ساختار را از زیر سایه نثر بیرون بکشید




عنوان داستان : نگاتیو
نویسنده داستان : لیلا حکاک

خورشید از گلوی درختان گز سُر می خورد و سایه ها را کش می داد. نفس های مینی بوس سبز رنگ قدیمی به خِر خِر افتاده بود و دود سیاهی از اگزوزش بیرون می‌زد. مسافران یکی یکی سوار می شدند. پای مینی بوس ولوله‌ای بود. پونه دم فروبسته بغضش را در گلو خفه کرده بود و نگاهش را داده بود به مسعود، پلک نمی‌زد که مبادا از نظرش بیفتد. حرف‌های دلش را در خیالش مرور می‌کرد. وقتی مسعود برادرش مراد را در آغوش فشرد سرش را در بناگوشش چسباند و پچ پچه کرد «هوای پونه...» و دیگر نتوانست چیزی بگوید. بغض کرده در حالی که ساک آبی رنگش را دست به دست می‌کرد نگاهش را از پونه گرفت و پای در رکاب مینی بوس گذاشت و خود را بالا کشید. قد بلندش هنگام ورود دولا شد روی صندلی دوم نشست پرده‌ی چرکین و کدر مینی بوس را پس داد و از پسِ شیشه، چشم گرداند، دل پونه پرده چشمانش را تکانید، پرده لرزید و اشک‌هایش ریز ریز از گوشه‌ی چشمانش جاری شد و در گوشه های شالش نشست.
مینی بوس که راه افتاد دست مسعود پس شیشه تکان خورد و لبخند تلخ وشیرینی روی لبانش جا به جا شد. خاک پشت سر مینی بوس در هوا چرخید و روستای عسگرآباد افتاد در کسوف خورشید، انگاری دل پونه زیر تایرهای مینی بوس له شد. همه رفتند الّا پاهای بی‌جان پونه که نگاهش را داده بود به آخرین سیاهی که جاده را می بلعید و گردوخاک هوا می‌کرد.
غروب جُم نمی خورد. سنگین شده بود خیلی سنگین. هوایی شرجی در فکرش غمباد زده بود و صدای خِر خِر مینی بوس دلش را می خراشید. نه شب تمامی داشت و نه شمردن ستاره ها. تاریکی وهمناکی بود. آسمان بی‌ ماه!!
خیالش رشد کرد از گلدان خالی سفالی روی کابینت رفت روی عکس‌هایی که در جای جای دیوارها نشسته بودند. حرف هایشان را در سکوت دیوار پچ پچه می‌کردند و لبخندشان را در دل مراد می ریختند.
عکس های تبلیغاتی با ژست های متفاوت. مراد زیرکانه می پایید و خیالاتی در سرش می چرخید، حرف هایی برای گفتن داشت که نمی‌دانست چگونه سر حرف را باز کند. سکوت حجم زده میان دود سیگارهایی که مسعود پشت سرهم آتش می زد فکرش را درگیر کرده بود ، سکوتی سرد و سنگین.
صدای پونه را باد با خود می برد تا پای کپرها و آن طرف جالیزها و با صدای زنگوله ی بزها در می آمیخت و می پیچید در هوای دشت و صحرا، شال صورتی اش در باد می رقصید و موهایش را پریشان می‌کرد. پیراهن چین دارش با گل‌های ریزآبی و سرخ در میان قدم‌های تندش در پی بزغاله ها تاب برمی داشت، می چرخید. خورشید اریب می تابید و قامتش را نور می‌گرفت، خنده هایش را تا سرشاخه های درختان گز و کهور می‌برد . رد گالُش هایش در میان ماسه های نرم و خاک های پوک جای پایی بود به بزرگی حسی که او را دنبال می‌کرد و چشمی در پی‌اش می چرخید. مسعود که می آمد شیرینی لبخندش شکرریز می شد. دلبرانه چشم می چرخاند و عاشقانه غمزه می آمد. مخصوص پای چشمه. مشت، کاسه می کرد تا آب به صورت بزند و غبار خستگی بزداید. از غفلت نگاه مسعود مشتی بر هوا می پراند تا احساس پنهانش را برملا سازد و او زیر چشمی می پایید و مهرش را با نجوایی شیرین واگویه می کرد.
دود سیگار می لولید و هوای مسدود اتاق در تنگنای اکسیژن دست و پا می زد. سیگار نیمه اش را از لابلای انگشتانش رهانید و در نعلبکی فشرد. پرهای سیگار در هوا چرخید. خیال مراد از میان عکس ها رها شد و در هوای دل مسعود چمبره زد. هنوز هم حجم سکوت در هوای اتاق سنگینی می کرد. خیال مراد از گویش وامانده، پکر بود. دو چایی بی جان در سینی پلاستیکی که تصویری از یک دختر ژاپنی در خود جای داده بود روی اُپن انتظار می کشید و صدای خنده‌های پونه در دشت می پیچید و قهقهه می شد. پیج می شد، دور می‌شد و به امواج خلیج می رسید.
مراد در میان چایی سرد و بی رنگ تصویری از پوچی می‌دید که در پس عکس های دیوار گم شده بود. حرفش را قورت داد خیالش بزرگ شد و از تصویرها گذشت. از پنجره عبور کرد و درمیان برج های عنکبوتی سایه انداخت و محو شد.
مسعود شال پونه را آهسته کنار زد. موهای بلند مجعدش احساسش را لرزاند و لبخندش را پاشید میان دود سیگاری که از لای انگشتانش بیرون می زد و آهسته محو می‌شد. صدای قیریژی، سکوت را بلعید و در روی پاشنه چرخید. ساک در دستان مراد احساس سبکی می کرد. نامه را در جیب کتش گذاشت. مسعود سیگار دیگری را با سیگار آتش زد، چهره اش در پسِ نفس های دود اندودش پنهان شد. صدای بسته شدن در میان راه پله ها پاشید. خیال مسعود تکه تکه شد. نفسش را به زحمت بیرون داد و با چند سرفه‌ی تلخ خلط سینه‌اش را صاف کرد.
فکرش در میان گل های دامن چین چین پونه چرخید. بهار، دشت عسگرآباد را پر از عطر گل های وحشی کرده بود و پونه های تازه رُسته ی جوی، دل به نجوای آب سپرده بودند. صدای زنگوله ی بزها در دشت می‌پیچید. باد هرای پونه را تا امواج خلیج می برد. دو چای بی جان روی اُپن یخ زده بود. نور فلاش دوربین در فضای دوداندود اتاق لبخندهای کم رنگ پونه را عکس می‌انداخت. شال صورتی رنگی پای چشمه آب می‌خورد و گالش هایی در کنار جالیز جامانده بود. نامه ای که بر گردن بزغاله ی قهوه ای بسته شده بود تمام نگاتیوها را سیاه کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا حکاک سلام

