مسیر سخت تصمیم‌گیری




عنوان داستان : تیر چراغ برق
نویسنده داستان : علی نیک زاد

آقا ما هزار و یک راه را امتحان کردیم و نشد.
اولش از تیر چوبی چراغ برق سر کوچه، آنکه کمی کج شده بود و گاه و بی گاه شورولت سورمه ای و براق آقای شافعی که من تا آن موقع نمی شناختمش و چند روز پیش وقتی داشت از خانه بیرون می رفت، یکمرتبه شندیده بودم که آفاق از روی پله ها صدایش زده بود و گفته بود؛ "آقای شافعی، پیپتان را دفعه قبل روی میز جا گذاشته اید" و بلند خندیده بود و کفش های شبروی مشکی آقای شافعی تا بیایند و به ماشین برسند، دیده بودند که من گُر گرفته بودم و سرم گیج رفته بود، آنجا پارک بود، بالا رفتم و با بدبختی پایم را به بالای دیوار رساندم. شب بود، که باید شب می بود، مثل همه ی صحنه های شبیه به این که توی کتاب ها خوانده بودم. تمام توانم تا پایین دیوار نمی رسید، وسط حیاط آقای شافعی کنار درخت کاج روی صندلی چوبی نشسته بود و گوشه های سبیلش را می تاباند و پیپ می کشید، لابد آفاق هم داشت از آشپزخانه با سینی چای و چندتا نقل بیدمشکی می آمد توی حیاط و به محضی که آقای شافعی چشمش به موهای ریخته ی روی سینه هایش می افتاد بلند می شد و صندلی او را می آورد می چسباند کنار صندلی خودش و می نشستند و همدیگر را نگاه می کردند و باد هم بعد از اینکه اینها را می دید از روی درخت کاج می ریخت پایین و می پیچید لای موهایش و یکی را می گرفت و می کشید می آورد تا بالای دیوار و من بیچاره را از لای نرده ها پرت می کرد و می انداخت توی اتاق رنگ پریده ی خودم، و باز می شنیدم که بعد از چند دقیقه آفاق می گفت: هوا کمی سرد است و آقای شافعی بلند می شد و همانطور که دود پیپ اش را از بین سبیل هایش بیرون می داد، کتش را روی دوش او می انداخت و بلندش می کرد که بروند بالا، هنوز به پله های ایوان نرسیده بودند که صدای هوشنگ نفتی که "نصف شبی بالای دیوار مردم چه می کنی" همه چیزم را به هم زد.
بار دوم به پیشنهاد هوشنگ نفتی قرار شد فردا شب ساعت 12 من از تیر چوبی کج چراغ برقِ کنار خانه شان، همان تیری که با بچه ها دم ظهر شرط بندی می کردیم و بعد از مدرسه یک طرف اش تور می بستیم و تا پنجره خانه خودمان به زور می-رساندیم و والیبال بازی می کردیم، بالا بروم. هوشنگ نفتی اولش می گفت: از دیوارشان بالا نرو مردم برایت حرف درمی آورند، گفتم: مردمی که نصف شب بیدارند تا مرا بالای دیوار کسی ببینند، حرف درنیاورند چه کنند؟ گفت: تو را که نمی بینند، دیوار را می بینند. می گفت: عزیز می گوید؛ اینها وضعشان خراب است، صدای خنده هایشان تا صبح تمام محل را برمی دارد، جور به جور ماشین هم که در خانه شان وقت و ناوقت پارک می کند و بین انگشت شصت و اشاره ی دست راستش را گاز می گیرد و زیر لب چیزی می گوید و فوت می کند و چادر نماز را بالای سرش می کشد.
بار سوم با خودم قرار گذاشتم که از تیر چوبی چراغ برق بالا برم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب مجدد، جناب آقای علی نیک‌زاد عزیز
عرض کنم که نه تنها این بار برخی از اضافاتِ روایی را حذف کردید، بلکه از کاستی‌های نوشتاری هم کم نمودید، گرچه هنوز هم کفایت نمی‌کند. البته این بار با مشکلاتی دیگری هم مواجه هستیم، شتابزدگی در نوشتن و نپرداخته باقی ماندن مفاهیم، به گونه‌ای که در همان چند سطر اول، وحدت مفهومی صحیحی شکل نمی‌گیرد.
