مهارت آگاهی‌بخشی به خواننده




عنوان داستان : کوسه
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

پسرک دراتاق را بازکرد قدام بداخل اتاق گذاشتم اتاق دم کرده بود و بوی نای داخل آن آزار دهنده خودم را به پنجره رساندم پنجره را باز کردم هوای گرم بیرون و بوی لجن دریا و ماهی گندیده بداخل اتاق هجوم آورد بلافاصله پنجره را بستم چمدان همراهم را روی تخت انداختم بسمت کلید پنکه رفتم کلید را زدم و چشم به پنکه دوختم پنکه تلق و تلقی کرد ابتدا آرام شروع به چرخیدن کرد و سپس دور گرفت تمام اتصالات آن تکان می خورد و صدایی مثل حرکت تند قطار در اتاق پیچید .کلید را زدم و پنکه را خاموش کردم پنکه سرعتش کم و کم ترشد و ناگهان با صدای تق ، تق از حرکت ایستاد به پسرک نگاه کردم لبخندی تحویلم داد و پرسید
: از پنکه ترسیدی موم می ترسوم به پیشانیش اشاره کرد و رد یک بریدگی را نشان داد و گفت
: کوچکتر بودم پدرم سر دست بلندم کرده بود . سر تکان دادم و پرسیدم اینجا آب پیدا میشه ؟ سرتکان داد و رفت ، ساکم را روی تخت انداختم روی لبه تخت نشستم جند بار روی تخت خودم را بالا و پائین انداختم . خم شدم به زیر تخت نگاه کردم و زیرلب گفتم سیمیه چطوری میشه روی این خوابید مثل تخت سربازیه .پسر ک با یک پارچ قرمز پلاستیکی و یک لیوانی روحی کج و کوله وارد اناق شد پارچ آب را پشت پنجره گذاشت و لیوان را تلپی داخل آن انداخت چند قطره آب پارچ به بیرون شتک شد . روبه من کرد
: گرمه اگه خنک میخوای برم برات بخرم مام من جلوی مهمانخونه میفروشه ندیدیش یک یخچال جلوشه . هم آب خنک هم کانادا . یخ هم داره . دست در جیب پیراهنم که خیس از عرق بود فرو بردم یک اسکناس نمدار را بیرون کشیدم و بدستش دادم و گفتم یک چیز خنک بگیر بیار . پسرک از اناق رفت . به له له افتاده بودم خودم را به پنجره رساندم و پنجره را باز کردم و گفتم خطرش کمتر از پنکه است . چشم دوختم به لب ساحل چند دستفروش ردیف بساط کرده بودند عابران در حال عبور و مرور بودند چشمم افتاد به پیرمردی که روی چهار پایه کوچکی نشسته بود قلیان دود می کرد از دیدن قلیانش لبخند برلبم نشست و زیر لب گفتم چه قلیان جالبی چقدر با مال ما فرق میکنه هوس دود کردن قلیان بجانم افتاد گفتم بدنیست یک دودی بگیرم خستگی راه از تنم درمیاد به دریا چشم دوختم دریا آرام بود چند قایق دورتر از ساحل در حال تردد بودند . پسرک وارد اتاق شد یک بطر نوشابه در دست داشت خودش را به من رساند. نوشابه را از او گرفتم لب تخت نشستم ، الباقی پول را کف دستم گذاشت و گفت
: شو برو بالا روی بوم اونجا هم خنکتره هم میشه شهرو دید
موم اونجا میخوابوم اسموم امیره صدام بزنی اتام .
سرتکان دادم او رفت . شیشه نوشابه را به پیشانی چسباندم و گفتم آخیش چه خنکه چه کاری کردم آمدم آدم از گرما دیونه میشه . نوشابه را خوردم و ساکم را باز کردم کت و شلوارم را از چمدان بیرون کشیدم با چشم دنبال جایی گشتم تا آن را آویزان کنم چشمم به میخی که روی دیوار نزدیک در اتاق بود افتاد. کت و شلوارم را گل میخ آویزان کردم و یک پیرآهن تمیز از ساک بیرون کشیدم . پیراهن خیس را از تنم بیرون آورده و پیران تازه را پوشیدم و دست زیر لباسها بردم طپانه را لمس کردم گفتم امیدوارم کار بخوبی تموم بشه . لباسهای توی چمدان را مرتب کردم در چمدان را بستم و چمدان را زیر تخت جادادم از اتاق بیرون زدم در راقفل کرده خودم را به لب ساحل رساندم از اولین دستفروش یک کلاه لبه
دار خریدم و برسر گذاشتم از فروشنده عینک ، یک عینک دودی و خودم رابه پیرمردی که قلیان می کشید رساندم و سلام کردم سرتکان داد گفتم قلیون شما با مال ما خیلی فرق داره . سرتکان داد و گفت
: بله مال شما پائینش شوشه است و بهش یک شلنگ وصل کردین مال ما کوزه اند و یک نی داخل کوزه نشوندن . دودش بهتره . ، به پیت حلبی که نزدیکش بود اشاره کرد نشستم و قلیان را بدستم داد و گفت
امتحان کن تنبکش عمانیه . چند پک به قلیان زدم و دود آنرا بیرون فرستادم و قلیان را به او برگرداندم و گفتم گیراییش خیلی زیاده . خندید و گفت
بخاطر تنبکشه گفتوم که . به بساطش نگاه کردم و پرسیدم شلوارا چنده ؟ گفت
: لین ۱۰ تومن چند می پوشی ؟ گفتم ۴۴ . گفت ندارم ۴۴ اما، به پیراهن های رنگارگی که در بساطش بود اشاره کرد و گفت
: کمیزون خوبیه خنکه یک کمیز بگیر شلوار ، به زنی که درست روبروی مهمانخانه نشسته بود اشاره کرد .
