تجربه‌ای که نویسنده را رستگار می‌کند




عنوان داستان : دورترین نقطه ی جهان
نویسنده داستان : سیدمسیح ناظمی


بخار از کتریِ روی بخاری بلند می‌شد و هوا را برای نفس کشیدنِ کافکا مطبوع‌تر می‌کرد. چهره‌ی کافکا پشت پرده‌ای از بخار آب، تار به نظر می‌رسید. ساعتِ بزرگی که مقابل چشمان کافکا به دیوار نصب شده بود، در خوابِ خوش به‌سر می‌برد. زیر ساعت میز بزرگی قرار داشت که تو خیلی استفاده‌ها از آن می‌کردی. جای نوشتن و مطالعه، محل غذا خوردن و محل بازی‌های تک‌نفره همین میز بود. حالا هم مهره‌های سیاه و سفید را به‌صف کرده‌ای و شطرنج را تکی بازی می‌کنی. این یکی از سرگرمی‌های مورد‌علاقه‌ی توست. اگر‌چه با یکی از دوستان قدیمی‌ات در حافظیه برخورد کرده بودی و او هم از خدا می‌خواست که چند ساعتی هم‌نشین تو باشد؛ با بهانه‌های تکراری مثلِ «کار دارم» و «حالم خوش نیست»، او را از سرِ خود باز کرده بودی. تنهایی را بیش‌تر دوست داشتی و هنگامی که یک نفر، حتی صمیمی‌ترین دوست، با تو همراه می‌شد احساس خوبی نداشتی. وقت خود را بیهوده‌تلف‌شده و خود را متضرّر می‌دیدی.
به این فکر می‌کردی که چه‌قدر جای رنگ خاکستری در صفحه‌ی شطرنج خالی است. حالِ خوشی دارد وقتی باید به جای دو نفر فکر کنی، وقتی هیچ حرکتی سرسری نیست. سیاه و سفید برایت توفیری نداشت. یک بار از پشت نقاب سفید غرق در فکر می‌شدی و یک بار از پشت نقاب سیاه. تلفن در گوشه‌ی اتاق زنگ خورد. ناراحت شدی چون قاعده‌ی بازی را گم می‌کردی. گوشی تلفن را به سنگینی برداشتی.
-بله.... سلام
متشکرم، زنده باشید....
با کی کار داشتید؟
...اشتباه گرفتید.
گوشی را سنگین‌تر از قبل بر جای خود گذاشتی. به طرف میز برگشتی. صفحه‌ی شطرنج را از بالا نگاه کردی. نوبتِ سیاه بود یا سفید؟

«افسانه‌ی سیزیف» را بستم و روی میز گذاشتم. حواسم جمع نبود و طوطی‌وار می‌خواندم. از معلّق بودن بدم می‌آید، حالی که این روزها به آن دچارم. تکلیفم مشخص نیست. مثل یک نمودار سینوسی در نوسانم؛ بین امید و یأس، بین هدف و بیهودگی، بین بودن و شدن. حال خوبی ندارم، گیج و سردرگم. نمی‌دانم از دنیا چه می‌خواهم. یا شاید می‌دانم و پیدا نمی‌کنم. از تعظیم و تملق‌های پر‌طمطراق متنفرم. ولی مثل‌این‌که چاره نیست. برای گذران زندگی باید هم‌رنگ جماعت شد. شغلم چیست؟ مدیرِ کنترلِ کیفیت. چه اسم دهن‌پرکُنی! وقتی که باید گزارش‌ها را با چشم بسته امضاء کنم، وقتی که در اتاق حساب‌داری برای گرفتن حقّ خودم باید تا کمر خم شوم؛ از زندگی بیزارم.
فنجانِ چایِ یخ‌کرده را سر می‌کِشم. میان کتاب‌ها چشمم به دیوان خواجه می‌افتد. باید فال بگیرم. خواجه از غیب خبر می‌دهد. فال حافظ آرامم می‌کند؛ اما مثل تمامِ مُسکّن‌های عالم، مقطعی. چشم‌ها را می‌بندم و کتاب را باز می‌کنم. مثل‌این‌که خواجه هم از دنده‌ی چپ بلند شده، وگرنه چرا جواب من را این‌طور می‌دهد؛
«پیرِ ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشش باد»