بیایید، تمرین مختصری بکنیم. در ابتدا و قبل از آن که دوباره پاراگراف اول را بنویسید، برای لحظه‌ای چشمان خود را بسته و صحنۀ آغازین داستان را در ذهن خود تصور کنید. در فکر خود جمله‌ها را دوباره بنویسید و حتی با آن‌ها درگیر بشوید، حتی نسبت به جایگاۀ صحیحِ ویرگول‌ها و ...دقت بیشتری داشته باشید، آن قدر این کار را تکرار کنید تا جمله‌بندی پاراگراف اول کاملاً شُسته و رُفته بشود و بعد بروید به سراغ پاراگراف بعدی.
در واقع اندکی بیشتر با متن خودتان زندگی کنید، البته ممکن است که این داستان یک‌باره به شما الهام شده و به همین دلیل، دست بردن به حتی گوشه ‌از آن برای‌ شما به شدت دردناک باشد (مشکلی که اکثر ما نویسندگان با آن مواجه هستیم، علاقۀ منطق‌گریزمان به متن نوشته شده!)، اما ضروری است که پس از نوشتن نسخۀ اولیه، آستینِ سخت‌گیری را بالا بزنید و به مدد ذهنی خلاق و خستگی‌ناپذیر، شروع به بُرش اضافات و جبران کاستی‌ها بکنید.
بر خلاف داستان قبلی، اتفاقاً این بار شاهدِ کمبود حجم روایی (مورد نیاز) بودیم که این مسئله نمایانگر شتابزدگی به هنگام نوشتن متن است، لطفاً برای نوشتن داستان‌تان خیلی عجله نکنید؛ خود متن، مطابق ضرورت‌های رفتاری شخصیت‌هایش، زمان مورد نیاز برای نوشتن را مشخص می‌کند.
اتفاقاً بخش‌هایی از داستان، توانایی پردازش بیشتری را داشتند که مختصری به آن‌ها می‌پردازم، خلقِ کاراکتر آفاق و انتخاب نوستالژی‌گونۀ اسم و رفتارنویسی برایش (گرچه ‌خیلی کم بود)، بخشی که کارکرد ذهن جزئی‌نگر شما را نشان می‌دهد و به همین دلیل نیازمند تدقیق و کسب مهارت بیشتری است.
صادقانه بگوییم، شخصیت کامل نشدۀ آفاق در این داستان حیف شد؛ امیدوارم که بعد از مدت زمانی، این کاراکتر را دوباره از پستوی ذهن بیرون بکشید و در داستانی دیگر و با مجالی بیشتر و البته با بازنویسی متفاوتی، مورد استفاده قرار دهید.
ما واقعاً چیز زیادی از راوی نمی‌دانیم، به جز حسی که مانند موریانه دارد درونش را می‌خورد (البته این برداشت بنده است) و او را مجبور به تیر چراغ برق‌ نوردی می‌کند. هوشنگ‌ نفتی فقط در حد اسم است و حتی تیپ هم ندارد، لطفاً در انتخاب اسامی شخصیت‌های فرعی نیز دقت بیشتری کنید و مراقب باشید تا مبتلا به اغراقِ اسامی رایج در برخی از فیلم‌ها و کتاب‌ها ( حسن چپ‌دست، ابرام لوطی، تقی سیا، اسمال کف‌گرگی،...) نشوید، دورۀ طلایی استقبال از این گونه‌ها اسامی، سال‌هاست که سپری شده و اگر در جایی نویسنده‌ای حرفه‌ای به سمت‌شان می‌رود، بسیار با دقت و هوشمندانه و خطرپذیر از این شیوۀ انتخاب اسامی استفاده می‌کند.