: از او بگیر دخترومه . پیش اون از این لیون هستن . گفتم
باشه من فقط شلوار میخوام ، از او تشکر کردم خودم رابه دختر پیرمرد رساندم به چهره اش نقاب زده بود چند النگوی پلاستیکی رنگارنگ در دست داشت چادر گلدار سورمه ای رنگی با گلهای ریز سفید بخودش پیچیده بود روی زانو نشستم و گفتم پدرت گفت که از شلواری او داری سایز ۴۴ میخوام . دست برد بین شلوارها بعد از نگاه کردن به کمر شلوارها سایز ۴۴ را بیرون کشید به دستم داد و گفت
: بهت نگفتن نبایداز مهمانخانه بیرو بیایی سرحدی. با تعجب به چشمان او که به من زل زده بود نگا ه کردم و گفتم برام بپا گذاشتن؟! گفت
: دوربرت زیادن یادت نره رفتی بیرون نیا ، نباید کسی تورو تو خیابون ببینه حالا برو ده تومن شلوارم بده . دست در جیب فرو بردم پول شلوار را پرداختم و با عصبانیت به مهمانخانه برگشتم . به مردی که پشت پیشخوان بود گفتم تلفن و بده عمو . مرد دست زیر پیشخوان برد تلفن را روی پیشخوان قرار داد و بعد یک ساعت رو میزی هم بیرون کشید و کنار تلفن گذاشت . گوشی را برداشتم و شماره گرفتم . چند بار زنگ خورد کسی گوشی را برنداشت . دوباره گرفتم بی فایده بود گوشی را سرجایش گذاشتم و از پله ها بالا رفته وارد اتاقم شدم شلوار را روی تخت پرتاب کردم و گفتم لعنتی برام بپا گذاشته انگار همه میدونن برای چی آمدم . خم شدم چمدانم را از زیر تخت بیرون کشیدم شلوار را توی آن جا دادم . امیر وارد اتاق شد کت و شلوارم را برداشتم و توی چمدان جا دادم . پرسید
: میخوای بری ؟ گفتم بله . در چمدان را بستم گفت
: ناتونی خالو تو راهرو چند مرد گپ هستند نمی شه بری نمیگذارن تو یک کاری قراره انجوم بدی یادت رفته . گفتم
تو هم میدونی پس کی نمی دونه تو این بندر ؟. گفت
مو میدونم و پدرم و مام موم و خواهرم خالوم این مردون که تو اتاقهای کنارین . همه باهم پول گذاشتن . گفتم
به به فقط خواجه شیراز نمیدونه نزدیکم شد و گفت
: نرو خالو کارو تموم کن اون حرامی که برای صیدش آمدی میدونی خون مویی گیرا رو توشیشه کردن . یکی از خالو های مو و برادرمو و سه تا مویی گیر دیگر و تو دریا آب داده مردن ، غرق کرده با گایگ شون . کسی حق نداره مویی مارو بخره جز اون . نمی گذاره . بما ظلم میکنه پاسگام پشتشه وکیلم پشتشه افهمی مویی را منی ۱ تومن میخره میفروشه ۵ تومن به شیلات یا میفروشه به شیرازیون یا شهرهای دیگه اما مو خومون ناتونیم بفروشیم . آدماش نمی گذارن خالو اون ۲۰ هزار تومن و چند نفر رو هم کردن تا بدن به تو . راحتمون کن خالو برادر داری؟ . چشماش لبریز اشگ شد . دستش را گرفتم و کنارم نشاندم و گفتم تو چرا از این چیزا باخبری چندسالته ؟ با صدای بغض آلودش گفت ۱۲ سالومه مرد شدوم خالو . کمک مان کن تو برادر داری ؟ سرتکان دادم و گفتم داشتم دور از تو هم سن و سال تو بود بادوچرخه رفت تو خیابون یک ماشین بهش زد . هیچوقت از یادم نمیره . گفت
: پس افهمی برادر مرده چی میکشه . مام مو یک چشمش اشگن یک چشمش خون خالو ، هم چوک ازدست دادن هم برادر . گفتم من نمی تونم قرار نبود کسی بفهمه من خودم داوطلب شدم این پولم خر ج اونطرفه تا آبا از آسیاب بیفته . به راهرو چشم دوختم و گفتم دلم نمی خواد به اونا که مراقبم هستند آسیب برسونم اما اگر جلوی منو بگیرن مجبورم . از جا بلند شد گفت
میدونم سرحدی اما ، برگشت بطرفم
: اگر التماست کنم چی نه برای مرگ برادرم بخاطر این مویی گیرون . اون ظالم نباشه مویی گیرا به هرکی دلشون بخواد مویی میفروشن به قیمتش .ناتونی کمک کنی اون تفنگ بده به من من اینکارو میکنم .مردم گناهشون هست