خوشحالم خواننده تنها داستانی هستم که برای ما فرستاده‌اید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان هم سپاسگزارم. «نگاتیو» یکی از نمونه‌های خیلی خوب نثر و توصیف‌های شاعرانه است. پاراگراف افتتاحیه را با چنان توصیف و صحنه جانداری آغاز کرده‌اید که بلافاصله مرا یاد صحنه ورودی داستان «شهری که زیر درختان سدر مرد» نوشتۀ خسرو حمزوی انداخت. همین لغزندگی نثر و تصویرهای زنده هستند که خواننده را بر شانه‌هایشان می‌نشانند و او را تا پایان کار همراه خود می‌برند؛ اما همۀ این ظرافت‌ها با وجود تمام زیبایی‌هایی که خلق کرده‌اند مشکل بزرگی به وجود آورده‌اند آن هم به زیر سایه کشاندن سایر عناصر داستانی است. قوت نثر و تصویرها چنان سیطره‌ای بر اثر انداخته‌اند که سایر عناصر تقریبا گم و ناپیدا شده‌اند. پیرنگ بی‌رنگ است، از دیالوگ‌ها که می‌توانستند شخصیت‌ها را به ما نشان بدهند یا مسیر داستان را تعیین کنند و ماجرا را پیش ببرند خبری نیست، کنش‌ها به شدت کم و انگیزه‌ها نامعلوم شده‌اند. همه این نقص‌ها اصل ماجرا را گنگ و نامفهوم کرده‌اند و درست مثل همان مینی‌بوسی که در غبار گم می‌شود، همه چیز برای مخاطب، در گرد و غبار غلیظی از ابهام فرو رفته است. اصلا معلوم نیست مسعود به کجا می‌رود؟ یا اصلا برای چه کاری می‌رود؟ نامه از کجا آمده است؟ محتوای نامه چیست؟ این‌ها پرسش‌های اساسی پیرنگ هستند و می‌خواهم بدانید که هر نوع پاسخی که در هر حال حاضر شما به عنوان نویسنده به این پرسش‌ها بدهید، بی‌فایده است. دیر است. هیچ کمکی به کار نمی‌کند. داستان نوشته شده بنابراین تیری رها شده است و از کماندار کاری ساخته نیست مگر اینکه نگاه کند و ببینید آیا به هدفی که مورد نظرش بوده اثابت کرده‌است یا نه. پیشنهادم است که روی پیرنگ و استحکام عناصر داستان، به ویژه دیالوگ‌ها و کنش ‌ها کار کنید و اجازه بدهید نثر در جای خودش قرار بگیرد و نگذارید تمامی ساختار را اسیر چمبرۀ خودش نکند. اتفاق‌ها را درست طراحی و هدایت کنید و بگذارید ماجرا روشن و شفاف باشد. اصلا به دنبال تنیدن پیلۀ معما به دور فضای کلی داستان نباشید. امیدوارم به زودی خوانندۀ داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.