تناسب کنش‌ها با شخصیت و موقعیت




عنوان داستان : هدیه‌ی رود
نویسنده داستان : نیما خادمی

من مهربان‌تر، عاطفی‌تر و لطیف‌تر از آنی‌ام که پایم به این جور جاها باز شود. ولی حالا که باز شده، یادم می‌آید یک‌بار برای این که گربه‌ای را زیر نگیرم، زدم روی ترمز و ماشین عقبی هم کوبید به من. با این که او از لحاظ قانونی مقصر بود، ولی من خسارتش را دادم؛ چون ماشینش یک دهم قیمت ماشین من را هم نداشت و خودش هم معلوم بود که آدم فقیری ا‌ست. خسارت او به اضافه‌ی خسارت خودم بالای یک میلیون تومان شد. برای چی؟
برای این که آقا یا خانوم گربه خیابان را رنگی نکند. این جا ده دوازده نفری هستیم که داخل یک اتاق کم‌ نور روی یک موکت نشسته و چشم به دریچه‌ی کوچک روی در دوخته‌ایم که سرباز آن را بالا بزند و پیامی بدهد. قیافه و سر و شکلم هم به آدم‌های این جا نمی‌خورد. کسی هم این جا غزل خراباتی نمی‌خواند. حال همه خراب‌تر از آن است که آوازی در حنجره‌ای جوانه بزند. ولی من حس و حالم بد نیست؛ گرچه از کار و زندگی افتاده‌ام و حتی ممکن است که لطمه‌ی حیثیتی ببینم و به جمع سابقه‌دارها بپیوندم. می‌دانم پلیس اشتباه کرده و قرار است مشقت‌های تحقیقاتی روی من بکشند و چیزی دستشان را نگیرد و دست آخر ازم عذر خواهی کنند و رهایم کنند. یک جورایی اوضاع خنده‌دار هم هست. در صحنه‌های دوربین مخفی هم بیننده از این که می‌داند آدم‌ها با برداشتی اشتباه، کارهایی می‌کنند، خنده‌اش می‌گیرد. درِ بازداشتگاه باز می‌شود و سربازی در آستانه‌ی در پیدا می‌شود.
- وحید سامانی! بلند شو! بیا بیرون!
بلند می‌شوم. شلوارم را بالا می‌کشم، چون وقتی می‌انداختنمان این‌جا، کمربند و بند کفش‌ها را می‌گیرند. از آن جا بیرون می‌زنم و شانه به شانه سرباز به سمتی راه می‌افتیم.
سرباز به سمت من برمی‌‌گردد، قیافه‌اش درهم است.
- چیه سرکار؟! چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟!
- خفه شو! اگه کار تو باشه، همین‌جا خودم دارت می‌زنم!
- یعنی چی؟ چی داری میگی؟! اشتباهی گرفتید.
جلوی اتاقی می‌ایستیم. باز نگاه تندی به من می‌کند.
- معلوم میشه!
در اتاق را باز می‌کند. مچم را می‌گیرد و به داخل می‌رویم. سرباز پا می‌کوبد.
وحید سامانی، قربان!
دور میز مستطیل شکل، سروانی قوی‌هیکل و میان‌سال و یک خانم چادری روی صندلی نشسته‌اند. سروان سرباز را مرخص می‌کند و رو به من به صندلی مقابل خود اشاره می‌کند.
- بیا! بنشین اینجا!
منو سروان روبه‌روی همیم و خانم وسطِ ضلعِ بزرگِ میزِ مستطیل شکلِ میان ماست.
لامپی بالای سرمان با روپوشی مخروطی شکل، روی میز را روشن کرده. خانم چنان چادر را به جلو کشیده که چیزی از چهره‌اش پیدا نیست. کارت ملی‌ام در دست سروان است و او دو سویش را بررسی می‌کند، بعد رو به خانم می کند:
- حالا از نزدیک ببینیدش و نظرتونو بدید.
خانم به سوی من برگشته و آن طور که نور از بالا می‌زند و او چادر را جلو کشیده و هیچی از چهره‌اش پیدا نیست. خوب در من دقیق می‌شود.
- نه! نه! اصلا نمی‌شناسمشون.
سروان رو به من می‌کند.
- اسم، سن، شغل و محل کارتو بگو! بلند و رسا!
- وحید سامانی هستم. سی و سه سالمه. مهندس پتروشیمی‌ام و این اواخر ماموریت رفته بودم آبادان.