ما از آقای شافعی هم هیچ شناختی نداریم، لطفاً فقط به پیپ و شورلت سورمه‌ای و کفش‌های شب‌رو و گوشۀ سبیل اکتفا نکنید، گرچه تا حدی تیپش قادر به دیده شدن است. شخصیت آفاق هم بسیار مغفول مانده است و... برای همین دست فقدان‌ها است که عرض می‌کنم ای‌کاش این داستان با حجم بیشتر و کامل‌تری نوشته می‌شد.
به شما حق می‌دهم که از دست این منتقدِ پُردرخواست کلافه بشوید که بالاخره باید داستان را کوتاه نوشت یا بلند؟ باور کنید که به مرور زمان همۀ این‌ مشکلات تا حد قابل توجه‌ای رفع می‌شود و آن قدر با متن خودتان یکی می‌شود که داستان‌تان را بدون حتی یک ویرگول کم یا زیاد به پایان می‌رسانید.
برگردیم به بحث مورد علاقۀ خودم! دوست خوب من، همان طور که در عریضه‌نوشت پیشین هم اشاره کردم، شما تواناییِ بالقوه‌ای برای رئالیسیم جادویی نویسی دارید که در این داستان بیشتر خودش را بروز داد: «کفش های شبروی... تا... برسند، دیده بودند که من گُر گرفته بودم... و باد هم... از روی درخت کاج می ریخت پایین و می پیچید لای موهایش و یکی را می گرفت و می کشید می آورد تا بالای دیوار و من بیچاره را از لای نرده ها پرت می کرد...»، خارق‌العاده است، آفرین برشما، دیگر بی‌قراری ذهن فراواقع‌‌گرای شما کم‌کم دارد شدت می‌گیرد و از شما تقاضای حضوری متفاوت را دارد.
البته همین استعداد تحسین‌برانگیز شما برای‌تان دردسرساز هم شده! در این داستان شما هنوز تکلیف‌تان با خودتان و سبک نوشتاری مورد نیاز این متن روشن نیست که آیا واقع‌گرایانه بنویسید یا فراواقع، این دوران هم به مرور و با آگاهی بیشتر از خواسته‌های پنهان ذهن‌مان سپری می‌شود.
آقای علی نیک‌زاد گرامی، خیلی خوشحالم که از طریق داستان‌های‌تان موفق به آشنایی با شما و ذهنِ خلاق‌تان شده‌ام؛ لطفاً اگر فرصت کردید، به مطالعۀ مجدد آثار گابریل گارسیا مارکز، خوان رولفو و... بپردازید. با سپاس بسیار بابت اعتماد و همراهی شما با دوستان پایگاه نقد داستان و به امید تصمیم‌های بزرگِ داستانی شما.

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۱
علی نیک زاد » 14 روز پیش
جناب سلحشوری مهر گرانقدر در ابتدا بسیار سپاسگزارم که با دقت زیاد زمان می گذارید و نوشته ها و داستان های دوستان مشتاق به ادبیات را مطالعه و با مهر فراوان نکات مهم و تأثیر گذاری را گوشزد می کنید. در وهله بعد باز هم سپاسگزارم از لطفی که به بنده دارید اما باید خدمت شما عرض کنم، این داستان تمرین و گامی بود هرچند ناقص، برای فرم نوشتاری به غیر از فرم مورد علاقه من که در داستان های قبلی مطالعه فرمودید. فرمایش شما کاملا صحیح است و این داستان خیلی با عجله و یکباره نوشته شده و یک مرتبه بیشتر هم ویرایش نشده. در حقیقت رئالیسم جادویی بسیار برای من جذاب و پر کشش است و مطمئن هستم داستان های بعدی من در این حال و هوا خواهد بود. در آخر درخواستی از شما دارم که اگر زمان شما اجازه می دهد داستان آخری که در پایگاه آپلود کردم و منتقد داستان هم سرکار خانم آروان هستند، بعد از انتشار لطف بفرمائید و مطالعه کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.