داستان خط سیر مشخص می‌خواهد



عنوان داستان : خلاقیت

دلم برای الاغ ها می سوزه. الاغ ها همیشه مظلوم واقع میشن. امیدوارم الاغ ها همیشه نسلشون باقی بمونه. اینجا همه چیز از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد غافل گیر کننده است. خداییش آدم مگه مغز خر داشته باشه اینجا زندگی کنه. توی محل کار که معلوم نیست نهار چی بهمون میدن.دو ساله که اینجام.از سر نفهمی از این لحاظ که نمی دونم چی می خورم رفتم رستوران. قبلا یه چیزایی شنیده بودم. ولی به عینه ندیده بودم. اینجا کافیه از وسط کوچه یا وسط خیابون وارد جایی بشی، دیگه یا للعجب. نزدیکیهای آنجا بودم که بوی کباب می آمد گفتم حتما سگ داغ می کنند. دم در رستوران هنوز وارد نشده بودم توی آن شهر به آن شلوغی صدای الاغ میامد. رفتم تو. نشستم سر صندلی.سرم را که بلند کردم، خری را که تا نیمه پخته بودن و نیمه دیگر که هنوز داشت عرعر می کرد دیدم. خر نیم‌پزی بود. ابتکار تا این حد آن هم با الاغ کاری غریب بود که برای من قابل هضم نبود برای همین سفارش دادن آن را برای نهار از سرم بیرون کردم. معلوم میشد که الاغ‌پزی کلاس داشت آخه اونجا هیچ اثری از سگ داغ شده ندیدم حتما هرچی هست اون پشت پشت هاست. همینکه روی صندلی نشسته بودم و منتظر گارسون بودم چند نفر چند بسته آوردند که بر حسب تصادف فهمیدم ده عدد مغز آدم تازه به اون دنیا رفته آوردن. پاپی شدم فهمیدم این مغزها رو خمیر می کنند و ازش یه برنج گران قیمت درست می کنند. لابد بعضی از آنها یا همسایه ماند یا همشهری ما. تا حالا به مخم این ابتکار خطور نکرده بود که همسایه مخ همسایه را می خورد. لابد که نه حتما برای دو دلار بیشتر. ترجیح دادم آن جهنم را ترک کنم. پرسیدم از اطراف و فهمیدم یه رستوران لوکس و باکلاس‌تر دو خیابان جلوتر هست. چه کنم مجبور بودم باید می رفتم. رفتم آنجا. وقتی رفتم تو پشت یه میز بزرگ نشستم. روی میز یه چیز بزرگ بود که روشو با یه پارچه بزرگ سبز رنگ پوشونده بودن. گارسون سریع اومد و سفارش غذا ازم خواست. بعد از سفارش، گارسون پارچه سبز رنگ و از روی میز برداشت. یه تمساح زنده که دهنشو با بست بسته بودن به جای سفره پهن کرده بودن. و قرار بر این بود که غذای سفارشی منو برای میل کردن روی آن تمساح بچینن. و من با یه حس طبیعت گرایانه که خرجش هم زیاد بود غذایم را میل کنم. من هم در جای خودم خشکم زده بود.گارسون که رفت غذا را بیاورد، فرار را بر قرار ترجیح دادم. از نهار خوردن پشیمان شدم. چند نون از نونوایی گرفتم و خالی خالی خوردم. دیگه به هیچ چی اطمینان نداشتم. رفتم سر کار. فرداش باز برای نهار رفتم بیرون. آدرس یه رستوران چینی رو بهم دادن. رستوران شیک و گران قیمتی بود. اشخاص متمول برای سرو غذا آنجا می رفتن. می‌دانستم امروز می توانم یه نهار درست و حسابی آنجا بخورم. رفتم بشینم روی میزی که کنار پنجره بود و چشم‌انداز یه فواره را در دید داشت. ولی هنوز سر میز نرسیده بودم که دختر همکارم را روی میز که به جای سفره پهن کرده بودند دیدم. غیرتم اجازه نداد. با عصبانیت و دلهره آن صحنه مضحک را ترک کردم. در آن حال هنوز به فکر الاغ نیم پز بودم. توی ولایت ما الاغ خیلی زیاد دارد. خدا را شکر اینها آمار الاغ های منطقه ما را ندارند. از دست خودم سخت ناراحت بودم. می خواستم دستم را توی جیبم کنم و هرچی پول از این شهر بدست آورده بودم بریزم تو جوب.