سروان تکه کاغذی را که شماره تلفنی روی آن هست، به سمت من می‌گیرد. آن را می‌گیرم.
- آقای سامانی! شما چهار و بیست دقیقه‌ی آبان ۱۳۹۳ به این شماره زنگ زدید. داستان این تماس چیه؟!
به شماره نگاه می‌کنم. همه چیز یادم می‌آید. نگاهی به خانم می‌کنم و رو به سروان می‌کنم.
- والا جناب سروان حقیقتش واسه امر خیر بود. نمی‌دونستم شمارم ردیابی میشه و این بگیر و ببند پیش میاد!
- کی شماره رو بهتون داده؟
- دوستم. اون ساکن اصفهانه؛ یعنی در واقع اون نداده!
سروان چین به پیشانی می‌اندازد و ملایم روی میز می‌کوبد.
- واضح حرف بزن آقا!
- اوضاع مبهم است، ولی چون کاری نکرده‌ام، دلم قرص است.
- ببینید جناب سروان! داستان داره.
- خب بگو داستانشو!
- ببینید من یه سفر کاری به پالایشگاه آبادان واسه ایام محرم داشت. با ماشین سواری‌ام میومدم تهران. بعد...
سروان حرفم را قطع می‌کند:
ماشینتون چیه و چه رنگیه؟
- یه آذرای مدل آخرِ سفیده.
- سروان رو به خانم می‌کند:
- ماشینو می‌شناسید؟! نظری ندارید؟!
- نه، آقای بازپرس! نظر خاصی ندارم.
- خب، ادامه بده!
- وقتی نزدیکای اصفهان رسیدم، دودل بودم که گشتی توش بزنم یا نه؟! می‌خواستم دیداری هم با همون دوستم داشته باشم. بعدش...
- مشخصات دوستتونو بگید!
- عرفان سعیدمنش. هم‌سن منه. تو دانشگاه هم‌کلاسی بودیم. تو ذوب‌آهن اصفهان کار می‌کنه.
سروان رو به خانم می‌کند:
- خانم! عرفان سعیدمنش براتون آشنا نیست؟
- نه! سعیدمنش نام فامیل یه مداح بزرگ اصفهانیه که سال‌هاست مرحوم شدن.
- بله، جناب سروان! دوست منم از یه خانواده‌ی مذهبی و اهل سلام صلوات و عاشق اهل بیتن. می‌گفت می‌خواد وسیله‌ی آشنایی و وصلت منو دختر خاله‌اش بشه. می‌گفت: همونیه که می‌خوای و از این حرفا.
سروان دستش را بالا می‌آورد و باز مرا از گفتن باز می‌دارد.
- چرا تردید داشتی گشتی تو اصفهان بزنی؟
- راستش جناب سروان! حمل بر خود ستایی نشه! من خیلی عاطفی و احساساتی هستم.
نمی‌تونستم زاینده رود زیبا و باشکوهو اونطور که شنیده بودم، خشک و سوخته ببینم.
خانم تکیه به پشتیِ صندلی‌اش می‌دهد. دست چپش را تکیه‌گاه آرنج دست راست می‌کند و دست راستش انگار روی چشم‌هاست و هق‌هق گریه‌اش بلند می‌شود. من و سروان متوجه او می‌شویم. سروان هم چشم‌هایش نمناک می‌شود. آب دهانی قورت می‌دهد و به سختی بغضش را مهار می‌کند و رو به من می کند.
- خب بقیه‌اش؟!
رشته‌ی کلام را گم کرده‌ام. به ذهنم فشار می‌آورم.
- کجا بودیم؟! چه می گفتم؟!
- داشتی می‌گفتی برات سخت بود زاینده رودو خشکیده ببینی! وای که چقدر مهربون و لطیفی!
- اختیار دارید جناب سروان! شمام مسخره‌ام کنید، ولی اینا که میگم عین واقعیته.
به هر شکل، کنجکاوی باعث شد به اون سمت برم.