شب از نیمه رد شده است و تو از پنجره حیاط را نگاه می‌کنی. باد مثل یک دشمنِ قدیمی، شاخه‌های بدون‌برگِ درختِ انار را تکان می‌دهد تا انارهای خشک و ترک‌خورده، بر زمین بریزند. کافکا خسته شده است و روشنایی آزارش می‌دهد. چراغ را خاموش می‌کنی و روی تخت دراز می‌کشی. هوا گرم است. شعله را کم می‌کنی. با خودت کلنجار می‌روی. بلند می‌شوی و کمی آب می‌نوشی. برمی‌گردی. رو به دیوار می‌چرخی، دمر می‌افتی، اما خواب روی خوش نشان نمی‌دهد.
وقتی امروز شعر جدیدت را خواندی، معنیِ نگاه‌ها را نمی‌فهمیدی ولی آرام زمزمه‌ها را می‌شنیدی.
-چرا این‌قدر غمگین هست؟
-عاشق شده.
-از رفتارش پیداست.
واژه‌های شعر را یکی‌یکی مرور می‌کنی. عرق از پیشانی خیست می‌گیری. بلند می‌شوی. شعرِ امروز را از دفتر جدا می‌کنی. دستانت می‌لرزد. فندک را روشن نگه می‌داری. قصه‌ی گل و تگرگ است. خیلی زود آتش، بلندیِ کاغذ را طی می‌کند و انگشت‌ها می‌سوزند. فندک را روی میز می اندازی. هوا گرم است. پنجره را باز می‌کنی. مقابل باد می‌ایستی. باد، شاه سفید را می‌اندازد.

کلافه‌ام. این‌جور وقت‌ها به قلم و کاغذ پناه می‌برم. باید بنویسم. هیچ چیز مثل نوشتن آرامم نمی‌کند. کلمه‌ها به ذهنم هجوم می‌آورند. شروع می‌کنم. قلم ناخودآگاه روی کاغذ پیش می‌رود:
لابد تو اکنون در دورترین نقطه‌ی جهان جا داری. اما آن‌جا کجاست؟ وسط کویر است یا در دلِ جنگل؟ یا شاید در جزیره‌ای وسط اقیانوس آرام؟
نه، تو نمی‌توانی دور باشی. بدون شک تو نزدیکی. شاید من در دورترین نقطه‌ی جهان ایستاده‌ام.
بدون تو ناتمامم. تو، از نیمه‌ی گم‌شده هم بیش‌تری. شاید تو، خودِ منی؛ یا شاید من خودِ توام. در هر حال این‌ها را فقط برای تو نوشتم و امیدوارم که «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد.»
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
داستان دورترین نقطه ی جهان تصویری از ارتباط نزدیک با چیزهایی ست که دورند و یا شاید اصلا نیستند. و در واقع چیزی که خواندن این داستان را لذت بخش می کند همین احساسی است که از خیره شدن به نقطه ای دور، اما ملموس و نزدیک، درمی‌یابیم. اما در نهایت احساس ما در همین سطح باقی می ماند و به چیزی که آن را تجربه‌ی داستانی می نامیم نمی رسد. در حالی که فقط همین تجربه و حس داستانی است که باعث رستگاری ما در جایگاه نویسنده می شود. اما تجربه‌ی داستانی چیست؟ تجربه‌ی داستانی ماحصل همه‌ی تاریخ ادبیات است که از صافی زمان و آزمون و خطاهای گوناگون گذشته و چکیده‌ی آن به دست ما رسیده است. یعنی حرکتی در زمان و مکان و آگاهی که در نهایت باعث می شود احساس کنیم ماجرایی را شنیده و دیده و لمس کرده و دنبال کرده ایم. همان چیزی که در نهایت به آن قصه می گوییم. این که بدانیم دقیقا کجا هستیم یا در چه جور زمان و مکانی هستیم و آدم های داستان چه کسانی هستند و در حال انجام چه کاری هستند یا در چه موقعیتی گرفتار شده اند. شاید این حرف به نظر بسیار ساده و مقدماتی بیاید یا تصور کنیم این نوع نگاه به شکل خاصی از داستان کلاسیک یا قصه‌گو برمی گردد. اما به واقع این طور نیست. قصه گویی از ویژگی های ژانری و گونه شناختی نیست، بلکه عنصر ماهوی و جوهری داستان است. چنان که حتا در متافیکشن‌ها نیز در نهایت آن چه باعث احساس داستانی یا پیوستن «فیکشن» به «متا» می شود، باز همین عنصر کلیدی و بنیادین است. پس از شما دوست عزیز که نشانه های زیادی در داستان‌تان نشان می دهد شناخت خوبی از تجربه ی داستانی دارید خواهش می کنم سعی کنید کمی هم قصه بگویید و خواننده‌تان را رها نکنید که خودش جواب پرسش هایش را بیابد. پرسش هایی مثل این که چه کسی تلفن کرد؟ این کافکا دقیقا کی است؟ چرا کسی این داستان را روایت می کند؟ و مساله کلیدی او در این موقعیت چیست؟

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.