خداییش خلاقیت چیز بدی نیست ولی هر چیزی برای خودش آدابی دارد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک مفهوم ساده اما پر اطاله. داستان انتقادی به هر حال یک داستان است و نباید خط داستان خود را مدام رها کند و حاشیه برود. در همان خطوط اول پراکنده‌گویی زیاد است. با الاغ ها شروع می کند و بعد ناگاه گفته می‌شود اینجا همه چیز یافت می‌شود و دوباره بحث از زندگی کردن در اینجا پیش کشیده می‌شود و سپس بحث غذا سر گرفته می شود. در داستان کوتاه نویسنده باید با فضای واحد به دنبال تاثیر و پیام واحد برود. ذهن مخاطب باید منضبط پیش برده شود و از شلوغ کردن فکر او خودداری شود. نویسنده یک خط صاف را دنبال کند بهتر است. بحث رستوران و قضایای آن، فارغ از تمام حواشی دیگر می‌تواند داستان و پیام مشخص‌تری به دست دهد.
متن تلاش کرده تا خود را در قالب طنز عرضه دارد، اما این طنز مخاطب را به خنده وا نمی‌دارد. بلکه شاید نوعی اشمئزاز هم در او ایجاد کند. کنش‌ها ریشه‌ی فکری خوبی ندارند. برای نمونه وقتی دختر همکارش را روی میز می‌بیند می گوید غیرتم قبول نکرد اما وقتی انتظار داریم کاری مردانه انجام دهد می بینیم واکنش غیرتمندانه او ترک رستوران است فقط آن هم با عصبانیت و دلهره. و در همان جا صحنه دختر همکار را مضحک می خواند. مشخص است که نویسنده جملات را فی البداهه نوشته در حالی که لازم است چنین متنی در همه جا خود را حمایت کند. هر خط باید در حمایت از خط دیگر و مفهوم کلی داستان عمل نماید. نویسنده اصل تاثیر واحد آلن پویی را مد نظر قرار دهد. همه متن نیاز به محوریت حول یک تاثیر واحد باید باشند.
تکلیف داستان با خودش مشخص نیست. آیا در جهان وهم سیر می کند وقتی از مغز انسان و دختر همکار و مغز سگ برای غذا می گوید؟ یا می خواهد فقط فضا را طنز کرده باشد که در این حالت انتخاب های مناسبی نکرده است.
پیشنهاد می شود نویسنده روی ایده ذهنی خود قبل از نوشتن بیشتر کار کند و هر چه مربوط و مرتبط است را فقط لحاظ کند. اول طرح کلی و بعد عناصر و بخش های مرتبط و بعد روایت شفاف تر. استفاده از تمثیل و نماد هیچ ایرادی ندارد و منظور از شفاف نوشتن عدم استفاده از تکنیک و فنون و صناعات ادبی نیست. بلکه مشخص بودن تکلیف متن با خودش است. وجود دلیل برای هر کنش به خصوص و ارتباط منطقی کنش ها ضروری است. این که همه چیز به خواسته نویسنده شکل نگیرد. مثلا چرا بعد از این که از رستوران به خاطر آن مسائل فرار می کند اما فردا باز هم بر می گردد؟ چنین رفتاری باید دلیل منطقی برای مخاطب داشته باشد. داستان هایی از این دست به سختی در حالت فی البداهه بودن خوب از کار در می آیند مگر با تمرین زیاد و تسلط یافتن بر شیوه‌های طنزنویسی که آن هم از راه مطالعه فراوان و تمرین های نگارشی زیاد به دست می‌آید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.