سروان دستمال کاغذی را نزدیک خانم می‌گذارد و او برگه‌ای می‌کند. حالا آرام‌تر شده، اما من هم پریشانم. نمی‌توانم وقایع را به هم ارتباط دهم. ادامه می‌دهم:
- پیش پیش خودمو آماده‌ی رویارویی با اون فاجعه می‌کردم؛ با خودم می‌گفتم: خوب، طبیعته دیگه، گاهی کم آبی میشه، باز آب زیاد می‌شه. در همین حال به عرفان زنگ زدم که دارم میام سی و سه پل. اون گفت: بدجور گرفتاره و نمی‌تونه بیاد. ولی گفت اجازه‌ی دادن شماره‌ی دخترخاله‌شو ازش گرفته تا ما اگه شد یه معارفه‌ی مختصر با هم داشته باشیم. بعد بهم گفت: اونم عکسای منو دیده و گفته من باید ریش بذارم و پیرهن یقه آخوندی بپوشم و موسیقی مبتذل و سبک گوش ندم. بعد شمارشو برام ا‌س‌ام‌اس کرد، ولی تعدادی مربع ریز جای شماره اومد. دوباره زنگ زدم جریانو گفتم. گفت: حتما فرمت گوشی‌ها به هم نمی‌خوره. گفت: شماره‌رو دونه دونه میگه تا وارد گوشی کنم. دقیق همون لحظه که شروع کرد به گفتن شماره، منم از پیچی که زاینده‌رود تو دیدرس قرار می‌گرفت، پیچیدم. چی بگم؟! چی بگم جناب سروان؟! نفهمیدم چی یادداشت کردم!
- مکث می‌کنم. سرم را پایین می‌اندازم و می‌چرخانم و آه بلندی می‌کشم. رو به سروان سرم را بلند می‌کنم و ادامه می‌دهم:
- کف رودخونه خار و بوته دراومده بود و...
لبه دست راستم را روی کف دست چپم می‌کشم:
...ترک خورده بود، نه موجی، نه قایقی!...
صدایم بالاتر می‌رود:
... نه انعکاس تصویر پلی! ...
به هوا اشاره می‌کنم، صدایم بغض‌دار است:
...نه فوج فوج پرنده‌ی ماهی‌خوار و صداهاشون! چیزی نمونده بود به اون خدا پس بیفتم.
من و عرفان با قایق...
باز صدای گریه‌ی خانم ساکتم می‌کند؛ طرز گریه آشناست. حالا دیگر می‌دانم او کیست! چه رابطه‌ای بین من و او و زاینده‌رود هست!
سروان باز مرا به خود می‌آورد و می‌خواهد ادامه دهم. حیران و عصبی سرتکان می‌دهم. می‌دانستم این بازجویی اصلا و ابدا خنده‌دار از آب در نخواهد آمد.
- کجا بودم؟! چی می‌گفتم؟!
- می‌گفتی لحظه‌ی یادداشت شماره، زاینده‌رودو دیدی، بهم ریختی.
- بله، دیگه نمی‌دونستم دوستم چی میگه. گفتم: عرفان! توروخدا ولم کن با اون دخترخاله‌ات. رفتم که از حال و روز زاینده رود دپرس و داغون بشم. اونم خندید و گفت: دخترخاله‌ام میگه: این خشک‌سالی‌ها و بلاها دلیلش ولنگاری و بی‌تقوایی مردمه. بعد با حالی زار و نزار راهی تهران شدم. تو رستورانی که برای ناهار نگه داشتم، دیدم دو پیام وایبری و لاینی بهم رسیده و حاکی از این بود که مخاطبی به مخاطبانم اضافه شده. گفتم: حتما دخترخاله‌ی عرفانه! کنجکاو بودم که آیا عکسی گذاشته یا نه! ولی، ولی...
مکثی می کنم و نیم نگاهی به خانم می‌کنم.
ولی با کمال تعجب دیدم عکس خانومیه که حجاب سفت و سختی هم نداره. اون..، اون... جناب سروان! اون...، اون عکس...
- نمی دانم چطور توضیح بدهم!
دست‌هایم را برای توضیح بالا آورده‌ام.
- راحت باش، آقای سامانی!
- بله، خوب! اون عکس یه خانم بود که منو خوب یه جورایی به هر حال …
تقلا می‌کنم حرف دلم را بزنم. سروان منتظر توضیح است.
- به هرحال، سخت تحت تاثیر قرار داد؛ یه چهره که بدون آرایش غلیظ یه جورایی سحرکننده و گیرا بود و در عین حال متین و باشکوه. باخودم گفتم: اگه قد بلندی هم داشته باشه، معرکه میشه!!
