درخشد. ستوان سیگار بعد را روشن می‌کند و با فرمانِ »قدم دو« از میلاد می‌خواهد تا آماری از کاظم و سلیمان بگیرد که مبادا خواب باشند. و با اِبرام از او می‌خواهد که تنها یکبار آنها را با بانگی بلند، هوشیار کند و اگر هم نشدند عدم توجه‌شان را گزارش کند. میلاد با سنگینی تفنگ، خشاب‌ها و جلیقه، از جانب حصارها با شتاب حرکت می‌کند و نگاهِ ستوان را بر خویش احساس می‌کند. گام‌هایش بر آن
سویِ حصارها به قدری سدید و شدید است که گویی جوندگانی در زیر پوستم رعشه می‌زنند.به برجک سمت راست که می‌رسد کاظم را در چندین نوبت صدا می‌زند؛ تا اینکه از برجک بیرون می‌آید.
- ستوان 48 ساعت برام زد. نیاد خفتتون کنه. حواست باشه.
- سرده، رفته بودم تو برجک. میگه ولی نمیزنه. به سلیمان هم بگو، دمت گرم. ساعت چنده؟
- خداکنه. ساعتم پنجه، چهل و پنج دیقه دیگه تموم میشه پستتون.
برمی‌گردد. به درب ورودی می‌رسد، صندلی هست؛ اما ستوان به کانکس برگشته است. این بارهم از جانب حصارها اما آهسته، تا برجکِ سمتِ چپ گام برمی‌دارد. همان مکالماتِ با کاظم را حالا با سلیمان انجام می‌دهد. تنها با این تفاوت که بیست دقیقه گذشته است و سلیمان می‌گوید: » به کاظم هم گفتی؟«
از فرط درماندگی و شب‌زنده‌داری، میلاد را تا نیمه‌یِ راهِ برگشت به درب ورودی دنبال می‌کنم. بی‌حال و مدهوش دیدگانم از نگریستن باز می‌ماند و گوش‌هایم بدهکار به هیچ جنبنده‌ای نیست.
باز هم انفجار. باز هم شهریور. باز هم سپیده‌دم. این طالع شوم دست‌‌بردار نمی‌شود؟ گمان می‌کردم کاظم است که دوباره خرگوشی را دیده و هراسان به سویش شلیک کرده است؛ تا نباشد جانداری که به حریم‌شان تجاوز کند.
انفجاری مهیب‌تر از شلیک، خفیف‌تر از شکافتن بلندی. به خودم که می‌آیم چند قطره‌یِ شقایق فام، چند تکه از البسه‌هایی به رنگ خاک، سیمای مرا فروزان کرده‌اند. از برجک کاظم و سلیمان تیری رها نمی‌شود. این انفجار هم کار آدم‌ها است. رخساره‌ای مستتر دارند که از آدمیان این پاسگاه بی‌زارند. میالد در حال دویدن است. یک از این آدمیان لوله‌ی اسلحه را در بین توری‌ها تنظیم و ماشه را می‌کشد و میلاد هم پر می‌کشد. بازمانده‌ها بیدار می‌شوند. پاسگاه حالا منور می‌شود... .

عبدالله کریمی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای عبدالله کریمی سلام

«فرجام گذرگاه آدمیت» تنها اثری است که برای ما فرستاده‌اید؛ بنابراین آغاز همکاری‌تان را با پایگاه نقد داستان تبریک می‌گویم و از اعتمادتان سپاسگزارم. یکی از روشن‌ترین تصاویری که متن اثر به ما می‌دهد این است که متوجه می‌شویم شما از جمله کسانی هستید که دغدغه‌های زیست محیطی دارند؛ خوب داشتن چنین دغدغه‌هایی خوب است اما اولین و اصلی‌ترین نکته در داستان‌نویسی خود داستان است. دغدغه‌ها و علاقمندی‌های شخصی نویسنده می‌توانند در متن نمود داشته باشند و در آن حل شوند اما خود داستان نمی‌تواند در دغدغه‌ها و علاقمندی‌های نویسنده تحلیل برود. نکتۀ دوم اینکه ماجرا را از زاویۀ دید زمین نوشته‌اید که انتخاب زمین به عنوان راوی در اینجا اشتباه است. این انتخاب غلط، به زیان داستان تمام شده است. زمین، با وجود گسترگی‌اش، راوی نامناسبی است که عرصه را هم برای نویسنده و هم بر داستان به شدت تنگ می‌کند. معلوم است که قصدتان از این کار این بوده تا با انتخاب زمین، هم از زاویه دید غیر معمول و متفاوتی همه چیز را ببینید و روایت کنید و هم اینکه می‌خواسته‌اید انتخاب زمین به عنوان راوی به نوعی بر دغدغه‌های محیط زیستی‌تان تأکید بگذارد؛ اما باید بدانید که انتخاب راه و روش غیر‌معمول و متفاوت، همیشه راه درست و مناسبی نیست. در اینجا سربازخانه‌ای داریم با چند سرباز؛ خوب این مکانی است که برای بستر ماجرا انتخاب کرده‌اید بعدش باید ببینیم چه داستان پرکشش و هیجان‌انگیزی در این مکان شکل خواهد گرفت اما می‌بینیم خبری نیست و همۀ ماجرایی که اتفاق می‌افتد این است که روباهی شکار می‌شود و یادو سرباز در برجک دیده‌بانی با هم حرف می‌زنند و بعد از آن، اتفاق دو سطر انتهایی را داریم که معلوم می‌شود به پاسگاه حمله می‌کنند اما معلوم نیست چه کسانی و چرا؟ ماجرای شکار روباه‌ها که به کلی اضافی است و ماجرای سربازها و حمله به پاسگاه هم نه تنها اصلا درنیامده و درست پرداخت و اجرا نشده است بلکه در میان تنۀ اصلی متن، اشارۀ بسیار مختصری است که آن هم دچار شتابزدگی شده است. در واقع اظهار نظرهای جورواجور و فلسفی زمین دربارۀ انسان‌ها و طبیعت و سایر مسائل، آنچنان در متن اثر عدم انسجام و پراکندگی ایجاد کرده که داستان در این میان گم شده و بیشتر به این می‌ماند که خوانندۀ متنی باشیم که برای فیلمی مستند نوشته شده و گوینده‌ای قرار است آن را روی فیلم مستند بخواند؛ البته نه متنی قوی و قدرتمند چون نثر هم در اینجا پر از دشواری‌ها و نادرستی‌هایی است که قابل اشاره و قابل بحث هستند. مثلا یکی از نکاتی که می‌خواهم بدانید این است که استفاده از کلمات مهجور و دشوار که معادل ساده‌تری در زبان دارند، نوشتۀ شما را به نوشته‌ای ارزشمند و فوق‌العاده تبدیل نمی‌کند بلکه خوانش و فهم آن را برای مخاطب دچار مشکل می‌کند و متن، بی هیچ دلیل و منطق روایی درستی دچار دشواری‌های زبانی می‌‌شود. نثر خوب، به معنی نثر دشوار و سخت و پیچیده نیست بلکه منظور نثری سالم، روان، داستانی و نفیس است. با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان جدی‌ترین پیشنهادم خواندن داستان‌های خوب و فراوان است. بسیار بخوانید و بسیار تمرین کنید. امیدوارم از جمله نویسنده‌های پرکار پایگاه نقد داستان باشید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.