گفتند صیاد اون حرامی سرحدی باشن که به بندریون شک ناکنن هیچکس غیر مو چند نفر خبرش نین موم قرار نبود چیزی بگوم دیدوم داری میری گفتوم . تورا به امام رضا قبول کن . بفکر فرو رفتم در حالی که نگاهم با او بود بعد از دقایقی گفتم باشه نه بخاطر اونا بخاطر تو اینکارو میکنم . خندید با خوشحالی بطرفم آمد و گفت
خوشحالم کردی اون کوسه را نفله کن دعات میکنم هم من هم مویی گیرون بندر خالو مویی سود نداشته باشه میرن سراغ گاچاگ . شوم مهمون خودمی . خالوم شومیاد سراغت تا خونه اون مرتیکا را نشونت بده و بعد از کار خودش تورو با گایگ فراری میده خیالت راحت . امیر بعد از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت و دردل گفتم
مرد بزرگی میشه خوب دل و جرئتی داره .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. این دومین داستانی است که با گویش محلی هرمزگان از شما می‌خوانم و همچنان شما در همان موضع ثابت داستان قبلی هستید. داستان شما را من به راحتی متوجه می‌شوم چون با گویش هرمزگان تاحدودی آشنا هستم اما برای باقی دشوار است. در داستان قبلی از شما خواسته بودم به اندازه‌ای در نوشتن با گویش محلی غرق شوید که خواننده ناآشنا را پس نزند. اما در این داستان باز هم تفاخر نویسنده بابت اشراف او به یک گویش محلی به رخ خواننده کشیده میشود. اصل داستان لابلای انبوهی از کلماتی که خواننده نه تنها نمی‌تواند آنها ار درست بخواند، حتی معنای آنها را هم به راحتی متوجه نمی‎شود، گم می‌گردد. حالا از این مطلب هم بگذریم، می‎رسیم به اصل داستان. داستان یکی از همان آدم‌هایی است که پول گرفته تا برود به یک بندر جنوبی و زورگویی را که اجازه نمی‌دهد محلی‌ها ماهی بگیرند و خودشان با شیلات وارد معامله بشوند، به قتل برساند. اصل ماجرا ارتکاب به قتل است. این را داستان شما می‌گوید. راوی قاتل اجیر شده است و آن مسافرخانه و بندر را از چشم او می‌بینیم. آدمها از منظر او به ما معرفی می‌شوند. اما اصل ماجرا در لابلای دیالوگ‌های نمایشی بین قاتل و پسرک دوازده ساله، که فقط بنا دارند گل‌درشت و علنی به مخاطب اطلاعات بدهند، گم می‌شود. باید اینکه چه بر سر مردم آمده که کار را به اینجا رسانده که همه با هم پول بگذارند و قاتل اجیر کنند در لابلای داستان و آنچه که راوی می‌دید و روایت می‌کرد به اطلاع خواننده می‌رسید‌؛ و اینکه این چند تا آدم ماهیگیر ساده جنوبی که از پس یک قلدر همشهری خودشان برنمی‌آیند، چطور دست و پایشان رسیده به جایی دیگر و قاتل سرحدی اجیر کردن؟ منطق داستان دچار اشکال است؛ چراکه اصل داستان این است که این مرد را چطور خبر کرده‌اند و حالا چطور باید کار را به انجام برساند؟ مسئله اصلی داستان نک و ناله آن آدم‌ها نیست. در داستان کوتاه وقت را نمی‌توان برای گفتن از قبل و بعد ماجرا گرفت. بلکه باید تنها به همان برش با اهمیت ماجرا بپردازید. این تفاوت مهم بین رمان و داستان کوتاه است که باید به آن توجه کنید. درباره دیالوگ‎نویسی هم دیالوگ‌هایی برنده هستند که کمتر برای دادن مستقیم اطلاعات به خواننده مورد استفاده قرار بگیرند. اطلاعات و دانسته‌های مخاطب از داستان شما باید عینی و دیده شده باشد نه به واسطه گفتگوهای رک و مستقیم که بسیار نمایشی به نظر می‌رسند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.