باز خانم صورتش را بین دست‌ها گرفته و گریه‌اش بی‌مهار است. حالا سروان هم آرنج‌ها را روی میز گذاشته و پیشانی‌اش را به دست‌ها تکیه داده و شانه‌هایش می‌لرزد. دارم از حیرانی و شگفتی دیوانه می‌شوم! خدایا! چه بلایی سر این خانم آمده؟! جای شکرش باقی است که من این وسط بی‌گناهم! سروان چشم‌هایش را پاک می‌کند. خانم هم آرام شده ادامه می‌دهیم:
- خوب، اون عکس با تعریفی که عرفان از دخترخاله‌اش داشت، نمی‌خوند. بعد یادم اومد که لحظه‌ی گرفتن شماره، من چشمم به برهوتی که جای زاینده رودو گرفته بود، افتاده بود و معلوم نیست شماره کیو ذخیره کردم.
بعد اس‌ام‌اس عرفانو به لب تاپم که سیم‌کارت می‌خورد، فرستادم. دیدم بله! اون شماره با یه اختلاف، یه شماره دیگه‌اس. حالا من مونده بودم و دو تا شماره. شماره دومم ذخیره کردم. اون عکس نذاشته بود. یه بیت شعر بود با معنای اخلاق‌مدارانه. سروان دستش را به سمتم دراز می‌کند.
- شماره‌ی دختر خاله‌هه با شماره‌ای که بهت دادمو بده بیاد.
شماره‌ی دخترخاله را که به عنوان "دخ عرفان" ذخیره کرده‌ام، به همراه شماره‌ای که سروان اول بازجویی بهم داد، به سروان می‌دهم.
- خب آقای سامانی! ما تحقیق می‌کنیم. دعا کن داستان دختر خاله‌ی دوستت راست باشه!
خب بقیه شو بگو!
-بعد من مصمم شدم اول با عکسی که در حقیقت و با یه تعبیر شاعرانه و عارفانه هدیه‌ی زاینده رود بوده و...
باز نفس عمیقی می‌کشم و نیم‌نگاهی به خانم می‌کنم:
... و احتمال زیاد میدم همین خانم باشه، وارد معارفه بشم. اون عکسش تو لاین و وایبر متفاوت بود. با خودم گفتم: اصلاً شاید شوهر داشته باشه! اصلاً از کجا معلوم مونثه؟!
گاهی خیلیا برای فریب این کارو می‌کنن. این بود که یه بار زنگ زدم و یه اسم الکی گفتم و دیدم صدای یه خانومه و گفت که اشتباه گرفتم! بعد گفتم: آیا این اسم الکی شماره رو واگذار کرده که گفت: نه از اول خط مال خودم بوده.
سروان رو به خانم می‌کند.
- خانم حرفشونو تایید می‌کنید؟
- بله! درست میگن.
- بعد به عرفان گفتم: بعیده با دخترخاله‌اش به توافق برسم که اونم گفت که دخترخاله‌شم همینو میگه. بعد صبر کردم تا تاسوعا و عاشورا رد بشه. تو این فاصله گاه به عکسا نگاه می‌کردم، ولی یه سری دیدم عکسا رو برداشته. گفتم: نکنه شوهر داره و شوهرش گفته که برداره! خب، صریح می‌پرسم، اگه مجرد نبود، راهمو می‌کشم و میرم. تا همون حوالی بیست آبان دیگه زنگ زدم و خواستم چند دقیقه وقتشونو بهم بدن که قبولم کردن. گفتن که مجردن و گفتن شماره رو از کجا آوردم و منم همین داستانو گفتم. گفتم: یا زاینده رود یا خدای زاینده رود وقتی دیده من به ملاقات زیبایی سوخته و نابود شدش اومدم...
باز خانم می‌گرید و سر تکان می‌دهد. ادامه می‌دهیم:
- ...به پاس این مهربونی و عیادت این شماره رو تقدیم من کرده.
ولی این خانم جز گریه هیچی تحویل من ندادن و دیگه هم جوابمو ندادن و حالا هم که در خدمت شمام.
سروان مرا مورد خطاب قرار می‌دهد:
- آقای وحید سامانی! شما که شیمی خوندید، خوب میدونید اسید با پوست انسان چه می‌کنه، درسته؟!
حالا خانم دارد ضجه می‌کشد. رو به آن دو فریاد می‌زنم:
- چی دارید می‌گید؟!
- خانم فنروار بلند می‌شود. چادرش روی شانه‌ش می‌افتد. اگر پاشنه‌های کفشش ده‌سانتی هم باشد، باز منهای ده سانت بلندقد است، ولی چهره‌اش پاک ذوب شده و هیچ نشانی از آن ترکیب رویایی و باشکوه نیست. بلند می‌شوم.چند قدم به عقب می‌روم. دست‌هایم را روی صورتم می‌گذارم و فریاد می‌زنم:
- نه! نه! خدای من! نه! نه! نه!
و دیگر هیچ نمی‌فهمم...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای نیما خادمی سلام

«هدیۀ رود» را خواندم که فارغ از مسائل تخصصی مربوط به داستان و داستان‌نویسی، سرشار از صدای دلسوزی و انسان‌دوستی شماست. از این همه احساسات ارزشمند نسبت به انسان‌های زخم‌خورده و درد‌مند سپاسگزارم. حالا به خود داستان بپردازیم. داستان شما نثر به نسبت سالم و روانی دارد و خواننده را آزار نمی‌دهد برعکس خوانش داستان را ساده و بی‌دردسر می‌کند که امتیاز خوبی است. مقدمه‌ای که راوی در پاراگراف ابتدایی آورده و بخشی از شخصیت و یا روحیۀ خودش را به ما معرفی کرده می‌شود برداشت چون میزان خوب و بد بودن راوی و عاطفی یا سنگدل بودن او را مخاطب است که تعیین می‌کند آن هم بر اساس آنچه نویسنده از کنش‌ها و دیالوگ‌های او به نمایش می‌گذارد؛ بنابراین داستان می‌تواند از جایی آغاز شود که راوی و سایرین در اتاق بازداشتگاه نشسته‌اند یعنی از اینجا: «اینجا ده دوازده نفری هستیم که داخل یک اتاق کم نور...» در این سطر، هم موقعیت مکانی راوی معلوم می‌شود و هم روشن است که مشکلی پیش آمده پس بهتر است از همان نقطه‌ای آغاز کنید که بیشترین اطلاعات غیر مستقیم دربارۀ مکان و موقعیت و مشکل را در اختیار خواننده می‌گذارند و لزومی ندارد با آن مقدمۀ غیرضروری وقت طلایی آغاز داستان را تلف بکنید و از دست بدهید. یک نفر را به جرمی که ابتدا بر خواننده معلوم نیست، به اشتباه بازداشت کرده‌اند. بعد معلوم می‌شود راوی مظنون به اسیدپاشی است در حالیکه بی‌گناه است. روند پیشبرد داستان برای اینکه ما را به نقطۀ انتهایی و اصلی راهنمایی کند، خوب است و خواننده ذره ذره در جریان ماجرا قرار می‌گیرد. مثل این است که نویسنده چشمی دوربینش را نه یکباره بلکه آرام آرام برای تماشاگرش باز می‌کند تا چشم‌اتداز کلی، با پیشروی داستان شکل بگیرد و روشن‌تر و کامل‌تر شود. این اطلاعات قطره‌چکانی تا رسیدن به ضربۀ نهایی اتفاقا در اینجا خوب عمل کرده و تا حدودی به تعلیق نیز انجامیده است اما بعضی جزییات در روند بازجویی کلیشه‌ای شده‌اند و یا باورپذیری ضعیفی دارند. مثلا توصیف فضای اتاق بازجویی، با کلیشه‌های رایج تصویری و یا داستان‌های دهه‌های شصت و هفتاد، ذره‌ای تفاوت ندارد. همان اتاق و همان تک لامپ آویزان بالای میز بازجویی که بلافاصله مخاطب را به یاد بازجویی‌های ساواک در داستان‌ها و فیلم‌هایی از این دست می‌اندازد. نکتۀ دیگر واکنشی است که مأمور و خانم شاکی نسبت به توصیف زاینده‌رود نشان می‌دهند. وقتی راوی از ماجرایی که بر او گذشته حرف می‌زند به زاینده‌رود و خشکی آن اشاره می‌کند و مأمور و خانم شاکی هر دو به شدت متأثر می‌شوند در حالیکه برای یک مأمور هرقدر هم عاطفی و احساساتی باشد، در آن موقعیت ویژه، آنچه در مرکز توجه است، مسألۀ اتهام اسیدپاشی است پس این واکنش‌ها در این موقعیت باسمه‌ای هستند و برای داستان، نوعی انحراف از مسیر به حساب می‌آیند؛ ضمن اینکه شخصیت‌پردازی را هم به شدت از شکل می‌اندازند. اگر برای شخصیت‌ها تعریف و تجزیه تحلیل درستی داشته باشید و از کلیشه‌ها فاصله بگیرید، نویسندۀ داستان‌هایی به مراتب خواندنی‌تر و پرکشش‌تر از این خواهید بود. به مطالعۀ جدی و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار خوب شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت